(جون شما قسم)

‌‌‍

                [فيلمنامه]

 

 

            صادق دهکردی

                                             

                                          

 

شخصيت هاي فيلنامه:

 

مختار

جابر

ماهدخت

عبدالله

الناز

الهام

صفيه

 

 

 

روز.خارجي.کوچه اي خلوت

 

[ظهر.كوچه اي خلوت.مردي كيف به دست دركوچه راه ميرود.دو برادرجوان و شروربه نام هاي جابرومختار (برادربزرگتر)در تعقيب مرد هستند.اوضاع را مناسب ميابند.به اوحمله ميكنند. جابر يك مشت درشكمش ميزند مختار دستانش را ازعقب ميگيرد.مرد دسته ي كيفش را مانند جان در مشت گره كرده است.داد و فرياد ميكند وكمك ميخواهد.جابر با لگد توي شكمش ميزند.مرد نقش زمين ميشود.برادرها كيف را ميقاپندوفراميكنند.[

 

روز.داخلي.ساختمان نيمه ساخته (ادامه)

 

[ساختمان نيمه ساخته.بردارها گوشه اي ايستاده اند.مختار در كيف را باز ميكند.آن را روي زمين خالي ميكند كتاب، مدارك و مقداري پول ازآن زمين مي ريزد. جابر پول ها را جمع ميكند.مختارمظطرب به اطراف مينگرد مختاركيف رازمين مي اندازد.پولها را ازجابر ميگيرد.آنهارا سه قسمت ميكند.جابرمواظب اطراف است. [

مختار: اين سهم ننه !(پول را جيب بغل ميگذارد)اين سهم من !(آن را جيب ديگرميگذارد)اينم مال تو- بگير.

 

کوچه اي ديگر(ادامه)

 

[ كوچه اي ديگر.برادرها مشغول قدم زدن . مختار رو به جابر ميكند.[

مختار: (در حركت) نظرت چيه يه گشتي تو كوچه اون طرفي بزنيم ؟! . . . .

جابر: امروز واقعاً اين مردك خستم كرد ! . .

مختار: باشه ! پس بريم يه صفايي كنيم، بعد بريم خونه . . .

[نماهايي ازچندکوچه.آنهادرحال خواندن آواز(تو آسمونا و زمين مي رم من  هم به اين و هم به اون ميخندم)]

 

روز، داخلي ساندويچ فروشي (ادامه)

 

[يک ساندويچ فروشي خلوت.برادرها كناردرنشسته اند.آنها درحال خوردن ساندويچ.مغازه دار پشت ميز و نيمرخش به برادرهاست.اودرحال تماشاي تلويزيون است.مختارپشت به مغازه دار وجابرروبروي اونشسته]

مختار:(باصداي آرام .روبه جابر) حالا ؟! . . . .

جابر: (آرام. در حالي كه زير چشمي به مغازه دار نگاه ميكند) نه ! . . .صبر كن .

مختار:(ساندويچش تمام ميشود) خسته شدم.

جابر: حالا . . . بدو !؟ . .

[صداي تلويزيون زياد است.مغازه دارغرق تماشا.برادرها به سرعت پا به فرارميگذارند.مغازه دارنمي فهمد]

 

روز، خارجي بازار (ادامه)

[بازار. ويترين مغازه ها.رفت و آمدعابرين. برادرها درحال راه رفتن.[

مختار:(تمسخر آميز.روبه جابر) قيافشو ديدي ؟! تخم چشاش چسبيده بود به تلويزيون( مي خندند)

جابر: بريم  بپرسيم آخرش چي شد ؟!(مي زنند زير خنده)

مختار:(از خنده دلش راگرفته) نه.نه.شُمارشودارم!رسيديم خونه زنگ ميزنم- شرح كاملشوميپُرسم(ميخندند)

 

غروب.خارجي .پشت چراغ قرمز (ادامه)

 

[غروب.چراغ راهنمايي. يك نابيناباعينك آفتابي برچشم،عصا به دست ولباس هاي كهنه پشت چراغ ايستاده است.خيابان.مختار متوجه او ميشود.به پهلوي جابرميزند.اورامتوجه نابينا ميكند.باهم به سمت او ميروند]

مختار:(روبه نابينا) داداش مي خواي كمكت كنيم؟

نابينا: نه برادر- خودم مي تونم ! . . .

جابر: نمي شه كه . . .ما وجدانمون برنمي داره ! . . . .

نابينا: اگه ما نخوايم كسي كمكمون كنه، كي رو بايد ببينيم؟! . . .

مختار: خوب معلومه ! . .ماها رو . . .  

[به زوردست نابينا را ميگيرند.چراغ سبزميشود.از خط عابرعبورميكنند.نزديك آن طرف خيابان ميشوند جوي آب.دركنار جوي پل قراردارد. برادرها نابينا را نزديك جوي آب ميبرند.مي ايستند. تنها نيم متر به جوي مانده]

مختار):روبه نابينا) بيا داداش- رسيديم ! بقيشو خودت برو! (جابر  بيصداميخندد)

نابينا: رسيديم؟ كه رسيديم !؟

[ِنابيناعينكش را بالا ميدهد. به جوي آب نگاه ميكند.عصايش را بالا ميبرد. به جان برادرها مي افتد]

نابينا:( حين زدن( بگير - بخور . . . من خودم آدم درس ميدم . . .

[برادرها نمي دانند چه شده است.مردم به آنها نزديک ميشوند.برادرهابا تعجب فرار ميكنند.مرد به ظاهر نابينا چند متري دنبال آنها ميدود.]

 

 شب.خارجي.خيابان (ادامه)

 

[شب.پياده روخلوت.خيابان.برادرهاپشت به شمشادهاايستاده اند.آنهامنتظر تاكسي هستند.جابردستشويي دارد]

مختار: (به جابر) اَاَاَاَ ه ه ه ه !تو هم- ما رو كشتي - يه كم صبرکن!(روبه خيابان) امشب قهتيش اومده

جابر:(اين پااون پابغل اوميرود.ازدرد ميخواهد بگريد) تو رو خدا!-ديگه نمي تونم ! . . يه كاري كن

مختار:(نگاه به اطراف.روبه شمشادها)بس کن گفتم ! . . . زود باش ! . . . بپر پشت شمشادا.

[چندلحظه بعد.يک تاكسي توقف ميكند.مختار ازعقب سوارميشود. دررا باز نگه ميدارد.جابر را صدا ميزند]

مختار: جابر ؟ جابر ؟

راننده: آقا حالت خوبه ؟

مختار:اين داداش ما كيفشا پشت شمشادا گم كرده!.. دنبالش ميگرده-الان مياد . . . .

[راننده ومسافر جلوي تاكسي به شمشادها نگاه ميكنند.ازديد آنها.پيرزني عصابه دست ازپياده روعبور ميكند  پيرزن جيغ ميكشد.اوباعصابه شمشادهاميزند.جابرازپشت شمشادهابه خيابان ميپرد.سريعاَسوارتاكسي ميشود]

 

 

 

 

شب.داخلي.تاكسي+خارجي.خيابان (ادامه)

 

[در حركت.راننده فرمان را چسبيده وروبرو را نگاه ميكند.مسافراز سمت خودش بيرون را نگاه ميكند.جابربا مختاردرحال حرف زدن.مختارچاقويش را درمي آورد.او آرام آرام باآن صنلدي و پشتي تاكسي را پاره ميکند]

جابر: آخي راحت شدم !- داشتم مي تركيدم.

[صداي جِر خوردن صندلي ميپيچد.برادرهاصداي پاره شدن صندلي را با خنده ي خود در هم مي آميزند.[

جابر: امروز دو تا چوب خورد توي سرمون ؟-عَوضي ها.

[مختارصندلي را پاره ميكند.آنها ميخندند.خارجي.ازديد راننده.تصاويري ازخيابانهاي پايين شهردرشب[

 

شب.خارجي.كوچه ي برادرها، حياط خانه(ادامه)

 

[پايين شهر.کوچه اي قديمي.برادرهاواردآن ميشوند.بعضي از خانه هاعقب نشيني كرده اند وبعضي نكرده اند. ديواريکي ازخانه ها كوچه را تنگ كرده است.پسرها درآن خانه راميزنند.ماهدخت(مادر پسرها) دررابازميكند]

مختار: سلام ننه ! . . . .

ماهدخت :(باحال مريض) سلام ! . .خسته نباشيد مادر! 

[حياط خانه بازيررزمين وباغچه اي مجاور ديوارکوچه.پسرهاومادرواردميشوند.مختارکمي پول به مادرميدهد]

مختار: بيا ننه اين پول كار امروزمونه !..بگير برا خرجي ! . .

ماهدخت:(به مختار)خيرببيني!- دستت درد نكنه...داروهاي باباتو گرفتي ؟(مختارسري تکان ميدهد)

 

شب.داخلي. پذيرايي (ادامه)

 

[پذيرايي کوچک خانه.عبدالله (پدرپيرِ پسرها) با دست و پاي عليل،زير تاقچه وكنارسماورنشسته است. روي تاقچه يك قرآن و راديوي قديمي درحال پخش موسيقي سنتي ميباشد.پسرهابا سلام واردميشوند.]

 

 

 

 

نيمه شب.داخلي.پذيرايي

 

[چراغ پذيرايي خاموش.نور ماه پذيرايي را فرا گرفته است.صداي جيرجيرك ها با صداي خروپوف عبدالله كه  گوشه ي پذيرايي  خوابيده درهم آميخته شده است.ماهدخت گوشه ي ديگرپذيرايي خوابيده.چراغ اتاق پسرها كه گوشه ي پذيرايي است روشن ميشود.نورآن قسمتي از پذيرايي راروشن ميکند.]

 

نيمه شب. داخلي.اُتاق خواب برادرها (ادامه)

 

[اتاق خواب كوچك برادرها.آنها در رختخواب، سرهارا نزديك يکديگرکرده و به آرامي حرف ميزنند.[

مختار:فردا ظهر بهتره!(جابرگوش ميدهد)بعد تعطيليشونه- بعدش هم!-اون طرف خلوت تره..همينه-عاليه!

 

نيمه شب.خارجي.حياط (ادامه)

 

[‍نيمه شب.حياط .صداي جيرجيرك.نور ضعيفي ازاتاق پسرها حياط را روشن كرده.چراغ خاموش ميشود[

 

ظهر.خارجي.کوچه هاي مختلف

 

[كوچه اي خلوت.برادرها درآن پرسه ميزنند.چشمشان به مردي ريش دارمي افتد.اورا تعقيب ميكنند.مرد وارد كوچه ي ديگرميشود.پسرها نزديك ورودي كوچه ميشوند.ميخواهندوارد شوند.صداي مرد به گوششان ميرسد. آنهاپشت ديواربه حرف هايش گوش ميدهند.مرد با گوشي همراهش حرف ميزند.[

مرد:بله آقا!اين گنج ياب جديدترين مُدله...هر نوع فلزي با هر نوع عمق و مساحتي را نشون ميده!- باشه (برادرها متعجب)بله مطمئنه!...درضمن توي جعبه ش نقشة گنج روگذاشتم(برادرهاخوشحال بغل هم ميپرند) امروز نمي تونم...باشه!فردا صبح تشريف بياريد و ببريدش...بله توي خونَست!-منتظرم-خداحافظ(قطع ميکند)  [مردميرود.پسرها اورا تعقيب ميكنند.مرد وارد خانه اي ميشود.پسرها کمي خانه رانگاه ميکنندسپس ميروند]

 

 

 

نيمه شب.خارجي.كوچه.خانه ي مرد ريش دار

 

[كوچه خلوت.چراغ برق كوچه راروشن كرده.جابرومختار نزديك خانه ي مردميشوند.اطراف رامينگرند.كسي  نيست.مختارپشت به ديوار تكيه ميدهد.اودو دستش را قلاب ميكند.جابر سريعاًبادستان اوبالا ميرود.جابرروي  دستان مختاراست.گربه اي نعره كشان از زير پاهاي مختارفرارميكند.هردو نقش زمين ميشوند.]

جابر: (ترسان ) بِِه بِِه - به دلم بد اومده!- بيا بريم . . . .

مختار:(صداي آرام) خاك تو سرت!گنج پشت همين ديواره- احمق جا مي زني؟- از يه گربه ترسيدي؟(پوزخند)

جابر: (به غرورس برخورد.برميخيزد)تو كه شجاعي!؟ . . .پس اول تو برو بالا.

مختار: باشه !(از جا برمي خيزد)زود باش قلاب بگير! . . .

[اين بار جابر در كنار ديوار، دستانش را قلاب مي كند. مختار سريعاً روي دستان او به بالا مي رود. جابر اين طرف و آن طرف و حتي زير پاهايش را با دلهره نگاه مي كند. مختار روي شانه هاي جابر مي رود. روي ديوار مي رود. از ديوار مي پرد پايين.[

 

نيمه شب، خارجي

حياط خانه (ادامه)

]

فضايي از حياط خانة مرد ناشناس. حياط و ساختمان در حدّ بافت متوسط شهر. خانه در زير نور مهتاب ساكت و خاموش. برادرها داخل حياط، به آرامي به جلو مي روند. مختار با انگشت درب ورودي اتاق را به جابر نشان مي دهد. به آرامي به سمت پلكان ورودي درب ساختمان نزديك مي شوند. در اين لحظه از پشت سر آنها صداي مردي به گوششان مي رسد.[

صدا: (با لحن دستوري) از جاتون تكون نخوريد! . . . دستا بالا ! . . . پليس!

]مختار و جابر در جاي خود، خشكشان مي زنند و مي ايستند. دستانشان را بالا مي برند. دو مأمور پليس كه پشت سر آنها در گوشه اي از باغچه كمين كرده بودند، اسلحه در دست آرام به سارقين نزديك مي شوند. در اين لحظه جابر زير لبي با مختار حرف مي زند.[

جابر: حالا خاك توي سر تو كنن ! . . . گفتم به دلم بد اومده!؟ . . .

مختار: (زير لبي) خفه شو ! . . . لعنت به اون سقّ سيات !

]پليس ها كه ديگر به آن نزديك شده اند. پسرها را از پشت تفتيش مي كنند. دست بند به دستشان مي زنند.[

 

نيمه شب، خارجي

كوچه + ورودي درب پاسگاه (ادامه)

]

بيرون از حياط خانة مرد ناشناس داخل كوچه. ماشين پليس با چراغ هاي گردان ايستاده است. دو مأمور پليس پسرها را دست بند كرده به سمت ماشين مي برند. درب ماشين را باز مي كنند. آنها را داخل ماشين مي كنند. ماشين پليس از كوچه خارج مي شود. فضايي از جلوي درب ورودي پاسگاه. ماشين پليس با چراغ هاي گردان جلوي درب پاسگاه مي ايستد. نگهبان در پاسگاه را باز مي كند. ماشين وارد پاسگاه مي شود.[

 

نيمه شب، داخلي

پاسگاه (اتاق بازجويي) ادامه

 

]فضايي از اتاق بازجويي. برادرها دستبند زده و ناراحت پشت يك ميز كه نور چراغي بالاي سر آنهاست، نشسته اند. بازپرس با مرد متشخص كه با يونيفرم و درجة سرواني است وارد اتاق بازجويي مي شوند. بازپرس يه نگاهي به سارقين مي اندازد. يك نگاهي به صاحب خانه كه در حال تماشاي سارقين ا ست مي كند.[

بازپرس: خودشونند جناب سروان؟

مرد: بله جناب آقاي بازپرس! . . . خودِ خودشونن ! . . .

]پسرها در حالي كه ناراحت و مات و مبهوت به صاحب خانه مي نگرند.[

بازپرس: (رو به پسرها) خيلي خُب! . . . تا حالاش كه مرتكب دو تا جرم شديد ! . . . اقدام به زورگيري و وارد حريم خصوصي مردم شدن (با فرياد) با شمام ! . . . . قبول داريد؟! . . .

]پسرها از صداي فرياد بازپرس، از ترس روي صندلي شوكه مي شوند. مختار با شرمندگي رو به بازپرس مي كند.[

مختار: بله قربان . . . . . ولي ما از كي زورگيري كرديم؟! . . .

صاحب خانه: (رو به پسرها) يادتون رفت امروز ظهر من رو تعقيب مي كرديد. خوب من هم شصتم خبردار شد كه مي خواهيد جبيم رو بزنيد. به همين خاطر هم اون كلك موبايل رو زدم ! . . . حالا فهميديد؟!

]در حين حرف زدن صاحب خانه، پسرها كه پي به قضيه برده اند، آرام آرام با چشم هاي گرد و متعجب سرشان را به نشانة شرمندگي به سمت پايين مي آورند و زيرچشمي رو به همديگر چشم خيره مي روند و به آرامي با يكديگر بحث مي كنند.[

مختار: خاك تو سرت! . . . .

جابر: نقشة تو بود ! . . . .

 

 

روز، داخلي

اتاق دادگاه

 

{فضايي از اتاق دادگاه جابر و مختار را با صورت هاي كبود و كتك خورده، دستبند شده در كنار يك سرباز نشسته اند. پدر و مادر پسرها هم در سمت ديگر آن ها نشسته اند. پدر با ناراحتي دستانش را روي سرش گذاشته و ؟؟؟ وار سرش را آرام آرام به چپ و راست حركت مي دهد. مادر با چشم هاي خيس و ناراحت رو به پسرها حرف مي زند. پسرها هم از خجالت سرشان را پايين گرفته اند و بالا نمي آورند.{

مادر: شيرم رو حلالتون نمي كنم . . . كه از اين راه نون درمي آوريد؟! . . . شير حال دادمتون كه لقمة حروم بياوريد؟! . . .

]قاضي وارد جلسة دادگاه مي شود. پشت ميز محاكمه مي نشيند. چند نفر شاكي پرونده كه پشت در اتاق منتظر بوند وارد مي شوند. روي صندلي هاي پشت سر متهمّين و پدر و مادر، مي نشينند. قاضي در حال نگاه كردن به پرونده ها مي باشد. چند ثانيه سكوت حكفرماست. پدر و مادر درون خود مي گريند. قاضي رو به متهمين مي كند.[

قاضي: آقايانم جابر و مختار احمدي متهم به هفت مرتبه باج گيري و سه فقره ضرب و شتم به يك سال حبس محكوم مي گردند! . . . آيا اعتراضي داريد؟ . . . .

]سكوت همه جا را حكفرمايي مي كند. با صداي قاضي سكوت هم در هم مي شكند.[

قاضي: پرونده مختومه اعلام مي شود . . .

 

روز، داخلي

زندان

]

فضاي داخلي اتاق چند تختي در زندان. اتاق خلوت. تنها جابر و مختار با لباس هاي مخصوص زندانيان روي يك تختي زانو در بغل و ناراحت در نزديكي همدگير با هم صحبت مي كنند. در بيرون از اتاق رفت و آمدهاي زندانميان ديگر هم به چشم مي خورند.[

جابر: خيلي ضايع شديم ! . . . ننه را ديدي؟ . . . بدجوري دلشو شيكونديم !

مختار: آقاجون دق مي كُنه ! . . . يعني حالا از كجا ميان كه بخورن!. . .

جابر: (رو به آسمان) خدايا! . . .  خدا؟ توبه مي كنم ! . . . به ذاتت قسم از اين جا رفتم بيرون . . . دور  اين كارها را خط مي كشم . . . ولي ننه ما رو ببخشه!

مختار: (زانو در بغل) خدايا! . . . مَنو ببخش.

 

روز، داخلي

اتاق زندان

]

فضاها و لحظاتي از نماز و قرآن  خواندن جابر و مختار داخل اتاق زندان. در مابينم اين لحظات چهرة نگهباني كه با افتخار در راهروي زندان به آنها مي نگرد. همچنين چهره هاي چند زنداني ديگر كه هم اتاقي آنها مي باشند، با تمسخر و خنده كنان به آنها مي نگرند.[

 

روز، خارجي

حياط زندان

]

حياط زندان شلوغ. رفت و آمد و همهمه زندانيان. در قمستي از حياط يك پيرمرد زنداني سن بالا با عينك ته استكاني بر چشم در حال راه رفتن مي باشد. پيرمرد از فرط پيري چشمانش سياهي مي رود. به زمين مي خورد. عينكش در گوشه اي مي افتد. با چشم هاي ضعيف به دنبال عينكش در روي زمين مي گردد. همة زندانيان به طرف او خيره شده اند و شروع به تمسخر و خنده كردن مي كنند. جابر و مختار از فاصلة نه چندان دور صحنه را مي بينند. ناراحت مي شوند. به سرعت خود را به سمت پيرمرد مي رسانند. عينكش را از روي زمين برمي دارند و به او مي دهند. كمك مي كنند از جا برخيزد. پيرمرد را بلند كرده، زير كتف هايش را مي گيرند. در اين لحظه زندانيانم كم كم متفرّق مي شوند. در حين راه رفتن، پسرها در حالي كه زير كتف هاي پيرمرد را گرفته اند مشغول به حرف زدن مي شوند.[

جابر: حاجي پس چي شد ؟

پيرمرد: چيزي نيست پسرم ! . . . از پيريه ! . . ..

مختار: پدرجون شما ديگه اين جا چيكار مي كنيد؟ . . . .

پيرمرد: بيست سال پيش ! . . . سر ندونم مكاري، . . . . زنم رو با چاقو به قتل رسوندم! . . . و به حبس ابد محكوم شدم . . . اگه خدا بخواد ديگه آخري عمرمو سپري مي كنم.

مختار: ايشاالله خدا شما را هم مثل ما ببخشه! . . .

همگي: (با هم) ايشاالله ! . . .

]پسرها همين طور با پيرمرد وارد زندان مي شوند.[

 

]                                    6 ماه بعد[

 

ظهر، خارجي

حياط زندان (6 ماه بعد)

]

صداي اذان ظهر درون محوطّة حياط زندان به گوش مي رسد. پسرها در حال وضو گرفتن در گوشه اي از حياط. اذان تمام مي شود. صدايي از بلندگوي زندان به گوش مي رسد[

صدا: جابر و مختار احمدي اتاق نگهبان ! . . . جابر و مختار احمدي اتاق نگهبان ! . . .

]در اين لحظه پسرها وضويشان تمام شده. با صداي بلندگو، متعجب به يكديگر مي نگرند و با همديگر صحبت مي كنند.[

مختار: يعني چي شده؟

جابر: ملاقاتي داريم؟

مختار: نه بابا تو هم! . . . ننه هم بخواد بياد، آقاجون نمي ذاره!

]با تعجب و دودلي به سمت اتاق نگهباني مي روند.[

 

 

 

روز، داخلي

اتاق نگهباني (ادامه)

]

فضايي از اتاق نگهباني. پسرها روبروي نگهبان و شخصي كه به نظر از مقامات مي باشد و حامل خبري است، ايستاده اند.[

نگهبان: (رو به پسرها) به دليل رفتارتون ت وي اين مدت ! . . . . دادگاه شش ماه از حبس شما را بخشيده . . . از الآن به بعد ديگه آزاديد! . . . بريد وسايلتون رو جمع كنيد . . . . .

]پسرها در حين حرف زدن نگهبان با تعجب و ناباوري به او نگاه مي كنند. پس از اتمام حرف نگهبان، مي زنند زير خنده و با چشمان خيس و غرق خوشحالي تو بغل هم مي پرند. يكديگر را مي بوسند.[

 

روز، خارجي

بيرون زندان + خيابان (ادامه)

]

سر و صداي باز و بسته شدن درب خروجي زندان. درب باز مي شود. پسرها با يك كوله پشتي به همراه از زندان خارج مي شوند. فضايي از خيابان. پسرها در حال رفتن در پياده رو. در حين راه رفتن با يكديگر سخن مي گويند.[

جابر: داداش چيكار كنيم؟ . . . الان بريم خونه؟! . . . .

مختار: پسر خيلي خربازي در آورديم! . . . نمي دونم! . . . به نظر تو چيكار كنيم؟ . . .

جابر: بالاخره كه چي؟ . . . هر چه بادآباد.

مختار: توكل به خدا، مي ريم كه بريم خونه.

 

روز، خارجي

كوچه هاي پايين شهر + فضاي خانه و حياط (ادامه)

 

]فضاهايي از كوچه هاي پايين شهر. پسرها در حال قدم زدن به سوي كوچة خودشان. هر كوچه به كوچه نزديك مي شوند، پاهايشان سسست مي شود. وارد كوچه مي شوند. آرام آرام نزديك خانه مي شوند. مختار جابر را به جلو مي اندازد. جابر نمي رود.[

جابر: من چرا؟

مختار: تو رو خدا ! . . . .

]مختار براي مرتبة دوم او را پيش مي اندازد. بالاجبار در را مي زند. مي ترسند و پشت ديوار پنهان مي شوند. چند لحظه اي به طول مي انجامد. مادر در را باز مي كند. بيرون راه سرك مي كشد. يك مرتبه چشمانش به پسرها مي افتد. در نگاهش هم خوشحالي ديده مي شود و هم ناراحتي. در را باز مي گذارد و به داخل حياط مي رود. پسرها كوله پشتي به دست با شرمندگي تمام آرام آرام وارد حياط مي شوند. مادر را مي بينند كه روي زمين نشسته است. دو دستش را به زانو مي كشد و مي گريد. پسرها مي دوند به سوي او. به پاهاي مادر مي افتند.[

مختار: ننه غلط كرديم ! . . . اشتباه كرديم . . . ببخشمون ! . . . .

جابر: بد كرديم ننه! . . . تو رو خدا قبولمون كن ! . . . .

مختار: ننه حلالمنن كنه . . . . ديگه تكرار نمي شه.

]پسرها به پاي مادر، التماس كنان. مي زنند زير گريه.[

 

 

روز، داخلي

خانه عبدالله (ادامه)

]

فضايي از خانه. پسرها در يك گوشه ساكنت نشسته اند. پدر و مادر، با چهره هاي شكسته و در هم در گوشه اي ديگر. عبدالله سرش را بالا مي آورد و رو به پسرها مي كند.[

 

عبدالله: نمك نشناسا! . . . بي آبروووا . . . . مي دونيد توي اين ماه چي كشيديم؟

(مادر مي زنه زير گريه) من كه سني ازم گذشته و با اين دست و پاي عليل نايي بار كار ندارم! مادر پيرتونو ببينيد! . . .

اصلاً گفتيد چه بلايي سرش اومده؟ . . . براي يه لقمه نون به كي يا كه رو نزديم، . . . . تو تمام مسجدا و خيريه ها تابلو شديم . . . .

زندگي مون شده نَذري خوري، . . . صدقة اين و اون.

]در همين لحظه، يك نامه از زير فرش در مي آورد. به پسرها نشان مي دهد. در اين لحظه مادر گريه نمي كند.[

عبدالله: اين دردا كم بود !؟ . . . . يك ماه پيش اين نامة عقب نشيني رو هم آوردند در خونه! . . . قوز بالا قوزه . . . آخه ما كي رو داريم كه كمكمون كنه؟

]مادر دو مرتبه مي زند زير گريه. پسرها به خودشون مي آيند. مي پرند توي بغل پدر. با بغض و ناراحتي به پدر التماس بخشش مي كنند.[

جابر: غلط كرديم. اشتباه كرديم آقاجون.

مختار: جووني كرديم! به بزرگي خودت مارو ببخش، . . . قول شرف مي ديم، . . . قول مي ديم بريم دنبال كار و نون حلال در بياريم ! . . . قسم مي خوريم ! . . .

]مادر از جا بر مي خيزد. از روي تاقچه قرآنم را مي آورد پايين. رو مي كند به پسرها[

مادر: (با ناراحتي) پس به اين قرآن قسم بخوريد! . . . قسم بخوريد كه ديگه نه طرف دزدي، نه طرف گنج و مال حروم حتي نزديك هم نشيد.

]پسرها در حالي كه به مادر نگاه مي كنند. در فكر فرو مي روند. كمي صبر مي كنند. پدر فرياد مي زند.[

عبدالله: پس زود باشيد ! . . . مگه نه اين كه غلط كرديد و مي خواييد قسم بخوريد؟

]پسرها نزديك مادر مي شوند.[

مادر: و اگه قسم بشكونيد! . . . از خدا مي خام، ما توي اين دنيا كارهاي ننگ شما را ببينيم.

جابر: قسم مي خوريم.

مختار: قسم مي خوريم.

 

صبح، خارجي

روبروي دكّه روزنامه فروشي + دفتر شركت

]

فضايي از خيابان. دكه روزنامه فروشي. پسرها روبروي دكّة روزنامه فروشي در حال خريد روزنامه مي باشند. بعد از خريد روزنامه، به گوشه اي از خيابان مي روند. روي جدول ها مي نشينند. با دقت غرق در نيازمندي هاي روزنامه مي شوند. بعد از لحظاتي از جا بر مي خيزند. فضاهايي از خيابان هاي مختلف پسرها نزديك به درب ورودي يك شركت خدماتي مي شوند. وارد شركت مي شوند.[

روز، داخلي

شركت خدماتي (ادامه)

]پسرها وارد شركت مي شوند. چند نفر خانم و آقا در يك فضايي پشت چند كامپيوتر نشسته اند. يك خانم از پشت يكي از كامپيوترها بر مي خيزند. بر برادرها اشاره مي كند. پسرها به طرف منشي مي روند.[

منشي: بفرماييد؟ امرتون؟

]جابر در حالي كه آگهي در دستش مي باشد. آن را به منشي نشان مي دهد.[

جابر: ببخشيد، براي آگهي تون مزاحم شديم.

منشي: جايي كار كرديد؟ چون كار ما خدماتيه! مثل نظافت منازل و دفترها و شركت ها و غيره.

مختار: بله خانوم ! . . . هر كاري كه بگيد ما بلديم.

منشي: بسيار خوب.

]منشي در حالي كه به هر كدام از برادرها سه برگه مي دهد. به برگه هم اشاره مي كند.[

منشي: سوابقتون رو بنويسيد و تا يكي دو هفتة آينده گواهي عدم اعتياد و اين برگة سوء پيشينه را هم با خودتون بياريد. بعد از مدتي باهاتون تماس مي گيريم.[

جابر: چي؟ سوء پيشينه ! . . . .

مختار: پس بعداً اگر مزاحمتون مي شيم.

]برگه ها را مي گيرند و از شركت مي روند بيرون.[

 

 

 

 

 

روز، خارجي+ غروب

فضاهاي مختلف، مكان ها+ پارك (ادامه)

 

]فضايي از ورودي يك رستوران. پسرها وارد رستوران مي شوند. چند لحظه بعد پسرها از رستوران بيرون مي آيند. به راه ادامه مي دهند. نزديك به يك كارگاه نجاري مي رسند. وارد كارگاه مي شوند. چند لحظه بعد از كارگاه خارج مي شوند. به سمت پاركي كه در نزديكي هاي كارگاه است مي روند. آسمان كم كم رو به تاريكي مي رود. پسرها وارد پارك مي شوند. روي نيمكتي مي نشينند. با چهرة افسرده و نااميد.[

مختار: ديگه داره شب مي شه. چيكار كنيم؟ . . . هر جايي كه مي ريم! . .. سوء پيشينه مي خوان!

جابر: بي خيال خدا بزرگه . . . بيا بريم خونه! . . . من كه خيلي گشنمه . . . .

 

شب، داخلي

خانة عبدالله

]

فضاي داخلي اتاق پذيرايي. عبدالله و پسرها هر كدام در گوشه اي نشسته اند. چشم به در. منتظر مادر. صداي بسته شدن در حياط به گوش مي رسد. مادر وارد اتاق مي شود. خيلي خسته است. در آستانة در مي نشيند.[

مادر: (نفس زنان) آبروم ديگه رفت! . . . .

]در حين حرف زدن كيسه اي پلاستيكي به رنگ مشكي كه در دستش مي باشد را باز مي كند.[

مادر: توي چهار تا مسجد رفتم، تا فقط تونستم اين چند تا قاضي نون و پنير را گير بيارم! . . . با التماس يكي دو تا اضافه گرفتم.

]مادر نفس زنان رو به پسرها مي كند.[

مادر: شما چي؟ . . . كار پيدا كردين؟ . . .

]پسرها با خجالت. سر به زير. پرزهاي قالي را نگاه مي كنند. يك مرتبه مختار سرش را بالا مي آورد. رو به پدر مي كند.[

مختار: فهميدم! . . . آقاجون؟ . . . هنوز اون دو تا بيل و كلنگ قديمي تون رو دارين؟

جابر: چه فكري تو سرته؟ . . .

مختار: بايستي از فردا صبح دور ميدون وايسيم! . . . تا سر وقت يه كار خوب پيدا كنيم.

 

شب، خارجي

داخل حياط + بيرون زير زمين (ادامه)

 

]فضايي از داخل حياط. روبروي در وروودي زيرزمين، جابر ايستاده است. دو تا بيل و كلنگ از زير زمين به طرف محوطة حياط، توسط مختار پرتاب مي شود. جابر يكي از بيل ها را برمي دارد و به آن نگاهي مي اندازد و با خودش حرف مي زند. در اين لحظه مختار داخل زيرزمين است.[

جابر: اوه چه زنگي زده! . . . تا صبح بايد تو نفت بخوابه! . . .

]جابر يه نگاهي به دستة بيل مي اندازد و دو مرتبه با خودش حرف مي زند.[

جابر: ولي خوب دستة محكم و بلندي داره! . . . جون مي ده واسه كار.

 

صبح، خارجي

دور فلكه (ميدان)

]

فضايي از دور ميدان مركزي شهر. كارگرها با ابزارهاي متفاوت. بعضي بقچه هاي غذايي را هم در دست دارند. همگي منتظرند. بعضي ها سرپا و بعضي نشسته ان. جابر و مختار با دو بيل و يك كلنگ قديمي در دست مابين كارگرها به چشم مي خورند. طي لحظات متفاوت ماشين هايي مي آيند. بعضي از كارگرها را با خود مي برند. در همين لحظات پسرها خود را به كنار خودروها مي رسانند. التماس مي كنند كه آنها را با خود ببرند. ولي انگار كسي از آنها خوششان نمي آيد. در نهايت پسرها مي مانند به همراه دو كارگر. صداي اذان ظهر به گوش مي رسد. دو كارگر ديگر مأيوسانه مي روند. پسرها تنها مي مانند.[

مختار: حالا چيكار كنيم؟

جابر: بريم نماز بخونيم و از خدا كمك بخواييم! . . . .

]دو نفري وارد چمن هاي ميدان مي شوند. در گوشه اي يك شير آب وجود دارد. وضو مي گيرند. مشغول به نماز مي شوند. بعد از نماز دوباره به طرف دور ميدان مي آيند. منتظر مي شوند. پس از چند لحظه يك وانت از دور نمايان مي شود. ماشين به سمت آن به نزديك مي شود. پسرها كه متوجه مي شوند، پيشاپيش با كلنگ و بيل ها مي پرند پشت وانت. راننده با تعجب سرش را مي آورد بيرون و رو به پسرها مي كند.‌‌[

راننده: چتونه؟ ... خوابيد؟ اصلاً ميدونيد چه كاري بايد انجام بدين؟

مختار: آقا برو! هر چي مي خواهد باشد! ... رزق ما تو همين كاره!

راننده: خيله خب ... محكم بنشينيد كه رفتيم! ...

جابر: آقا لنگش نكن، مردم منتظرن.

‌‌] وانت حركت مي كند. پسرها پشت ماشين با دهان كف كرده صداي قار و قور شكمشان به گوش مي رسد. ماشين همچنان مي رود. از شهر خارج مي شوند. داخل كارگاه يك خاور ايستاده است مقادير زيادي كپسولهاي CNG مخزن بزرگ در كنار ديواري روي هم چيده شده اند. وانت وسط كارگاه مي ايستد. راننده پياده مي شود. صاحب كارگاه از سمت دفتر كارگاه كه در بيست، سي متري آن ها قرار دارد به سمتشان مي آيد. [

راننده: (رو به پشت وانت) يالا رسيديم، پياده شين! ...

پينك نيك تموم شد.

] پسرها از پشت وانت مي پرند پايين بيل ها و كلنگ را جلوي پاي خود مي اندازند. در اين لحظه صاحب كارگاه به آن ها نزديك شده است. در حالي كه به پسرها نگاه مي كند با راننده حرف
مي زند.
[

صاحب كارگاه: اينها نه؟ گنده تر از اينجا پيدا نكردي؟ ...

راننده، نه اوستا فقط همين دو تا اونجا بودن! ...

] صاحب كارگاه بادي در قب قب مي اندازد و رو به برادرها مي كند. [

صاحب كارگاه: آقايون پي يه همه چيز رو به خودشون ماليدن.

] پسرها هاج و واج به يكديگر نگاهي مي اندازند و رو به صاحب كارگاه مي كنند. [

مختار: آقاي برادر، اين قدر صغري كبري نچين! ... بگو كارت چيه؟

] جابر به نشانة آمادگي،كف دو دستش را را به هم مي مالد، در حالي كه با صاحب كارگاه حرف مي زند.[

جابر: كو؟ كار كجاست؟ مي خواهيم سرشو ببريم!...

 

[صاحب كارگاه كه اين رفتار پسرها را مي بيند. لحن خود را جدي مي كند.[

صاحب كارگاه: آقايون بايستي اين كپسول ها رو توي خاور جا بدن . . . اگه كه بتونيد پول خوبي توشه . . . تا شب هم بيشتر وقت نداريد، . . . راستي ! . . . مواظب باشين زيرش (صداي بوق ماشين) آره.

]صاحب كارگاه بعد از اتمام حرفش، همراه با راننده به سمت دفتر مي روند. مختار نگاهي به كپسول ها مي اندازد[

مختار: دكّي . . . كار از اين راحت تر.

] به سمت يكي از كپسول ها مي رود. به سويش خم مي شود. دو دستش را قلاب مي كند. به دور آن. در اين لحظه جابر به او نگاه مي كند. مختار مي خواهد كپسول را بلند كند. ولي انگار به زمين چسبيده است. يك بار ديگر زور مي زند. نمي شود. با لحن طلب كارانه رو به جابر مي كند.[

مختار: هي نره خر! . . . چي رو نگاه مي كن! . . . بيا كمك.

]جابر به كمك مختار مي رود و سر كپسول را مي گيرند. بيشتر از يك متر از زمين نمي توانند بلند كنند. با كمرهايي خميده چند تا از كپسول ها را تِلو تِلو مي آورند به سمت خاور. هر كار كه مي كنند نمي توانند آنها را به خاور انتقال دهند. فاصلة خاور از زمين زياد است. مختار مي نشيند. نااميدانه دو دستش را بر سرش مي كوبد و رو به آسمان مي كند.[

مختار: خدايا ؟! . . . خودت كمك كن ! . . . لااقل به مادر پيرمون رحم كن . . . فرجي كن ! . . .

جابر: داداش؟ . . . داداش اين ها چه جور كپسولهاييه؟ . . . چيكار كنيم حالا؟

]صاحب كارگاه از فاصلة دور به آنها نگاه مي كند. كم كم به آنها نزديك مي شود. پسرها رو بر روي زمين مي بيند. با لحن تمسخر آميز با ن آن آآن ها بحث مي كند.[

صاحب كارگاه: چي شد؟ . . . من كه گفتم ! . . . حالا چيكار مي كنين؟ . . .

مختار: آقا دَه دقيقه بذار فكر كنيم . . . .

صاحب كارگاه: باشه . باشه . . . پس من مي رم يه چايي بخورم و بيام. فكراتونو بكنين! . . . چون ما الاف شما كه نيستيم! . . . در ضمن اگه نتونستيد بايد اين راهي را كه اومديد پياده تا خونه گز كنيد! ... فهميديد؟

جابر: باشه آقا! . . . باشه . . . حالا شما برو.

]صاحب كارگاه مي رود. پسرها در فكر فرو مي روند. چند لحظه مي گذرد. مختار با بيل ها ك ه در كنارش افتاده اند بازي مي كند. جابر  خيره به مختار. يك مرتبه جابر از جايش برمي خيزد. با خوشحالي رو به مختار مي كند.[

جابر: فهميدم! . . . پاشو ! . . . پاشو! . . .

مختار: چي؟ . . . چيه؟ . . . فكري داري؟

جابر: آره ! . . بيا . . . اين بيل ها رو هم با خودت بيار! . . .

]مختار با بيل ها در دست، پشت سر جابر بر پشت خاور مي رود. جابر انتهاي بيل ها را به فاصلة نيم متري از هم در ميان دهانة در خاور مي گذارد. روي زمين جاي سر بيل ها را با كلنگ مي كند و سر بيل ها (قسمت فلزي بيل) را محكم درون آنها جاي مي دهد، تا بيل ها از جاي خود منحرف نشوند. چند كپسول را كه در كنار خاور قرار دارند، از روي دستة بيل ها مي غلتانند به سمت داخل خاور. يكي دو تا سه تا. مابقي كپسول ها را كه در كنار ديوار قرار دارند. روي زمين به سمت خاور هل مي دهند و مي غلتانند و به شكل كپسول هاي قبلي سريعاً داخل خاور انتقال مي دهند، اي آخر. بعد از اتمام كار سريعاً بيل ها را بر مي دارند و جاي كنده شده روي زمين را مي پوشانند.

در نهايت، كار پسرها حدود بيست دقيقه اي به طول مي انجامد. پسرها از پشت خاور بالا مي روند. روي كپسول ها دراز مي كشند و آسمان را نگاه مي كنند. صاحب كارگاه وارد محوطه مي شود. با تعجب اين طرف و آن طرف را نگاه مي كند.

اثري از كپسول ها و پسرها نمي بيند. جا مي خورد. نگاهي به وانت و خاور مي اندازد. آنها سر جاي  خود هستند. مي دود به طرف خاور. به پشت خاور مي رود. پسرها را روي كپسولها در پشت خاور مي بيند. متعجب رو به پسرها مي كند.[

صاحب كارگاه: آخر چه طوري؟ . . . غيرممكنه ! . . . اونم تو اين زمان كم ! . ..

]مختار كه صداي صاحب كارگاه را مي شوند به همراه جابر بر روي كپسول ها مي نشيند. رو به او مي نگرد. در حالي كه دهان صاحب كارگاه از تعجب باز مانده است.[

مختار: (با پوزخند) براي خدا هيچ كاري غير ممكن نيست.

جابر: حالا داداش پول ما رو سريع بده بياد، كه كار و زندگي داريم.

 

شب، داخلي

خانه عبدالله 

 

]فضايي از داخل پذيرايي. سفرة شام پهن است. همه چيز توي سفره پيدا مي شود. ماست، ترشي، سالاد، سبزي، نون، خورش، برنج، مرغ. چهار نفري دور سفره نشسته اند. در حال خوردن شام. پسرها در حال تعريف براي پدر و مادر.[

جابر: (با خنده) ننه؟ قيافشو نديدي! . . . . . فقط مونده بود، دو تا شاخ در بياره . . . .

مختار: (با دهان پُر) آقاجون؟ وقتي پول مي داد، انگار كه جون مي داد . . . اصلاً فكرشم نمي كرد !...

جابر: فكر كنم مي خواست بپيچوندمون. نه؟

]همه مي زنند زير خنده. صداي خنده خانه را فرا مي گيرد.[

 

 

 

 

 

 

شب، خارجي

فضاي حياط (ادامه)

 

]فضايي از حياط رو به سمت در ورودي اتاق. تمام چراغ هاي خانه روشن. صداي خنده اي كه از پذيرايي مي آيد. فضاي حياط را فرا گرفته همراه با پژواك آن.[

 

روز، خارجي

دور ميدان

]

فضايي از دور ميدان چندين كارگر به همراه پسرها با بقچه و ابزارهايشان ايستاده اند. خودروي 206 از دور مي آيد. جلوي پاي پسرها ترمز مي زند. مردي كه در سمت شاگرد نشسته است. سرش را از توي ماشين بيرون مي آورد. رو به پسرها مي كند.[

مرد: شما دو تا ! . . . . .

مختار: ما ؟

مرد: آره ! . . . مياييد اسباب كشي؟

جابر: بله آقا. چرا كه نه !

]پسرها با بيل و كلنگ مي آيند تا سوار 206 بشوند. راننده متوجه مي شود. به آن ها گير مي دهد.[

راننده: آقاي عزيز؟ . . . بيل و كلنگ و كجا مي يارين؟ . . . ماشين رو خراب مي كنه.

مختار: آقا پس چيكارشون كنيم.

راننده: بندازشون دور! . . . خودم دو برابر پولشونو مي دم.

]مختار بيل و كلنگ ها ر ا به يكي دو تا از كارگرهايي كه دور ميدان هستند مي بخشد. كارگرها خوشحال مي شوند. مختار سوار ماشين در كنار جابر مي نشيند. ماشين به راه مي افتد. كارگرهايي كه بيل ها و كلنگ را به آنها بخشيده اند از دور با آنها خداحافظي مي كنند.[

 

 

 

 

 

 

روز، داخلي

راه پلة خانه + اسباب كشي (ادامه)

]

فضاي راه پلة منزل مسكوني. پسرها در حال بالا بردن اثاثية منزل، مثل اجاق گاز، فرش، يخچال و ... وسايل را وارد يكي از اتاق ها مي كنند. وسايل ديگه تمام شده. خسته در گوشه اي از اتاق در كنار وسايل مي نشينند. صاحب خانه به آن ها نزديك مي شود. پسرها عرق ريزان، خسته و نفس زنان به او مي نگرند. صاحب خانه يك دسته اسكناس از جيبش بيرون مي آورد. پسرها خوشحال به سمت او نگاه مي كنند.[

 

روز، خارجي

دور ميدان، پشت نيسان+ شهرك مسكوني

]

فضايي از دور ميدان. پسرها همراه با 3 كارگر ديگه دور فلكه ايستاده اند. بيل و كلنگي نو در دستان برادرها قرار دارد. نيساني به سمت آنها نزديك مي شود. همگي سوار بر پشت ماشين مي شون. ماشين به حركت ادامه مي دهد. از شهر خارج مي شوند. خورشيد كم كم به وسط آسمان مي آيد. همچنان به راه ادامه مي دهند. نزديك به يك شهر جديد با مجتمع هاي مسكوني تازه ساخت مي شوند (منازل 99 ساله). نيسان وارد شهرك مي شود. كمي به جلو مي رود. نگاه مي دارد. كارگرها پياده مي شوند. راننده بدون هيچ حرفي با ماشينش مي رود. كارگرها هاج و واج دور و اطراف را مي نگرند. يك شهر نيمه ساز بسيار وسيع، كه دور و اطراف آنها كارگرهاي زيادي مشغول كارند. در همين لحظه يك مهندس با كلاه ايمني به سر به سمت آن ها نزديك مي شود. مهندس با روي خوش به سمت كارگرها نگاه مي كند.[

مهندس: سلام . . . .

همگي: سلام . . . .

]مهندس در مورد كار با كارگرها مشغول صحبت مي شود. كارگرها هم به او گوش فرا مي دهند.[

مهندس: اين جا منطقه اي يه كه منازل نود و نه ساله درش ساخته مي شه . . . شماها از همين الان مي تونيد كارتونو شروع كنيد . . . اگه خوب كار كنين و بتونيد خودتون رو نشون بديد بيش از سه سال مي تونيد اين جا كار كنين. البته با بيمه ! . . . ضمناً پولش هم اين قدر هست كه بتونيد هفت دست آعله را تأمين كنيد . . . چيه؟ دارين فكر مي كنيد؟ يالّا زود باشيد ! . . . ببينم چند مرده حلاجيد . . . . .

]پسرها و سه كارگر ديگه خوشحالند. دو برادر با خوشحالي مي پرند توي بغل همديگه. مختار رو به مهندس مي كنه.[

مختار: مهندس كار ما چيه؟ خيلي مشتاقيم بدونيم.

مهندس: آفرين به اين روحيه. همگي بياييد به دنبال من.

(در حين راه رفتن) غصة هيچ چيزي را هم نخوريد ! . . . .

اين جا غير از شما حدود چهارصد، پانصد كارگر ديگه هم هستند ! . . . .

البته ! . . . روزي هفت هشت نفر، حالا يا به دليل سختي كار يا به دلايل موجّه يا ناموجّه از كار انصراف مي دن و . . . و چند نفر ديگه مثل شما جايگزين مي شن! . . . از حالا به بعد رئيس و قيچي دست شماست! . . . ببينم چيكار مي كنين! . . . بسم الله . . . . . .

]لحظاتي از كار كردن كارگرها. لحظاتي از كار پسرها. پسرها سخت مشغول كار هستند. مختار با فرغون شن مي برد. جابر ملات درست مي كنه. لحظاتي ديگر. جابر روي داربست. مختار پاي جرثقيل شن مي برد بالا. لحظاتي از نماز خواندن جابر و مختار. [

 

شب، داخلي

خانه عبدالله

]

داخل پذيرايي. سفرة شام پهن است. همگي دور سفره.[

عبدالله: خدا را شكر! . . . خدايا شكرت . . . .

مادر: مادر ديديد خدا بهتون رحم كرد! . . . پس هميشه شاكرش باشين و نماز و روزه تون هم فراموشتون نشه ! . . . .

]مختار با دهان پر، همين طور كه غذاها از دهانش پايين مي ريزد، جواب حرف هاي مادر را مي دهد. در اين لحظه عبدالله سر به زير مشغول خوردن شام مي باشد.[

مختار: نه، . . . . ننه تا آخر عمر ! . .. حتماً . . . ديگه ما آدم شديم . . . .

]جابر كه اين صحنه را نظاره مي كند. كم كم از مختار متنفر مي شود. نمي تواند جلوي خودش را بگيرد. به برادرش بر مي گردد. در اين لحظه پدر و مادر به آنها نگاه مي كنند.[

جابر: ببند در اون دهنتا ! . . . اِه . . . خدا خَرا ديده كه شاخ بهش نداده . . . من كه سير شدم . . . حالمون رو زدي به هم ! . . . اَ اَ اَ اَ اَ

]جابر از پاي سفره بلند مي شود. به سمت اتاق خواب مي رود. مختار عصباني به او نگاه مي كند. پدر و مادر به سمت مختار با لب و چشم و ابرو، اشاره مي كنند كه اين كار زشته.[

 

صبح، خارجي

پشت ميدان

 

]فضايي از پشت ميدان. پسرها با چند كارگر ديگه بقچة غذا در دست منتظر سرويس هستند. دو دختر از دور با سيماي زيبا. ظاهري معصوم و با لباس هاي كهنه. حدود سني 20 و 23 سال نزديك به كارگرها مي شوند. دختر كوچك تر حالش بد مي شود و در كنار جدول قش مي كند. پسرها با ديدن اين صحنه به سمت آنها مي روند. جابر از توي بقچة غذايي شان بطري آبي در مي آورد. خواهر بزرگتر معصومانه خواهرش را در بغل گرفته است. بطري آب را از جابر مي گيرد. در بطري را باز مي كند. مقداري آب روي صورت او مي پاشد. خواهر به هوش مي آيد. دو خواهر ناراحت در كنار هم نشسته اند. پسرها به آن دو مي نگرند. خواهر بزرگتر به حرف مي آيد. رو به پسرها مي كند.[

الناز: آقا دست شام درد نكنه ! . . . . فقط ببخشين ! . . . چيزي براي خوردن داريد! . . . فكر كنم خواهرم از گرسنگي بي حال شده.

مختار: بله خانوم . . . بله. . . .

]مختار بقچة غذا را از دست جابر مي گيرد. به سمت خواهرها نشان مي دهد.[

مختار: اين بقچة غذاي ماست ! . . . همّش مال شما.

]مختار بقچه را باز مي كند. غذاي ظهرشون را جلوي دخترها مي گذارد. غذا را مي خورند. جابر تاب نمي آورد، فضولي اش گل مي كند. لب به سخن مي گشايد. در اين لحظه دخترها در حال خوردن غذا هستند.[

جابر: خانوما؟ مشكل شما چيه؟ اين وقت صبح؟ اين جا؟ گشنه و تشنه؟

مختار: (رو به جابر) به تو چه فضول ! (رو به دخترها) خانوما شماها ببخشيدش ! . . . . نوش جون. بفرماييد . . . همش مال شماست.

]الهام خواهر كوچك تر در حالي كه تند تند در حال خوردن است.[

الهام: حقيقتش ما داشتيم مي رفتيم سر كار ! . . .

مختار: جسارته! . . . ولي اين چه كاريه كه اين قدر گشنه ايد ؟! . . . .

الناز: خياطي . . . حقيقتش اوستاي ما يه آدم بي رحمه كه به زور خرج خوراك ما را مي ده ! . . . با اين وضع بازار كار هم نمي دونيم چيكار كنيم.

جابر: خوب بگردين يه كار ديگه پيدا كنيد ! . . .

الهام: ما با مادرمون تنها زندگي مي كنيم . . . خونه اي هم كه توش نشستيم اوستامون به ما كرايه داده ! . . . بابت كرايه اش هم داريم سخت واسش كار مي كنيم.

]در اين لحظه سرويس كارگرها نزديك به پشت ميدان مي شود. مي ايستد. كارگرها سوار مي شوند. راننده به سمت پسرها نگاه مي كند. بوق مي زند.[

راننده: (با صداي بلند) زود باشين بياين بالا . . .

]پسرها مردد در كنار دخترها ايستاده اند. راننده دو مرتبه بوق مي زند.[

راننده: چيه؟ شما دو تا نمي يايين؟ . . . نياين اخراجينا ! . . . .

]مختار دست مي كند در جيبش. مقداري پول در مي آورد. به سمت دخترها دراز مي كند.[

مختار: ناقابله.

الناز: نه آقا ما گدا نيستيم. اين چه كاريه مي كنيد؟

مختار: نه خانوم نه. اين نه پول گداييه نه صدقه! . . . قرضه! . . .

هر وقت كه داشتين بدين . . . بگيريدش . . . به خاطر مادرتون قبول كنيد.

]در اين لحظه جابر مضطرب به طرف ماشين و مختار نگاه مي كند.[

جابر: مختار زود باش ماشين مي رد! . . . باشه پش من مي رم تو هم بيا.

]در اين لحظه جابر مي رود و الناز مشغول فكر كردن است.[

الهام: آبجي قبول كن ! . . . بعداً مي ديمشون.

]الناز پول را قبول مي كند.[

الناز: در اولين فرصت برش مي گردونم.

 

روز، داخلي

سرويس شهرك (ادامه)

 

]در حركت. فضاي داخل سرويس شهرك. پسرها در كنار هم روي صندلي ميني بوس نشسته اند. از پشت شيشة ماشين خيره به دخترها هستند. كم كم از كنار آنها مي گذرند. همين طور ماشين دور و دورتر مي شود.[

 

نيمه شب، داخلي

خانه عبدالله + اتاق خواب

 

]فضايي از داخل خانه به غير از  چراغ اتاق خواب، تمام لامپها خاموش است. پدر و مادر توي پذيرايي خواب هستند. توي اتاق خواب. پسرها با يكديگر پچ پچ مي كنند. در اين حالت جابر روي بالشت دراز كشيده است. مختار هم پشت به بالشت تكيه داده است.[

جابر: فردا جمعه است ! . . . مي تونيم يه دل سير بخوابيم ! . . .

(بدن خود را كش مي دهد) آخيش ! . . .

مختار: نه خره !؟ من فكرم از صبح تا حالا پيش اون دو تا دختره ! آبجي بزرگه را ديدي! . . . چه صورت معصومي داشت! . . .

جابر: به نظر من آبجي كوچيكه نازتر بود.

مختار: نظرت چيه فردا صبح بريم ببينيمشون؟

جابر: فردا كه جمعه ست! . . . همه جا هم تعطيل . . .

مختار: نه آخه ! . . . مگه نديدي چي گفت؟ من كه مي رم! بالاخره سنگ مفت، گنجيشك مفت.

 

 

صبح جمعه، خارجي + ظهر

پشت ميدان، خيابان و كوچه ها+ مغازة خياطي

 

]صبح روز جمعه. فضايي از پشت ميدان. خيابان ها خلوت. پسرها روي جدول. درگوشه اي پشت به شمشادها نشسته ان. جابر خواب آلود. مختار اين طرف و آن طرف را مي نگرد. مختار چشمش به دخترها مي افتد. با دستش به جابر مي زند.[

مختار: اون جا رو ببين ! . . . اومدن . . .

]جابر به خودش مي آيد. تا دخترها را مي بيند به هول و ولا مي افتد.[

جابر: زود باش قايم شو ! . . . قايم شو. نبايد ما رو ببينند.

]دو نفري به پشت شمشادها مي پرند و پنهان مي شوند. دخترها از كنار شمشادها تعقيبشان مي كنند. پسرها به آرامي از پشت شمشادها بيرون مي آيند. پشت سر دخترها. تعقيبشان مي كنند. دخترها از اين خيابان به آن خيابان، از اين محله به آن محله، از اين كوچه به آن كوچه. پسرها دنبالشان. در حين راه رفتن با يكديگر صحبت مي كنند.[

جابر: اَ اَ ح ح. پس كي مي رسن؟ من به جاي اونها خسته شدم ! . . . چرا اين همه راه رو پياده مي رن؟

مختار: فكر كنم طفلكي يا پول ندارن! . . . آخي . . . دلم براشون مي سوزه.

]فضايي از يك كوچه. دخترها وارد كوچه مي شوند. در طول كوچه يك مغازه خياطي از ديد پسرها نمايان مي شود. دخترها وارد مغازه مي شوند. پسرها از فاصله دور مراقب اوضاع هستند. پسرها جاي خود را از اين طرف كوچه به آن طرف كوچه تغيير مي دهند تا كسي به آنها شك نكند.

سه چهار ساعتي مي گذرد. صداي اذان ظهر به گوش مي رسد. بعد از اتمام اذان، صداي داد و فرياد از مغازه به بيرون مي آيد. پسرها كمي نزديك مي شوند. فضايي از مغازه از ديد پسرها. الناز مانتو در دست. خياط كه مردي ميان سال با اندامي متوسط و چهرة خشمگين، رو به الناز با عصبانيت و صداي بلند حرف مي زند.[

اوستا خياط: دخترة گيس بريده! . . . اين چه جور دكمه ايه كه زدي؟ . . . بعد مي گه چرا منو مي زني؟ . . . زود باش! احمق بي همه چيز! . . . يالا عوضش كن.

]دخترها ترسان و لرزان در حال انجام دادن كار[

اوستا خياط: فقط بلديد ضر بزنين ! . . . پول يه روز حقوقتون پر . . . آره پر . . . كثافت هاي مفت خور.

]مابين داد و فريادهاي خياط. مختار چندين مرتبه قصد دارد جلو برود. جبار جلويش را مي گيرد. بعد از اتمام حرف هاي خياط. توي كوچه[

جابر: نه داداش. تو رو خدا! . . . ولش كن . . . اونها ما رو مي شناسند ! . . .

مختار: ولم كن ، سزاشو بدم ! . . . كافر حروم لقمه.

جابر: نه، به من گوش بده! . . . اِه . . . ببين چي مي گم! . . .

]مختار كوتاه مي آيد. به جابر نگاه مي كند.[

مختار: خوب بنال ببنيم! . . . چي مي گي؟

جابر: بذار شب، وقتي رفت بيرون حسابشو مي رسيم.

 

شب، خارجي + داخلي

كوچة خياطي+ خياطي+ فضاهاي ديگر (ادامه)

 

}فضاي كوچه در شب. كوچه در زير نور تيرهاي چراغ برق. محيط خياطي از ديد پسرها. دخترها سخت مشغول خياط. صداي خياطي به گوش مي رسد.{

خياط: من دارم مي رم! . . . نبينم زودي ول كنيد و بريد! . . . تمام اين مانتوها رو دكمه مي زنيد، بعد در مغازه را مي بنديد و مي ريد! . . . روشن شد؟

]الناز يك نگاهي به مانتوهاي تلنبار شده روي هم مي اندازد. رو به اوستا مي كند.[

الناز: آخه اوستا !؟ . . .

خياط: آخه بي آخه! . . . ننه من غريبم بازي هم در نياريد، همين كه گفتم ! فردا بيام و ببينم اين وسط ولووَن . . . اخراج! . . . فهميديد؟ . . . اخراج! . . .

]خياط بعد از اتمام حرف هايش به طرف جالباسي مي رود. پيراهش كارش را با پيراهن ديگري كه مخصوص بيرون است تعويض مي كند. در اين لحظه پسرها بيرون از خياطي، در قسمتي از كوچه، صحنه را مناظره مي كنند با يكديگر مشغول صحبت كردن هستند.[

مختار: حالا وقتشه ! . . .

جابر: داداش؟ ولي . . . ولي ما قسم خورديم دعوا نكنيم.

مختار: اين قضيه فرق مي كنه! . . . اين ظالم رو بايد به سزاي عملش رسوند! . . .

جابر: من كه دعوا نمي كنم.

مختار: كي حالا از تو خواست دعوا كني؟ . . . اتفاقاً، هين جا مي موني! . .. وقتي دخترها رفتند، مي روي و خونشونو پيدا مي كني! منم به كارم مي رسم . . . ضمناً آخر شب توي كوچه منتظرتم.

جابر: پس تو رو خدا، بلا ملايي سرش نياري!  . . . كه اون موقع خر بيار و باقالي بار كن.

مختار: اختيار داري! . . . هنوز منو نشناختي؟ . . . يه كاري مي كنم تا يك هفته معده ش فقط آب هزم كنه.

]خياط بدون خداحافظي و با توپ پر از مغازه خارج مي شود. مختار به دنبال او مي رود. از اين كوچه به آن كوچه مي روند. وارد كوچه اي خلوت مي شوند. كوچه در زير نور تيرهاي چراغ برق روشن است. مختار فرياد مي زند.[

مختار: جلّا ا ا ا ا د؟!

]خياط بر مي گردد. توي تاريكي كسي را مي بيند. صورتش به درستي مشخص نيست. مختار به سمت خياط مي دود. به خياط مي رسد. يه مشت توي شكم. يه كندة زانو توي صورت. مشت و لگد مي ره و يماد. خياط خونين و مالين وسط كوچه پهن مي شود. مختار فرار مي كند.[

 

شب، خارجي

كوچة خياطي+ كوچة دخترها (ادامه)

 

]فضايي از مغازة خياطي از ديد جابر. دخترها كارشان تمام شده است. چراغ مغازه را خاموش مي كنند. در را مي بندند. توي كوچه به راه مي افتند. جابر به دنبال آنها در تعقيبشان. چند كوچه و خيابن به پيش مي روند. حتي از پشت ميدان هم عبور مي كنند. وارد يكي از كوچه هاي فقيرنشين پايين شهر مي شود. كوچه اي تنگ و تاريك. سر تا سر كوچه در سكوت و تاريكي. يك خانة كوچك در ميان كوچه چراغش سوسو مي كند. دخترها وارد خانه مي شوند. جابر راهش را كج مي كند و مي رود.

 

 

 

 

 

شب، خارجي

كوچه پسرها+ حياط خانه (ادامه)

 

}داخل كوچة پسرها. مختار توي كوچه، پشت در خانه. اين پا و اون پا منتظر است. جابر را مي بيند كه وارد كوچه مي شود. جابر با ديدن مختار به سمت او مي دود.{

مختار: چيكار كردي؟

جابر: (نفس زنان) هيچي چي! . . . خونشون رو پيدا كردم! . . . تو منطقة فقير نشينند.

مختار: خيلي خوب ! . . . بريم تو كه ننه دلش هزار راه رفته تا الان! . . .

]مختار در خانه را مي كوبد. كمي صبر مي كند. مادر پشت در مي آيد.[

مادر: كيه؟

جابر:ماييم ننه .

]مادر در را باز مي كند. پسرها وارد حياط مي شوند. مادر دلخور از پسرها هنگام راه رفتن با مختار صحبت مي كند. در اين لحظه جابر پس از بستن در حياط پشت سر آنها به طرف اتاق مي آيد.[

مادر: مادر كجا بودين؟ . . . دلم هزار راه رفت ! . . . چشمام به در سياه شد ! . . . دلم مثل سير و سركه مي جوشيد! . . . ننه؟ نكنه خداي ناكرده! . .. زبونم لال ! . ..

مختار: استغفرالله . . . نه ننه. چقدر حرف مي زني! بيا حالا بريم تو تا واست تعريف كنيم.

جابر: (از پشت سر) آره ننه ! . . . از سير تا پيازشو مي گيم! . . . آره ! . . .

 

شب، داخلي

خانه عبدالله (ادامه)

 

{اتاق پذيرايي. پسرها در كنار پدر و مادر نشسته اند. آنها با پسرها حرف مي زنند{

عبدالله: خدا تو شكر كه بازم وضع ما بهتره ! . . .

مادر: فداشون بشم مادر! . . . حالا آدرسشون كجاست؟ . . .

جابر: ننه ؟ . . . جمعة ديگه خود مي برمت

مادر: نه مادر ! جمعة ديگر ديره! . . . ممكنه به چيزي احتياج داشته باشند.

مختار: نه ه ه ه . . . ! اون كه درست ! . . . ولي جمعة ديگه براي يه چيز ديگه قراره كه همگي مزاحمشون بشيم.

عبدالله: براي چي؟

]پسرها يكي يكي سر خود را به زير مي اندازند.[

مادر: اي مارمولكا ! . . . فهميدم ! . . . باشه مادر ! . . . هر چي خدا بخواد و قسمت كنه.

 

شب، داخلي

خانة دخترها

 

]فضاي داخل خانة دخترها. خانه اي كاملاً فقيرانه. پسرها در كنار پدر و مادر در يك گوشه. دخترها در كنار مادرشان (صفيه) كه زني در حدود 50 ساله است، در گوشه اي ديگر روبروي ميهمان ها نشسته اند. يك دسته گل، جعبة شيريني در گوشه اي اتاق به چشم مي خورد. در اين حالت مادر پسرها با مادر دخترها در گفتگو مي باشند.[

ماهدخت: بله صفيّه خانوم! . . . اين سير تا پياز زندگي پسرهاي من بود ! . . .  حالا اگه دختراي گلم با اين پسراي من كنار مي ياند كه به غلامي درشون بيارم!

صفيه: ماهدخت خانوم؟  . . . حقيقتش توي اين يه هفته اين قدر شما به ما لطف داشتين كه اگه من نظري بدم كم لطفيم رو رسوندم! . . . به همين خاطر اين دخترهام بايد نظر بدن.

]الناز كمي فكر مي كند. رو به ماهدخت مي كند. در اين لحظه عبدالله و پسرها خوب به حرف هاي الناز گوش مي دهند.[

الناز: ماهدخت خانوم؟! . . . با اجازة شماها و مادرم ! . . . اگه ميشه من با خواهرم يه حرف خصوصي داريم! . . . بزنيم و برگرديم.

]عبدالله پيش قدمي مي كند و جواب الناز را مي دهد. ماهدخت هم با تعجب به عبدالله نگاه مي كند.[

عبدالله: حتماً دختر عزيزم. چرا كه نه! . . . اجازه چرا !؟ . . . اين زندگي شماست.

]دخترها مي روند به سمت حياط. ماهدخت به كنار صفيه مي رود و با هم پچ پچ مي كنند. پسرها هم در كنار پدر نشسته اند. پدر براي آنها آهسته حرف مي زند.[

عبدالله: خدا كنه اين وصلت سر بگيره! . . . تا منم راحت سرم رو تو گور ببرم.

مختار: آقا جون؟ اين چه حرفيه كه مي نيد؟ . . . اگه شما نباشيد ! . .. ما اين زنگي را براي كي مي خواهيم.

جابر: (با شوخي) آقا جون؟ . . . حالا حالاها بايد باشين و نوه هاتون رو ببينيد.

عبدالله: منم از خدامه. پسراي گلم . . . ولي عمر دست خداست.

]در همين اوضاع و احوال دخترها وارد اتاق مي شوند. در كنار مادرشان مي نشينند. الهام رو به ماهدخت كه در كنار مادر است مي كند.[

الناز: ماهدخت خانوم؟ . . . ما تنها يك شرط داريم ! . . .

الهام: (با شوخي)نه دو تا شرط ! . . .

الناز: (رو به الهام) اِه مسخره بازي در نيار ! . . . اين جا كه جاي شوخي نيست.

الهام: ببخشيد.

]در اين لحظه پسرها و عبدالله خوب به حرفهاي الناز گوش فرا مي دهند.[

الناز: داشتم عرض مي كردم ! . . . شرط ما اين كه: پسراي شما تا يك سال هيچ كار اشتباهي ازشون سر نزنه ! . . . اون موقع جواب ما هم مثبته ! . . . شرط  زياديه؟

]ماهدخت پس از شنيدن حرف هاي الناز رو به پسرها مي كند.[

ماهدخت: شنيديد پسرا ؟ . . . نظر شما چيه؟ . . . حرفي براي گفتن نداريد؟

مختار:هر چي بزرگترها بگن.

جابر: من هم همين طور.

عبدالله: (رو به پسرها) پس بايد توي اين يك سال ! . .. حسابي پول جمع كنيد . . . در ضمن، فردا برين بانك و دو تا كارت اعتباري بگيريد.

مرضيه خانوم: نه آقا عبدالله ! . . . ماشاء الله داماداي من توي مدت كوتاه امتحانشون رو خوب پس دادند.

جابر: شما لطف داريد ! وظيفه بوده.

ماهدخت: پس حالا چي ميمونه اين وسط؟ . . . انگشتر نامزدي! . . . اون هم به ياري خدا باشه باري چند روز ديگه. [همگي با هم يك صلوات مي فرستند.[

 

شب، داخلي

طلافروشي

 

]مغازة طلافروشي. طلافروش چندين حلقه را روي ويترين شيشه اي مي گذارد. دخترها با دقت نگاه مي كنند. حلقه ها را يكي يكي امتحان مي كنند. در اين لحظه پسرها در گوشه اي از مغازه به دور و ديوار و وسايل موجود در طلافروشي نگاه مي كنند. جابر يك بسته آدامس از جيبش در مي آورد. دو تا از آدامس ها را يواشكي مي خورد. مختار او را مي بيند. به او اشاره مي كند. جابر دو تا آدامس هم به او مي دهد. با هم ديگه مشغول آدامس خوردن مي شوند. در اين لحظه دخترها انتخاب خودشان را كرده اند. الناز يك جفت حلقة سادة طلا سفيد را انتخاب مي كند. به الهام نشان مي دهد.[

الناز: اين خوبه؟

الهام: هر چي آبچي شما بگين ! . . .

]دخترها رو به پسرها مي كنند.[

الناز: آقا مختار؟ . . . آقا جابر؟ . . . تشريف بياريد! . . .

]پسرها كه در حال خود آدامس مي جوند با صداي الناز جا مي خورند و در يك لحظه جابر دست جلوي دهان مي برد و آدامس را توي دستش مي گذارد. مختار هم يكدفعه آدامسش را قورت مي دهد. صداي قورت دادن آدامس به گوش مي رسد. پسرها نزديك به دخترها و طلافروش مي شوند. مختار يك نگاهي به حلقه ها كه در دست الناز است مي اندازد. جابر كه در كار ويترين طلافروشي ايستاده است آرام آرام در حالي كه به حرف هاي مختار و الناز گوش مي دهد، آدامس را از توي دستش به زير ويترين مي چسباند. ولي آدامس را به محكمي نچسبانده است. در اين لحظه الناز  حلقه را روبروي مختار گرفته.[

مختار: (رو به الناز) وي اين كه خيلي ساده است! . . .

الناز: خوب ساده هست !  . . . ولي قشنگه .

مختار: (رو به جابر) نظر تو چيه؟

]جابر كمي سرش را به جلو مي برد.[

جابر: هر چي الهام خانوم بگن.

الهام: من هم نظرم با نظر جمعه! . . . و البته شما . . .

مختار: (رو به طلافروش) آقا دو جفت از اين رو بدين! . . .

طلافروش: الان همين يه جفته! . . . ولي اگه بيعانه بگذاريد، تا فردا عصر يك جفت ديگه از كارگاه واستون مي يارم.

الناز: باشه آقا اشكالي نداره ! . . .

مختار: پس ما فردا مي رسيم خدمتتون ! . . .

]مختار دست در جيب مي كند. مقداري پول بيرون مي آورد. به طلافروش مي دهد. طلافروش در حال شمردن پول هاست. در اين لحظه جبار از روي ويترين يك حلقة پلاستيكي بزرگ قرمز كه به عنوان دكور گذاشته اند را بر مي دارد، رو به مختار مي كند.[

جابر: داداش؟ . . . يه حلقة خوب و مناسب پيدا كردم.

]با صداي جابر همگي به طرف او و حلقه اي كه در دست گرفته است، نگاه مي كنند.[

مختار: (جدي) خوشمزه ! . . . به ننه بگم يه كم غذاهاتو تند تر كنه ! تا از اين بي معني بازي هات دست برداري.

]همگي به غير از الهام رو به جابر مي زنند زير خنده. بعد از اين كه همه خوب مي خندند.[

الهام: (با ناراحتي) خيلي خوب حالا! . . . شما هم زياد جدي نگيريد! شوخي كرد.

]بعد از پايان حرف هاي الهام همگي خود را جمع و جور مي كنند. طلا فروش پولها را در صندوق مي گذارد. يك رسيد هم مي نويسد. رسيد را به دست مختار مي دهد.[

طلافروش: آقا اين هم رسيد پولتون ! . . . فردا عصر تشريف بيارين براي گرفتن حلقه ها! . . .

مختار: چشم آقا! . . . پس فعلاً با اجازه . . . خداحافظ شما.

]همگي خداحافظي مي كنند. به طرف بيرون مي خواهند بروند. يكي يكي جلو مي روند. در همين لحظه مانتوي الهام به قمستي از ويترين كه آدامس چسبانده شده بود گير مي كند. آدامس به مانتو مي مالد و كش مي آيد. طلافروش متوجه مي شود.[

طلافروش: اِه ه ه خانوم ؟ مانتوتون ! . . . اين چيه ماليده شده بهش؟

]همگي بر مي گردند نگاه مي كنند. الناز نزديك الهام مي شود. برادرها كه صحنه را مشاهده مي كنند با ديدن آدامس رو به يكديگر مي كنند. مختار به جابر چشم خورّه مي رود. الهام ناراحت و الناز با او حرف مي زند.[

الناز: بي شعورهاي بي نزاكت! . . . آدامس مي خورن و مي چسبونند زير ميز و . . .

الهام: (با ناراحتي) واي مانتوم ! . . . معلوم نيست كار كدوم حيووني بوده ! . . .

]از حرف زدن هاي دخترها جابر در خود از خجالت آب مي شود.[

روز، خارجي

پشت در خانة عبدالله

]فضايي از كوچه. پشت در خانه عبدالله. مأمور پست شهرداري با موتور سيكلت توقف كرده است. نامه اي در دستش مي باشد. يك نگاه به آدرس و پلاك پشت نامه مي اندازد. يك نگاهي به پلاك خانه. در خانه را به صدا در مي آورد. كمي صبر مي كند. عبدالله با پاي لنگش در حالي كه دست چلاقش را به كنار پهلو گرفته لنگان لنگان به پشت در مي آيد.[

عبدالله: كيه ؟ كيه ؟ . . . ماهدخت تويي؟

مأمور شهرداري: (از پشت در) باز كنيد ! . . . نامه داريد.

]عبدالله در را باز مي كند. مأمور شهرداري را پشت در مي بيند.[

عبدالله: سلام . . . بفرمايين؟! . . .

مأمور: سلام . . . اين نامه خدمت شما.

]عبدالله نامه را مي گيرد. نگاه به پشت و روي آن مي اندازد.[

عبدالله: اين چيه؟

مأمور: پدر جان؟ . . . اين اخطاريه ست! . . . مثل اين كه قبلاً نامه ي عقب نشيني واستون اومده بوده ! . . . وي اقدام نكردين! . . . اين اخطاريه هم فقط دو هفته مهلت داره! . . . اگه عقب نشيني نكنيد شهرداري وارد عمل مي شه ! . . . و ممكنه زيان و ضررهايي به ملك برسه ! . . . پس بهتره طي اين دو هفته اين كار رو حتماً انجام بدين!

]مأمور شهرداري در حين حرف زدن رسيدي را با خودكار به عبدالله مي دهد و در حين حرف هاي مأمور عبدالله رسيد را امضاء مي كند و پس از اتمام حرف هاي مأمور، رسيد را به او مي دهد.[

عبدالله: واي . . . آقا ماها اصلاً فراموش كرده بوديم! . . . چشم آقا ! . . . سريعاً اقدام مي كنيم . . . لازم نيست شما زحمت بكشيد ! . . .

]مأمور موتورش را روشن مي كند.[

مأمور: پس اقدام كنيد ! خداحافظ.

]مأمور مي رود. عبدالله در حالي كه مأمور كمي از او دور شده است.[

عبدالله: خداحافظ.

 

شب، داخلي

خانه عبدالله

 

]پذيرايي خانه. سفرة شام پهن است. شام چلو مرغ با ماست و سبزي است. همه مشغول شام خوردن هستند. عبدالله رو به پسرها مي كند.[

عبدالله: مختار ؟ جابر ؟ جمعه جايي قول ندين ! . . . كارتون دارم.

جابر: چه قولي؟

مختار: چه كاري؟

]عبدالله دست در جيب پيراهنش مي كند. نامة شهرداري را بيرون مي آورد. نامه را به مختار مي دهد. در اين لحظات همگي هم شام مي خورند و هم اين كه حرف مي زنند.[

عبدالله: بخون ! . . . مي فهمي.

]مختار نامه را مي گيرد. باز مي كند. جابر سرش را به سمت نامه خم مي كند. با يكديگر نامه را در ذهن خود مي خوانند. مختار رو به پدرش مي كند.[

مختار: نامة شهرداري؟

جابر: اخطاريه ست ! . . .

عبدالله: بله!  . . . تا دو هفته بيشتر مهلت نداره ! . . . جمعه بايد دست به كار بشيم.

ماهدخت: يعني يه روزه مي تونيد؟

مختار: آره ننه ! . . . نصفه روزه هم مي تونيم (مي خندد) شوخي كردم . . . ولي از صبح تا شب بالاخره تمومش مي كنيم. (رو به جابر) تو چي؟ چي كاره اي؟ . . .

جابر: هر چي بزرگترها بگن.

]عبدالله مي زند زير خنده. مختار رو به جابر مي كند.[

مختار: مثل اين كه موج خواستگاري هنوز كه هنوزه تو رو ول نكرده ه ه . . . نه؟ . . .

جابر: نيست تو رو ول كرده! بوش تا ده تا محله اون طرف تر هم رفته !

ماهدخت: خيلي خوب مادر! . . . شما هم ! . . . دعوا درست نكنيد.

عبدالله: آره بابا ! . . . بذاريد با دل خوش، شاممونو بخوريم.

]همگي مشغول شام خوردن مي شوند. جابر و مختار زير چشمي به همديگر چشم غرّه مي روند. با چشم و ابرو با يكديگر جدال مي كنند.[

 

صبح جمعه، خارجي

حياط خانه عبدالله، بنايي

 

}محوطه حياط خانه. توي حياط ريخت و پاش است. بيل و كلنگ در كنار ديوار افتاده است. سيمان و شن گوشه اي از حياط ريخته است. پسرها در كنار مصالح. به شن و سيمان ها نگاه مي كنند. عبدالله روي پلكان نشسته است. در اين لحظه صداي كلاغي از روي ديوار به گوش مي رسد. همه به طرف كلاغ نگاه مي كنند. كلاغ همچنان قار قار مي كند. جابر مقداري از شن ها را بر مي دارد، به طرف  كلاغ پرتاب مي كند. كلاغ مي پرد و مي رود. عبدالله رو به مختار مي كند.{

عبدالله: مختار ؟ بابا؟

مختار: بله آقا جون.

عبدالله: به نظرت جاي ديوارو بكنيم بهتره يا اول ديوارو خراب كنيم؟

]مختار دهانش را باز مي كند كه جواب دهد يك مرتبه جابر به جاي او جواب مي دهد. جابر در حالي كه سرش را مي خاراند.[

جابر: خوب معلومه اول ديوار رو خراب كنيم.

]مختار كه اين صحنه را مي بيند عصباني مي شود. ولي عصبانيتش را در كلام به جابر مي رساند.[

مختار: كي از تو نظر پرسيد؟ . . . مي پري وسط! . . . (با تأكيد) جسد ! !

]جابر ناراحت مي شود. پشتش را به برادر و پدر مي كند.[

عبدالله: تو رو خدا امروز مسخره بازي در نياريد! . . . كلي كار داريم . . . مختار تو هم ديگه بسه متلك ! . . . جابر ؟ بابا بياييد برسيد به كارتون ؟

مختار: (رو به پدر) آقا جون ببخشيد . . . خوب اول جاي ديوارو بكنيم بهتره ! . . . چون اين جوري كمتر توي ديد  مردميم.

]جابر همچنان پشتش به پدر و برادر است. به حرف هاي مختار گوش مي دهد. كم كم بر مي گردد به طرف پدر و برادر.[

عبدالله: باشه بابا . . . منم بعداً براي ديوار درست  كردن آب روي ملات مي ريزم ! . . . چون با اين دست و پاي لنگ نمي تونم بزنم بيل و كلنگ.

مختار: آقا جون شعر گفتين؟

]جابر ناراحت مي شود. رو به پدر مي كند.[

جابر: آقاجون اين چه حرفيه كه مي زنيد؟ . . . مگه ما اين جا برگ موييم؟ . . . خودمون تا شب تمام كارها رو انجام مي ديم! . . .

عبدالله: ماشاء الله به تو بابا ! . . . پس حالا از باغچه شروع مي كنيد يا از سمت ديوار ؟

جابر: (رو به مختار) داداش اجازه هست من بگم؟

مختار: (با خنده) خوب بگو برگ مو.

]جابر ناراحت مي شود[

مختار: خيلي خوب حالا ببخشيد ! . . . ناراحت نشو ! . . . شوخي كردم . . . بيا يه ماچت كنم ! . . .

]مختار به طرف جابر مي رود. او را در بغل مي گيرد. با همديگر روبوسي مي كنند. به يكديگر دست مي دهند. پدر به آنها لبخند مي زند.[

مختار: داداش اگه منم چيزي مي گم شما به دل نگير . . . بالاخره با هم حق آب و گل داريم.

جابر: نه داداش شما ببخشيد ! . . . ما كوچيكي كرديم.

عبدالله: پسرا ببخشيد! . . . ولي وقت داره مي ره . . . از كجا شروع مي كنيد؟

]پسرها دستانشان را از هم جدا مي كنند رو به پدر مي كنند.[

جابر: چشم آقاجون چشم ! . . . از سمت ديوار شروع مي كنيم.

]عبدالله همچنان روي پلكان نشسته است. مختار كلنگ را بر مي دارد. جابر بيل را. مختار از فاصلة دو متر تا ديوار كلنگ بر روي موزائيك هاي قديمي مي زند. سعي مي كند تا موزائيك ها را سالم در بياورد. جابر بيل در دست. موزائيك ها را در ابتدا بيرون مي اندازد. سپس خاك ها را پشت سر مختار بيرون مي ريزد. عبدالله به طرف اتاق مي رود. پسرها در حدود يك متر از سطح زمين و نيم متر از عمق را كنده اند. عبدالله چايي به دست با پاي لنگ. با سيني چايي. بالاي پله ها. رو به پسرها[

عبدالله: (با صداي نسبتاً بلند) چايي آوردم! . . . بياييد.

]پسرها در حال بيل و كلنگ زدن. تا صداي پدر را مي شنوند. رو به سمت در اتاق مي كنند. پدر را چايي در دست در كنار پله ها مي بينند. در لحظاتي كه مي گذرد بيل و كلنگ همچنان در دست پسرهاست.[

مختار: چرا آقاجون شما؟ . . . مي گفتيد خودمون مي آورديم.

جابر: ننه هم از وقتي با صفيه خانوم آشنا شده، انگار خواهر دوقلوي خودش رو پيدا كرده ! . . . هر روز ديگه افتاده اونجا ! . . . و الا شما كه نبايد آقاجون با اين پاتون چايي بياريد . . .

]در حين حرف زدن جابر. مختار يه جورايي بد به او نگاه مي كند. وقتي كه جابر حرفش تمام شد متوجه برادر مي شود. به او نگاه مي كند. در حالي كه سرش را مي خاراند. (در اين لحظه پدر كم كم روي پلكان بالايي با سيني چايي مي نشيند)[

جابر: هان ؟ ! ! . . .

]و با لحني كه مي خواهد بحث را عوض كند. در همان حالت سر خاراندن.[

جابر: از اون لحاظ گفتم ! . . .

]مختار رو به پدر مي شود. كلنگ را مي اندازد. جابر هم به طبعيت از برادر بيل را به گوشه اي از ديوار تكيه مي دهد. با همديگر به سمت پدر مي روند. پدر سيني چايي را در كنارش قرار داده است. پسرها هر كدام يك چايي بر مي دارند. پدر هم چايي آخر را. مختار روي پلة وسط مي نشيند. جابر هم روي پلة پايين. به شكلي كه مي توانند همديگر را ببينند. در حال چايي خوردن مشغول سخن گفتنند.[

جابر: خيلي لنگ شديم . . . تا چايي رو خورديم ضربتي مي ريم جلو !

مختار: آره ! . . . موافقم . . . تا شب نشده بايستي لااقل ديوار را ببريم بالا.

عبدالله: چه چايي خوش عطريه !؟ . . . مادرت هم يه همچين چايي اي درست نمي كنه.

جابر: خوبه كه امروز رفت بيرون! . . . توي گرد و خاك مريض مي شد.

]چايي ها تمام مي شود. يكي يكي استكان هاي خالي را دورن سيني مي گذارند. مختار از جا بر مي خيزد.[

مختار: يا علي

عبدالله: علي يارت! . . . ما هم پا شديم.

]پسرها بلند مي شوند. عبدالله سيني را بر مي دارد. به سمت اتاق مي رود. هنگام رفتن.[

عبدالله: بابا منم اين سيني رو بذارم و بيام ببينم چيكار مي كنيد.

مختار: شما راحت باشيد آقاجون.

]پسرها به سمت وسايل مي روند. اين دفعه مختار بيل را از گوشة ديوار بر مي دارد و جابر به ادامة كندن مي پردازد. مختار خاك ها را با بيل مي ريزد بيرون. عبدالله از اتاق بيرون مي آيد. رو به پسرها.[

عبدالله: مختار بابا پس اين آقا ناصر نيومد؟

]مختار در حالي كه خاك ها را بيرون مي ريزد[

مختار: صبح شن و سيمانا رو خريده بود! . . . فكر كنم رفته دنبال آجرها . . . ميادش ! . . . ديگه بايد پيداش بشه . . .

جابر: (كلنگ زنان) با اين اوصاف، تا شب شايد بتونيم ديوار رو بزنيم

]صداي در به گوش مي رسد. مختار بيل به دست به طرف در مي رود. جابر در حال كلنگ زدن همچنان آقا ناصر پشت در است.[

ناصر: بَه . . . داش مختار  . . . ببخشيد يه كمي دير شد! . . . ترافيك بود . . . از كمربندي اومدم! . . . حالا بارو كجا خالي مي كنيد؟

مختار: اگه ايرادي نداشته باشه، تا يك ساعت ديگه خاليش مي كنيم . . . چون جاي ديوارو در نياورديم.

ناصر: باشه آقا! طوري نيست ! . . منم كه خونمون همين جاست . . . مي رم يه چيزي مي خورم و استراحتي مي كنم. بعداً ميام.

مختار: ببخشيد! . . . زحمت داديم.

ناصر: نه آقا اين حرفها چيه؟ . . . پس فعلاً به قول بالا شهري يا باي.

مختار: (با خنده) بااي ي . . . خداحافظ.

]مختار در را مي بندد. بيل در دست به داخل مي آيد. جابر روي زمين نشسته. خاك بازي مي كند. كلنگ هم در كنارش. مختار رو به پدر مي كند.[

مختار: بابا اين هم از آقا ناصر ! . . . ديگه چي مي خواهي؟ . . . گفتم تا يك ساعت ديگه بارو خالي مي كنيم.

عبدالله: آره بابا بهتره !

جابر: (رو به مختار) پاشم؟

مختار: پا شو!

]جابر بلند مي شود. كلنگ را بر مي دارد. بر زمين مي كوبد. مختار همچنان بيل به دست به طرف او مي دود. مدتي مي گذرد. به باغچه مي رسند. صداي اذان به گوش مي رسد. عبدالله در حالي كه روي پلة بالايي نشسته است. صلوات مي فرستد. از جا بر مي خيزد. رو به پسرها مي كند.[

عبدالله: بابا وقت نمازه ! . . . بياييد بريم نماز رو بخونيم و نهارو بزنيم ! . . . بعد از اون دوباره بياييد!

جابر: بابا شما بريد. باغچه كارش پنج دقيقه ست! . . . حيقه تمومش نكنم.

]مختار بيل را مي اندازد. رو به طرف پدر مي كند.[

مختار: من كه خسته شدم! . . . بابا من اومدم . . . (رو به جابر) تو هم بِكَن ! . . . فرهاد كوهكن! . . .

]عبدالله كه اشتياق جابر را در كندن زمين مي بيند.[

عبدالله: (رو به جابر) حالا كه دوست داري پس بكن . . . ولي زود بيا ! . . . نماز واجب تره بابا! . . .

جابر: چشم آقاجون ! . . . تا ده دقيقه ديگه خودمو مي رسونم.

]جابر مشغول به كلنگ زدن. مختار به همراه پدر وارد اتاق مي شوند.[

 

الف: ظهر جمعه، داخل                             ب: ظهر جمعه، خارجي

خانه عبدالله (ادامه)                                   حياط خانه (ادامه)

 

]داخل پذيرايي. پدر و مختار. مشغول خواندن نماز. پدر در جلو، نشستني نماز مي خواند. مختار پشت سر او.[

ب: ]جابر توي باغچه. در حال كلنگ زدن. بالاجبار بوته هاي گل را مي كند. بيرون مي اندازد. دوباره مشغول كلنگ زدن. كمي كلنگ مي زند. كلنگ را كنار مي اندازد. با بيل خاك ها را بالا مي ريزد. مي خواهد بقية خاك ها را بيرون بريزد. بيل به جسم سختي برخورد مي كند. دور آن را خالي مي كند. يك جعبة طلايي رنگ بزرگي را مي بيند. به چشمش گنج مي آيد.[

جابر: (با تعجب) طلا ! . . .

]خم مي شود به طرف آن. با دستانش به جعبه زور مي زند تا بياوردش بيرون ولي نمي تواند[

الف: ]پدر مختار در حال دادن سلام نماز. نمازشان تمام مي شود. در حال خواندن تسبيحات فاطمة زهرا مي شوند.[

ب: ]جابر كلنگ را بر مي دارد. كناره هاي جعبه را با دقت مي كند. دو مرتبه دور و اطراف آن را با دست خالي مي كند. در حالي كه به سمت اتاق نگاه مي كند و به سمت باغچه با خودش حرف مي زند.[

جابر: مال خودمي! . . . حال منو مي گيري مختار بي اختيار! . . . از حالا به بعد حرف حرف منه! . . .

 

الف: ]مختار و پدر در حال جمع كردن جانماز هاي خود.[

عبدالله: (رو به مختار) اين جابر هم كه نيومد ! . . . بابا برو ببين چي كار مي كنه؟

مختار: ولش كن آقا جون! . . . اين پسرة سر به هوا رو . . . حتماً داره خاك بازي مي كنه! . . .

عبدالله: نه بابا جان اين حرف رو نزن ! . . . برو صداش كن بياد تو ! . . . حتماً خسته شده.

]مختار بالاجبار بر مي خيزد و به سمت حياط مي رود.[

ب: ]مختار از اتاق، داخل حياط مي آيد. جابر را نقش بر روي خاك ها  مي بيند كه با دست خاك ها را بيرون مي ريزد. با صداي نسبتاً بلند او را صدا مي زند.[

مختار: مگه بيل رو ازت گرفتن؟ . . .

]جابر در حالي كه چشمانش شيطاني شده و دارد به جعبه نگاه مي كند با صداي مختار شوكه مي شود. سريعاً مقداري خاك روي جعبه مي ريزد از جا بلند مي شود. رو به مختار مي كند.[

جابر: نه داداش! . . . چند تا خورده سنگ بود، جمع مي كردم ! . . . شما برو تو من الان مي يام.

مختار: باشه ! . . . ولي برام جالبه اين خورده سنگ ها رو منم ببينم! . . . چون خيلي مشكوك مي زني!

]مختار به طرف باغچه به سمت جابر مي رود. جابر روي جعبه كه كمي خاك روي آن ريخته است مي ايستد. مختار نزديك جابر مي شود.[

مختار: برو كنار ببينم ! . . .

]مختار با دست به شانة جابر مي زند. جابر سفت سر جاي خود ايستاده است. نمي رود كنار.[

جابر: پيله نكن ! . . . گفتم برو تو، منم الان ميام ! . . .

مختار: نكنه چيزي اين زير قايم كردي؟

]مختار جابر را هل مي دهد. جابر به گوشه اي از حياط مي افتد. مختار به سمت باغچه خم مي شود. خاك ها را كنار مي زند. جابر از جا بر مي خيزد. مي دود به سويش. دستهايش را از پشت مي گيرد.[

جابر: گفتم كه چيزي نيست برو كنار.

]مختار در حال مقابله در حالي كه سرش رو به باغچه است. قسمتي از جعبه را مي بيند.[

مختار: (رو به جعبه) اي نالوتي ! . . .

]مختار سرش را از عقب توي بيني جابر مي زند. خون، صورت و لباس جابر را غرق در خود مي  كند. جابر وقتي خود را در اين وضعيت مي بيند رحم نمي كند. بيل را بر مي دارد. به سمت مختار حمله ور مي شود. با بيل توي كمر او مي زند. صداي فرياد مختار همه جا را مي گيرد. با همديگر به شدت گلاويز مي شوند و شروع به سر و صدا كردن و دعوا مي كنند.[

الف: ]عبدالله در گوشه اي از خانه در حال خواندن قرآن. صداي داد و فرياد و دعواي پسرها به گوشش مي رسد. صلواتي مي فرستد. قرآن را مي بوسد و انگار اشكي در چشمانش حلقه زده است. قرآن را روي تاقچه مي گذارد. با عجله و لنگان لنگان خود را به سمت حياط مي رساند.[

ب: ]عبدالله از اتاق وارد حياط مي شود. پسرها را مي بيند كه چهار دستي روبروي هم بيل را گرفته اند و مي چرخند. به سمت آنها با پاي شل مي رود. هنگام دويدن.[

عبدالله: لا اله الا الله

]به پسرها نزديك مي شود. پسرها بيل در دست مي چرخند. انگار پدر را نمي بينند. پدر مي آيد كه نزديك شود. يك مرتبه دستة بيل با صورت عبدالله برخورد مي كند. عبدالله از پشت پرت مي شود به سمت لبة فلزي و پهن كلنگ، كه در كنار باغچه افتاده است. سرش از پشت با كلنگ اصابت مي كند و بي هوش مي شود. در اين لحظه پسرها شوكه مي شوند. به سمت پدر مي روند. پدر را مي بينند كه سرش روي  لبة فلزي كلنگ افتاده. بيهوش شده و از پشت سرش خون جاري شده است. بالاي سر پدر.[

جابر: (با فرياد) آقا جون . . .

]مختار كمي او را تكان مي دهد. در حالي كه اشك توي چشمانش جمع شده است، رو به پدر با بغض حرف مي زند.[

مختار: آقاجون تو رو خدا !؟ . . .

]در اين لحظه در خانه باز مي شود. مادر وارد حياط مي شود. يك مرتبه چشمش به صحنه مي خورد. جابر غرق در خون مختار بالاي سر عبدالله. عبدالله زير سرش پر از خون و بي هوش. با ديدن اين صحنه[

مادر: (با فرياد) عبدالله ه ه ه . . .

]پسرها با فرياد مادر متوجه مي شوند. رو به او مي كنند. مادر كنار در سكته مي كند و از هوش مي رود[

 

الف: روز ، داخلي                                    ب: روز، داخلي

بيمارستان ، ICU                                    بيمارستان، اتاق عمل

 

الف: ]فضايي از درب ورودي اتاق CCU. جابر پشت در. با دماغ باد كرده و شكسته. گريان. روي صندلي در راهرو.[

 

ب: ]فضايي از درب ورودي اتاق عمل. مختار با ناراحتي اين پا و اون پا توي راهرو، نزديك درب اتاق عمل خودش را مي خورد. در همين لحظه مسئول بخش به سمت مختار نزديك مي شود.[

مسئول بخش: آقاي احمدي؟

مختار: (با ناراحتي) بله آقا ! . . . خودم هستم.

مسئول بخش: شما همراه اين دو تا خانم و آقاي مسني كه آوردند هستيد؟

مختار: بله ! . . . چطور مگه؟

مسئول: تشريف بيارين پذيرش براي صورت حساب.

 

روز، داخلي

بيمارستان، مقابل پذيرش (ادامه)

 

]روبروي در پذيرش. مختار و جابر روبروي مسئول پذيرش ايستاده اند. اپراتور در حال نگاه كردن به پرونده هاي عبدالله  ماهدخت.[

مختار: (رو به اپراتور) هزينه شون تا حاال چقدر شده؟

]اپراتور در حالي كه سرش توي پرونده هاست[

اپراتور: اجازه بفرمايين! . . . بله . . . (رو به مختار) يك ميليون و چهارصد هزار تومان.

]مختار و جابر به همديگر نگاه مي كنند. هاج و واج مي مانند.[

مختار: من توي كارتم يك ميليون تومان دارم ! . . .

جابر: منم فكر يك و نيم داشته باشم.

مختار: پس بده ! زود باش ! و الا دير مي شه! . . .

]كارت ها را از توي جيبشان در مي آورند. به اپراتور مي دهند. مختار با انگشتش به كارت ها به اپراتور اشاره مي كند.[

مختار: از توي اين هفتصد از توي اون هفتصد برداريد! . . .

جابر: (رو به مختار) اين جا هم؟

مختار: حساب ، كاكا برادر! . . .

]چند لحظه مي گذرد اپراتور كارت ها را تحويل مي دهد.[

 

الف: روز، داخلي

بيمارستان، پشت در CUU (ادامه)

 

ب: روز، داخلي

بيمارستان، پشت در اتاق عمل (ادامه)

 

الف: ] جابر ناراحت پشت در CUU روي صندلي انتظار در حالي كه دو دستش را روي سرش گذاشته، نشسته و منتظر است .[

ب: ] مختار ناراحت پشت در اتاق عمل يك پا به ديوار در حالي كه پشتش به ديوار است، ساق دستش را روي پيشاني اش گذاشته.

] با چشمان بسته، پشت سر چسبيده به ديوار منتظر است. [

الف: ] دكتر از CUU خارج مي شود. [

ب: ] دكتر از اتاق عمل خارج مي شود.. [

الف: ] جابر به سمت دكتر خميده مي شود. دكتر هم خيره به او. [

الف: ] دكتر رو به جابر[

دكتر: (با ناراحتي) متأسفم! .... تسليت مي گم!

ب: دكتر رو به مختار[

دكتر: (با ناراحتي)، نهايت سعي يمونو كرديم! ... تسليت مي گم!

الف:

ب: با همديگر ] جابر و مختار دو دستي بر سر خود مي كوبند به شكلي كه پژواك آن فضا را در بر مي گيرد. [

روز، خارجي

قبرستان

] فضايي از قبرستان، قبر عبدالله احمدي و ماهدخت رجي در كنار همه . پسرها، دخترها، صفيه خانوم و چندي ديگر از فاميل همگي سياه پوش، رو به قبرها در كنار روزه خوان خوش صدا. پسرها روبروي قبر پدر و مادر زانوزنان و گريه كنان دخترها در بغل مادر اشك ريزان. [

روز، داخلي

خانة عبدالله خدا بيامرز

] اتاق پذيرايي. جابر و مختار. غمبرك زنان زانو در بغل در گوشه اي از پذيرايي نشسته اند. [

مختار: همش تخسير تو بود! ... ديگه نه آقاجونو داريم، نه ننه، نه پول ونه ديگه هيچ چيز هيچ چي! ...

جابر: از سركار هم فر كنم ديگه اخراج شديم! ..

] دو نفري در فكر فرو مي روند. چند لحظه بعد يك مرتبه جابر مثل فنر از جا بر مي خيزد با خوشحالي تند و تند.[

جابر: پول پول پول ! گنج گنج گنج

] مختار هاج و واج به طرف جابر نگاه مي كند. جابر مي دود به طرف حياط. مختار هاج و واج آرام آرام به سمت حياط مي رود.[

 

 

روز، خارجي

حياط خانه، باغچه (ادامه)

] جابر دوان دوان با پاي برهنه وارد حياط مي شود. به سمت باغچه مي رود. مختار هم آرام آرام به او مي پيوندد جابر باغچه را دوباره مي كند. مختار به او نزديك شده است. در كندن به او كمك مي كند. به هر صورت جعبه را با هم بيرون مي آورند. دور آن را كمي تخليه مي كنند. جعبه شبيه قوطي هاي پنير بزرگ طلايي است. در لحظاتي كه جعبه را تميز مي كنند پسرها رو به يكديگر[

جابر: چقدر شبيه قوطي پنير مي مونه؟!

مختار: آره! ... ولي شيد توش چيزاي با ارزش باشه! ...

 (نفس زنان) بازش كن! ... بازش كن! ...

] در قوطي قديم طلايي پنير را كه روي آن گل  زيادي گرفته شده است. به هر زحمتي شده باز مي كنند. درون جعبه، يك پلاستيك را باز مي كنند. چشمشان به چند تا اسباب بازي مي خورد. اسباب بازي هايي مال حدود 18 سال گذشته. در حالي كه به اسباب بازي ها نگها مي كنند در ذهن خود به 18 سال گذشته مي روند كه كودكي بيش نبودند.[

 

روز، خارجي

حياط خانة عبدالله (18 سال گذشته

]

 فضاي حياط خانه عبدالله داخل باغچه. جابر پسر بچه اي چهارساله در كنار برادر بزرگترش مختار كه پسر بچه اي نه ساله است در حال جا دادن اسباب بازي هاي خراب و شكستة خود درون يك قوطي طلايي بزرگ و خالي كه قبلاً در آن پنير بوده، هستند. اسباب بازي ها را مختار درون يك كيسه پلاستيكي مي كند درون جعبه مي گذارد. در حين كه اسباب بازي ها را توي جعبه مي گذارد.[

مختار: آهان اينم از اين ! . . . ديگه آّ هم توش نمي ره.

جابر: داداش مختار ؟ داداش؟ . . . يعني بزرگ شديم پول دار مي شيم؟

مختار: آره داداش گلم!. . . آره! . ..

]در جعبه را تا مي بندد، مجدداً مي پرد بالا. به هر صورت در قوطي را مي بندد. قوطي را داخل چاله اي كه توي باغچه كنده بود دفن مي كنند و با دست هاي كوچكشان خاك روي آن مي ريزند. زماني كه قوطي را دفن مي كنند.[

مختار: اين هم گنج! . . . حالا جابر؟! . . . وقتي بزرگ شديم مياريمش بيرون !. . . باشه؟ . . .

جابر: باشه داداشي !

 

روز، خارجي

حياط خانه،باغچه (ادامه) (حال)

 

]حياط خانه. داخل باغچه. مختار و جابر در حالي كه به اسباب بازي هاي كودكي خود نگاه مي كنند. اشك از چشمانشان سرازير مي شود. به يكديگر نگاه مي كنند. براي چند ثانيه توي چشم هاي همديگر خيره مي شوند. چند ثانيه سكوت. در خانه به صدا در مي آيد. سكوت مي شكن. برادرها با چشم هاي خيس رو به خانه مي كنند. دوباره در به صدا در مي آيد. خودشون را جمع و جور مي كنند. اشك هاي خود را با آستين پيراهنشان پاك مي كنند.[

مختار: يعني كيه؟

جابر: نمي دونم!

]مختار از باغچه بر مي خيزد. به طرف در مي رود. در حياط را باز مي كند. يك مرتبه در روبروي خود اوستا خياط را به صورت كبود و دماغ شكسته در كنار مأمور پليس مي بيند. چشم تو چشم اوستا خياط خيره مي ماند.[

خياط: به به آقاي پسر شجاع ! . . . تو آسمونا دنبالت مي گشتم . . . (رو به مأمور مي كند) سر كار خودشه.

]مأمور دست بندش را بيرون مي آورد. رو به مختار مي كند.[

مأمور: آقا شما بازداشتيد ! . . .

]مختار بدون هيچ حرفي سرش را پايين مي اندازد. دوستش را به سمت مأمور دراز مي كند. مأمور دستبند به او مي زند. مأمور، مختار و خياط به طرف سر كوچه به راه مي افتند. در حالي كه يك دستبند در دست مخحتار و سر ديگر در دست مأمور است. خياط در كار مختار در حالي كه مختار هنوز سرش رو به پايين است در حركتند و قُر مي زند و تهديد مي كند.[

خياط: فكر كردي زدي و رفتي؟ . . . هان ؟ . . . كاري مي كنم، بندازنت اون جا كه عرب ني انداخت! . . . فهميدي؟ . . . آدم كش . . . رواني . . .

]در حركت. ده متر مانده كه به سر كوچه برسند. در حالي كه خياط قرقر مي كند. ناگهان چوب محكم توي كمر خياط از پشت فرود مي آيد. خياط نقش بر زمين مي شود. جابر چماق در دست پشت سر او ايستاده است. چوب را زمين مي اندازد. رو به مأمور كه اسلحه اش را آمادة شليك كرده است مي كند.[

جابر: حالا منم مي تونيد ببريد !؟ . . .

 

 

 

 

 روز، خارجي

حياط زندان

 

] فضايي از محوطة حياط زندان. زندان كه پسرها قبلاً در آن حبس بودند. در گوشه اي از زندان پيرمدي كه با عينك ته استكاني بر چشم و به حبس ابد محكوم است. نقش بر زمين مي شود. عينكش به گوشه اي پرتاب مي شود. با دستهايش روي زمين به دنبال عينك مي گردد. همه زندانيان در كنار او به تمسخر و خنده ايستاده اند. جابر و مختار با لباس هاي زندانيان از كنار پيرمرد بدون اينكه كمك كنند و نگاهي سرد مي اندازند و بي توجه از صحنه خارج مي شوند.[

] زيرنويس[

] چه خوش گفت شاعر شيرين سخن:[

] نابرده رنج گنج ميسر نمي شود

مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد[

 

 

پايان

 

 

 

خیر مقدم، خیلی خوش اومدی

×