(رها وهاب)

 

 

{فیلنامه}

 

 

 

 

 

صادق دهکردی

                                                      

 

 

 

                              شخصیت های فیلنامه

 

رها

 

وهاب

 

منصور

 

فائزه

 

جابر

 

محسن

 

منیره

 

مرجان

 

علی آقا

 

 جواد

 

رایحه

 

نيمه شب باراني- خارجي- خيابان (سال 1368)

 

]نيمه شب.پايير سال 1368- هوا باراني- توي خيابان‌هاي خلوت شهر مردي به نام منصور كه 27 سال سن دارد را مشاهده مي‌كنيم كه با عجله از خيابان به آن خيابان مي‌رود- صداي شرپ شرپ كفش‌هاي او با نفس نفسي كه مي‌زند شنيده مي‌شود. منصور از خيابان با سرعت مي‌خواهد عبور كند كه يك مرتبه يك وانت بار با سرعت با او برخورد مي‌كند. خودرو كمي مي‌ايستد و چون خيابان را خلوت مي‌بيند متواري مي‌شود. منصور در حالي كه غرق به خون نقش بر زمين باراني افتاده است كم كم جان مي‌دهد و او در لحظات پايان عمرش در ذهنش نوزاد تازه متولدش كه در بيمارستان قرار دارد و پسر دوساله‌اش وهاب را تجسم مي‌كند.[

 

شب، خارجي، بيمارستان (سال 1368)

 

]نيمه شب- فضاي بيروني بيمارستان- اوايل پاييز 1368 آسمان صاف- ماه كامل فضاي آسمان را نوراني كرده است. صداي نوزادها، داخل يكي از پنجره هاي بيمارستان به گوش مي رسد.[

 

شب، داخلي،‌ بيمارستان + اتاق نوزادان

 

چندين نوزاد روي تخت هاي مختلف- نوزادها به تازگي به دنيا آمدند. دو پرستار وارد اتاق مي شوند. به سمت يكي از نوزادها مي روند. پرستار اول به پرونده و شمارة روي دست نوزاد نگاه مي كند.[

 

پرستار: برش دارد

]

پرستار دوّمي نوزاد را در بغل مي گيرد. نوزاد را با همديگر به بيرون از اتاق مي برند. بيرون از اتاق. توي راهرو- حضور با 27 سال سن. با سر و صورت آب و شونه كرده. با لباس هاي نيمه كهنه ولي مرتب- اين پا و اون پا منتظر است. يك مرتبه سرش را رو به بالا مي كند- دو پرستار و يك نوزاد را مي بيند كه به طرف او مي آيند. سريعاً به طرف آن ها مي رود. پرستار پرونده به دست به او نگاه مي كند.

پرستار 1: آقاي درخشنده؟ . . .

 

منصور: (خوشحال) سَـ سَـ سلام . . . خودمم. دست شما درد نكنه ]پرستار پرونده را به دست منصور مي دهد[

 

پرستار 1: لطفاً اين جا رو امضاء كنيد! . . .

 

منصور: (با نگاه به نوزاد) حتماً ! . . . اين جا رو. چَشم

]

منصور پرونده را امضاء مي كند. شيريني را به همراه پرونده به پرستار مي دهد. برمي گردد رو به پرستار ديگر.[

 

منصور: (با لبخند) زحمت كشيدين.

 

پرستار 2: وظيفست . . . اين هم بچّتون. بفرمائين. بگيريدش

 

]منصور نوزاد را مي گيرد. او را در بغل نگاه مي دارد[

 

منصور: خداحافظ

]

منصور برمي گردد و مي رود. در اين هنگام كيف پولش از جيب عقب مي افتد. او همچنان به راه خود با كفش هاي قيصري اش ادامه مي دهد. يكي از پرستارها متوجه مي شود. كيف پول را برمي دارد و به سمت او مي دود.[

پرستار 2: آقاي درخشنده، آقاي درخشنده. (منصور برمي گردد) خودتونو فراموش نكنين . . . بفرمايين كيف پولتون.

 

منصور: ببخشيد همشيره. دست شما درد نكنه.

]

پرستار كيف پول را روي نوزاد قرار مي دهد. منصور با لبخند به راه خود ادامه مي دهد. صداي كفش هاي منصور در راهرو مي پيچد. پرستارها به او نگاه مي كنند.[

شب، خارجي، كوچه + (حياط + نمايي از اتاق) (گذشته)

 

]آسمان نيمه ابري- صداي جغدي به گوش مي رسد- ابري كم كم جلوي ماه را فرامي گيرد. يكي از كوچه هاي پايين شهر- جلوي تمام درها يك ماشين پارك شده- يك تاكسي وارد كوچه مي شود-  جلوي خانه اي كه ماشين پارك نشده مي ايستند. با ايستادن تاكسي صداي جغد هم قطع مي شود. منصور با نوزاد از تاكسي پياده مي شود. زن برادر منصور (مرجان) از تاكسي پياده مي شود. به فائزه كه به تازگي فارغ شده كمك مي كند تا از ماشين پياده شود. مرجان زير بغل فائزه را مي گيرد، او را به سمت بيرون مي آورد. درب تاكسي را مي بندد. تاكسي مي رود. منصور با نوزاد و فائزه دست در دست مرجان جلوي در ايستاده اند. جلوي در يك گوسفند توسط علي آقا سبيل كلفت (مرد همسايه) زمين زده مي شود. علي آقا سر گوسفند را مي برد. صداي صلوات ميهمان ها شنيده مي شود. همگي وارد حياط خانه مي شوند. جمعيت آشنايان و همسايه ها به آن ها نزديك مي شوند (چهره هاي خوشحال). منيره (زن علي آقا) با ظرف اسپند نزديك مي شود. به طرف فائزه كه ناله كنان و طوري كه درد مي كشد.[

 

منيره: قدم نو رسيده مبارك.

 

فائزه: (ناله كنان) ممنون منيره خانوم.

]مرجان در حالي كه زير بغل فائزه را گرفته و به طرف اتاق مي روند. زمزمه كنان [

 

مرجان: ان شاء الله خيرشو ببيني! . . . ايشاالله خوش قدم براي خونت باشه.

 

فائزه: (با لبخند) ايشاالله مرجان جون! . . . خدا هم تو را از خواهري كم نكنه.

]جابر (برادر منصور) به سمت منصور كه بچه در بغل است نزديك مي شود. او را مي بوسد.[

 

جابر: داداش مبارك باشه.

]

جابر سرش را به طرف نوزاد مي كند. منصور هم به او نگاه مي كند.[

 

جابر: داداش عين خودِته ! . . . معلومه بچه بابايي مي شه ! . . .

 

]منصور با تعجب يه نگاهي به بچّه مي اندازد. رو به جابر مي كند[

 

منصور: جدّي؟ نه داداش الآن كه معلوم نيست.

 

]منصور و جابر با هم مي زنند زير خنده. صداي همهمه همراه با همراهي كردن آنها توي خانه ادامه دارد[

 

شب، داخلي، اتاق، ادامه

 

]همگي از درب ورودي كه پلّه مي خورد وارد اتاق پذيرايي مي شوند. وهاب كه كودكي 2 ساله است از تنها اتاق خواب خانه مي آيد بيرون. مي دود به سمت پدر (منصور). بالا و پايين مي پرد. مي خواهد نوزاد را ببيند[

وهاب: بابا ! بابا ! . . . آبجي كوچولو آورديد؟  . . . كو . . . ببينم ! . . . ببينم.

 

منصور: نه پسرم الان نمي شه، اوّل بذار بياريمش تو

 

وهاب: (با ناراحتي) چرا بابا ! . . . چرا؟ . . . اوم م م .

]

وهاب سرش را مي اندازد پايين. منصور دست نوازش بر سر او مي كشد.

منصور: چون آبجي كوچولوت مي خواد استراحت كنه. . . خسته است . . . آخه تازه توي اين دنيا اومده.

]همه يكباره مي زنند زير خنده[

 

نيمه شب، خارجي، بيرون حياط (گذشته)

 

] آسمان پوشيده از ابر. ماه كاملاً پشت ابر رفته است. صداي رعد و برق كه همراه با صداي گرية نوزاد در هم مي نوردد.[

 

نيمه شب، داخلي، خانه منصور

 

]اتاق تاريك، صداي گرية نوزاد، صداي باران كه پشت شيشه ها مي كوبد. يك مرتبه اتاق روشن مي شود. منصور در كنار كليد برق، بالاي سر فائزه و وهاب در پذيرايي ايستاده است. وهاب از خواب بيدار مي شود. او هم مي زند زير گريه. فائزه نوزاد را در بغل گرفته. به صورت نوزاد نگاه مي كند.[

 

فائزه: (رو به منصور) بچه زرد شده ! . . . يه فكري كن منصور! . . . ببريمش بيمارستان.

 

]منصور مي آيد در كنار نوزاد. وهاب را در بغل مي گيرد. نوازشش مي كند. به نوزاد نگاه مي كند. رو به فائزه مي كند[

 

منصوره: آره، ولي تو كه درد داري . . . وهاب هم تنهاست. . . . خودم مي بَرَمش.

 

فائزه: (با ترس) پس زود باش. عجله كن! . . . يه ماشين بگير.

 

]منصور به سمت تلفن كه در گوشه اي از پذيرايي است مي دود. صداي نوزاد و گرية‌ وهاب خانه را فرا گرفته. فائزه با نوزادش سعي به آرام كردن وهاب را دارد. منصور گوشي را برمي دارد و زمين مي گذارد. كمي به پشت گوشي نگاه مي كند. با عصبانيت گوشي را زمين مي گذارد. با عصبانيت گوشي را زمين مي گذارد. به طرف فائزه مي رود.[

 

فائزه: چيكار مي كني؟ زود باش.

 

منصور: (با عصبانيت) اَح! . . . تلفن قطع شده. از رعد و برقه . . .

 

فائزه: مي خواي چيكار كني؟

 

منصور: مي رم تا ماشين همسايه را قرض كنم.

 

]منصور به سمت جالباسي مي رود. شلوارش را روي پيژامه اش مي پوشد. سريعاً يك پيراهن و كاپشن را هم به تن مي كند. با عجله به سمت درب خروجي نزديك مي شود. در را باز مي كند. مي رود بيرون.[

 

 

نيمه شب، خارجي، حياط + كوچه (ادامه)

 

]منصور از اتاق بيرون مي آيد. كفش هايش را خابانده مي پوشد. به طرف حياط در باران مي دود. در حياط را باز كرده به بيرون مي پرد. اين طرف و آن طرف را نگاه مي كند. هيچ ماشيني نمي بيند. به دو انتهاي كوچه نگاه مي كند. در اين حين با خود حرف مي زند.[

 

منصور: (با نگراني) اينا كه هميشه ماشيناشونو تو كوچه ميذاشتن ! . . .

]

منصور به طرف خانة‌يكي از همسايه ها مي دود، زنگ در را مي زند. كسي جواب نمي دهد. به طرف خانة همساية ديگر مي دود. در را مي زند. كسي جواب نمي دهد. به طرف يكي دو خانة ديگر مي رود. زنگ در را مي زند. صداي پژواك زنگ و در كوچة ساكت را فرا مي گيرد. باران همچنان بر سر و رويشان مي بارد. مأيوس مي شود، به سرعت به طرف خانه برمي گردد.[

 

نيمه شب، داخلي، فضاي اتاق (ادامه)

 

]منصور با سر و صورت غرقاب آب، با كفش هاي گِلي وارد اتاق مي شود. به سمت نوزاد مي رود. فائزه با چشم گريان به او نگاه مي كند. در اين لحظه وهاب خواب است.[

 

فائزه: چي شده منصور؟ كجايي پس؟ . . . اي خدا دخترم.

 

منصور: (نفس زنان) همسايه نيست ! . . .

 

]منصور در كنار نوزاد زانو مي زند. پتويي را دور نوزاد مي پيچد. در همين حين.[

فائزه: يعني چي كه نيست !

]منصور بچه در بغل مي ايستد. رو به فائزه مي كند.[

 

منصور: مي رم سر كوچه و ماشين مي گيرم. بايستي كه عجله نكنم.

 

فائزه: تو رو خدا زود باش . . . جون تو و جون بچه . . . برو . . . برو . . . ]منصور مي دود به سمت درب خروجي.[

 

نيمه شب، خارجي،  خيابان (ادامه)

 

] منصور بچه در بغل از كوچه خارج مي شود. وارد خيابان مي شود. در گوشه اي زير يك درخت مي ايستد. همچنان باران مي بارد. كمي صبر مي كند. اين طرف و آن طرف را نگاه مي كند. نور يك ماشين از دوردست سوسو مي كند كه نزديك مي شود. منصور به وسط خيابان مي رود. پيكاني جلوي آنها ترمز مي زند. راننده سرش را از شيشه بيرون مي كند.[

 

راننده: يارو؟ چته؟ مي خواي خودكشي كني؟

]منصور به طرف راننده مي رود. راننده به منصور كه بچه در بغل است نگاه مي كند.[

 

منصور: آقا دربست مي ري؟ دست به دومنت ! . . . بچّم داره از دست مي ره.

 

راننده: باشه، زود باش، بيارش تو. زود باش.

]

منصور سوار ماشين مي شود. پيكان حركت مي كند.[

 

 

نيمه شب، داخلي، پيكان (ادامه)

 

در حال حركت باران همچنان بر روي شيشه هاي ماشين مي كوبد. در حالي كه برف پاك كن سمت شاگرد خراب است. نوزاد همچنان گريه مي كند. منصور سعي دارد جلوي ماشين را نگاه مي كند. ولي برف پاك كن خراب است. جز صحنه هاي تار چيزي را نمي بيند. منصور رو به راننده مي كند.[

 

منصور: آقا پس كي مي رسيم! . . .

 

راننده: آقا صبر داشته باش. مي رسيم ! . . . هوا مثل امشب نديده بودم.

 

نيمه شب، خارجي، جلوي بيمارستان(ادامه)

 

]ماشين جلوي يك بيمارستان مي ايستد. منصور بچه در بغل از ماشين پياده مي شود. با يك دست بچّه را گرفته و با دست ديگر پول از جيب عقب درمي آورد.

پول ها را با دستي كه نوزاد در آن است به سختي مي شمارد. مبلغي پول را به راننده مي دهد. راننده مي رود. منصور مابقي پول ها را در جيب عقب مي گذارد. ولي پول ها را به درستي جا نمي دهد. برمي گردد به سمت بيمارستان مي رود جلو. از روي يك جوي مي پرد. پول ها از جيب عقب او مي افتد در جوي آب. پول ها در آب مي روند. منصور متوجه نمي شود. سريعاً خود را به درب ورودي بيمارستان مي رساند. وارد بيمارستان مي شود.[

 

نيمه شب، داخلي، بيمارستان (ادامه)

 

]فضاي اتاق ويزيتور بيمارستان. ويزيتور در خواب و هوشياري به سر مي برد. بالاي سرش يك ساعت است كه 5/3 بامداد را نشان مي دهد. زير ساعت يك تابلو است كه تاريخ 12/7/1368 را نشان مي دهد. منصور از روبرو نزديك به ويزيتور مي شود. سرش را خم مي كند به طرف او.[

 

منصور: (آهسته) آقا. (با صداي كمي بلندتر) آقا.

]

ويزيتور چشمانش گرد مي شود. از جا مي پرد. مردي را نوزاد در دست مي بيند.[

 

منصور: ببخشيد ! . . . دكتر نوزادان كجاست؟

 

]ويزيتور (با چشمان خواب آلود) دكتر نيست ! . . . ولي كشيكشون، دكتر اديب اتاق روبرو هستند. لطف كنيد پول ويزيت را بديد و برين داخل. ‌]منصور دست توي جيب عقب مي كند. پول ها را نمي يابد. در جيب بغل دست مي برد. پول نيست. بچه را به دست ديگر مي دهد. جيب ديگر را مي گردد. پول پيدا نمي كند. با ترس و عجله رو به ويزيتور مي كند.[

 

منصور: آقا ! . . . ببخشيد . . . فكر كنم پول ها رو گم كردم ! تو رو خدا بذارين برم ! . . . حتماً پولتو نو مي يارم.

 

ويزيتور: چي؟ نه آقا نمي شه.

 

منصور: (با گريه) تو رو خدا . . . بچّم داره از دست مي ره.

]ويزيتور كمي فكر مي كند. از جا بلند مي شود. نگاهي به نوزاد مي اندازد.[

 

ويزيتور: باشه ! . . . برو. ولي بعد پول را حتماً بيار.

 

منصور: چشم آقا حتماً ! . . .

]منصور سريعاً به طرف آقاي دكتر مي دود[

 

شب، داخلي، اتاق پزشك

 

]در قسمتي از اتاق پزشك؛ روي تخت نوزاد خوابيده و نوري كه روي صورت او تابانده شده. نور محو مي شود چهرة‌ دكتر اديب با چراغ قوة خاموش. دكتر رو به منصور كه در كنارش ايستاده مي كند.[

 

دكتر اديب: آقاي محترم! بچّتون زردي شديد گرفته ! . . . سريعاً بستري شون را بريد انجام بدين.

 

]منصور با تعجب و ناراحتي رو به دكتر نگاه مي كند[

 

منصور: (با خجالت) اِ . . . آقاي دكتر ! . . . حقيقت پولهاموتوي راه گم كردم. مي شه اين كارو انجام بدين تا من برم از داداشم كه همين حوالي مي شينه، پول قرض كنم؟

 

دكتر: ولي آقا اين كار مسئوليت داره ! . . .

 

منصور: (با التماس) دكتر جون . . . حداقل به خاطر اين بچّه ! . . . به خدا مي رم و زودي برمي گردم.

 

]دكتر با حالت دو دلي به منصور گوش مي دهد و فكر مي كنه. يك نگاه به نوزاد مي اندازد و رو به منصور مي كند.[

 

دكتر: بسيار خُب، به اجبار اعتبارمو گرو مي گذارم ! . . . ولي بعد از بستري شدن سريعاً برو و پول را بيار.

منصور: (خوشحال) خيلي آقايي دكتر‌! جبران مي كنم.

 

دكتر: جبران لازم نيست. فقط عجله كن. بچه را ببريم.

]منصور بچه را بغل مي كند.[

 

نيمه شب، داخلي، اتاق مخصوص نوزادهايي كه زردي دارند (ادامه)‌

 

]فضايي از اتاق مهتابي منصور در حالي كه نوزادش را بغل كرده است و در كنار يك پرستار قرار دارد، نوزاد را توي دستگاه مخصوص نوزادهايي كه زردي گرفته‌اند مي‌گذارد مي‌خواهد كه دستش را بيرون بياورد كه نوزاد يك مرتبه انگشت اشاره دست منصور را با دست كوچكش مي‌گيرد. منصور چشم در چشم نوزادش مي‌شود. نوزاد انگشت منصور را محكم مي‌فشارد و به چشم‌هاي پدرش خيره مي‌شود. منصور اشك در چشمانش حلقه مي‌زند و به آرامي دست نوزاد را از دور انگشتش رها مي‌كند و در حالي كه از نوزاد فاصله مي‌گيرد، چشم از او برنمي‌دارد. او در حالي كه خارج مي‌شود از دور با نوزاد حرف مي‌زند.[

 

منصور: (ناراحت) بابا زود برمي‌گردم! ... زود! ...

 

]منصور از اتاق خارج مي‌شود و پرستار به طرف نوزاد مي‌رود تا كارهاي لازم را انجام دهد.[

 

نيمه شب، خارجي، خيابان خلوت و باران (ادامه)‌

 

]خيابان هاي باراني و خيس. همه جا خلوت.ن منصور ازاين خيابان به آن خيابان مي دود. صداي شرپ شرپ پاهاي او در باران شنيده مي شود. منصور مي دود كه از خيابان اصلي بگذرد. ناگهان يك وانت با سرعت، بوق كشان به او نزديك مي شود. با او برخورد مي كند. كمي مي ايستد و مي دود. منصور مي غلتد و صداي فرياد او در خيابان مي پيچد و پژواك آن همه جا را فرامي گيرد.[

 

روز، خارجي، قبرستان (گذشته)

 

]صداي فرياد منصور خود را به صداي كلاغي كه در قبرستان مي خواند واگذار مي كند. آسمان صاف. قبرستان خيس. صداي روزه  خوان. زجّة فائزه. نالة آشنايان و دوستان بر سر مزار منصور.ن فائزه در حالي كه وهاب را در بغل گرفته روز فرار منصور زجّه مي زند. مرجان در كنار نشسته است. سعي بر آرام كردن آن ها را دارد. مابقي خانواده و دوستان و آشنايان هم در كنار روزه خوان ايستاده اند. جابر كم كم نزديك فائزه مي شود. فائزه رو به قبر شوهر حرف مي زند.[

 

فائزه: (آرام) منصور (با گريه) منصور (با فرياد) منصور!؟ . . . . دخترم كو؟ كو؟ كجاست؟

 

]مرجان، فائزه را در بغل مي گيرد. جابر به فائزه نزديك مي شود. كنار او مي نشيند.[

 

جابر: (با چشمان خيس) زن داداش! . . . به خدا اونو تنها سر كوچة ما پيدا كرده بودند! . . . بچه را فكر كنم دزديدن.

 

]فائزه همچنان گريه مي كند. صداي كلاغ همچنان به گوش مي رسد.[

 

روز، داخلي، اتاق دكتر اديب (گذشته)

 

]صداي كلاغ از بيرون بيمارستان به داخل مطب دكتر شنيده مي شود. دكتر روي صندلي پشت ميزش نشسته است. از صداي كلاغ كلافه مي شود.[

دكتر: اَح ح . . . اين كلاغه اوّل صبح كجا بود؟! . . .

 

]دكتر به طرف شيشه مي رود. پنجره را مي بندد. ولي باز هم صداي كلاغ مي آيد. دكتر روي صندلي دوباره مي نشيند. رئيس بيمارستان يك مرتبه وارد مي شود. با توپ پُر. در را محكم پشت سرش مي كوبد. با صداي بسته شدن در، صداي كلاغ قطع مي شود. دكتر از جا مي پرد. مي ايستد و به آقاي رئيس با چشم هاي گرد نگاه مي كند.[

 

رئيس بيمارستان: (با عصبانيت) آقاي اديب اين چه وضعيه پيش آورديد! . . . تكليف اين بچّه را بيايد روشن كنين . . .

 

]دكتر در حالي كه شوكه شده است با چشمان گرد، گردنش را كم كم به جلو مي دهد.[

 

دكتر: چي؟ بچّه؟ كدوم آقاي رئيس؟

 

رئيس: كدوم بچه ! هموني كه سه شب پيش كارهاي بستري شو كرديد ! . . . و هنوز از والدينش خبري نيست.

 

]دكتر صورتش در هم مي رود. سرش را به نشانة شرمندگي پايين مي اندازد. زير چشمي به رئيس نگاه مي كند.[

 

دكتر: آقاي رئيس سه شب پيش ........................

 

]صداي صحنه براي چند ثانيه قطع مي شود[

 

رئيس: حالا تكليف؟

دكتر: اين يكي ديگه از اون نقشه ها بوده تا از دست اين بچّه خلاص بشن . . . شما نگران نباشيد . . خودم كارهاي انتقال به پرورشگاه را انجام مي دم.

 

روز، داخلي، اتاق نوزاد (ادامه)

 

]اتاق نوزدان دكتر با يك پرستار وارد مي شود. به سمت يكي از نوزادها مي روند. پرستار نوزاد را برمي دارد. دكتر ناراحت با پرستار به هنگام بيرون رفتن از اتاق.[

 

دكتر: بشكنه  اين دست كه نمك نداره ! اِ اِ اِ اُ ديدي؟ چطور من نفهميدم.

 

روز، داخلي، پرورشگاه (ادامه)

 

]دكتر با يك پرستار ديگه وارد يكي از اتاق هاي پرورشگاه مي شوند. پرستار نوزاد را وارد يك تخت كه تنها در گوشه اي افتاده مي كند. در كنار تخت كودكان ديگري نيز قرار دارند. بعضي ها بازي مي كنند. يكي دو نفر هم نشسته اند. نگاه دكتر به  بچّه هاست. پرستار رو به سمت دكتر مي كند.[

 

پرستار: آقا كجايي؟ بريم؟

 

دكتر: كجا؟

 

پرستار: پذيرش ديگه.

 

دكتر: آهان ! . . . بريم.

 

]دكتر با پرستار از اتاق خارج مي شود. به قسمت پذيرش مي روند، كه در روبروي درب ورودي پرورشگاه قرار دارد. مسئول پذيرش چند ورق را جلوي دكتر مي گذارد. دكتر هم مشغول به امضا كردن آنها مي باشد. در همين هنگام، طوفاني در بيرون و حياط پرورشگاه رخ داده، كه برگ هاي درختان را در هم مي پيچد. طوفان با گرد و غبار به سمت درب ورودي پرورشگاه نزديك مي شود. درب را باز كرده و مقداري از اين آثار به داخل پرورشگاه مي آيد. يك مرتبه دكتر با ورق هايي كه دارد امضاء مي كند. از صداي طوفان مي ترسد. سرش را به سمت درب ورودي مي كند. نگاه دكتر در طوفان و غبار گم مي شود.[

]زيرنويس[  ]22 سال بعد[

 

روز، خارجي، روي يكي از تپّه هاي شهر+ كوچة منصور (حال)

 

]گرد و غبار روي يكي از تپه هاي شهر رخ داده است. گرد و خاك كم كم فرو مي نشيند. از بالاي تپة شهر در زمان حال نمايان است. ظهر تابستان همراه با صداي شهر كه از دور شنيده مي شود. (صداي بوق، همهمه مردم، صداي مشاغل)

شهر شلوغ است. محلّه ها پر رفت و آمد. كوچه هاي پايين شهر و كوچة منصور خدا بيامرز. صداي طبيعت و صداي پرندگان توي خانة منصور پيچيده است. طي اين 22 سال بافت خانه به صورت امروزي درآمده.[

 

روز، داخلي، منزل منصور (ادامه)

 

]توي پذيرايي صداي زنگ آيفون از توي خانه به ممتد شنيده مي شود. انگار كسي كار فوري دارد. فائزه از توي آشپزخانه وارد پذيرايي مي شود. (در اين 22 سال چهرة او چين و چروك انداخته و از غم شوهر و گم شدن نوزاد شكسته شده.) با دستان خميري رو به اتاق وهاب مي كند.[

 

فائزه: (مات و مبهوت) بچّه ! . . . مگه صداي آيفون را نمي شنوي. آهاي با توأم. ببين كيه؟ حتماً كار دارن . . . والّا كي اين طوري زنگ مي زنه؟

 

]وهاب كه جواني 24 ساله شده و بسيار خوش سيماست. يك مرتبه از اتاق خواب با عصبانيت. طلبكارانه مي آيد به سمت آيفون[

 

وهاب: اِه ه ه ه. ننه من خستم. اگه گذاشتي استراحت كنيم.

 

]وهاب با چشمان خواب آلود كه مي مالِدشان آيفون را مي زند و در باز مي شود. وهاب از داخل خانه با انگشت به صورتي كه شيشة شفاف در ورودي را نشانه گرفته. به مادرش منيره خانوم را نشان مي دهد كه نزديك مي شود.[

 

وهاب: ننه، منيره خانوم.

]

فائزه به آشپزخانه مي رود تا دست هايش را بشويد.[

 

روز، خارجي، حياط خانه (ادامه)

 

]منيره خانوم: زني 47 ساله. با چادر رنگي. از درب وارد حياط مي شود. با ناراحتي و صداي بلند فائزه را صدا مي زند و نزديك به درب ورودي مي شود.[

منيره: فائزه خانوم . . . فائزه خانوم . . . به دادم برسيد.

]فائزه و وهاب با هم به درب خروجي پذيرايي نزديك مي شوند. وارد حياط شده. به همسايه نگاه مي كنند با تعجب با همدگير رو به همسايه.[

 

فائزه: (با همديگه) چي شده؟

وهاب:

منيره: (گريه كنان) بچّم داره تو تب مي سوزه. شرمندم به خدا. آخه آقامون رفته بندر بار بيارهن. خواستم بگم اگه مي شه آقا وهاب با تاكسيش جوادمو ببره دكتر.

 

فائزه: خواهش مي كنم. چرا كه نمي شه؟

]

فائزه رو به وهاب مي كند[

 

فائزه: وهاب؟ مادر ! . . . زود باش . . . بجنب، ممكنه دير بشه.

 

وهاب: آره ! . . . باشه. خوب حتماً . . . رفتم . . .

 

]وهاب به سرعت خود را به داخل خانه مي رساند. ظرف مدت چند ثانيه بيرون مي آيد و خودش را به همسايه مي رساند.[

 

فائزه: مادر، نري اونجا ولشون كن . . . برو و باهاشون هم برگرد.

 

وهاب: نه مطمئن باشيد.

 

منيره: خدا از خواهر برادري كمتون نكنه.

 

]وهاب و منيره خانوم سريع از درب خارج مي شوند. درب را پشت سر خود مي بندند. منيره به در نگاه مي كند و سرش را رو به آسمان مي كند.[

 

منيره: خدايا خودت ياورشون باش.

 

 

 

روز، داخلي، بيمارستان (ادامه)

 

]سالن انتظار درمانگاه بيمارستان، وهاب و جواد (24 ساله) با منيره خانوم روي صندلي انتظار. جواد سرش روي زانوي مادر و مي نالد. دورو اطراف آنها بيماران ديگر نشسته اند و منتظرند. صداي زنگ شمارة نوبت اونها به صدا در مي آيد. سه تايي بلند مي شوند. مي روند به طرف مطب. منيره در مي زند و در را باز مي كند. اوّل جواد بعد منيره و آخر هم وهاب داخل مطب مي شوند. وهاب در را پشت سرش مي بندد. همين كه برمي گرده چشمش توي چشم خانوم دكتر مي افته. يه لحظه خشكش مي زنه.[

 

وهاب: (زبانش مي گيره) سـَ سـَ سلام.

 

دكتر: سلام، مشكل چيه.

 

]منيره بچّه را كه جلوي پاهاش نگه داشته به جلو مي برد. رو به خانم دكتر مي كند. دكتر كه جواني 22 ساله و خوش سيماست به طرف آنها مي نگرد.[

 

نيره: خانم دكتر يك دفعه بدنش داغ شد و همين كه الآن مي بينيد.

 

]وهاب همين طور كه به دكتر خيره شده توي دلش با خود حرف مي زند.[

وهاب: چقدر خوشگله ! . . . خداي ؟؟؟ شكر . . . انگار هر چي قشنگيه به اين دادي، يعني . . .

 

]خانم دكتر جوان كه روپوش سفيد بلندي بر تن داره در حيني كه يك سري آزمايشات با تب گير و چراغ قوه انجام مي دهد. رو به مادر بچه مي كند.[

 

خانم دكتر: مادر ! . . . زيادم كه تبش بالا نيست ! . . . ولي چند تا دارو مي نويسم . . . سر وقت بخوره، به زودي زود خوب مي شه ! . . .

 

]در اين حين خانم دكتر به طرف ميزش مي رود و مي نشيند. دفترچة جواد را باز مي كند. در حال نوشتن دارو مي باشد. منيره رو به دكتر مي كند.[

 

منيره: دست شما درد نكنه دكتر. يعني آمپول نمي خواد؟

 

دكتر: نه مادر خدا را شكر به اونجا نرسيده ! . . . بفرمايين اين هم دفترچه . . . به سلامت. خوش آمديد.

 

]منيره دفترچه را از دكتر مي گيرد. يك لبخندي به او مي زند. با جواد به جلو مي روند. وهاب در را براي آن ها باز مي كند. جواد با مادر بيرون مي روند. وهاب هم كه زيرچشمي همين طور دكتر را نگاه مي كند. هنگام بيرون رفتن. رو به دكتر.[

 

وهاب: (با حسرت) با اجازه خانوم دكتر.

 

دكتر: (با تمسخر) خوش اومديد آقا ! . . . بفرمائين ! . . .

 

روز، داخلي، اتاق خواب وهاب (حال)

 

]وهاب در اتاق خواب كه عكس و پوسترهاي ماشين در و ديوارهاي آن را فرا گرفته، روي تخت دراز كشيده. صورتش رو به سقف است. به سقف نگاه مي كند و با خود حرف مي زند.[

 

وهاب: يعني ميشه ؟ . . . آره مي شه . . . كار نشد نداره ]وهاب به يك باره برمي خيزد. فرياد مي زند.[ بايد برم.

 

روز، خارجي، جلوي در خانة همسايه (ادامه)

 

]وهاب جلوي در خانة همسايه كه ديوار به ديوار آنهاست ايستاده. زنگ را به صدا در مي آورد. علي آقا (شوهر منيره خانوم) پشت در، توي حياط است. شلنگ آبي در دستش گرفته. مي دود به سمت شير و آب را مي بندد. يك دستي هم به سبيل هاي از بناگوش در رفته اش مي كشد و با پيژامه اش كه برپا دارد به سمت در حياط مي دود. در حين رفتن به جلوي در.[

 

علي آقا: كيه ؟ . . . كيه ؟ . . .

 

]صدايي نمي شنود. به در نزديك مي شود از پشت در[

 

علي آقا: (با صداي بلند) كيه ؟ . . . گفتم كيه ؟ . . . اِ ه ه ه . . .

 

]وهاب با چشمان گرد شده سريعاً خودش را جمع و جور مي كند.[

 

وهاب: (آرام) اوه اوه اوه . (با صداي بلند) منم . منم علي آقا وهاب.

 

]علي آقا در حياط را باز مي كند. وهاب را جلو در مي بندد.[

 

علي آقا: بَهْ سلام داداش وهاب. از اين وَرا ؟ هان فهميدم. خودم مي اومدم پول دوا وُ دكترا مي دادم... چرا زحمت كشيدين.

وهاب: نه نه علي آقا . .  . راستي رسيدن به خير . . . اومدم چون نگراش جوادتون شدم. خواستم باز هم يه نسخة ديگه ببرمش پيش دكتر. تا ببينه حالش كاملاً خوب شده.

 

]علي آقا هنگام حرف زدن وهاب كم كم لبهاشو مي ده پايين و آويزون مي كنه. به نشونة اين كه خودتي. بعد از اتمام حرف هاي وهاب با همان حالت.[

 

علي آقا: اِه ! . . . جدي؟ . . . از كي تا حالاتو دلسوز جدا نشدي؟

 

وهاب: (با خنده) نَه . نَه اولِكم مادرم سفارش كرده و ديومِكم چون من داداش ندارم نگران شدم.

 

علي آقا: اِ اِ خوب باشه ! . . . چه داداش خوبي، . . . پس زود باش ببرش. ولي مواظب باش بلاملايي سرش نيازي يا ! . . .

 

وهاب: خاطرت جمع.

 

]علي آقا رو به اتاق مي كند. جواد را صدا مي كنه[

 

علي آقا: جواد . جواد

 

روز، داخلي، سالن انتظار درمانگاه بيمارستان (ادامه)

 

]وهاب با چهره اي كه به خودش رسيده و خوشگل كرده جواد هم ؟؟؟ به دست روي نيمكت درمانگاه با هم ديگه منتظرند. اطراف آن ها بيماران ديگري نيز منتظرند. در همين لحظه صداي شمارة نوبت آنها به گوش مي رسد. آنها از جا بر مي خيزند. به طرف مطب مي روند. وارد مطب مي شوند. وهاب، جواد را به جلو مي اندازد. بعد خودش با تومأنينه به داخل مي رود. در را مي بندد. با افت كلام، به شكلي كه دقت در بيان كلمه ها دارد. رو به دكتر مي كند و مي گويد.[

 

وهاب: سلام خانوم دكتر ! . . . ببخشيد كه ما باز هم مزاحمتان شديم . . . آمده ايم كه داداشمان را ببينيد، كه خوب شده است يا نه؟

 

]جواد در حالي كه با تعجب به حرف زدن وهاب نگاه مي كند. بعد از اتمام حرف هاي وهاب. رو به دكتر مي كنه.[

 

جواد: دروغ مي گه.

 

]وهاب سريعاً خودش رو جمع و جور مي كنه. جواد را مي برد به سمت دكتر.[

 

خانوم دكتر: مگه باز هم مشكل پيش اومده؟

 

وهاب: نه خير خانوم. فقط دوست داشتم (مكث) دوست داشتم! . . .

 

دكتر: دوست داشتي چي؟

 

وهاب: دوست داشتم ببينم واقعاً حالش خوبه؟ چون نگرانشيم.

 

]دكتر نزديك جواد مي شود. دست روي پيشاني و سينة جواد مي گذرد. رو به وهاب مي كند.[

 

دكتر: بله، آقا حالِشون از من و شما بهتره ! . . . دارويي هم نمي خواد ! . . . بفرمايين.

 

]دكتر به سمت در مي رود و در را براي آنها باز مي كند. رو به وهاب مي كند.[

 

دكتر: (با عصبانيت) خوش آمديد ! . . . اگر هم كه پولهاتون زياديه بهتره بدين صدقه. بهتره بفرمايين.

 

]وهاب با نگاهي كه از دكتر بر نمي دارد به همراه جواد به طرف بيرون مي رود.[

 

وهاب: (رو به دكتر) باشه چشم . . . خداحافظ. خداحافظ.

 

روز، داخلي، تاكسي سمند وهاب+ خارجي، كوچه (حال)

 

]در حركت. وهاب در حالي كه يك مسافر آقا در كنارش نشسته است روبروي كوچه اي تاكسي را نگه مي دارد. مسافر پياده مي شود. درب را مي بندد. رو به وهاب مي كند.[

 

مسافر: آقا چقدر مي شه؟

 

وهاب: هزار تومان

 

]مسافر يك اسكناس هزاري به راننده مي دهد.[

 

مسافر: بفرمايين. خداحافظ . . .

 

]وهاب در حالي كه ماشين ايستاده با خود حرف مي زند.[

 

وهاب: اَح ح . . . نشه ! ولي اين دفعه مي گيره ! . . . آره خودِشه ! . . .

]ماشين در حركت، وهاب كمي در فكر فرو مي رود. چندين مسير را طي مي كند. بغل يك گل فروشي مي ايستد. از ماشين پياده مي شود. وارد گل فروشي مي شود. با يك دسته گل برمي گردد. سوار تاكسي سمندش مي شود. به مسير ادامه مي دهد. كنار يك اسباب بازي فروشي مي رسد. مي ايستد. وارد اسباب فروشي مي شود. با يك ماشين كاميونت كوچك خارج مي شود. سوار ماشين مي شود. به مسير ادامه مي دهد. وهاب به طرف كوچة خودشان نزديك مي شود. مقابل كوچه توقف مي كند. به ماشين اسباب بازي و دسته گلي كه خريده و روي صندلي جلو قرار گرفته نگاه مي كند. يك نگاه به داخل كوچه مي اندازد.جواد را مي بيند كه توي كوچه دارد ديوارها را با ميخ بزرگي كه در دست دارد، خط خطي مي كند. سريعاً از تاكسي پياده مي شود. خود را به جواد مي رساند. در كنار جواد زانو مي زند و به او نگاه مي كند.[

 

وهاب: (رو به جواد) سلام جواد كوچولو . . . بيا بريم كه يه جايزة خوشگل برات خريدم.

 

جواد: نه نميام.

 

وهاب: چرا؟

 

جواد: آخه بابام مي گشتيم.

 

وهاب: نه من بهِش گفتم.

 

]جواد ميخ را روي زمين مي اندازد[

 

جواد: باشه.

 

]وهاب دست جواد را مي گيرد. با هم به طرف ماشين مي روند. به ماشين نزديك مي شوند. وهاب در عقب را باز مي كند. جواد روي صندلي مي نشيند. درب را مي بندد. وهاب پشت فرمان مي نشيند. به راه ادامه مي دهند. در حركت وهاب ماشين را از صندلي جلو برمي دارد. رو به عقب مي شود. ماشين را به جواد نشان مي دهد.[

 

وهاب: اينو براي تو خريدم ! . . . به شرطي كه يك كاري را كه بگم، انجام بدي! .

 

جواد: چه كاري؟

 

]وهاب ماشين را به جواد مي دهد.در حركت. وهاب پشت فرمان خيره به جلو. جواد عقب ماشين. با تاير ماشين بازي مي كند. توي ماشين فقط صداي تاير ماشين جواد به گوش مي رسد. چند مسير را طي مي كنند. به بيمارستان نزديك مي شوند.

ماشين جلوي بيمارستان توقف مي كند. همچنان جواد با تاير ماشين بازي مي كند.[

 

روز،‌خارجي، فضاي سبز بيمارستان (ادامه)

 

]وهاب با گل و جواد با ماشين روي نيمكت فضاي سبز بيمارستان نشسته اند. جواد همچنان صداي تاير ماشين را در مي آورد. وهاب با دستش روي ماشين مي زند. صداي تاير قطع مي شود.[

 

وهاب: (رو به جواد) اِه ! خسته شدي؟ . . . معذرت . . . حالا اون طرف و تو نگاه كن. منم اين طرفمو! . . .

 

]وهاب و جواد با چشم هاي كاراگاهي به دور و اطراف مي نگرند. در همين حين، وهاب خانم دكتر را مي بيند كه از بيمارستان مي آيد بيرون. به طرف يكي از نيمكت ها مي رود. روي نيمكت مي نشيند. وهاب خودش را جمع و جور مي كند. ماشين را از دست جواد مي گيرد. به جاي آن دسته گل را به او مي دهد.[

 

وهاب: (رو به جواد) بيا بگيرش ! . . . برو ديگه، . . . يادت نره ها، هر چي گفتم بگو ! . . . باشه؟ . . .

 

جواد: باشه . . .

 

]جواد به دسته گل به سمت خانم دكتر مي رود. وهاب به او نگاه مي كند. جواد به خانم دكتر مي رسد. گل را به او مي دهد. با هم حرف مي زنند. وهاب در حالي كه به آنها خيره است. به عالم رؤيا مي رود. در رؤيا مي بيند كه خودش با خانم دكتر بر سر سفرة عقد نشسته اند. عاقد دارد خطبه را مي خواند. در اين حين يك چيز محكمي بر سر او فرود مي آيد. ناگهان خود را در دادگاهي مي بيند. قاضي چكش را محكم بر ميز محاكمه كوبيده مي گويد، حكم طلاق. وهاب به خودش مي آيد. مي بيند كه گل ها را خانم دكتر بر سر او كوبيده و خرد شده اند. ناگهان صداي بوقي در گوشش پيچيده مي شود.[

 

روز، داخلي، اتاق خواب وهاب (حال)

 

]وهاب توي اتاق خواب روي تخت به خواب فرو رفته است. درون گوشش صداي بوق شنيده مي شود. صداي بوق كم كم خود را به صداي زنگ آيفون پايان مي دهد. صداي زنگ قطع نمي شود. وهاب شكّه زنان از خواب ناز مي پرد. روي تخت مي نشيند. صداي زنگ به ممتد شنيده مي شود. عصباني و شكّه زنان به جاي اين كه آيفون را جواب دهد با عصبانيت هر چه تمام تر به سمت درب حياط با پاي برهنه مي دود. در حين دويدن حرف مي زند.[

 

وهاب: (با عصبانيت) حالا ميام درستت مي كنم ! . . . كثافت . . .

روز، خارجي، پشت در حياط (ادامه)

 

]وهاب به سرعت با پاي برهنه خود را به كار درب حياط مي رساند.[

 

وهاب: (با فرياد) هوي يابو . . . كيه؟ كيه ؟ سوخت. سوزونديش.

 

]وهاب در را باز مي كند. مي آيد كه سرش را از در بيرون كند. ناگهان يك دست گُنده او را به بيرون مي كشد. يك دست ديگه او را به ديوار مي كوبد. وهاب سرش را مي آورد بالا. علي آقا را روبرويش مي بيند كه او را به ديوار چسبانده.[

 

علي آقا: (با عصبانيت) لَندهور، فكر كردي همه مثل خودت خَرَن.

 

وهاب: (با ناله) آه ه . آه ه چي شده؟ علي آقا . . . تورو خدا . . .

 

علي آقا: خفه شو ! جواد همه چيز برام گفته‌! . . . مردم بَرا چشم چروني چه كارا كه مي كنن. اگه يه بار ديگه دم خونه ما پيدات شد، . . . ميفرستمت سينه قبرستون. فهميدي؟

 

وهاب: (با ترس و لرز) باشه، . . . باشه، . . .

 

]علي آقا وهاب را مثل سيبي كه از درخت مي افتد رها مي كند و با پيژامه اي كه در پا دارد به سمت خانة خودشان مي رود. وهاب خود را لنگان لنگان و كشان كشان جمع مي كند. به داخل خانه مي رود. با سر و وضع خاكي وارد اتاق مي شود.[

 

 

 

روز، داخلي، پذيرايي (ادامه)

 

]وهاب از درب وارد پذيرايي مي شود. لباس هاي خاكي خود را مي تكاند. در همين حين صداي زنگ تلفن به صدا در مي آيد. وهاب رو به تلفن مي كند. سرش را رو به آسمان مي برد.[

 

وهاب: (با التماس) خدايا اين يكي را به خير بگذرون ! . . .

 

]به سمت گوشي تلفن مي رود. گوشي را برمي دارد.[

 

وهاب: الو . الو .

 

مادر وهاب: (پشت تلفن) سلام پسرم. منم.

 

وهاب: اِ سلام ننه . . . خوبي؟ زيارتت قبول . . . پس چرا نمي ياي . . .

 

مادر: مادر اين حرف چيه مي زني؟

 

وهاب: آخه ننه، شما هم كه هميشه افتادين مشهد ! . . . خسته نشدي؟ . . .

 

مادر: مادر خودت كه نذرمو مي دوني چيه ! . . . تا به خواهرت نرسم دست از امام رضا بر نمي دارم... خُب حالا تو چيكار مي كني؟

 

وهاب: هيچ چي! . . . با ماشين كار مي كردم  . . الانم اومدم استراحت كنم.

 

مادر: پس به خودت برس. گشنه نموني ! . . . مواظب خونه و زندگي هم باش.

 

وهاب: باشه، چشم! . . . ما را هم دعا كن. خداحافظ.

 

]وهاب گوشي را قطع مي كند. يك نگاه به گوشي مي اندازد. با خود حرف مي زند.[

 

وهاب: ننه اگه بدوني اين جا چه خبره ! . . . كوچيكش اينه كه پسرت عاشق شده . . . حالا مي دونم چيكار كنم! . . . كوتاه نميام.

 

شب، داخلي، اتاق خواب + صبح + ظهر (حال)

 

]اتاق تاريك. نور مهتاب. وهاب توي تخت. رو به پنجرة اتاق خوابيده است. صداي جيرجيرك ها به گوش مي رسد. كم كم شب به روز مي رسد. صداي خروس مي آيد. صداي خروس تمام مي شود. هوا روشن مي شود. آفتاب از پنجرة اتاق بر روي صورت وهاب مي آيد. همين طور بر روي صورت وهاب مي تابد. وهاب از شدت گرماي آفتاب خيس عرق شده است. صداي بوق يك ماشين از توي كوچه، اتاق را فرا مي گيرد و پژواك آن در گوش وهاب مي پيچد. يك مرتبه وهاب مثل فنر از خواب مي پرد. روي تخت مي نشيند. يه نگاهي به اين طرف و آن طرف مي اندازد. صورت خيس عرقش را با آستينش خشك مي كند. رو به پنجره مي كند.[

 

وهاب: حالا روز از نو روزي از نو

 

]وهاب از روي تخت برمي خيزد. به طرف كمد و جالباسي اش مي رود. يك كلاه نقابي را كه در يكي از كشوهاست برمي دارد. كلاه را بر سر مي گذارد. به جلوي آئينه ي قدي در پذيرايي مي آيد. آماده براي رفتن مي شود و شعر مي خواند.[

 

وهاب: يه دل مي گه برم برم يه دلم مي گه نرم نرم. طاقت ندارم.

]از درب خارج مي شود. شعر را زمزمه كنان مي خواند. كفش هايش را مي پوشد. به طرف درب حياط مي رود.[

 

 

روز،‌ داخلي، ماشين + مسيرهاي مختلف (ادامه)

 

]وهاب جلوي درب بيمارستان توي تاكسي منتظر است. شعر (يه دل مي گه برم برم يه دلم مي گه نرم نرم) را هنوز كه هنوزه مي خواند. صداي وهاب با صداي مسافري كه سرش را خم كرده توي تاكسي پايان مي يابد.[

 

مسافر 1: مستقيم ؟

 

وهاب: نه آقا ! . . .

 

]مسافر بعدي نزديك مي شود. خانمي سرش را به سمت تاكسي پايين مي آورد.[

 

مسافر زن: جمهوري؟

 

وهاب: نخير خانوم.

 

]زن مي رود. مسافري ديگه نزديك مي شود[

 

مسافر 3: آقا دربست مي ري؟

 

وهاب: نه گفتم آقا. اِه ه ه . . .

]مسافر مي رود . . . يك مسافر مرد ديگري در حال نزديك شدن به تاكسي است. وهاب عصباني مي شود. تا مسافر به او نزديك مي شود با عصبانيت رو به او مي كند.[

 

وهاب: نه آقا! . . . دربست شده.

 

مسافر 4: خيلي خب باشه. . . . ديوونه

 

]مسافر مي رود. وهاب خسته شده. ناگهان دكتر را مي بيند كه از بيمارستان خارج مي شود. سريعاً ماشين را استارت مي زند. كلاه نقابي اش را كمي به جلو مي كشد به شكلي كه شناخته نشود. از پشت سر به سمت خانوم دكتر مي رود. يك بوق مي زند. خانوم دكتر برمي گردد و نگاه مي كند.[

 

دكتر: (رو به تاكسي) انقلاب؟

 

]وهاب مي ايستد. خانم دكتر سوار مي شود. كمي از راه را كه مي روند. وهاب شروع به هق هق مي كند. زير لب با خانم دكتر يعني درد و دل مي كند.[

 

وهاب: (با غم و اندوه) دو سالم بود كه پدر توي يه تصادف فوت كرد و خواهر نوزادم رو هم دزديدن. از همون موقع هم ديگه اثري ازش نشد ! . . .

 

] در حركت. دكتر با حس كنجكاوي به صورتي كه يعني حواسش نيست به حرف هاي وهاب گوش مي دهد.[

 

وهاب: (در ادامه) خلاصه ما مونديم و يه مادر دل شكسته و يه خونة فكسني با يه سهم از گاراژي كه بابام به ارث گذاشته بود. درسمونو تا فوق خونديم ! . . . خواستيم ادامه بديم كه ديديم ننمون داره هر روز از فرط خستگي كار، مريض و مريض تر مي شه . . . بي خيال شديم. گفتيم چيكار كنيم چيكار نكنيم؟ . . . تا به درخواست ننمون سهم گاراژ بابامونو فروختيم و اين تاكسي يا خريديم . . . اين تاكسيم شرح داره !... ننمون مي گه هر كي تاكسي نداره مي ميره، يعني بلايي كه به سر بابامون اومد.

 

دكتر: چه بلايي؟

 

وهاب: اون شبي كه فوت كرد ماشين نبود و در به در دنبال تاكسي براي آبجي مريضمون بود كه تصادف كرد و مُرد . . . بالاخره سرتا درد نيارم . . . با اين تاكسي حدود سه ساله كه كار مي كنيم. هم خرجي مي ياره و هم تونستيم خونمونو تعمير كنيم. حالا چي مي مونه؟ . . . يه مونس و همدم، كه از اونم شانس نياورديم.

 

دكتر: چرا؟

 

وهاب:پس از 24 سال سن عاشق يكي شديم كه دل وايمونمونو برده. براشم حاضريم هر كاري بكنيم! . . . درس بخونيم ! . . . لهجمونو عوض كنيم ! . . . هر كاري . . .

 

دكتر: خب ! . . . حالا مشكل چيه؟

 

وهاب: مشكل اينه كه اون هيچ جور به ما بها نمي ده! . . . انگار اصلاً ما رو آدم حساب نمي كنه. . . اقلكم نمي ذاره و دو كلوم حرف بزنيم. همين طور مي كوبه تو سر آدم.

 

دكتر: (با ناراحتي) خب من شايد بتونم باهاش حرف بزنم.

 

وهاب: فكر نكنم ! . . . آخه اون آدم نيست. فكر كنم يه پري، فرشته يا جني و چيزي شبيه به اون باشه ! . . . چون اصلاً با آدما ميونة خوبي نداره

 

دكتر: (شاكي) آقا مطمئني حالت خوبه؟

 

وهاب: بله خانوم حال ما خوبه ! . . .

 

] در همين حين وهاب سريعاً به گوشه اي از خيابان مي رود. مي زند روي ترمز. كلاهش را بر مي دارد. رو به دكتر مي كند. با اشك و بغض[

 

وهاب: اين حال شماست كه خوب نيست. دل ما رو اسير خودت كردي كه هيچ! حتي تو خوابم ولمون نمي كني ! . ..

 

]دكتر شوكه زنان به وهاب نگاه مي كند. دكتر به يك باره حالش بد مي‌شود و مثل سرعي‌ها دچار شوك عصبي مي‌شود و كف بالا مي‌آورد. وهاب با ديدن دكتر هول مي‌كند و دو دستي روي سرش مي‌زند. [

 

وهاب: خاك تو سرت وهاب ديدن چطور شد؟... خدايا حالا چيكار كنم؟ ... بايستي كه يه بيمارستان پيدا كنم!

 

]وهاب رو به خيابان مي‌كند. كمي اين طرف و آن طرف را نگاه مي‌كند و با سرعت با ماشين راهي يك بيمارستان مي‌شود. [

 

روز، داخلي، بيمارستان، روبروي اتاقي كه دكتر در آن بستري شده (ادامه)

 

]داخل بيمارستان- وهاب روبروي اتاقي كه دكتر در آن بستري شده است، ايستاده است. وهاب دائماً از شدت عصبانيت سرش را مي‌خاراند و با سرعت جلوي اتاق از چپ به راست قدم مي‌زند و نگاهي به اتاق مي‌اندازد. يك مرتبه يك پرستا از داخل اتاق خارج مي‌شود. وهاب رو به پرستار مي‌كند. [

وهاب: خانوم شرمنده! ... حالشون خوبه؟ ...

پرستار: بله! ... حالشون كاملاً خوبه! ولي آقا شما بايد كه بيشتر مواظب حالات سرع بيمارتو باشيد تا به موقع اون رو كنترل كنيد!

 

وهاب: چي؟... سرع؟ ... باشه. باشه.

 

پرستار: خيلي خوب، مي‌تونيد بريد تو! ... بفرماييد.

 

] پرستار به راهش ادامه مي‌دهد و وهاب با شك و دودلي، آرام آرام در اتاق را باز مي‌كند و وارد اتاق مي‌شود. دكتر را روي تخت مي‌بيند كه نشسته است. دكتر سرش را به زير انداخته است. [

 

وهاب: سـَ...سـَ... سلام خانوم دكتر!

 

] رها يك مرتبه سرش را بالا مي‌آورد و توي چشمان وهاب زُل مي‌زند. وهاب در چهره‌اش ترس نمايان مي‌شود.[

 

رها: گفتيد كه اسمتون چي بود؟

 

وهاب: وهاب خانوم دكتر، وهاب!

 

رها: آقا وهاب من با اون دختري كه حرفش رو مي‌زديد، خيلي صحبت كردم! ... خيلي هم با اون كلنجار رفتم! ... تا اين كه راضي شد! ...

 

] وهاب در حالي كه به حرف‌هاي دكتر گوش مي‌دهد، در ابتدا تعجب مي‌كند و كم كم خوشحال در چهره‌اش نقش مي‌زند. [

 

وهاب: چي؟ ... راضي شد؟ ...

 

دكتر: بله راضي شد! ... فقط تنها حرفي كه گفت به شما بزنم اين بود كه! آيا شما هم راضي هستيد با يك آدم سرعي زندگي كنيد، يا نه؟ ...

 

] وهاب از خجالت سرش را به زير مي‌اندازد و كمي با زير چشمي جواب دكتر را مي‌دهد. [

 

وهاب: خوب خانوم، خودتون مي‌دونيد كه عشق حد و مرز نمي‌شناسه!...و خودتون كه ماشاءالله يك دكتريد و مي‌دونيد كه آدم عاشق هم يك بيماره. كه تنها راه علاج اين بيماري، رسيدن به عشقشه!... پس جواب من هم به اون خانوم كاملاً مثبته! ...

 

] رها با شنيدن حرف‌هاي وهاب كم كم لبخند بر لبانش جاري مي‌شود و او نيز سرش را به زير مي‌اندازد. [

 

روز، داخلي، كافي شاپ

 

]فضاي كافي شاپ. دكتر رو به وهاب روي يك ميز رو به روي هم نشسته اند. دكتر دو دستش روي ميز و سرش پايين است. وهاب برّ و بر به سمت دكتر خيره است. گارسون به سمت آنها مي رود.[

گارسون (رو به وهاب) آقا چي ميل داريد.

 

وهاب: بستني، لطفاً! . ..

 

گارسون: ميوه اي خوبه؟

 

وهاب: (رو به دكتر) خانم دكتر ميوه اي خوبه؟

 

دكتر: (در حالي كه سرش پايين است) خوبه ! . . .

]گارسون سفارش را مي نويسد و مي رود. (دكتر سرش را كم كم بالا مي آورد. رو به وهاب مي كند.[

 

وهاب: خانوم دكتر شرمنده بابت جسارت‌هايي كه توي اين مدت كردم.

 

رها: منم هيچ وقت فكرش رو نمي‌كردم.

 

وهاب: فكر چي؟

 

رها: فكر اين كه روزي مردي پيدا بشه، كه بتونه با بيماري من كنار بياد.

 

وهاب: تورو خدا اين حرف‌ها رو بذاريد كنار.

 

رها: چرا كه نه! پس بذاريد منم داستان زندگي مو واستون شرح بدم! ...

موضوع بيماري من برمي‌گرده به زمان بچگي هام...

 

] صداي رها كم كم قطع مي‌شود و رها در حال شرح زندگي خود مي‌باشد و وهاب با دقت به او گوش مي‌دهد يك باره صداي وهاب به گوش مي‌رسد.[

وهاب: (مات و مبهوت) آخه چه طوري؟ . . . باورم نمي شه! . . . اونم شما (با فرياد) آخه خدا چرا؟

]ميهمان هاي كافي شاپ و گارسون و صندوق دار همگي برمي گردن به سمت دكتر و وهاب. آنها را با تعجب نگاه مي كنند. وهاب بي توجه به آنها رو به دكتر مي كند.[

وهاب: (با صداي آرام) حالا خيلي جدّيه؟

دكتر: زماني كه توي حالت هاي عصبي قرار بگيرم شروع مي شه.

وهاب: (با جديت) مهم نيست ! . . . براي من فقط و فقط شما مهمي.

دكتر: (با لبخند) اين طور فكر مي كني؟

 

]در اين لحظه گارسون با دو بستني ميوه اي نزديك آنها مي شود. بستني ها را سرو مي كند و مي رود. هر دو مشغول بستني خوردن مي شود. دوتايي از فكر فرو مي روند و بستني مي خورند. دكتر بعد از چند لحظه يك نگاه به ساعت روي دستش مي اندازد. سپس رو به وهاب مي كند.[

دكتر: ببخشيد ! . . . من ديرم شده  . . . مي شه لطف كنيد منو به خونمون برسونيد؟

وهاب: بله، حتماً چرا كه نه . . . چيز ديگه اي نمي خوريد؟! .  .

دكتر: نه ممنون

 

]وهاب گارسون را صدا مي زند. گارسون با صورت حساب به طرف آنها مي آيد. وهاب صورت حساب را پرداخت مي كند. وهاب و دكتر با يكديگر از روي ميز بلند مي شوند. از كافي شاپ خارج مي شوند.[

 

روز، داخلي، منظره هاي بالاي شهر + جلوي درب منزل دكتر (ادامه)

 

]در حركت. فضاهايي از محلّه هاي بالاي شهر از ديد وهاب. در حالي كه دكتر عقب تاكسي نشسته است. خانه ها هر كدام از آن ها يكي زيباتر، دكتر به واهب اشاره مي كند.[

دكتر: همين كوچه را به سمت بالا برو.

وهاب: بله خانم دكتر.

دكتر: همين جا! ممنون پياده مي شم.

]تاكسي مي ايستد روبروي يك ساختمان مجلل دو طبقه. وهاب به ساختمان خيره مي شود. دكتر پياده مي شود. دست در كيفش مي كند.[

دكتر: آقا چقدر مي شه؟

وهاب: (با تعجب) بازم فيلم سرمون درآورديد ! . . .

دكتر: ببخشيد ! . . . اصلاً حواسم نبود. توي حال و هواي خودم بودم . . . ممنون.

وهاب: (با چشمان گرد) وااوو . . . چه خونة قشنگي.

دكتر: چي؟

وهاب: هيچ چي! . . . ببخشيد! . . . مي شه اسمتونو بپرسم؟

دكتر: (با تبسم) رها.

وهاب: رها؟ . . . منم غلامتون وهاب هستم.

رها: چه اسم قشنگي! . . . وهاب! . . .

روز، داخلي، ماشين وهاب+ جلوي درب بيمارستان (بعد از ظهر) (حال)

 

]وهاب توي تاكسي منتظر نشسته است. چشمانش خيره به درب بيمارستان. كسي را نمي بيند. يك نگاه به ساعت مي اندازد. باز خيره به درب بيمارستان مي شود. دراين هنگام رها از سمت راننده آرام آرام نزديك ماشين مي شود. گلي را كه در دستش گرفته رو به  جلو مي گيرد. يك مرتبه مي پرد جلوي شيشة ماشين.[

رها: پخ خ خ خ خ  . . .

]وهاب يك مرتبه از ترس مي پرد بالا. رها گل را توي ماشين مي كند.[

رها: ما هم بلديم آق پسر ! . . .

وهاب: (با ترس و تعجب رو به رها) غافلگيرم كردي دختر. يك طلبت !

]وهاب گل را مي گيرد[

روز، خارجي، پارك شهر (درون نيمكت) (ادامه)

 

]وهاب و رها روي نيمكت پارك شهر نشسته اند. وهاب گلي را كه رها به او داده است، دوباره تقديم به خودش مي كند. رها گل را مي گيرد و بو مي كند.[

رها: واي چه خوشگل و خوشبو ! . . . از كجا آورديش؟ . . .

وهاب: شما هم همش متلك بارما كن! . . . دل صبر كن تا جبران كنم . . .

]وهاب دست مي كنه توي جيبش. يك جعبة كوچك مي آورد بيرون. جعبه را به رها مي دهد. رها نگاهي به جعبه مي اندازد. جعبه را مي گيرد.[

وهاب: قابل شمار را نداره.

رها: واي . . . اين چيه؟

 

]رها در جعبه را باز مي كند. يك قلب نيمه در زنجير را از توي جعبه بيرون مي آورد. رو به وهاب مي كند.[

 

رها: چه خوشگله‌! . . . پس نصف ديگش كو؟

 

]وهاب با دست گردنش را نشان مي دهد. نصف ديگة قلب كه بر گردنش آويزان است.[

 

وهاب: خب معلومه. گردن منه.

 

رها: واقعاً غافلگيرم كردي ! . . .

 

]رها سرش به طرف پايين به قلب نگاه مي كند. وهاب هم خيره به او. در اين حين ناگهان آب پاش هاي گردان پارك باز مي شوند. آنها كه در روبروي يكي از آنها نشسته اند، به يكباره خيس خيس مي شوند. رها و وهاب جا مي خورند. از نيمكت برمي خيزند. به يكديگر نگاه مي كنند. مي زنند زير خنده. به راه مي افتند و از كنار آب پاش ها دور مي شون. در همين لحظه كه مي خندند و راه مي روند، گوش وهاب زنگ مي خورد. اين جيب و آن جيب مي كند. گوشي را از جيبش مي آورد بيرون. به كنار گوش مي گيرد.[

 

وهاب: اَلو . . . اَلو . . . بله بله خودَمم ! چي از مشهد؟ بيمارستان؟ . . . بله مادرم هستند! . . . نه ! تو رو خدا خانوم . . . اتفاقي براش افتاده؟ بله . بله . من سريعاً خودمو مي رسونم.

 

]رها يك ريز و با نگراني به وهاب نگاه مي كند. بعد از اتمام حرف وهاب.[

رها: چي شده؟ وهاب با توأم . . . اتفاقي افتاده؟

 

وهاب: (با ناراحتي) آره – مادرم رفته بود مشهد! . . . از بيمارستان بود . . . حالش توي مسافرخونه بد شده! . . . بايد زود خودمو برسونم.

 

رها: منم ميام.

 

وهاب: نه! . . . نمي شه . . . مي روم و خبر مي دم.

]رها دست توي كيفش مي كند. يك كارت بيرون مي آورد. به سمت وهاب دراز مي كند.[

 

رها: اين مبايلمه ! منو بي خبر نذار . . .

 

]وهاب كارت را مي گيرد. يك نگاهي به آن مي اندازد. رو به رها مي كند.[

 

وهاب: حتماً . باشه باشه. فعلاً خداحافظ مي بينمت.

 

رها:خداحافظ . مواظب باش.

 

روز، داخلي، جلوي درب ورود مسافران به سمت هواپيما (حال)

 

]وهاب نزديك درب ورود مسافران به سمت هواپيماست. صداي دينگ دينگ سالن انتظار به گوش مي رسد.[

 

 

 

 

روز، داخلي، راهروي اتاق هاي بيمارستان (حال)

 

]سالن دينگ دينگ در سالن مي آيد. از بلندگو صداي پيج كردن دكتري شنيده مي شود. وهاب در راهروي بيمارستان به دنبال اتاق مادرش با نگراني به پيش مي رود. وارد يكي از اتاق ها مي شود. يك سري توي اتاق مي كشد. مادرش را مي بيند كه روي تخت دراز كشيده است و چشمانش بسته است. سريعاً بالاي سر او مي رود.[

 

وهاب: (با نگران) ننه ؟ ننه؟ منم وهاب.

 

]فائزه آرام آرام چشمانش را باز مي كند. پسرش را در مقابلش مي بيند.[

 

فائزه: (ناله كنان) پسرم وهاب تويي؟

 

وهاب: ننه ! چي شده؟ . . . حالت خوبه.

 

فائزه: آره. نمي دونم . . . فكر كنم فشارم افتاده بود . . . ديشب خواب باباتوديدم ! . . . ازم خواست كه دامادت كنم.

 

وهاب: چي ؟ بابا.

 

فائزه: پسرم. تو بايد تشكيل خانواده بدي . . . تنها آرزوم تو زندگي داماديته ! . . . خواهش مي كنم آرزو به دلم نكن.

 

]وهاب چهره اش از حجالت آب شده. سرش را به زير مي اندازد. زير چشمي به مادر نگاه مي كند.[

وهاب: (زيرچشمي) ننه حقيقتش ! . . . توي اين چند روز من خاطر خواه يكي شدم.

 

فائزه: كِي ؟ كجا ؟ چطور ؟ مي شناسمش ؟

 

وهاب: يادته اون روز . . .

 

]صداي وهاب براي چند ثانيه قطع مي شود. بعد از چند لحظه فائزه در حالي كه روي تخت نشسته است. خنده كنان رو به وهاب مي كند.[

 

فائزه: آ ه ه ه ه . . . احساس مي كنم دوباره جوون شدم ! . . .

حالا كي مي تونم عروسمو ببينم؟

 

]وهاب دست توي جيبش مي كند. موبايلش را در مي آورد.به رها زنگ مي زند. گوشي را به مادر مي دهد.[

 

وهاب: بيا ننه. اونم مثل من نگرانتون بود، باهاش حرف بزن ! . . .

 

فائزه: چي ؟ چي؟ يكدفعه؟

 

]فائزه گوشي را مي گيرد. گوشي به رها وصل مي شود. مادر موبايل را جلوي گوشي قرار مي دهد. صداي رها از پشت گوشي مي آيد.[

 

رها: اَلو . . . اَلو . . . بفرماييد . . .

 

فائزه: سلام عروس قشنگم.

 

رها: شما؟ اِ مادر شماييد؟ حالتون خوبه انشاء الله؟

 

فائزه: من خوبم. تو چه طوري دختر گلم؟

 

رها: منم خوبم، به خوبي شما.

 

]در اين لحظه صداي هواپيما در صحنه به گوش مي رسد. اين صدا به صحنة بعد مي رود.[

 

روز، داخلي، درب ورود مسافران هواپيما به داخل سالن انتظار

 

]صداي هواپيما يكي دو ثانيه اي شنيده مي شود و قطع مي شود. وهاب در كنار مادر با يك چمدان بزرگ. از پشت درب ورودي مسافران هواپيما به سمت سالن انتظار وارد مي شود. وهاب و مادر خوشحال به بيرون از سالن مي آيند.[

 

شب، خارجي، جلوي درب خانة دكتر (حال)

 

]وهاب دسته گل در دست، فائزه هم در كنارش. مقابل درب خانة دكتر ايستاده اند. وهاب زنگ آيفون را مي فشارد. كمي صبر مي كنند.[

 

مرد: (از پشت آيفون) كيه؟

 

]فائزه مي آيد به طرف آيفون[

 

فائزه: سلام، شبتون بخير! . . . براي امر خير مزاحم شديم.

 

مرد: يك لحظه ! . . .

]توي خانة دكتر. محسن اديب كه مردي ميانسال حدود 47 سال سن دارد پشت گوشي آيفون ايستاده است. در حالي كه با كف دست ميكروفون آيفون را گرفته است. رو به همسرش، رايحه كه زني 45 ساله است مي كند.[

 

محسن: شما كسي را دعوت كرديد؟

 

رايحه: چطور مگه؟

 

محسن: مي گه براي امر خير اومديم.

 

]رها يكمرتبه از آشپزخانه مي پرد بيرون. با حالت مات و مبهوت. رو به مادر مي كند.[

 

رها: مامان جون يادت نيست؟ همون خانواده اي هستند كه كه واست گفتم.

 

رايحه: خانواده؟ كدوم خانواده ؟

 

]رها چشمكي به مادر مي زند. مادر اوضاع را در دست مي گيرد.[

 

رايحه: آهان. يادم اومد ! . . . (رو به محسن) بگو بفرمايين تو ! . . .

 

]محسن كليد آيفون را مي زند. دستش را از جلوي ميكروفون برمي دارد.[

 

محسن: (پشت آيفون) بفرمايين.

 

 

 

 

شب، داخلي، منزل دكتر اديب + آشپزخانه (ادامه)

 

]پذيرايي منزل دكتر اديب يك پذيرايي كاملاً مجلّل، مبلمان چرم، تلويزيون LCD، مجسمه هاي تزئيني، تابلوفرش هاي نفيس روي ديوارها. فائزه و وهاب روي مبلمان در كنار هم نشسته اند. فائزه سرش را به سمت وهاب مي برد.[

 

فائزه: (با صداي آرام) پس كو؟ چرا نمياندشون ! . . . پام خواب رفت مادر . . .

 

]در انتهاي پذيرايي آشپزخانة مجللي ديده مي شود. از پشت اوپن آشپزخانه رها، محسن و رايحه در آشپزخانه با هم ديگر در حال بحث و جدال هستند. محسن به گوشة اپن مي رود. وهاب و مادرش را زير چشمي نگاه مي كند. رها در حال چاي ريختن است. رايحه روي صندلي ميز نهارخوري نشسته است. محسن در حيني كه زير چشمي به ميهمان ها نگاه مي كند. با دختر و همسرش حرف مي زند.[

 

محسن: قيافشونو نگاه كن! . . . چطور جرأت كردن ! . . .

 

]محسن برمي گردد رو به رها.[

 

محسن: آخه دخترة‌ چشم سفيد ! . . . اون همه خواستگار خوب . . . آخر سر اينا؟

 

رايحه:  خوب حالا مي شنون ! . . .

 

محسن: بشنون . . .

 

]رها در حالي كه سيني چاي را آماده مي كند رو به پدر مي  كند.[

رها: (با لحن طلبكارانه) آره درسته !  . . . ولي همون خواستگارا تا فهميدن سرع دارم، هر كدوم به طريقي فرار كردند.

 

]رايحه از روي صندلي برمي خيزد رو به محسن مي كند.[

 

رايحه: بيا محسن ما بريم بشينيم زشته ! . . . (رو به رها) رها مامان جان، . . . شما ! تا اشاره نكردم چايي نيار.

 

رها: اِ ه ه ه . . . ولي اين چايي ها سرد مي شه ! . . .

 

]محسن عصباني مي شود. با چشمان گرد شده رو به رها مي كند.[

 

محسن: خوب دوباره بريز ! . . . انگار خيلي هولي يا ا ا ا ا . . .

]محسن و رايحه از آشپزخانه بيرون مي آيند. وارد پذيرايي مي شوند. به طرف ميهمان ها مي روند. وهاب و فائزه از پشت ميزي كه دستة گل خواستگاري روي آن است برمي خيزند. با اشارة سر و تبسم به يكديگر سلام مي دهند. محسن و رايحه روبروي آنها روي مبل مي نشينند. وهاب سرش را پايين مي اندازد. محسن به او نگاه مي كند. رايحه به فائزه لبخند مي زند. محسن با لحن تمسخر آميز رو به وهاب لب به سخن مي گشايد.[

 

محسن: آقا پسر بفرمايين كارتون چيه؟ . . . ميزان تحصيلات؟ . . . و الي آخر كه خودت بهتر مي دوني؟! . . .

 

]فائزه رو به محسن مي كند و مي خواهد جواب بدهد.[

 

فائزه: پسر من . . . . . .

 

]يك مرتبه محسن طلبكارانه رو به فائزه مي كند و بين حرفشان مي پرد.[

 

محسن: حاج خانوم اجازه بدين خودشون بگن.

 

]وهاب كه اين وضع را مي بيند به غرورش برمي خورد. سرش را جسورانه مي آورد بالا. رو به محسن مي كند و تند تن حرف مي زند.[

 

وهاب: من وهاب درخشنده فوق ديپلم تجربي، راننده تاكسي خطي، يه خونه هم از پدرم به ما ارث رسيده و الآن هم كه اينجام. اومدم تا منو به غلامي، . . . . قبول كنيد.

 

]درحين حرف زدن وهاب چهرة تمسخر آميز محسن ابتدا جدّي و سپس كم كم نشون مي دهد كه داره از وهاب خوشش مي آيد.[

 

محسن: (بي پرده) آفرين ! . . . آفرين كه اومدي غلام ما بشي. خوب بشنو ! . . . ولي شرط داره ! . . .

 

]در حين حرف زدن محسن، رايحه چشم خيره به طرفش مي رود و با دندان هاي بالايش لب پايين خود را گاز مي گيرد، به نشانة اين كه زشت است.[

 

فائزه: چه شرطي؟

 

محسن: (رو به فائزه) ما توي خانوادمون رسمه كه همه دكتريم ! . . . اگه آقا وهاب مي تونه ادامه تحصيلات بده و پزشكي بخونه ! . . . اون موقع قبول مي كنم.

[رايحه با تعجب و هاج و واج محسن را نگاه مي كند. وهاب با دقت به حرف هاي او گوش مي دهد. پس از اتمام حرفهاي دكتر فائزه كه همچنان با تكان دادن سر به طرف پايين و بالا روبروي دكتر نشسته است. لب به سخن مي گشايد.]

فائزه: (با اطمينان) چرا نتونه! .... پسرم به خاطر من درسشو ول كرد! ... و الّا هميشه شاگرد اول بوده.

 

محسن: بسيار خوب! ... انگار همه چيز داره خوب پيش مي ره. [در اين هنگام رهاي توي آشپزخانه روي صندلي،‌خودش را مي خورد. سرش را بالا و پايين مي كند و وهاب و مادرش را يواشكي نگاه مي كند. صبرش ديگر سر آمده توي پذيرايي. ميهمان ها به يكديگر نگاه مي كنند. رايحه رو به فائزه مي كند]

رايحه، راستي پدر آقا وهاب كجان؟

 

[وهاب جواب مي دهد]

 

وهاب: پدر خدا بيامرزم وقتي كه من 2 سالم بود توي سانحة تصادف عمرشونو دادند به شما.

 

محسن:

رايحه: (با همديگه) خدا بيامرزدش.

 

فائزه: هم چنين رفتگون شما! ... راستي عروس خانم كجان؟ تشريف نميارن؟ ... ديگه دلم داره قش مي ره.

 

[رايحه رو به سمت آشپزخانه مي كند. سر رها را مي بيند كه بالا و پايين مي رود. با دست به او اشاره مي كند. رها سريعاً خود را با سيني چاي به سالن پذيرايي مي رساند. يكي يكي همه را چاي مي دهد. ابتدا سيني چاي را جلوي مادر وهاب مي گيرد.]

 

رها: سلام

 

فائزه: سلام عروس گلم.

 

{فائزه در حالي كه چشمش توي چشم رهاست چايي را بر مي دارد. رها سيني چاي را به طرف وهاب مي گيرد. فائزه به آن دو نگاه مي كند. وهاب و رها چشم در چشم همديگر لبخند مي زنند. وهاب چايي را بر مي دارد.لحظاتي بعد.رها در كنار پدر و مادر روبروي فائزه و وهاب مي نشيند. همگي در حالي كه چايي خوردند. محسن فنجان چاي در دست، لب به سخن مي گشايد]

 

محسن: (رو به فائزه) پس مراسم نامزدي و حلقه بمونه براي وقتي كه، آقا وهاب توي دانشگاه ثبت نام كردند.

 

[همگي سرهاشان را به نشانة رضايت پايين و بالا مي كنند].

 

روز، خارجي، داخلي، اداره پست (حال)

 

[مقابل ادارة پست. رها و وهاب وارد اداره مي شوند. به سمت يكي از باجه ها مي روند. با مسئول باجه حرف مي زنند. يك دفترچه دريافت مي كنند. وهاب در قبال آن مبلغي از جيبش در مي آورد. مي شمارد به مسئول باجه مي دهد. دوتايي با دفترچه در دست وهاب روي يكي از نيمكت هاي سالن اداره مي نشينند. با چهره هاي خندان، دفترچه را دوتايي پر مي كنند. درب آن چسب مي زنند. مي بندند به طرف باجه مي روند. دفترچه را تحويل مي دهند رسيد پستي را دريافت مي كنند.]

 

روز، داخلي، ماشين (ادامه)

 

[در حركت وهاب پشت فرما رها با رسيد پستي در دست، روي صندلي جلو كم كم به سمت بيمارستان نزديك مي شوند. وارد پاركينگ مي شوند.]

 

روز، داخلي، مطب دكتر اديب (ادامه)

 

توي مطب، دكتر در حال معاينه يك كودك كه همراه پدرش آمده است، مي باشند. رها و وهاب وارد اتاق مي شوند.]

 

وهاب،‌ سلام پدر

 

رها: سلام بابا

 

[محسن نگاهي به دست وهاب مي كند]

 

دكتر: سلام بچه ها.

 

{وهاب با رسيد پستي به سمت دكترمي رود. رسيد را به سمت او تقديم مي كند.}

 

وهاب: خدمات شما .... توي آزمون 100% مطمئن باشيد قبول مي شم.

 

{پدر و بچه مريض به آن ها نگاه مي كنند. و به حرفهايشان گوش مي دهند. رها هم در گوشه اي ايستاده است. و به مناظرة پدر و وهاب گوش مي دهد.}

 

محسن: مطمئن مطمئن؟

 

محسن: (با تبسم) خيله خّب! ... پس اكه قبول نشدن نامزدي هم به هم مي خوره.

 

[همگي مي زنند زير خنده. صداي خنده مطب را فرا مي گيرد.]

 

 

روز،‌داخلي،‌طلافروش (حال)

 

[داخل طلافروشي،‌صداي خندة رها و وهاب در حالي كه به و حلقه طلا سفيد جالب كه طلافروش جلوي آن ها گذاشته است، نگاه مي كنند]

 

وهاب: (با خنده) آقا اين چه جور حلقه ايه ديگه؟

 

طلافروش: دوست عزيز، ... اين حلقه ها مدّ روزهً فقط هم براي نامزدي استفاده مي شه.

 

رها: اتفاقاً خيلي هم جالبه.

 

[رها حلقة خودش را در دست مي كند به وهاب نشان مي دهد]

 

رها: مثل اينكه اندازة دستمه! ... قشنگه؟ ...

 

وهاب: بله، قشنگه! ...

 

[وهاب هم حلقة خودش را در دست مي كند يك نگاه به حلقه ها مي كند. رو به طلافروش مي كند.]

 

وهاب:پس لطفاً همين رو بدين.

 

طلافروش: مبارك باشد.

 

 

 

شب، داخل، منزل دكتر اديب (حال)

 

[داخل پذيرايي خانواده هاي دو طرف جمعند مراسم نامزدي را برگزار مي كنند. فائزه با لباس ميهماني در كنار رايحه كه شيك پوشيده، ايستاده است. با هم مي خندند. جابر هم در كنار محسن در گوشه اي در حال خوردن ميوه، با هم گرم صحبتند. مرجان در كنار رها و وهاب ايستاده و به آن ها نگاه مي كند. عمو و زن عموي رها روي مبلمان در حال خوردن شيريني هستند. دخترعموي هفت ساله رها، با يك اسپري برف شادي نزديك به رها و وهاب مي شود. اسپري را روي سر آن ها خالي مي كند.همه مي زنند زير خنده. تن و لباس رها و وهاب سفيد سفيد شده است. جابر كه صحنه را نگاه مي كند ظرف ميوه اش را به گوشه اي مي گذارد. نزديك به وهاب مي شود. رو به رها مي كند.]

 

جابر: عمو جان مباركت باشد! .... مطمئنم اگه باباتم اين جا بود، مثل الان ماها خوشحال بود ....

 

وهاب: ممنون عمو جان! ... دست شما هم درد نكنه! ... توي اين چند سال شما براي ما پدري كرديد.

 

روز، داخلي، ماشين دكتر اديب (حال)

 

[در حركت محسن پشت فرمان ماكزيماي سفيدش. رايحه در كنار رها روي صندلي عقب، شيريني به دست نشسته است. رها از پشت شيشه با دقت بيرون را نگه مي كند. ماشين از كنار كوچه هاي پايين شهر عبور مي كند. محسن لب به سخن مي گشايد.]

 

محسن: بالاخره امروز بيكار شدم، تا بريم و ببينيم خونة داماد آيندمون چه شكليه؟

رايحه: منم امروز جراحي قلبمو سپردم به يكي از همكارا و الّا نمي تونستم بيام! ....

 

روز، خارجي، پشت درب خانه (ادامه)

 

]داخل كوچه، روبروي خانة وهاب. كنار ديوار، ماكسيما پارك مي كند. رها، رايحه با شيريني و منصور از ماشين پياده مي شوند. منصور دزدگير ماشين را مي زند. همگي به طرف درب خانه مي روند. محسن جلوتر مي رود. نزديك زنگ مي شود. يكي دو بار شصتي زنگ را مي فشارد. كمي صبر مي كند. صداي فائزه از پشت آيفون به گوش مي رسد.[

 

فائزه: كيه ؟ كيه؟ منيره خانوم شمايين؟

 

محسن: نه ! . . . مادر وهاب ماييم ! . . .

 

]رها سريعاً‌ جلوي آيفون مي آيد.[

 

رها: مادر جان ! منم. رها ! . . . با مامان و بابا اومديم !‌ . . .

 

فائزه: سلام، خيلي خوش اومدين ! . . . بفرمايين.

 

]فائزه آيفون را مي زند. درب حياط باز مي شود.[

 

 

 

 

 

روز، داخلي، منزل وهاب (ادامه)

 

]داخل خانه، پذيرايي، رها؛ رايحه و محسن روي زمين؛ پشت به بالشت نشسته اند. فائزه از آشپزخانه با سيني چايي به سمت آنها مي آيد. از ميهمان ها پذيرايي مي كند. در حين پذيرايي.[

 

فائزه: خوش اومدين. بفرمايين ! . . . ببخشيد ديگه.

 

رها: شما ببخشيد ! . . . ما سرزده اومديم.

 

محسن: آقا وهاب كجان؟

 

فائزه: اين موقع روز،‌ روي ماشين كار مي كنه.

 

رايحه: موفق باشه ! . . . بيايد بشينيند زحمت نكشيد ! . . . ما اومديم تا فقط گل روي شما رو ببينيم...

 

]چند لحظه بعد، چهار تايي نشسته اند. فائزه از كنار رايحه و رها در كنار پدر همگي مشغول خوردن چاي هستند. محسن چايي را مي آورد بالا كه بخورد. چشمش به عكس منصور روي ديوار روبرو مي افتد. در ذهنش چند ثانيه خاطرة 22 سال گذشته، كه يكديگر را توي مطب ديده بودند، نقش مي بندد. در همين حين، چايي را دارد به لباسش مي ريزد. ناگهان از فرط سوختگي به خودش مي آيد. مي پرد بالا. لباسش را مي تكاند تا خنك شود. همه شوكه مي شوند. محسن سريع خودش را جمع و جور مي كند. رو به فائزه مي كند.[

 

محسن: چيزي نيست ! . . .چيزي نيست ! . . . ببخشيد، اين عكس كيه روي ديوار؟

فائزه: (با تأكيد) منصور!؟ شوهر خدا بيامرزم كه 22 سال پيش تصادف كردند و عمرشونو دادند به شما! . . .

 

رايحه: آخِي . . .  چه طوري؟

 

]در همين  حين فائزه رو به رايحه و رها، داستان را تعريف مي كند. محسن خيره به عكس. عرق از سر و رويشان مي بارد و صداي زنها را نمي شنود. رها به يكباره نگاهش به پدر مي افتد. شوكه به طرف او نگاه مي كند. با دستش پدر را تكان مي دهد. صداي رها در گوشش طنين مي اندازد.[

 

رها: بابا ؟ . . . بابا ؟ . . . چت شده؟

 

]محسن به طرف او شوكه زنان نگاه مي كند. فائزه و رايحه با ترس به طرف محسن نگاه مي كنند.[

 

رايحه: محسن؟ . . . عزيزم‌! . . .

 

فائزه: آقاي دكتر؟ چي شده ؟ حالتون خوبه؟

 

]محسن خودش را دو مرتبه جمع و جور مي كند. رو به فائزه مي كند.[

 

محسن: چيزي نيست! چيزيم نشده ! . .. فكر كنم فشارم افتاده.

 

]محسن با دست عرق صورتش را خشك مي كند.  فائزه به طرف آشپزخانه مي رود. با يك ليوان آب قند به طرف دكتر مي آيد. محسن ليوان را مي گيرد. آب قند را كم كم مي خورد ولي در افكار خود فرو رفته است. سرش را كم كم مي آورد بالا. رو به فائزه مي كند. در حالي كه رايحه و رها به او نگاه مي كنند.[

محسن: ببخشيد ! مزاحم شديم ! . . . من يه كاري توي مطب دارم.

ديگه زحمت رو  كم كنيم.

 

فائزه: چرا به اين زودي؟ . . . الآن وهاب هم مي ياد . . . بفهمه اومديد ناراحت مي شه.

 

]محسن رو به رايحه و رها مي كند. آنها همچنان حيرت زده به او نگاه مي كنند.[

 

شب، داخلي، منزل دكتر (حال)

 

]داخل پذيرايي. رايحه و رها روي مبل نشسته اند. محسن طرف ديگر مبل، چاي به دست،‌ خيره به رها نشسته است. چشم هايش قرمز شده. مي خواهد اشك ببارد. به خودش مي آيد. فنجان چايي را روي ميز مي گذارد. رو به رها مي كند.[

 

محسن: (با فرياد) نه ! اين ازدواج سر نمي گيره.

 

]رايحه و رها از صداي محسن شوكه مي شوند. رها از جا برمي خيزد.[

 

رايحه: چي ؟

 

رها: (ناراحت) آخه چرا؟ . . . بابا؟

 

محسن: (خشمگين) همين كه گفتم ! . . . اونها به ما نمي خورن . . .

پشيمونم كه همچين اشتباهي كرم ! . . . همين فردا از اين شهر مي ريم . . .

 

رها: (گريه كنان) نه نه . . . نه ؟ . . . شما نمي تونيد! . . .

]رها گريه كنان به سمت در مي دود. در حين دويدن بيماري اش اوت مي كند. روي سراميك هاي كف زمين مي افتد. پدر و مادر به سمت او مي روند. رها چهرة پدر و مادر را مي بيند كه به او نگاه مي كنند. صداي آنها را به صورت كشيده مي شنود. چهرة آنها را كم كم تيره و تار مي بيند.[

 

روز، داخلي، اتاق بيمارستان (حال)

 

]اتاق بيمارستان. رها روي يك تخت شخصي خوابيده است. محسن روبروي رها ايستاده است. رها آرام آرام چشمانش را باز مي كند. پدر را در مقابل خود مي بيند.[

 

رها: (ناله كنان) آخ خ خ خ سرم ! من كجام؟ . . . بابا؟ چي شده؟ . . .

 

محسن: نترس دخترم ! . . . چيزي نيست.

 

]رها خودش را به عقب مي كشد. روي تخت مي نشيند. محسن سرش را پايين مي آورد و فكر مي كند. رها به پدر نگاه مي كند.[

 

رها: بابا چي شده؟ . . . نمي خواي دليل رفتارتو بگي!؟

 

]محسن سرش را كم كم مي آورد بالا. رو به رها مي كند.[

 

محسن: مي گم دخترم ! . . .

 

] در همين لحظه در اتاق باز مي شود. وهاب با يك جعبه شيريني و يك دستة گل وارد مي شود. در را نمي بندد. سريعاً خودش را بالاي سر رها مي رساند.[

 

وهاب: رها ؟ رها؟ (رو به پدر) سلام پدر. (رو به رها) چي شده؟ خوبي؟

 

]رها با لبخند و تكان دادن سرش جواب او را مي دهد. محسن كمي به آن دو نگاه مي كند. رو به وهاب مي كند.[

 

محسن: وهاب؟ پسرم؟ بيا بشين ! . . .

 

وهاب: نه پدر راحتم ! . . . شما بفرمايين . . .

 

محسن: بسيار خوب پس منم راحتم ! . . . وهاب؟ پسرم ؟ رها ؟

دخترم؟ خوب گوش كنيد ! . . .

 

]رها و وهاب با تعجب به محسن نگاه مي كنند.[

 

محسن: مي خوام يه داستاني را واستون تعريف كنم ! . . .

22 سال پيش من .....................

 

]صداي محسن كم كم در خاطره ها گم مي شود[

 

 

(فلاش بك)

 

شب، داخلي، منزل دكتر اديب (سال 1368)

 

]جلوي درب ورودي پذيرايي. تزئينات و چيدمان خانه به سبك سال 1370. محسن خسته وارد خانه مي شود. در را مي بندد. كفشهايش را درمي آورد و با پا به گوشه اي از جاكفشي پرتاب مي كند. كيفش از روي شونش مي افتد. كيف را كشان كشان مي آورد به سمت پذيرايي.رايحه را مقابلش روي مبلمان پارچه اي مي بيند. رايحه زانوي غم بغل گرفته است. محسن نزديك به رايحه، كه خانمي 23 ساله است نزديك مي شود.[

 

محسن: (با چهرة خسته) عزيزم ؟ . . . رايحه؟ . . . باز ديگه چي شده؟ نكنه توي دانشگاه اتفاقي افتاده؟ تو رو خدا ! . . .

 

]رايحه با چهرة غمگين سرش را از روي زانوها بالا مي آورد. به محسن نگاه مي كند.[

 

رايحه: (با ظاهر غمناك) محسن ديگه خسته شدم! . . . خونمون چار ساله سوتوكوره ! . . . به هر دري مي زنيم نمي شه . . . آخه خداي چرا من ! . . .

 

]محسن در كنار رايحه مي نشيند. كيفش را روي زمين رها مي كند. رو به رايحه مي كند. با حس دلداري با او حرف مي زند.[

 

محسن: عزيزيم ! عزيزم ؟ . . . ديگه بس كن ! . . . اين قسمته ‌!

 

]چند لحظه ساكت مي شود. ذهنش مي رود به پرورشگاه. يك مرتبه با خوشحالي به رايحه نگاه مي كند.[

 

محسن: (با خوشحالي) عزيزم ! رايحه ؟ نظرت چيه بريم يه بچه بياريم ؟

 

رايحه: (با تعجب) چي ؟ بچّة مردم را بياريم ؟ نه ! . . .

من دوست دارم بچّة خودمو بزرگ كنم . . . .

 

محسن: خب مي ريم يه نوزاد تازه متولد شده، از توي پرورشگاه مي ياريم ! . . .

رايحه: (با تعجب بيشتر) چي ؟ نوزاد ؟ آخه نوزاد كه توي پرورشگاه گير نمي ياد! . . . همه از دو سه سال به بالاند! . . .

 

محسن: نه عزيزم !  نه ! . . . من يكي شو سراغ دارم.

 

رايحه: مطمئني ؟ . . . آخه چطور؟ . . .

 

محسن: چند روز پيش يكي شو توي بيمارستان رها كرده بودند ! . . . الان توي پرورشگاهه . . . اگه دوست داشتي فردا مي ريم و مياريمش . . .

 

]رايحه همين كه به محسن نگاه مي كند حس خوشحالي درونش ريشه مي كند. لبخند بر لبانش جاري مي شود. با اشتياق به محسن نگاه مي كند.[

 

رايحه: (خوشحال) تو رو خدا راست مي گي؟ . . . آره . . . آره . . . الان بريم؟

 

محسن: نه عزيزم ! . . . الان كه نمي شه. پرورشگاه بسته است ! . .. قول مي دم فردا صبح زود با هم بريم اونجا . . .

 

روز، داخلي، پرورشگاه (ادامه)

 

]داخل پرورشگاه. محسن و رايحه در كنار تخت نوزاد. بچه هاي خردسال ديگري هم در كنار تخت مشغول بازي هستند. رايحه دستانش را درون تخت مي برد. نوزاد را مي آورد بالا. او را در بغل مي گيرد. رو به محسن مي كند.[

 

رايحه: واي چه آرامشي داره.

 

]رايحه چهرة نوزاد را نگاه مي كند.[

رايحه: (خوشحال) چه خوشگله ! . . . محسن ببين چقدر نازه ! . . .

 

]منصور سرش را به طرف نوزاد مي برد.[

 

منصور: بله عزيزم ! . . . چه طوره؟ . . . مي پسندي؟ . . .

 

رايحه: عاشقشم ! . . . (با شوخ طبعي) برو ! . . . دست به دخترم نذار! . . .

 

منصور: خوب تو هم حالا . . . جو نگيردت . . .

 

]كمي با همديگه به بچه نگاه مي كنند. رايحه رو به محسن مي كند.[

 

رايحه: اسمشو چي بذاريم خوبه؟

 

]محسن كمي فكر مي كنه[

 

محسن: رها !‌ آره رها خوبه

 

رايحه: چرا رها؟

 

محسن: چون اين طفل معصومو رها كردن رفتن.

 

رايحه: آره . اسم قشنگيه. بهشم مياد.

 

 

 

 

روز، داخلي، اتاق بيمارستان (حال)

 

]داخل اتاق بيمارستان. رها و وهاب، مات و مبهوت با رنگ هاي پريده محسن را نگاه مي كند. محسن عرق از سر و رويش مي بارد.[

 

محسن: (نفس زنان رو به رها) بله عزيزم. تو دختر واقعي ما نيستي ! . . . ما رو ببخش كه اين حقيقت را چندين سال از تو پنهان كرديم.

 

]محسن رو به وهاب مي كند و با احساس شرم و ناراحتي با او حرف مي زند.[

 

محسن: بله آقا وهاب. رها هم اون خواهر گم شدة توست ! . . . حالا برو و اين خبر را به مادرت بده ...

 

]وهاب به يك باره مي زند زير گريه. رها هم گريه اش مي گيرد و با دو دست جلوي چشمانش را مي گيرد. دستانش را از روي چشم هاي اشك بارش برمي دارد. به طرف وهاب نگاه مي كند. وهاب هم با چشم خيس به طرف او خيره مي ماند. چند ثانيه چشم در چشم، خيره به يكديگر مي گريند. وهاب بدون هيچ حرفي، سريعاً اتاق را ترك مي كند. به سمت بيرون مي رود. محسن با صداي بلند او را صدا مي كند.[

 

محسن: (با صداي بلند) وهاب وهاب وهاب

 

روز، خارجي، جلوي بيمارستان + داخل ماشين (ادامه)

 

]وهاب گريه كنان از داخل بيمارستان به طرف بيرون مي رود. وارد فضاي سبز بيمارستان مي شود. همچنان مي دود. افرادي كه توي محوطه بيمارستان هستند، با تعجب به او نگاه مي كنند. وهاب جلويش را نمي بيند. با يكي دو نفر برخورد مي كند. مي خورد زمين. از زمين برمي خيزد. با سرعت به راه خود ادامه مي دهد. از بيمارستان خارج مي شود. سريعاً خود را به تاكسي كه در كنار بيمارستان پارك شده است مي رساند. سوار ماشين مي شود. تيكاف زنان به حركت مي افتد. با سرعت مي دود. در حركت. داخل ماشين. وهاب اشك ريزان در حالي كه دو دستش را محكم به فرمان چسبانده به راه ادامه مي دهد. در حين رانندگي خاطراتي كه از رها داشته، به ذهنش مي آيد. لحظة اولين ديدار. لحظه اي كه رها دسته گل را روي سرش خُرد كرده است. لحظه اي كه توي كافي شاپ، ميهمانها به آنها نگاه مي كنند. لحظه اي كه توي پارك خيس آب شدند.  لحظة خريد حلقه و . . . اين قدر غرق افكار مي شود كه جلوي خودش را ديگر نمي بيند. از خيابان منحرف مي شود. به لاين مخالف مي رود. يك ماشين كشنده از روبرو نمايان مي شود. ماشين بوق و چراغ زنان نزديك مي شود. وهاب با او برخورد مي كند. يك صداي مهيب، انفجار و نور همه جا را فرامي گيرد.[

 

داخلي، تيمارستان (حال)

 

]اتاق هاي تيمارستان. ديوانه هايي كه خود را به اين طرف و آن طرف مي زنند. فضاي اتاقي با نور كم. رها روي تخت نشسته است. چهره اش نشان مي دهد كه ديوانه شده است. فائزه در كنار او نشسته. فائزه پاهاي او را با تشت كوچكي كه در كنارش است، پاشويه مي كند. رها ديوانه وار سرش را به چپ و راست به سرعت مي لرزاند. فائزه گريه كنان به او نگاه مي كند. سرش را رو به آسمان مي كند.[

 

فائزه: (رو به آسمان گريه كنان) خدايا ؟ ! . . . اين  چه حكمتيه ؟ . . . يكي را دادي يكي را گرفتي! بازز هم ! يكي را گرفتي و يكي را دادي.

 

]دو سفيدي وارد اتاق مي شود. دود همه جا را فرامي گيرد.[

 

] پايان [