بنام خدا

 

 

«با نردبان رو به آسمان»

 

 

«فیلمنامه»

 

 

«صادق دهکردی

                        

 

 

 

 

 

                    «شخصیتهای فیلمنامه»

 

حمید

اصغر

معصومه

حمیده

علی

دزد جوان

پیرمرد سالخورده

مسئول مسابقات

 

طلوع تصوير:

 

1.روز- خارجی+داخلی: ساختمانی نیمه کاره- کارگرها مشغول کار:

 

{خارجی.ساختمان نیمه کاره.حیاط . چند کارگر با بیل  مشغول تهیه ی ملات . میان آنها. مرد میانسالی به اسم اصغر آقا . همین لحظه. صدای فریاد کارگری به گوش میرسد. نگاه همه به طرف ساختمان . صدای آه و ناله بیشترمیشود. اصغر آقا اول همه با بیل به طرف ساختمان میشتابد. کارگرهای دیگر به دنبال او . داخلی. ساختمان. ادامه. دیوار وبلوک بزرگی بر کمر کارگری افتاده است.اوآه و ناله میکند.کارگرها   میخواهند بلوک را از  کمرش بردارند. نمیتوانند. اصغر آقا متوجه بیلش که بر زمین افتاده میشود. سریعاً به طرف آن میرود. بیل را میآورد.  با سایرین بیل را زیر بلوک دیلم میکند. بلوک کنار میرود.  کارگر صحیح و سالم بیرون میآید.لحظاتی بعد. اوضاع ساختمان آرام.اصغر آقا باناراحتی به دسته بیلش که شکسته شده نگاه میکند. رو به یکی از کارگرها میکند.}

            

  اصغر: بی وسیله شدم!میرَم خونه! ... مهندس اومد، مزد نصفه روزم  رو  بگیر                                                                             (متوجه چهره ی بی میلش میشود)باشه! اگه نداد، حلالش! ... من  رفتم! ...

 

 

شب- داخلی- خانه اصغر آقا- خانه ای پایینشهر:

 

{خانه ای با ساخت قدیمی. گوشهی سالن. اصغر آقا نشسته است. او با ناراحتی بیلش را  دست گرفته . دسته آن شکسته. حمید، پسر ده ساله ی اصغر آقا  وارد میشود . او متوجه پدرش میشود. از دید حمید. پدر سعی دارد با  تیوپ  چرخ،  طوری دسته بیل را بچسباند. پدر به محکمی تیوپ را دور دسته بیل میچسباند. پدر زیر لب با ناراحتی حرف میزند. او متوجه حمید نشده است.}

 

پدر: ( به بیل مشغول ) لا مذهب، یه جوری سر هم شو دیگه! ... تو این بی پولی وقت گیر آورده بودی؟! .. اَح! ... اِی بابا( با بیل کلنجار میرود. محکم تیوپ را دور دسته میپیچد.)آهان! ...اینم از این! (بیل سر هم میآید) انشاءالله تا دستمزد فردا کار میکنه!

 

{حمید اشک از چشمش سرازیر میشود.  متوجه حمید میشود.}

 

اصغر: (رو به حمید) اِه! بابا؟ ...این جایی؟! ... چی شده؟! ... بیا ببینم؟! (حمید اشکهایش را پاک میکند) بیا ببینم! ...کسی اذیتت کرده!؟چرا گریه میکنی؟! ...

 

{حمید که لکنت زبان دارد. نزدیک پدر میشود. در کنار او مینشیند.}

 

حمید: ( ناراحت.لکنت زبان) سَ سَ سَلام اصغر بابا! ... نَ نَ نَه! ... چیزی نشده! .. آآ آشغال  تو چشمم  رفته! ...

 

اصغر: بشین ببینم! ... کو؟! ... بیا  تا فُوتش کنم بیاید بیرون! ... بیا بابا! بیا جلو! ...

 

{حمید نزدیک پدر میشود. دو زانو روبروی پدر مینشیند. حمید یکی از چشمانش را با دست نگه داشته تا پدر فوت کند. پدر در حال فُوت کردن در چشم  او. پدر یک فوت محکم میکند. حمید چشمانش را میبندد.}

 

اصغر: هان؟ چی شد بابا؟! ... دراومد؟! ...

 

حمید: (با سر به زیر افتاده) آره، خوبم! ... در اومد! ...

 

{همین لحظه. صدای زنگ  حیاط  به گوش میرسد.}

 

اصغر:  کیه بابایی؟! ...

 

حمید:  باز میکنم اصغر بابا! ... باز هم دوست حمیده است!(بلند میشود.میرود)

 

 

شب- خارجی- حیاط خانه (ادامه):

 

{حمید از اتاق بیرون میآید. میخواهد که به طرف در حیاط  برود. خواهرش  حمیده که هجده سال دارد با چادر، قبل او در را باز میکند. حمید از دور به خواهرش مینگرد.حمیده در کنار در ایستاده است. او به حرفهای حمیده و دوستش گوش میدهد. اکرم، همکلاسی حمیده که  چادر سر دارد، کنارش ایستاده و با هم حرف میزنند. این وقایع از دید حمید. حمیده یک سری جزوات و تحقیقات از دوستش دریافت میکند. اکرم، دلخور با او حرف میزند.}

 

اکرم: حمیده جون بیا! ... ولی تو رو خدا یه فکري کن!..من دیگه خسته شدم! دیگه نمیتونم بیشتر از این برا تو کار کنم! ... دوستی مان جدا!..تو که میدونی ؟! بابام!

 

حمیده: ( به جزوات و اکرم نگاه میکند) به خدا اکرم من هم دیگه خسته شدم! ... اصغر بابا هر ماه قول میده  با پول یارانهام  یه کامپیوتر قسطی بخره! ... ولی هر دفعه یک مشکلی پیش میآد.

 

اکرم: خوب دختر، تو که میدونستی کامپیوتر خریدن برا خانوادهات مشکله، یه رشته دیگه انتخواب میکردی! ... چه میدونم! مثلاً، ادبیات.

 

حمیده: طوری نیست! ... زخم زبون بزن! ...

 

اکرم: نه به خدا! ... منظوری نداشتم! ... عزیزم! (او را  بغل میگیرد) آخه بابام عصبانی شده! ... تورو خدا ناراحت نشو!!! ...

 

حمیده: (از اکرم جدا میشود) ناراحت نیستم! اتفاقاً خوشحالم! ... خوشحالم از این که خدا داره ما رو امتحان میکنه! ... تو هم برو تا دیرت نشده! ... برو عزیزم! برو! ...

 

{اکرم خداحافظی میکند و میرود. حمیده در را میبندد. حمید با بغض نزدیک خواهر میشود. حمیده متوجه او میشود.}

 

حمیده:  دادش گلم؟ چی شده؟ ...

 

حمید: ( لکنت زبان) آبجی جون! تو رو خدا ناراحت نباش! خودم بزرگ شدم یه کامپیوتر برات میخرم! ... اون هم جنس خوبش!

 

حمیده: جان دلم! من که ناراحت نیستم! (حمید اشکهایش را پاک میکند)بس کن دیگه! ... دیگه نبینم گریه کنیها! ... باشه! ...

 

حمید: باشه آبجی ! ... ولی ؟! ...

 

حمیده: ولی نداره! ... فردا بعد از مدرسه آماده باش بریم سر مزار!  نبینمها! ... میخواهی  آقا جون رو زیر خاک  بلرزونی؟! ...

 

حمید: نه به خدا آبجی! من فقط  برا تو ناراحتم! ...

 

حمیده:بیا بریم تو! بیا،اصغر بابا میفهمه! ناراحت میشه.

 

{آنها به طرف اتاق میروند. پشت شیشه اتاق.ازدید آنها. اصغر آقا با  فرزندش علی، که 4 سال  دارد قلقک بازی میکند. حمید و حمیده  هم میخندند.}

 

حمیده: (رو به حمید) درسته  علی بچه ی اونه! ولی اصغر بابا برا ما هم پدری کرده!  خدا سلامتی بهش بده! ...

 

حمید: یعنی آبجی جون تو اصلاً ناراحت نیستی؟! ...

 

حمیده: از چی؟...

حمید: خوب، از این بی پولی!

 

حمیده: بگذار بزرگتر شی! میفهمی  سلامتی مهمتر از  پوله! ...

 

حمید:(با تعجب) من که اصلاً نمی فهمم  چی میگی! ...

 

 

بعدازظهر- خارجی- قبرستان:

 

{ یک قبرستان. حمید و حمیده در کنار قبر پدر نشستهاند. حمیده  آب بر سنگ میریزد.  حمید در کنار قبر نشسته است. حمیده با پدر درد ودل میکند.حمید به او گوش میدهد.}

 

حمیده: آقا جون فکر نکنی  یه وقت مشکلی پیش اومدهها! فقط  اومدم  این جا تا کمی حمید را نصیحت کنی! ... آقا جون؟! ... حمید فکر میکنه دنیا فقط پوله! ...

 

حمید: (ما بین حرف حمیده با  لکنت زبان) نه نه آقا جون! ... دروغه، من فقط فکرم پیشه حمیده و مامانه، به خدا علی را هم دوست دارم! ...دروغه آقاجون! ...

 

حمیده: (حمید را در بغل میگیرد) آقا جون ببخشید !..یکمی تند رفتم! ...

 

{حمیده زیر گریه میزند.چند لحظه بعد. آنها از قبرستان خارج میشوند.}

 

 

 

روز- خارجی- نانوایی (ادامه):

 

{حمید و حمیده در خیابان گذر میکنند. آنها از جلو یک نانوایی در حال عبورند. صف زنها شلوغتر است. صف مردها خلوت}.

 

حمیده: (رو به حمید) چند تا نون برا خونه بگیر تا خلوته! ...

 

{حمید به سمت نانوایی میرود. حمیده از او دور میشود. چند لحظه بعد. حمید با چند قرص نان  از نانوایی خارج میشود.از چند کوچه عبور میکند. کوچه شان. او نزدیک خانه میرسد.علی کوچولو را میبیند. علی با حسرت به  ماشین کنترلی یکی از بچهها مینگرد . از دید حمید. علی میخواهد به طرف ماشین برود. بچه همسایه اجازه نمیدهد. علی کوچولو گریه میکند و در گوشهای از کوچه مینشیند. حمید با اندوه تمام به او نگاه میکند. به طرف علی میرود. در کنار او مینشیند.با دستی که در آن نان قرار ندارد روی سرش میکشد.او دست علی را میگیرد و از زمین بلندش میکند.}

 

حمید: (با همان لکنت زبان) علی!؟ ... پاشو !! ... چرا گریه میکنی؟! (با خشم به بچه ی همسایه) پاشو بریم به اصغر بابا بگم یکی مثل اون ماشین را واست بگیره! ...

 

علی: ( بلند میشود) بابا  میگه پول ندارم!(با حمید میرود)

 

حمید: (نزدیک در خانه میشوند) خوب از پول خودم ، خوشگل ترش رو میگیرم!

 

علي: ( كنار در خانه. با خوشحالي) راست ميگي؟! ...

 

حميد: راست ميگم!(در باز است) حالا بدو برو توي خونه ببينم! ... بدو برو! ...

 

{علي  به سمت حياط ميدود. حياط خانه. حميد نان به دست وارد حياط  ميشود. از ديد حميد. او متوجه مادرش، معصومه خانوم ميشود. مادر گوشهاي از حياط نشسته. او در حال شستن لباس با دست در لگن ميباشد. مادر در حالي كه دستانش ترك خورده و سوزش دارد، به لباسها چنگ ميزند. او گاهگاهي درد ميكشد. مادر دستش را بيرون ميآورد، از درد  زير بغل ميفشارد تا  آرام شود. حميد  ناراحت به مادرش مينگرد. مادر سعي دارد  لباسهایی را كه  اطرافش جمع شده  سريعاً تمام كند. او با خودش حرف ميزند.}

 

معصومه: آي دستم! ... چه دردي ميكنه! ... حالا اين همه لباس را چه  طور با اين دست قارچ خورده بشورم (با نگاه به دستش) آخ!(عصبانی) اصغر پس كي اين ماشين لباسشويي رو  ميخري؟

 

{معصومه دستش را زير بغل  ميفشارد . حميد با ناراحتي تمام نزديك ميشود. مادر متوجه او ميشود.}

 

مادر: مامان جون اومدي؟! ... برو تو تا نونها خشك نشده، برو تو! برو! ...

 

حميد: ماماني! بميرم برات! ... بده من بشورم! بده! ...

 

مادر: (باخنده) دستت درد نكنه! ... برو تو نونها خشك نشه! برو! ...

 

حميد:  قول ميدم با پول يارانهام  براي شما هم يه ماشين لباسشويي بخرم! ... قول ميدهم! ...

 

{مادر لبخندي به حميد ميزند. سرش را پايين مياندازد. نگاهي به لباسها ميكند.  درد دستش را فراموش كرده. سريعاً به لباسها چنگ ميزند و با حميد حرف ميزند.}

 

معصومه: دستت درد نكنه مامان!برو حالا تُو!

 

{حميد با نگاه به مادر، سمت اتاق میرود}

 

 

داخلي- آشپزخانه- (ادامه):

 

{ آشپزخانه حقيرانه خانه . حميد نانها را يكي يكي تو جا ناني قرار ميدهد. حميد در جا نانی را ميبندد. برميخيزد. به سمت تقويم ديواري ميرود. به تقويم خيره ميشود. حميده از كنار او میگذرد.}

 

حميد: (رو به حميده) آبجي؟! ...

 

حميده:(می ایستد) بله؟! ...

 

حميد:امروز چندمه؟! ...

 

حميده: فكر كنم بیست و پنجم باشه! ...

 

حميد: ميگم!؟  يعني فردا شب يارانهها را ميريزند؟! ...

 

حميده: انشاءالله! ... حالا چرا؟! ...

 

حميد: هيچ چي؟! ... فقط، ميخواستم مطمئن بشم! ...

 

 

شب- داخلي- سالن:

 

{شب- منزل اصغر- حميد به ساعت روي ديوار دائماً نگاه ميكند. همين لحظه. صداي اصغر آقا به گوش ميرسد. او علي را بغل گرفته و به همراه معصومه وارد سالن ميشود. اصغر علي را قلقك ميدهد. علي ميخندد. معصومه به آنها ميخندد.}

 

اصغر: (رو به معصومه) سفره را پهن كن كه خيلي گشنمه! ... بايد امشب زود بخوابم! ... کله سحر بايد بروم پول كرايه خونه را در بیارم! ...

 

معصومه: با  يارانهها!؟ ...

 

اصغر: آره ديگه زن!(معصومه ناراحت)خوب حالا! ماه ديگه جبران ميكنم! ...

 

{حميد متوجه حرف اصغر .غم در چهره اش. او به سمتي حركت ميكند. لحظاتی بعد. سفره شام پهن است. همه در حال خوردن غذا. حميد زيرچشمي به اصغر نگاه ميكند. اصغر متوجه او ميشود.}

 

اصغر: چيه بزرگوار؟! ... بد نگاه ميكني؟! ... چيزي شده بابا؟! ...

 

حميد: ميشه از پول يارانم يه ماشين كنترلي برا علي بخريم؟

 

{اصغر ناراحت ميشود. انگشتش را به رسم سکوت به بيني ميبرد، ميگويد هيش. او  آهسته كه علي نفهمد حرف ميزند.}

 

اصغر: هيش! ... خودم بعد يه چيزي براش ميخرم! ... ديگه صدا علي را در نیار! ...

 

{حميد سري تكان ميدهد. سرش را زير مياندازد.خواهر و مادر به او مینگرند. لحظاتی بعد. حمید با گفتن دستت درد نکنه از مادر بلند ميشود. او به سمت اتاق ميرود. فید. ادامه. نيمه شب. حميد از اتاق بيرون ميآيد. تنها صداي تپش قلب او بر تصویر زمینه. او نگاهي به خانواده كه خواب هستند مينگرد. نور مهتاب در اتاق. او  با ترس قدم سنگينی برميدارد. حميد از گوشه سالن به پدرش نگاه مياندازد. در خاطرش پدر را با بيل نو تصور میکند.با خرسندی به خودش ميآيد. حميد از چهره پدر رو برميگرداند. او به سمت ديگر كه مادر خواب است نگاه ميكند. همچنان صداي تپش قلبش. صورتش از عرق خيس است. قدمی برميدارد. صداي قدمش چون پُتك صدا ميكند. او چهره ی مادر را مینگرد. خاطره شستن لباسها در نظرش ميآيد. به خودش ميآيد. قطره اشكي از چشمانش سرازير ميشود. سري تكان ميدهد. با آستین  قطره ی اشك را پاك ميكند. به سمت ديگر سالن مينگرد.خواهرش در كنار علی خواب است.حميد قدم سنگينی برميدارد. درخاطرش خواهرش را در كنار کامپیوتر نو تصور میکند. به خود ميآيد. همین لحظه. علي كوچولو از خواب ميپرد. حميد دستپاچه در چهره علی مينگرد. او انگشتش را به رسم سکوت جلو بيني ميگيرد. به آرامي با علي حرف ميزند.}

 

حميد: هيش! ... بخواب تا بروم برايت يه ماشين كنترلي بخرم! ... باشه؟! ...

 

علي: (با چشمان خواب آلود) باشه!! ...

 

{علي دو مرتبه ميخوابد. حميد چهره عرق ريزانش را پاك ميكند. تصوير خاموش
مي
شود.صدای خروپف.تصوير روشن ميشود. حميد از چهره علي رو برميگرداند.  با نگاه چرخی  دور سالن ميزند.از خواب بودن خانواده مطمئن ميشود.صداي قلبش. قدمهايش به سنگيني. صداي هر قدم چون پُتك. پژواک پُتک. حميد به طرف شلوار اصغر آقا بر چوب لباسی ميرود. نزديك شلوار ميشود. صداهايي به او ميگويند: برو تو ميتوني. او روبروي شلوار پدر. به جيب شلوار نگاهي مياندازد. صداي افراد خانواده، همراه چهرههاشان  در خاطرش.}

 

صدا و تصوير پدر: باشه زن! ... امروز يارانهها را ميريزند.

 

صدا و تصوير مادر: اصغر! ... يادت نرهها! ... امروز يارانهها را ميريزند! ...

 

صدا و تصوير حميده: آخ جان! ... امروز يارانهها رو ميريزند.

 

صدا و تصوير علي كوچولو: ماشين برقي! ... ماشين برقي! ...

 

{حميد به خودش ميآيد. دستش را طرف جيب شلوار دراز ميكند. دستش می لرزد. صداي قلب و لرزش دستش . آرام، با نگاه به اطراف  دست درجيب شلوار ميكند.}

 

تاريك  روشن صبح- خارجي:

حیاط.كوچه- خيابان- جلوي بانك- بازار (ادامه)

 

{تاريك روشن صبح. حیاط. حميد از بي خوابي چشمانش را مالش ميدهد. در حياط را باز ميكند. صداي گنجشكها  اول صبح به گوش ميرسد. حميد وارد كوچه ميشود. او به كارت عابر بانكي كه در دست دارد نگاه ميكند. به سرعت به طرف انتهاي كوچه ميدود. در اين حال چندين بار برميگردد و پشت سرش را نگاهي ميكند. حميد وارد خيابان ميشود. اول صبح. روبروی بانك. حمید خودش را ميرساند. چند نفر در صف كارت خوان ايستادهاند. حميد پشت سر آنها انتهاي صف ميايستد. او مدام كارت عابر بانک را به همراه رمزي كه دارد مینگرد و در دست ميفشارد. صف به كندي پيش ميرود.همين لحظه. آن طرف خيابان.دزدِ جوانِ موتورسواری درحركت ميباشد. کنار بانک آرام ميكند. متوجه حميد ميشود. موتورش را در پيادهروي آن طرف خيابان پارك ميكند. از موتور پياده ميشود. خود را به طرف بانک ميرساند. دزد جوان متوجه اضطراب حميد ميشود. پشت سر حميد ميايستد. روي شانه ی حميد ميزند. حميد با ترس به چشمان جوان خيره ميشود.{

 

حميد: بـَ بـَ بَله! ...

 

جوان: آقا كوچولو!؟اول صبح چي كار داري اين جا ؟! ...

 

حميد: (با ترس) چـ چـ چرا؟! ... شُـ شُـ شما؟! ...

 

جوان: من؟ نترس!دوستتم! ...میخواهم كمكت كنم! ... حالا چیکار داری اینجا؟

 

حميد: هـ هـ هيچي! اومدم برا اصغر بابا پول در بياورم! ...

 

جوان: دوست داری كمكت كنم؟هان؟ ...چيه؟ ...

 

حميد: (با خوشحالي) بَـ بَـ بله! ... ميشه برا منم پول بگيرين؟ ... آخه  بلد نيستم! ...

 

جوان: بله !... صبر كن نوبتمون بشه! ... بله! ...

 

{آنها كمي صبر ميكنند.  نوبت حميد میشود. حميد رو به جوان ميكند.}

 

حميد: نونو نوبتم شد! ... بايد چي كار كنم؟ ...

 

جوان: خيله خوب! ... كارتت رو بده من (حميد كارت و رمز را به جوان ميدهد) آفرين رمزهم كه روشه! ... باريكلا!ماشاءالله! چه دوست باهوشي دارم! ...

 

حميد: (با حالت خجالت) دست شما درد نكنه! ...

 

{جوان رو به عابربانک. او كارت را درون عابر بانك ميكند. رمز را ميزند.}

 

جوان: (با خودش) دویست تومان! ...

 

{جون مبلغ دويست هزار تومان را میزند. چهار چک پول  بيرون ميآيد. پولها را برميدارد.همين لحظه.ماشین پليس کم کم ميرسد. آنها رو به پليسها ميكنند. هر دو مضطرب به يكديگر نگاه ميكنند.}

 

حميد: (با ترس) آقا به خدا غلط كردم! ...

 

جوان: (با ترس) چي؟ ... چي؟ (رو به پليسها) باشه باشه! ... صبر كن.

 

{پليسها به طرف موتور جوان در آن طرف خيابان  ميروند. شروع به تفتيش و بازبيني شماره بدنه آن ميكنند. يكي از پليسها به طرف بانك راهي ميشود. جوان با  ترس پولها را به سمت حميد دراز ميكند.}

 

جوان: بيا پسر جون، بگير! اين پول و اينم كارت! برو به سلامت! ... برو. برو ديگه! برو! (حميد با تعجب و ترس، به جوان و پولها مينگرد)

 

حميد: چي آقاي دوست؟ ... چي؟ ... يعني نميخواي؟ ...

 

جوان: نميخواي چي؟ گفتم زود از اين جا برو!

 

{حميد با  پولها را  جيب پشتش ميگذارد. او دور ميشود. جوان يك نگاه به حميد و  يك نگاه به پليسها كه دنبال صاحب موتور ميگردند. او از بانک دور ميشود. جوان به دنبال حميد راهي ميشود.}

 

حميد: (در راه. با خودش) خدا شكرت! آقا پليسه نفهمید! چه شانسي!

 

جوان: (پشت سر حميد. با خودش) لعنتي! ... الانه  وقت پليس بازي بود؟ ... بخشكي شانس! ... ولي نه! به قول داشي، نقدو بچسب، نسيه رو وِلِه لِش! ... هر طورشده گيرش ميارم.

 

{حميد شادمان ميان جمعيت راه ميرود. سر پولها از جيبش بيرون زده است. جوان از پشت نزديك حميد ميشود. دستش را سمت جيب حميد ميبرد. همین لحظه. حمید پايش پیچ میخورد. بر زمين مياُفتد. جوان با ديدن صحنه صورتش را برمیگرد تا شناخته نشود. حميد خود را جمع ميكند. برمیخیزد. به راه ادامه ميدهد. جوان پشت سرش. دست جوان در ميان جمعيت کم کم نزديك جيب حميد ميشود. همين لحظه. دو نوجوان درميان جمعيت به دنبال يكديگر میدوند. يكي از آنها تنه ی محكمي به جوان ميزند. او را نقش زمين ميكند. نوجوانها دورمیشوند. حميد متوجه جوان ميشود. جوان بر زمین. خیره در چشم همدیگر. حميد جوان را ميشناسد. به سمتش ميرود. دستش را به سویش دراز ميكند.}

 

حميد: (با تعجب) آقاي دوست!؟ شمایین؟ ... دستتون رو بدين  من! ... كمكتون ميكنم!

 

جوان: (با دودلي) چيه پسرجون؟ ... منظورت چيه؟(دست او را پس ميزند.برمیخیزد) لازم نکرده! ... برو! برو تا دوستيمون به هم نخورده! ... بروگفتم! ...

 

حميد: (ناراحت. لكن زبان بیشتر) آقا به خدا، ما!؟ چشم، ميرم. باشه!

 

{حميد سریع  از او دور ميشود. جوان از درد، پايش را میگیرد. چشم از حميد برنميدارد. با پاي لَنگ به دنبال حميد راه ميافتد. حميد به راه ادامه ميدهد.}

 

جوان: (عصباني.باخودش) آسمونم زمين بياد بی فایده است. بايد!...توچنگمه! بايد!..

 

{حميد در پيادهرو شلوغ، شادمان ميرود.صدای شهر.از دید جوان. حمید از عابری آدرس میپرسد. عابر با انگشت جایی را نشان میدهد. حمید درحرکت. جوان سریعأ خود را به حميد می رساند. او در خاطرش یاد حميد ميافتد كه خواست كمكش كند.  سرش را تكان ميدهد که از رؤيا بيرون آید. سريعاً با ترفند خودش، دست به سمت جيب حميد ميبرد.به طریقی که کسی متوجه نشود، با پولها متواری می شود. صداي آژير پليس. جوان در ميان جمعيت گم ميشود. حميد نزديك یک اسباب بازي فروشي. روبروي ویترین مغازه ميايستد. به يكي از ماشين كنترلی هاي ويترين خيره ميشود. ماشین مذکور روشن ميشود. چراغ آن براي حميد چشمک میزند. حميد لبخند ميزند. دست در جيب عقب ميكند تا پول درآورد. تنها كارت عابر، در جيب قرار دارد. پولها را نمی یابد.}

 

حميد: (ترسیده) چيچـِ چي؟!!... پس پول هام كو؟! ...

 

{جيبهايش را ميگردد. پولی نمی یابد. به ديوار پشتش  تكيه ميدهد. با ناراحتی تمام   بر سرش میزند. به همان طریق، پشت به دیوار سر ميخورد. خودش را بر زمين مينشاند. دست روی سر، به زمين خیره است.}

 

حميد: (غمگین. باخودش) بي بي بيـ بيچاره شدم! اصغر بابا ميكشتم! ... بدبخت

شدم!(رو به آسمان) خدا چي كار كنم؟(دستش را از سر برميدارد. به مسيري كه آمده نگاه ميكند) توی راه افتاده! همین طوره! ... ميدونم! ... 

 

{با عجله برميخيزد.به مسيري كه آمده نگاه ميكند. چشم بر زمين ميدوزد. به مسیر برگشت پيش ميرود. لحظاتی بعد. اودر حال کنکاش پیاده رو. چند لحظه بعد. حمید با نااميدي به راهش ادامه ميدهد. همچنان در حال كنكاش سنگ فرشهاي پيادهرو. جمعيت عابران پياده و مغازههاي مشرف به پيادهرو. او سر به زير در حال كنكاش. صداي آژير پليس به گوش ميرسد. حميد مضطرب. اومتوجه جوي آب درهمان نزديكی ميشود. سريعاً در جوي آب ميپرد.}

 

 

الف: صبح- خارجي- حياط خانهی حميد.کوچه.خیابان

ب: صبح- خارجي- خیابان.پيادهرو (ادامه)

 

الف: { حياط خانه ی حميد. خانواده مضطرب او هركدام  گوشهاي از حیاط. اصغر آقا مدام  قدم ميزند. معصومه نشسته و گريه ميكند. حمیده در حال آرام كردن مادر.}

 

اصغر: (ناراحت وعصباني) آخه بچه كدوم گوري رفتي؟ ... بذار بيايي خونه! ... ببینها!امروز هم ما رو از كار بي كار كردي! ...

 

حميده: (رو به مادر كه گريه ميكند) مامان حتمأ با دوستاش رفته بيرون! ... ميدونم! ميياد! ... شايد هم رفته باشند كوه! ...

 

معصومه: (با گريه) گولش زدند بچهام رو كه اين كار رو کرده! ... من ميدونم! فرار كرده!(رو به اصغر) آخه مرد يه فكري كن! ... يعني كجا رفته؟! ...

 

اصغر: چي كار كنم؟! ... هان؟! ... بروم يغه كي رو بگيرم!؟ ... هان؟! ...

 

معصومه: (گریه بس میکند)حتمأ تو كوچههاست! .... بريم دنبالش! ... اين كار رو كه ميتوانيم بكنيم! ...

 

حميده: (رو به پدر) به پليس زنگ بزنيم؟! ...

 

اصغر: نه! ... ميخواهي آبرويمان بره! ... نه! ... ديگه هرجاهست پيداش ميشه! ...

 

معصومه: (با گريه) وای خدا، اگه نشد چي؟! ... بريم دنبالش! ...

 

اصغر: (با عصبانيت) اَح! ... باشه! باشه! رفتم! ...

 

معصومه: (گریه بس میکند)صبر كن! منم ميام! ... دلم تاب نداره! ...

 

اصغر: كجا ميخواهي بيايي؟ ... خوبيت نداره! ...

 

معصومه: من نميتوانم اين جا بشينم! تا تو برگردي سكته ميكنم! ... نميتوانم! ... منم مييام! ...

 

حميده: منم باهاتون مييام! ...

 

اصغر: تو ديگه بس كن دختر! ... حريف تو كه ميتوانم بشم! ... برو پيش علی! ... برو يه موقع از خواب ميپره هول میشه!..باز نگاه میکنه! بُرو! ...

 

ب: {خيابان. تردد ماشینها. پیاده رو. حميد پشت درختی پنهان شده . يك ماشين پليس آرام ازخيابان حركت ميكند. حميد با ترس پشت درخت پنهان است. پليس دور ميشود. حميد نفسی مي كشد.از پشت درخت كنارميرود. در میان جمعیت، خيره بر زمين به راهش ادامه ميدهد. متوجه شي برّاقی بر زمين ميشود.به سمت آن ميرود. در نظرش پول ميآيد. تا نزديك ميشود متوجه ی پوسته كيكی ميشود. با ناامیدی پوسته را برميدارد. آن را مُچاله و به سمتي پرتاب ميكند.}

 

الف: {.اصغر با معصومه که چادر برسر دارد، به دنبال حميد در كوچه و خيابان.

معصومه ناراحت.اصغر عصبانی.}

ب:{پيادهروي خلوت. حميد خواب و بیدار. اوچشم بر زمين در حال گشتن. يك مرتبه  گربه ای نعره كشان از لابلاي پاي او فرار ميكند. حميد جيغ بلندی ميكشد. صداي جيغ به صحنه بعد انتقال مييابد.}

 

الف: {صداي جيغ در خيابانهاي شهر به همراه پژواك آن. صداي جيغ در گوش اصغر و معصومه.}

 

اصغر: شنیدی؟! صداي حميد بود! ... آره! ...

 

معصومه: (ناراحت) واي خدا خاك بر سرم! ... بدو مرد! بدو! ... نكنه يه اتفاقي افتاده؟! ... خدایا! ...(با اصغر. در خيابان. به دنبال حمید.)

 

ب: {حميد از زمين برمیخیزد. با ترس و لرز به راهش ادامه ميدهد. چند لحظه بعد. حميد  چشمانش را از بي خوابي ميمالد. او در خيابانی دیگر قرار ميگيرد. انتهاي خیابان به كوه ختم میشود. حميد با چشمان قرمز، خیره به آسفالت در حرکت. او وارد يك گروه مسابقه پيادهروي ميشود. گروه به سمت كوه ميروند. جمعيت كم كم زيادتر ميشوند. حميد بي تفاوت در ميان جمعيت به چشم ميخورد. او تنها خيره به خيابان به راهش  ادامه ميدهد. درمیان جمعیت. پيرمردی سالخوره در حرکت. او تنگي نفس شدید دارد. دیگر نميتواند ادامه دهد. پلاكارتش را از دور گردن  برميدارد. به سختی اطراف را مينگرد. متوجه حميد ميشود. پلاكارتش را گردن حميد مياندازد. حميد متوجه نميشود. او خواب آلود به راه ادامه ميدهد. پيرمرد از جمعيت دور ميشود. حميد همچنان در ميان جمعيت.خيره به جاده. ساعتی بعد. جمعيت و حميد به دامنهي كوه رسيدهاند. آن طرفتر. شخصی از مقامات برگزار كننده مسابقات، پشت تريبون و بلندگو ايستاده است. جمعيت هركدام در قسمتي نشستهاند. حميد خواب و بیدار. او نیز غمگین، قسمتي از دامنه بر زمین خاكی نشسته است. او با چُرت پاره به زمين نگاه ميكند. او گاهی اشک میریزد. مردي پشت تريبون شمارهاي ميخواند. كسي جواب نميدهد. او بار دوّم ميخواند. جمعیت خیره به بغل دستی و پلاکارتشان. جمعیت زير همهمه ميزنند. كسي جواب نميدهد. براي بار سوم.  شماره خوانده میشود.لحظه ای سکوت همه جا حکم فرما. باز همهمه آغاز میشود. مردی متوجه حميد ميشود. حمید  در حال نشسته خواب است. مرد به شماره حمید نگاه ميكند. شماره ی برنده است. او متوجه خواب بودن حمید میشود. نگاهی به شماره ی خودش می اندازد. زیرکانه به اطرافش مینگرد. کسی را متوجه خود نمیبیند. پلاکارت خودش را آرام بر میدارد. به طرف حمید میرود. میخواهد پلا کارتش را جابه جا کند.به خودش میآید .لعنت به شیطان میفرستد.مرد روي شانه حميد ميزند.حميد بیدار میشود. به مرد نگاه ميكند.}

 

مرد: (رو به حميد) پس چرا جواب نميدي؟! ... مگه شماره ی تو رو نميخونه؟!سواد نداری؟ (دست حميد را ميگيرد) پاشو! ... پاشو خوش شانس! ... پاشو!

 

{حميد با تعجب،  دست در دست مرد بر میخیزد. با حال نیمه هوشیار با مرد به طرف تريبون ميروند. آنها بالاي تريبون ميرسند.}

 

مرد پشت تريبون: (رو به حميد و پلاكارتش) پس چرا جواب نميدي پسرم! ... بيا جلو! ... بيا! خجالت نكش عزيزم!

 

{مرد پشت تريبون دست حميد را بالا ميبرد. تمامي جمعيت براي حميد دست ميزنند. حميد  متوجه جریان نیست. تنها خيره به جمعيت ميباشد. او از دور متوجه پدر و مادرش ميشود.آنها او را مشاهده ميكنند. پدر و مادر در حال خستگی و خوشحالي به طرف حمید مي آیند. مادر حميد را در بغل ميگيرد. مرد پشت تريبون با اصغر حرف ميزند.}

 

مرد: (رو به اصغر) تبريك ميگم آقا! ... چه حسي داريد؟!.. پسرشما برنده جايزه ی ميليوني ما شدن! ...

 

اصغر: (با تعجب هرچه تمام ) چي؟ برنده؟! ... ميليونی؟ تومان؟(مرد سری تکان میدهد.رو به حميد) حميد؟! ... تو بابايي؟! ...

 

{اصغر سرش گيج ميرود. روي دستان مرد پشت تريبون غش ميكند. چند لحظه بعد. اصغر آرام آرام چشمانش را باز ميكند. كنارش حميد، معصومه و چند نفر ديگر را مشاهده ميكند. جمعيت قبلي ديگر وجود ندارند. مرد پشت تريبون در كنار آنها است}

 

مرد: (رو به اصغر) پاشو مؤمن! ... پاشو! زشته بابا جان! ... پاشو خوشحال باش! ... پاشو! ...

 

{ساعتی بعد. حميد در كنار پدر و مادر از كوه پايين می آیند. آنها ميخندند. اصغر مدام حميد را بوسه ميزند. لحظاتی بعد. خيابان. ادامه. آنها وارد خيابان ميشوند. موتورسيكلت تك سرنشينی با سرعت از جلوي آن ها عبور ميكند. موتورسوار با يك خودرو برخورد ميكند. نقش برزمين ميشود. موتورسوارهمان دزد جوان است. او در حال آه و ناله كردن. مردم كم كم دور او جمع ميشوند. حميد متوجه جوان ميشود. پليسها كه به دنبال او بودند سر ميرسند. به طرف جوان ميروند. او را از زمين بلند ميكنند. به او دستبند ميزنند. حميد متوجه ميشود. رو به اصغر ميكند.}

 

حميد: (رو به اصغر) اين دوست منه كه كمكم كرد پول در بياورم! ...

 

معصومه: پس اين هموني بود كه كمكت كرد؟ ...

 

اصغر: بابا جان اين دزده! ... دوست كه نيست! نگاه كن پليسها دستگيرش كردهاند! ... حتماً پول تو رو هم دزديده! ...

 

{حميد با تعجب به صحنه دستگيري و بردن جوان نگاه ميكند.}

 

معصومه: (رو به اصغر) پس برو تا دير نشده به پليسها بگو! ...

 

اصغر: (با كمي شك) نه! ولش كن! خدا زد تو سرش! من بخشيدمش!

 

حميد: (با تعجب) مامان مگه ميشه يه دوست دزد هم باشه! ...

 

اصغر: بابا جون سعي كن اول يكي رو بشناسي بعداً باهاش دوست بشي! اين هم يك تجربه ی بزرگ تو زندگي ات.

 

{حميد با تعجب به دزد نگاه ميكند. پليسها او را سوار بر ماشين ميكنند.}

 

روز- خارجي:حياط خانه ی حميد:

 

{ حياط خانه- حميد  با نان وارد  ميشود. متوجه مادرش ميشود. مادر لباسها را درون لباسشويي ای كه گوشه حياط كار گذاشته ميريزد. مادر حواسش نيست. حميد لبخند ميزند. حمید متوجه علي كوچولو ميشود كه آن طرف حياط با ماشين كنترلي بزرگش در حال بازي ميباشد و ميخندد. حميد لبخند ميزند. او وارد اتاق ميشود.}

 

 

                                                                       {پایان}