مجموعه طنز پلاک 29


نمایش طنز تلویزیونی


صادق دهکردی

...................................................................................

1-)  یک میز دو نفره:

{سر یک میز دو نفره، دو جوان نشسته‌اند. جلوی یکی از آن‌ها برنج و ماست، قرار دارد. اما جوان دیگر تنها غذا خوردن دوستش را نگاه می‌کند. جوان دائماً برنج را توی ماست می‌ریزد و می‌خورد و جوان 2 نیز، دائماً از او سؤال می‌پرسد.}

جوان 1: (یک قاشق برنج توی ماست می‌ریزد و می‌خورد) جانمی!

جوان 2: (با تعجب) برنج را چرا می‌ریزی توی ماست ؟! ...

جوان 1: (یک قاشق برنج دیگر توی ماست می‌ریزد و می‌خورد) چی؟

جوان 2: گفتم چرا برنج را می‌ریزی توی ماست؟! ...

جوان 1: (یک قاشق برنج دیگر توی ماست می‌ریزد و می‌خورد) چی گفتی؟

جوان 2: ای بابا! ... گفتم چرا برنج را می‌ریزی توی ماست ؟! ...

جوان 1: (همان کار را تکرار می‌کند) بله؟! چی گفتی؟! (با خودش) جانمی!!! ...

{برنج و ماست دیگر، کم کم دارد که تمام می‌شود.}

جوان 2: (با عصبانیت) اَح! ... می‌گم که چرا برنج را می‌ریزی توی ماست؟

جوان 1: (در حالی که آخرین قاشق برنج را توی آخر ماست می‌ریزد) هان؟! ... چی گفتی ؟! ...

جوان 2: (با عصبانیت توی سر خود می‌زند) داداش من! عزیز من! جان من! ... می‌گم چرا برنج را می‌ریزی توی ماست؟! ...

جوان 1: (در حالی که دیگر هیچ برنج و ماستی باقی نمانده است و حتی قاشق خود را نیز توی بشقاب گذاشته است) آهان! ... می‌گی که چرا برنج را می‌ریزی توی ماست؟! ولی کدوم برنج؟! کدوم ماست؟! ... هان؟! ...

2-) اتاق- برقکار در حال کار:

{داخل اتاق- یک برق کار، سیم‌های بیرون ریخته یک پریز را بررسی می‌کند. در این لحظه صاحب خانه نیز در کنار او قرار دارد و با یکدیگر صحبت می‌کنند.}

برق کار: (رو به سیم‌ها) آهان، این سیم از این جا رفته! ... آره، از اونجا اومده! ... چطوری اومده؟ ... با چی اومده؟ ... فهمیدم. (رو به دو تا سیم) این دو تا سیم را باید لخت کنم و به هم بچسبونم. همینه! ... آفرین بر من! آفرین، آفرین!

صاحب‌خانه: دست شما درد نکنه آقا، یعنی با این کار مشکل برق ساختمان حل می‌شه؟! ...

برق‌کار: بله آقا! ... اطمینان نداری؟! ... حالا نگاه کن و ببین فقط!

صاحب‌خانه: ولی شما که سیم چین ندارید! ... برم و یک چیزی واستون بیارم تا بتونید به راحتی سیم را باهاش لخت کنید؟! ...

برق‌کار: دِکی! ... اینوباش! ... عزیز من، یک برق کار واقعی، تمام اعضای بدنش، هر کدوم تک تک و یکی‌ یکی، حکم یک ابزار و اجرا می‌کند! ... به فرض مثال، دندون حکم سیم‌چین رو داره! ... حالا نگاه کن چطوری سیم رو لخت می‌کنم! ... نگاه کن! ...

صاحب‌خانه: (به شکلی که می‌خواهد با حرف زدن مانع او شود.) نه آقا تو رو خدا این کارو نکن، دندون‌هات خراب می‌شه! ...

برق‌کار: نه عزیزم! ... این حرف‌ها تو کَتِ من نمی‌ره! ...

من نه فنی کارم و حرفه‌ام ایجاب می‌کنه که این کار رو انجام بدم!

صاحب‌خانه: آخه تو کدوم مدرسه و دانشگاه گفتن که سیم رو باید با دندون لخت کرد؟! ... آره! ...

برق‌کار: اِی بابا! ... تو هم که همش سؤال می‌پرسی! ... خوب معلومه، تو کلاس درس اوس اِسی ناز و گلم که این حرفه را به من یاد داده! ... آره

صاحب‌خانه: بیا و این کار رو نکن! ... حیف نیست دندونهات خراب بشه؟

برق‌کار: (با عصبانیت) اصلاً شما برو و اجاره خونه‌هات رو از مستأجرهات بگیر، چی کار به این کارها داری! ... اِه.

{برق‌کار با عصبانیت سیم را توی دهان می‌برد و با بردن سیم توی دهان برق او را می‌گیرد و در حالی که سیم توی دهانش قرار دارد، شروع به لرزیدن می‌کند و صاحب‌خانه نیز، تنها با تعجب به او نگاه می‌کند.}

3-) آموزش بیل زدن:

{یک استاد کار در کنار یک تپه خاکی ایستاده است. پشت سر او یک جوان قرار دارد. استاد کار می‌خواهد که طریقه بیل زدن را به جوان بیاموزد.}

استاد کار: خوب جوون! ... برای بیل زدن ابتدا بیل را توی خاک می‌کنیم به این صورت! ... و بیل را عقب می‌آوریم (صدای آخِ جوان) و خاک‌ها را به طرف دیگر می‌ریزیم! ... فهمیدی؟!

{استادکار رو به عقب را نگاه می‌کند و متوجه می‌شود که جوان غیب شده است.}

استادکار: (با خودش) پس کجا رفت این کارگر جوون؟! ... عجب! ... جوون‌های این دوره هم، همه تنبل و مفت پرور شده‌اند! ... هیچ کدوم حال کار ندارند! ...

{استادکار رو به شخصی که در صحنه وجود ندارد می‌کند، می‌گوید.}

استادکار: (با صدای بلند) اصغر یک کارگر دیگه بفرست! ...

{یک جوان دیگر، پشت سر، سر کارگر قرار می‌گیرد و سر کارگر، همان مراحل قبل را برای جوان دوم نیز، توضیح می‌دهد. باز هم صدای آخِ، جوان به گوش می‌رسد. سر کارگر رو به عقب نگاه می‌کند و جوان را مشاهده نمی‌کند.}

سر کارگر: اِی تنه‌لش! ... لااقل این بیل را توی دستت می‌گرفتی بعداً می‌رفتی! ... راست می‌گن که دست کار رو می‌کنه، ولی چشم می‌ترسدها! ... عجب! ... (رو به اصغر، با صدای بلند) اصغر یه کارگر دیگه بفرست! ... فقط این یکی کاری باشه!! ...

{جوان دیگر، وارد صحنه می‌شود و پشت سر سرکارگر قرار می‌گیرد، او همان مراحل قبل را توضیح می‌دهد و برای مرتبه سوم جوان یک (آخ) می‌کند و غیبش می‌زند.}

سر کارگر: عجب روزی است امروز! ... مثل این که قسمت نیست ما به کسی کار یاد بدیم! ... بهتره بریم خونه و استراحت کنیم! ... آره! بهتره که بریم! ...

{سر کارگر از صحنه خارج می‌شود. دوربین کمی به عقب می‌آید. ما یک چاله بزرگ را مشاهده می‌کنیم. توی چاله، سه جوان روی یکدیگر افتاده‌اند. به صورتی که انگار از چند طبقه به جایی سقوط کرده باشند. هرکدام به طریقی آه و ناله می‌کند و چشمانشان لوچ شده است.}

4-) اداره- کارمندی پشت میز کامپیوتر:

{کارمند پشت میز کار، در حال کار کردن با کامپیوتر می‌باشد. یک مرتبه رئیس وارد اتاق می‌شود و قدمی می‌زند. کارمند که از رئیس بسیار می‌ترسد، دست و پایش را گم می‌کند و هنگام کار کردن شروع به لرزیدن مثل ترسوها می‌کند. رئیس نگاه تمسخر آمیزی به او می‌اندازد و می‌رود. زمانی که رئیس خارج می‌شود. کارمند یک نفس عمیق می‌کشد و دست روی قلبش می‌گذارد.}

کارمند: آخیش! ... رفت! ... داشتم کم کم سکته قلبی می‌زدم! ... آخه چرا اینقدر من از آقای رئیس می‌ترسم؟ چرا؟؟؟ ...

{صحنه تاریک و روشن می‌شود. رئیس وارد اتاق کارمند می‌شود. کارمند با بی خیالی تمام، در حالی که شوت می‌زند، در حال کار کردن با سیستم می‌باشد و به قولی برای رئیس، یابو آب می‌دهد. رئیس با تعجب و عصبانیت تمام به کارمندش نگاه می‌کند. ولی کارمند همچنان با همان حالت قبل کار می‌کند.}

رئیس: (رو به کارمند با عصبانیت) آقای ملکی!؟ ... آقای ملکی؟! ... این چه وضع کار کردنه؟ ... با شمام! ... آهای ؟! ... آقای ملکی؟! ...

کارمند: (کم کم رو به رئیس می‌کند و با حالت خودمانی) جانم! ... اِ، شمایید رئیس جون! ... بله، بفرمایید. با بنده اوامری داشتید؟ بفرمایید؟ در خدمت‌گذاری حاضرم.

رئیس: (با حالت بهت زده ولی با لحن جدی) من تنها از شما یک سؤال دارم! ... اون هم این که، چطور، روزهای قبل تا منو میدیدی دست و پات رو گم می‌کردی و با ترس و لرز کار می‌کردی! ... ولی امروز، روو را گذاشتی کنار و با وقاحت تمام، حتی سلام هم نمی‌کنی؟! ... چرا؟! ...

کارمند: آهان! ... شما هم دوست دارید که بدونید؟! ... خوب! ... الان خدمتتون عارض می‌شم! ... من دیروز خدمت مدیر قسمت بازیافت بودم! ... مشکلمو براشون شرح دادم! ... ایشون هم به بنده فرمودند که، زمانی که شما رو دیدم، فرض کنم که یک گونی سیب‌زمینی رو دیدم، و بی خیال ترس و واهمه بشم! ... آره! ... چه طور مگه؟ ...

رئیس: (با عصبانیت) بسیار خوب آقا جان! ... بنده هم الان، مدیر قسمت بازیافت رو، به خاطر این اقدام خیرخواهانه، مثل سیب‌زمینی بازیافتی اخراج می‌کنم! ... آره! ...

کارمند: (با تعجب) بله؟! ...

رئیس: بله جانم؟! بله !! ...

5-) مطب دکتر:

{مریض وارد مطب می‌شود و رو به دکتر می‌کند.}

مریض: سلام آقای دکتر!

دکتر: سلام جانم! ... بفرمایید بشینید. (مریض می‌نشیند) خوب مشکلتون چیه؟! ...

مریض: آقای دکتر به من یه دارویی بدید که عقلم بیاد سر جاش! ...آخه چند وقته که عقلم خوب کار نمی‌کنه، همین طوری پول‌هام رو بی دلیل خرج می‌کنم! ...

دکتر: آهان! الان متوجه شدم! ... خوب عزیزم داروت پیش منه! ... فقط صد هزار تومان بده تا بهت نشون بدم.

{مریض از توی جیبش دو تا چک پول به دکتر می‌دهد. دکتر یک لیوان آب برای او می‌ریزد و به دستش می‌دهد.}

دکتر: بیا بگیر عزیزم! ... این دارو را بخور، انشاءالله که خوب می‌شی! ...

مریض: یعنی آقای دکتر! ... داروی من آبه؟! ...

دکتر: نه عزیزم، این آب نیست! این داروی اکسیر عقله! ... بگیرش! ...

{مریض لیوان آب را می‌خورد.}

دکتر: خوب چی شد؟! عقلت اومد سر جاش؟! ...

مریض: نه آقای دکتر! چیزی احساس نکردم.

{دکتر یک لیوان آب دیگر برای او می‌ریزد و رو به او می‌کند.}

دکتر: دویست هزار تومان بده عزیزم تا این دارو را بهت بدم. که مطمئناً اثر می‌کنه.

مریض: ولی آقای دکتر، شما همین الان پول گرفتید و همین اکسیر را به من دادید که !! ...

دکتر: نه عزیزم! بیماری شما حادتر از اونه که من فکر می‌کردم! ... در ضمن این یه داروی معجزه آسای دیگه است، نه اون اکسیر، شما پول را بده و این دارو را بخور حتماً افاقه می‌کنه! ... آره عزیزم!

{مریض دست توی جیبش می‌کند و دویست هزار تومان دیگر به او می‌دهد و لیوان آب را می‌خورد.[

دکتر: خوب چی شد؟! ... حالا عقلت اومد سرجاش؟! ...

مریض: نه متأسفانه آقای دکتر! فکر کنم دارو تغلبیه! ...

دکتر: نه عزیزم! دارو تغلبی نیست! ... بیماری شما به اوج خودش رسیده.

{دکتر یک لیوان آب دیگر می‌ریزد و رو به مریض می‌کند.}

دکتر: پانصد هزار تومان بده عزیزم تا این معجزه قرن رو به تو بدهم و خودت رو از این بیماری لاعلاج خلاص کنی! ...

مریض: ولی آقای دکتر، این که همون داروی معجزه آسا بود که همین الان دادی! ... (با تعجب) درست نگفتم؟!

دکتر: نه عزیزم! ... شما داری اشتباه می‌کنی! ... این معجزه دست ساخته پروفوسورهای اون ور آبه که تنها من دارمش و اگر دوست داشته باشی می‌تونم به تو هم بدم که در قبال تنها پانصد هزار تومان، خودت رو از دست این بیماری که کم کم داره به مرگ تو منجر می‌شه! ... خلاصی پیدا کنی! ... هان؟! چی می‌گی؟! ...

{مریض با خوشحالی تمام دست توی جیبش می‌کند و هرچه پول دارد به دکتر می‌دهد و سریعاً لیوان آب را می‌خورد.}

دکتر: چی‌شد؟ ... مطمئنم که داری کم کم خوب می‌شی! ... نه؟! ...

مریض: نه متأسفانه آقای دکتر! ... کم کم دارم می‌ترسم! ... نکنه که خدای نکرده به قول شما کم کم بمیرم؟!‌...

دکتر: نه عزیزم! ... هیچ دردی توی بیمارستان من، غیر قابل درمون نیست! ... کمی صبر کن! ...

{دکتر یک لیوان آب دیگر می‌ریزد و رو به بیمار می‌کند.}

دکتر: یک میلیون تومان بده من تا این درمان آخرین را انجام بدم که مطمئن هستم صد در صد جواب می‌ده! ... زودباش تا دیر نشده! ... بده من پولو بیاد! ... بده من! ...

مریض: (با ناراحتی) ولی آقای دکتر دیگه من نه پول واسم باقی مونده و نه جایی تو شکمم که این داروهای شما را بخورم! ... که اگر بخورم مطمئن هستم که منفجر می‌شم و همین جا جلوی روی شما می‌میرم.

دکتر: آهان! ... حالا شد عزیزم! ... شما دیگه سر عقل اومدی! ... دیدی گفتم!؟ دیدی؟ دیدی؟ چه خوب عقلت سر جاش اومد!! دیدی؟ حالا پاشو برو و به کار و زندگی‌ات برس! پا شو! ...

{مریض با تعجب برمی‌خیزد و می‌رود.}

6-) اتوبوس:

{یک جوان خوش تیپ وارد اتوبوس می‌شود و دستش را رو به سایرین که نشسته‌اند می‌کند به عنوان گدایی.}

جوان: آقایون هرکسی به اندازه وضع مالی که داره، کمکی بده، انشاءالله خدا از برادری کمتون نکنه! ...

{همه زیر خنده می‌زنند و او را مسخره می‌کنند و به او می‌گویند که برو خجالت بکش. جوان زیر گریه می‌زند و می‌گوید.}

جوان: برای پیرمردی که دست نداره.

{کم کم همه ساکت می‌شوند و نفر اول پول را می‌دهد.}

جوان: (با گریه) برای پیرمردی که پا نداره.

{کم کم چهره همه ناراحت می‌شود و نفر دوم نیز پول را می‌دهد.}

جوان: (با گریه) برای پیرمردی که چشم نداره.

{کم کم مسافران گریه می‌کنند و پول بیشتری می‌دهند.}

جوان: (با گریه) برای پیرمردی که گوش نداره.

{صدای گریه مسافران به زجه شکل می‌گیرد و بیشتر پول می‌دهند.}

جوان: (با گریه بیشتر) برای پیرمردی که زبان نداره.

{صدای گریه و زجه مسافران بالاتر می‌رود و هرچه پول دارند به جوان می‌دهند. جوان که دیگر مقدار زیادی پول در دست دارد، کم کم نزدیک در خروجی می‌شود و رو به مسافران با حالت خنده می‌کند و می‌گوید.}

جوان: خدا اون پیرمرد را بیامرزد که روحش، شما را زیر خاک دعا می‌کند.

{همه مسافران ساکت می‌شوند و با تعجب به یکدیگر شوکه زنان نگاه می‌کنند.}

7-) میزی دو نفره- داخل پارک- مراسم خواستگاری:

{مادری به همراه پسرش و مادری دیگر به همراه دخترش وارد یک محوطه خارجی می‌شوند که گویا هوا سرد است. مادرها به فرزندانشان می‌گویند که بروند روی یک میز بنشینند و درباره زندگی آینده با یکدیگر صحبت کنند. پسر و دختر روبروی یکدیگر می‌نشینند. کمی می‌گذرد و تنها آن‌ها به یکدیگر خیره‌اند. چند لحظه بعد}

دختر: (رو به پسر) چیزی بگو!

{پسر چیزی نمی‌گوید. چند لحظه دیگر}

دختر: (رو به پسر) لطفاً حرفی بزنید!

{پسر چیزی نمی‌گوید. چند ثانیه دیگر}

دختر: (رو به پسر) چیزی می‌خواستید که بگی؟ خوب یه چیزی بگو؟! ...

پسر: (کمی این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند) می‌گم هوا سرده، بریم تو!!

8-) ایستگاه اتوبوس- زمستان سرد:

{توی ایستگاه اتوبوس سه نفر که به شدت سرما، حسابی خود را پوشانده‌اند و کاپشن، شال و کلاه کرده‌اند، ایستاده‌اند و مدام دستهای خود را به هم می‌مالند تا گرمشان شود و با یکدیگر صحبت می‌کنند.}

شخص 1: های! ... چه سرمایی! ... بی سابقه‌ است سرمای امسال! ...

شخص 2: وای! ... دیگه کم کم دارم قندیل می‌بندم! ... شش‌هام دیگه دارند رگ به رگ می‌شوند! ...

شخص 3: آخ! ... صدای ترک خوردن پوستم رو می‌شنوم! ... چقدر سرده! ... فکم دیگه داره منجمد می‌شم! ... چرا این اتوبوس نمی‌یاد؟! ... نکنه توی برف‌ها گیر کرده؟! ...

{در همین لحظه یک جوان مو فشن و خوشتیپ کرده، در حالی که تنها یک پیراهن آستین کوتاه بر تن دارد. وارد ایستگاه اتوبوس می‌شود. سه نفری که توی ایستگاه قرار دارند، با تعجب به جوان نگاه می‌کنند. جوان کمی خودش را می‌گیرد. ولی کم کم پاهایش شروع به لرزیدن می‌کند و همین‌طور بدنش از شدت سرما شروع به لرزیدن می‌کند. جوان ناگهان دندانهایش از فشار سرما مدام به یکدیگر می‌خورد، به شکلی که صدای آن به گوش می‌رسد. جوان در این حالت که می‌لرزد، رو به سه نفر دیگر که او را با تعجب نگاه می‌کنند، نظر می‌کند.}

جوان:(با همان لرزش بدن، پاها و دندان‌ها. رو به سایرین) هوا چقدر خوبه! ... نه؟! ... چقدر گرمه! نه؟! ...

همگی با هم: (با تکان دادن سر رو به پایین) آره! ... آره! ... هوا عالیه! ...

9-) اتاق- مرکز فوریت‌های آتش‌نشانی:

{داخل اتاق یک مأمور پای تلفن نشسته است. تلفن زنگ می‌خورد. مأمور گوشی را برمی‌دارد.}

مأمور: مرکز فوریت‌های آتش‌نشانی بفرمایید؟! ...

صدای یک پسر بچه: (پشت تلفن) آقا سلام! ... خواستم اطلاع بدم که این جا دارند ترقه و نارنجک می‌زنند! ... اگه می‌شه هرچه زودتر خودتون را برسونید! ...

مأمور: پسرم خواهش می‌کنم اصلاً نترسی و هرچی از تو می‌پرسم، فقط بگو آره یا نه! ... همین!

صدای پسر: آره! ...

مأمور: چی آره؟! ...

صدای پسر: خوب نه!! ... یعنی هم آره و هم نه! ...

مأمور: نه.‌نه! پسرم تو درست متوجه منظور من نشدی! ...

پسر: آره! ...

مأمور: آفرین! ... خوب حالا به من بگو که ترقه‌هاشون صدا هم داره!؟...

پسر: آره! ...

مأمور: (کمی فکر می‌کند) خوب حالا به من بگو که نارنجکهاشون دودهم می‌کند؟! ...

پسر: آره! ...

مأمور: عجب، عجب! ... چه جالب تا حالا ندیده بودم! ... خوب به من بگو! ... بگو که! ... چه طوری ترقه و نارنجک می‌زنند؟

پسر: یک لحظه اجازه بدین! ... این جوی! ...

{یک مرتبه صدای انفجار صحنه را فرامی‌گیرد و دود سیاهی از توی گوشی تلفن وارد می‌شود. مأمور در حالی که صورتش سیاه شده.}

مأمور: (با تعجب) عجب! عجب! تا حالا ندیده بودم!

10-) اتاق- خانه

{پدر با یک عروسک گربه وارد اتاق می‌شود و به سمت فرزندش نزدیک می‌شود.}

پدر: (رو به بچه) بابایی سلام! ... ببین چی واست آوردم! ... اگه گفتی که این چیه؟! ...

بچه: خوب معلومه بابایی! ... این گربه است! ...

پدر: نه عزیزم این هاپو است! ... نگاه کن (پدر صدای سگ درمی‌آورد)

بچه: نه بابا این گربه است! ... گربه!

پدر: اِی وای عزیزم ببخشید! ببخشید! خوب بیا! ...

{پدر عروسک را تکان می‌دهد و صدای اردک از خود در می‌آورد.}

بچه: (عصبانی) نه بابایی! ... گفتم که این گربه است.

پدر: باشه عزیزم! معذرت می‌خواهم! ... خوب بیا! ...

{پدر صدای قورباغه از خود در می‌آورد و مدام عروسک را تکان می‌دهد.}

بچه: (با عصبانیت بیشتر) نه بابایی! ... داری دیوونه‌ام می‌کنی! ... گفتم که این گربه است! گربه! گربه! ... نمی‌فهمی! ...

{پدر به بچه‌اش می‌خندد و بچه دائماً می‌گوید که گربه! گربه! و با ناراحتی گریه می‌کند. یک مرتبه مادر از پشت سر پدر وارد می‌شود. مادر یک ماهی‌تابه در دستش قرار دارد. او محکم ماهی‌تابه را بر سر پدر می‌کوبد. پدر چشمانش را لوچ می‌کند و صدای گربه از خودش در می‌آورد.}

مادر: آفرین! ... آفرین! ... پس معلوم شد که این گربه است!

11-) اتاق- مادری بالای سر بچه‌اش:

{داخل اتاق- مادری بالای سر فرزندش می‌رود و او را با عصبانیت بیدار می‌کند که، فرزند برود به مدرسه. در بالای سر بچه می‌رود و محکم او را تکان تکان می‌دهد.}

مادر: (با عصبانیت) بچه بلند شو مدرسه‌ات دیر شد! ...

{فرزند بلند نمی‌شود. مادر یقه او را می‌گیرد و محکم‌تر تکان تکان می‌دهد.}

مادر: (با عصبانیت بیشتر) آهای با توام! ... گفتم بلند شو مدرسه‌ات دیر شد.

{فرزند بلند نمی‌شود. مادر با عصبانیت بیشتر، فرزند را که چشمانش بسته است را می‌نشاند و محکم‌تر او را تکان می‌دهد.}

مادر: (با عصبانیت بیشتر و فریاد) چشم سفید، گفتم بلند شو مدرسه‌ات دیر شده! ... با توام! ... بچه!! ... بچه!!... نکنه مردی!! آهای!

{فرزند چشمانش بسته است و هیچ جوابی نمی دهد. مادر یک مرتبه یک سیلی محکم توی گوش فرزندش می‌خواباند. او چشمانش را باز می‌کند و تنها به مادر نگاه می‌کند. مادر بلند می‌شود، در حالی که یقه فرزند را گرفته است، او را کشان کشان می‌برد تا به مدرسه برود.}

مادر: (با عصبانیت و فریاد) خاک تو سرت کنن، مدرسه‌ات دیر شد! امتحانت دیر شد! ... من هرجور شده تو رو می‌برم سر کلاس! ... فهمیدی؟! ...

{بچه به حرف می‌آید و مدام بهانه‌ای می‌جوید که مدرسه نرود.}

بچه: من مدرسه نمی‌رم (ناراحت) من دلم درد می‌کنه! ... نه! ... پاهام درد می‌کنه! ... نه، گوشم درد می‌کنه! ... اصلاً همه جام درد می‌کنه! ... اُوم! نمی‌رم. نمی‌رم! ....

{مادر شروع به زدن فرزندش می‌کند که یک مرتبه پدر وارد صحنه می‌شود.}

پدر: (با خونسردی) چی شده خانوم؟! ...

مادر: (با عصبانیت) مرد! این بچه نمی‌خواد بره مدرسه! (با فریاد) نمی‌خواد!

{پدر رو به فرزندش می‌کند.}

پدر: (با نهایت آرامش و ادب) پسرم!!! ... بابایی؟! ... پاشو برو مدرسه‌ات دیر شد، پاشو عزیزم.

{پسر کمی به پدر نگاه می‌کند.}

پسر: چشم بابایی، چشم، پا شدم.

{پسر بلند می‌شود و مادر با تعجب به او و همسرش نگاه می‌کند.}

12-) اتاق- بحث و جدل چند نفر:

{داخل اتاق چهار جوان قرار دارند. سه نفر از آن‌ها در حال بحث و جدل و گاهی نیز یقه یکدیگر را می‌گیرند. نفر چهارم ساکت ایستاده است و تنها به آن‌ها نگاه می‌کند.}

جوان 1: (رو به دو جوان دیگر با عصبانیت) چرا شما دو تا پشت سر من حرف مفت زدید؟ (با فریاد) چرا؟! ...

جوان 2: (با عصبانیت) برو کشکت رو بساب من نبودم (رو به جوان 3) این چشم سفید بوده! ... (با فریاد) این بوده! این!! ...

جوان 3: (با عصبانیت رو به جوان 1) دری وری می‌گه! ... من نبودم خود گنده دماغش بوده! حالا می‌خواهد بندازه تخسیر من! ... (با فریاد) این بوده، با این قیافه هچل در هشتش! این بوده! ...

{سه جوان با یکدیگر گلاویز می‌شوند و مشت و مشت کاری می‌کند و نیز داد و فریاد جوان چهارم، تنها به آن‌ها نگاه می‌کند. جوان‌ها هم چنان داد و بیداد می‌کنند. در حین داد و بیداد جوان 2 و جوان 3 می‌گویند که من نبودم.

جوان 1 دست از دعوا می‌کشد و عقب می‌رود، با عقب رفتن او، دو جوان دیگر نیز ساکت می‌شوند.}

جوان1: (رو به دو نفر) آقایون من معذرت می‌خواهم، الان متوجه شدم که هیچ یک از شما دوستان من نبودید که پشت سر من حرف زدید، من واقعاً از شماها معذرت می‌خواهم! ... اصلاً این یه سوءذن بیشتر نبوده! ... اگه می‌شه من رو ببخشید.

{جوان 1 رو به دو جوان دیگر می‌رود و سه نفری با یکدیگر دست می‌دهند و توی بغل یکدیگر می‌روند و همگی در حال آشتی کردن می‌باشند که یک مرتبه جوان 4 که ساکت ایستاده است، شروع به داد و بیداد و حتی شروع به زدن خود می‌کند. در این لحظه سه جوان دیگر با تعجب به او نگاه می‌کنند.}

جوان 4: (در حالی که داد می‌زند و با دست به سر و صورت خود می‌کوبد.) آهای منم بلدم داد و بیداد کنم! ... منم بلدم تو سر و صورت خودم بزنم! ... منم بلدم مشت بزنم! ... آخ! ... نگاه کنید!! ...

13-) فضایی از میز یک رستوران:

{دور یک میز که دو نفر نشسته‌اند و در حال آماده شدن غذای خود هستند. یک مرتبه یکی از آن‌ها متوجه مگسی روی میز می‌شود.}

جوان 1: (رو به جوان 2 با ناراحتی، در حالی که با انگشت دست به مگس اشاره می‌کند) اَح! ... نگاه کن مگس توی این رستورانه! ...

جوان 2: چی؟ مگس؟ کو؟

جوان 1: (با اشاره به مگس) ایناها! ... نگاه کن.

جوان 2: (با نگاه به مگس و با حالت چندش‌آور) اَح‌اَح‌اَح‌اَح! ...حالم داره بد می‌شه! ... الان می‌دونم که چی کار کنم (رو به گارسون) گارسون!؟ ... (با صدای بلندتر) گارسون؟! ...

گارسون: (روبه طرفین) بله قربان! ... دستوری دارید؟ ...

جوان 2: (رو به مگس) نگاه کن این مگس را! ... داره حالمونو به هم می‌زنه.

گارسون: (رو به مگس) معذرت می‌خواهم قربان! چشم! چشم، الان می‌دونم که باهاش چی‌کار کنم! ... چند لحظه اجازه بفرمایین.

{گارسون پشتش را رو به مشتری‌ها می‌کند و یک مرتبه، یک اسپری مگس‌کش را رو به آن‌ها نشان می‌دهد.}

گارسون: (رو به میهمانان) الان همگی از دستش راحت می‌شیم! ...

{گارسون اسپری را رو به پشه کاملاً می‌فشارد و به مدت چند لحظه تا این که اسپری تمام شود. در این چند لحظه، مشتری‌ها سرهای خود را با اشتیاق کامل رو به مگس دراز کرده‌اند و نگاه می‌کنند. گارسون نیز تا تمام شدن اسپری، دست از روی ماشه آن برنمی‌دارد. دیگر اسپری تمام می‌شود. صدای مگس را می‌شنویم که پرواز می‌کند و می‌رود و مشتری‌ها و گارسون به او نگاهی می‌کنند. یک مرتبه دو مشتری جوان از بوی مگس کش غش می‌کنند و روی میز نقش می‌شوند. گارسون نیز رو به دوربین با خنده تمسخر آمیز، در حالی که اسپری درون دستش می‌باشد، نگاه می‌کند.}

 

14-) داخل رستوران:

{يك جوان خوش تيپ، ژل زده، با كت و شلوار با يك آگهي در دست، وارد رستوراني مي‌شود. يك گارسون جلوي او را مي‌گيرد.}

گارسون: سلام قربان! ... بسيار بسيار خوش آمديد! ... خواهش مي‌كنم! ... بفرماييد.

{جوان كمي غرور و تكبر بَرَش مي‌دارد و نگاهي مغرورانه مي‌كند و كمي جلو مي‌رود يك مرتبه يك گارسون ديگر به او نزديك مي‌شود.}

گارسون: سلام استاد! ... بفرماييد! بفرماييد! قدم رنجه كرديد! ... به رستوران ما خوش آمديد! ...

جوان: (با غرور) خواهش مي‌شه! خواهش مي‌شه! باشه! حتماً جانم! ...

{جوان كمي دور مي‌شود. با غرور و تكبر كمي به تيپ و لباس‌ها و همچنين، دور و اطراف مي‌اندازد. دو مرتبه يك گارسون ديگر به او نزديك مي‌شود. جوان متوجه گارسون مي‌شود. دوباره خودش را جمع و جور مي‌كند.}

گارسون: سلام جناب مهندس! ... دستور بفرماييد!! ...مي‌تونم راهنمايي‌تان بكنم! ... اَوامري داريد؟! ...

{جوان كمي اين پا و اون پا مي‌كند. او به يك باره به خودش مي‌آيد و آگهي‌اي را كه توي دستش قرار دارد، به گارسون نشان مي‌دهد.}

جوان: (با غرور كمتر) اِه! ... حقيقتش من براي اين آگهي مزاحم شدم! ...

گارسون: خوب چي هست قربان؟! ...

جوان: (بي غرور و تكبر) براي كار اومدم! ...

گارسون: (خودش را مي‌گيرد و با لحن عادي) خوب حالا تو چي كاره هستي؟! ... هان؟! ...

جوان: (نزديك گوش گارسن مي‌شود) من ظرفشور هستم! ...

گارسون: (با صداي بلند) چي؟ ظرفشور؟ ما رو گرفتي؟!

{گارسون دست روي شانه جوان مي‌زند و او را به آرامي به طرف دفتر مديريت هل مي‌دهد.}

گارسون: يالا! ... برو دفتر مديريت! برو اونجا! ... برو!

15-) مناظره پيرمرد و پسرش:

{پيرمردي در مقابل پسرش ايستاده است. نماي نزديك}

پيرمرد: خيلي خوب پسرم! ... آخريش هم آماده شد! ... ولي پسرم، حالا كه كسي نيومده، مي‌خواهم كه يك رازي رو به تو بگم! ... ولي بين خودم و خودت بمونه! ... باشه؟! ...

پسر: چي پدر؟! ... چه رازي؟! ...

پيرمرد: حقيقتش پسرم، من از همون نوجووني و جواني، دوست داشتم كه بپوكونم! ... دوست داشتم كه بتركونم! ... مي‌شه حالا يه بار اين كار را تا كسي نيومده انجام بدم؟! ...

پسر: ولي پدر خيلي زحمت كشيديدم تا با هم بزرگشون كرديم!! ... نمي‌دونم!! ...

پيرمرد: حالا همين دفعه رو! ... قول مي‌دم كه مامانت نفهمه! ... باشه!؟ ... روي پدرت رو زمين ننداز! ... باشه؟! ...

پسر: (كمي فكر مي‌كند) آخه من مي‌ترسم! ...

پيرمرد: منم دفعه اول مي‌ترسيدم! ... ولي خوب حال مي‌ده!! ... باشه؟! ...

پسر: باشه پدر! ... ولي تا مامان و بقيه نيومدن قول مي‌دين كه زودي جمعش كنيد؟! ...

پيرمرد: قول شرف! قول قول! ...

پسر: (با حالت خجالت) خوب حالا من بايد كه چي كار كنم؟! ...

پيرمرد: پسرم تو نبايد كاري بكني! ... فقط تماشا كن و ببين! ...

{يك مرتبه، صحنه كاملاً باز مي‌شود. ما منظره يك جشن تولد را مي‌بينم كه مقادير زيادي بادكنك روي زمين ريخته است. پدر با جفت پا روي يكي از بادكنك‌ها مي‌پرد و بادكنك مي‌تركد و پسر مي‌ترسد و بالا مي‌پرد. ولي پدر مي‌خنددد.}

پيرمرد: تو رو خدا يكي ديگه؟! ... يكي؟ يكي؟ ...

پسر: آخه پدر! ...

پيرمرد: آخه نداره! ... حال مي‌ده! ... بيا تو هم مثل من امتحان كن! ... بيا! ...

{پيرمرد روي بادكنك ديگر، جفت پا مي‌پرد و مي‌خندد، پسر هم به او مي‌پيوندد و با همديگر  روي بادكنك‌ها مي‌پرند و يكي يكي بادكنك‌ها رو مي‌تركانند و مي‌خندند.}

16-) پشت ميله‌ها:

{شخص را مشاهده مي‌كنيم كه پشت ميله‌هايي كه مانند زندان است، دستهايش را گره كرده و مثل زنداني‌ها مي‌نالد و ناراحت است.}

مرد: (پشت ميله‌ها، در حالي كه ميله‌ها را تكان تكان مي‌دهد) نه خدايا من نمي‌خوام تا آخر عمر پشت اين ميله‌ها بمونم! ... خدايا تو خودت مي‌دوني كه من گناهي نكردم! ... اصلاً تقصير كار من نبودم! ... خدايا خودت منو از اين ميله‌ها رهايي بده! ...واي! ... به زن و بچم چي بگم؟! ... كي خرج اون‌ها رو مي‌ده، اگه براي هميشه اين پشت بمونم! ...

{يك مرتبه دو نفر با لباس آتش‌نشاني‌ها به سمت مرد نزديك مي‌شوند، دوربين عقب مي‌رود. متوجه مي‌شويم كه مرد، دستهايش به ميله‌هاي نرده‌اي يك در چسبيده است. آتش‌نشان‌ها نزديك او مي‌شوند.}

آتش‌نشان 1: ايناهاش! ... خودشه! ... پيداش كرديم!

آتش‌نشان 2: (رو به مرد) آقا چي كار كردي كه دست‌هات چسبيده؟

مرد پشت ميله‌ها: (رو به آتش‌نشان‌ها) آقا تو رو خدا كمكم كنيد! ... من داشتم، اين ميله‌ها رو رنگ مي‌كردم، كه يك مرتبه، دست‌هام به چسب آغشته شده بود. و من هم حواسم نبود! ... و الان هم دست‌هام به ميله‌ها چسبيده! ... تو رو خدا نجاتم بديد! ...

آتش‌نشان 1: هيچ نگران نباشد! ... ما الان تو رو آزاد مي‌كنيم! ... (رو به آتش‌نشان 2) سريع اون مايع خنثي كننده چسب رو بديد به من! ... سريع باش! ...

آتش‌نشان 2: بله رئيس. چشم، حتماً.

{آتش‌نشان يك شيشه كه پر مايع است را به رئيس تحويل مي‌دهد. رئيس مايع را سريعاً روي دست‌هاي فرد مي‌ريزد و دست‌هاي او، آزاد مي‌شود. مرد بسيار خوشحال مي‌شود.}

مرد: (خوشحال) خدا عمرتون بده! ... منو از اين مهلكه نجات داديد! ... خدايا شكرت! ... خدايا شكر! خدايا شكر! ... ديگه آزاد شدم! ... آزاد شدم.

17-) اخبار:

{توي تلويزيون، مجري در حال گفتن اخبار مي‌باشد و نماي او نزديك مي‌باشد. يك مرتبه يك پسر بچه با يك ماژيك و يك تخته پاك كن به سمت تلويزيون مي‌آيد و براي گوينده سبيل مي‌كشد. گوينده عصباني مي‌شود.}

گوينده: اِ. بچه جون چرا سبيل من را اين طوري كشيدي؟! ... زود باش پاكش كن و يك سبيل قشنگ‌تر بكش.

پسر بچه: (با تعجب) اِ. عمو؟! ... مگه تو من رو مي‌بيني؟! ...

گوينده: آره بچه جون! ... گفتم كه سبيل رو پاك كن! آبروي من رو بردي! ... زودباش گفتم.

پسر بچه: چشم عمو! ... آهان! ... بيا!

{پسر بچه سبيل را با تخته پاك كن، محو مي‌كند و شروع مي‌كند براي او سبيل و ريش‌هاي عجيب و غريب كشيدن! ... گوينده عصباني مي‌شود. و يك سيم رابط را از زير ميزش بيرون مي‌آورد و سيم را قطع مي‌كند. با قطع كردن سيم، در نهايت تلويزيون خاموش مي‌شود.}

{بچه زير گريه مي‌زند و سرش را پايين مي‌گيرد. يك مرتبه تلويزيون روشن مي‌شود، در حالي كه گوينده به شكلي كه سيم رابط در دستش مي‌باشد، به كودك مي‌خندد. كودك متوجه مجري مي‌شود. گريه را تمام مي‌كند و مي‌خواهد كه درباره ماژيك به طرف تلويزيون ببرد كه گوينده سيم رابط را به او نشان مي‌دهد و كودك سر جاي خود مي‌نشيند. گوينده شروع به گفتن اخبار مي‌كند. تا كودك مي‌خواهد بلند شود، گويند سيم رابط را به او نشان مي‌دهد.}

18-) اتاق- تلويزيون:

{يك جوان با افسردگي تمام وارد اتاق مي‌شود و كيفش را به گوشه‌اي پرتاب مي‌كند و روبروي تلويزيون قرار مي‌گيرد و آن را روشن مي‌كند. يك مرتبه يك گوينده ظاهر مي‌شود. گوينده در حال درد و دل كردن مي‌باشد.}

گوينده: (با ناراحتي) از همون بچگي بدشانس بودم! ... وقتي به دنيا اومدم اولين كتك را از بابام نوش جان كردم! ... كم كم دوران رشدم رو مثل يك علف سپري كردم! ... هر روز بزرگتر و بزرگتر شدم! ... توي مدرسه به خاطر كم رويي دائم مسخره مي‌شدم! ... معلم‌هام دائماً نمره صفر روي كارنامه‌ام حك مي كردند! ...

{در اين لحظات جوان افسرده به طرف تلويزيون نزديك و نزديك‌تر مي‌شود. گويي كه داستان زندگي خودش را مي‌شنود. او نيز كم كم ناراحت مي‌شود و نيز گريه مي‌كند.}

گوينده: وقتي كه فارغ‌التحصيل شدم، هيچ‌جايي كار به من نمي‌دادند! ...

جوان: (با ناراحتي) مثل من! ... درست مثل خود من! ...

گوينده: ديگه نمي‌دونستم چي كار كنم! ... چند بار قصد داشتم كه خودكشي كنم! ...

جوان: (زير گريه مي‌زند) آخي بميرم واست! درست مثل من! ...

گوينده: (با ناراحتي تمام) تا اين كه عاشق دختر رؤياهام شدم! ... باز هم اون رو از من گرفتن و نگذاشتن كه باهاش ازدواج كنم! ...

جوان: (گريه را بيشتر مي‌كند) آخه چرا؟! ... چرا خدا؟ چرا؟ ...

گوينده: (با جديت رو به جوان) بلند شو مرد گنده! ... خجالت بكش! ... جمعش كن! به خاطر همينه كه به تو مي‌گن ساده‌اي! ... پاشو جمعش كن.

{جوان گريه را تمام مي‌كند و با تعجب به گوينده مي‌نگرد و يك مرتبه تلويزيون را خاموش مي‌كند.}

جوان: (با جديت) مسخره! ... فكر كرده همه مثل خودش خر هستند! ... مردك ديونه! ... من خيلي هم خوشبختم!

19-) فضايي تاريك- تصميم گيري:

{در يك فضاي تاريك تنها نور شمالي فضا را روشن كرده است. نزديك روشنايي شمع، چهره دو نفر كه ماسك روي صورت زده‌اند، مشخص است. آن‌ها با هم مشكوكانه حرف مي‌زنند.}

نفر 1: (رو به نفر 2) هرطور شده بايد كه بكشيمشون! ... تنها راه همينه !!...

نفر 2: اين‌روفكر كردي كه خيلي سخت جون هستند؟! ... كشتنشون به اين راحتي‌ها هم نيست!! ...

نفر 1: (با عصبانيت) داري زيادي حرف مي‌زني! ... اون‌ها زندگي را براي مردم سخت كردند! ... اين دفعه نابودشون مي‌كنيم!! ... آره! به هر قيمتي كه شده مي‌كشيمشون! ...

نفر 2: يادت نيست كه اون دفعه مردند! ... ولي بعد به ما خبر دادند كه باز هم پيداشون شده! ... مطمئني كه تجهيزات و سلاح‌هاي ما جواب گو مي‌باشه؟! ...

نفر 1: دفعه پيش فرق مي‌كرد! ... او دفعه ما خودمون نيمه جون رهاشون كرديم و رفتيم، تا اين دفعه در قبال پول بيشتر،كشت و كشتار راه بيندازيم! ... اين دفعه، مطمئناً همگي را نابود مي‌كنيم! حتماً!! ...

نفر 2: خيله خوب! ... الان متوجه شدم! ... حالا كي شروع به عمليات مي‌كنيم؟! ...

نفر 1: وقتي كه! ...

{يك مرتبه صحنه روشن مي‌شود و برق وصل مي‌شود. ما اين دو نفر را مشاهده مي‌كنيم كه داخل اتاقي هستند و نفر 1 توي دستش يك پمپ سم‌پاشي كه مخصوص نابود كردن سوسك‌هاست قرار دارد. با آمدن برق. صاحب‌خانه وارد صحنه مي‌شود.}

صاحب‌خانه: (رو به دو نفر) خوب آقايون برق اومد! ... تو رو خدا فقط ما را از دست اين سوسك‌ها كه زندگي‌مونا فلج كردند نجات بديد! ... باور كنيد كه ديگه خواب و خوراك نداريم! ...

نفر 1: (در حالي كه پمپ سم‌پاشي را بالا مي‌برد) چشم آقا حتماً! ... اين دفعه همگي‌شون را مي‌كشيم و از اين جا مي‌ريم! ... مطمئن باشيد!

نفر 2: (با اشاره دست رو به ديوار) اوناهاش يكي از سوسك‌ها را ديدم! ...

{نفر 1 شروع به پاشيدن سم به طرف ديوار مي‌كند. نفر 2 مدام با اشاره دست جهاتي ديگر كه سوسك‌ها قرار دارند را نشان مي‌دهد. و نفر 1 به طرف آن جهات سم‌پاشي مي‌كند.}

20-) نبرد دو سامورايي:

{دو جنگجو با لباس‌هاي مبدل سامورايي در فاصله چند متر از يكديگر، در حالي كه دو شمشير در دست قرار دارند، ايستاده‌اند. آن‌ها به سرعت و با صداي معروف سامورايي‌ها به طرف يكديگر مي‌دوند. زماني كه به يكديگر مي‌رسند. صحنه آهسته مي‌شود. يكي از جنگجو‌ها به ديگري اشاره مي‌كند كه كمرش را بخاراند. جنگجوي دوم، در همان حالت صحنه آهسته، شروع به خاريدن كمر او مي‌كند. دوباره صحنه سريع مي‌شود. آن‌ها از يكديگر دور مي‌شوند و دوباره به يكديگر حمله مي‌كنند. زماني كه دو مرتبه به يكديگر نزديك شدند، صحنه نيز آهسته مي‌شود. اين بار، جنگجوي دوم به جنگجوي اول، اشاره مي‌كند كه توي چشمش، چيزي رفته است. جنگجوي اول، در همان صحنه آهسته، شروع به فوت كردن داخل چشم او مي‌كند. براي مرتبه سوم، صحنه سريع مي‌شود. دو سامورايي از يكديگر دور مي‌شوند و روبروي همديگر قرار مي‌گيرند. اين بار به سرعت به طرف همديگر مي‌دوند و با سپر به يكديگر برخورد مي‌كنند و هردوي آن‌ها نقش بر زمين مي‌شوند و بي هوش مي‌گردند.}

21-) صحنه- جابجا كردن كمد:

{ دو جوان در حالي كه يك كمد گرد و غبار گرفته، ما بين آن‌ها قرار دارد. مي‌خواهند كه كمد را جابجا كنند. كمد تا سرشانه‌هاي آن‌ها مي‌باشد و به راحتي مي‌توانند با يكديگر صحبت كنند.}

جوان 1: (رو به جوان 2) حالا نمي‌شد كه يكي ديگه را مي‌گفتي بياد؟! ... من آخه كمرم درد مي‌كنه! ...

جوان 2: نه عزيز من! ... اين كمد خاليه! ... در ثاني! ... وزني هم نداره! ... تنبل نشو! يالا بلندش كن!

جوان 1: (با اشاره به روي كمد) مي‌گم كه چقدر روش خك نشسته! نه؟! ... معلوم كه خيلي وقته اين جا خوابيده!! ...

جوان 2: آره! ... راست مي‌گي! ... عجب گرد و خاكي گرفته! ... نگاه كن! ... نگاه كن! ...

{جوان 2 يك مرتبه روي كمد را فوت شديدي مي‌كند و براي دوثانيه‌اي، فضاي روبروي جوان 1 را از شدت گرد و غبار مشاهده نمي‌كنيم! ... جوان 2 به حالت اين كه مي‌خواهد كمد را بردارد خم مي‌شود.}

جوان 2: من كه رفتم كه بلند كنم! ... (جوان خم شده است) آماده‌اي؟! ...

{مشاهده مي‌كنيم كه جوان 1 در حالي كه چشمانش بسته است صورتش از شدت گرد و غبار، كاملاً سفيد شده است. او چشمانش را باز مي‌كند. يك سرفه  مي كند و مقاديري گرد و غبار بيرون پاشيده مي‌شود.}

جوان 1: (با همان حالت گرد و غبار زده) آره آماده‌ام! ... برو تا بريم! ...

22-) مغازه- آمارگيري اجناس:

{دو كارگر توي مغازه، در حال آمارگيري اجناس مغازه مي‌باشند.}

كارگر1: اين جنس‌ها خيلي زياده! ... نظرت چيه كه به آقاي ملكي بگيم بياد تا توي آمارگيري كمكمون كنه؟! ...

كارگر2: (كمي فكر مي‌كند) نه بابا اون كه چشم‌هاش ضعيفه و يكي را دو تا مي‌بينه و چهار تا را يكي!! ... آخر سر بايد كه انيشتين و فيثاغورث را هم بايد پيدا كنيم و بياوريم! ...بعداً همگي با هم بشينيم و حساب كنيم، كه انيشتين يكي را چهار تا بكنه و فيثاغورث هم دو تا را يكي! ... بعد طبق محاسباتي كه اين دو نابغه انجام مي‌دهند، آمار مورد نظر ما به دست مي‌آيد! ... تازه، اون موقع باز هم يك مشكل ديگه پيش رو داريم! ... چون با آماري كه ما گرفته‌ايم بايد جمع كنند و بعد عدد دقيق را محاسبه كنند.

كارگر1: پس يعني اين كه دو نفري آمار بگيريم بهتره؟! ...

كارگر2: بله! ... چون اون وقت بايد هم پول زيادي بابت اين كار بديم و هم اين كه وقت زيادي را بابت اين همه محاسبه تلف كنيم! ...

كارگر1: آره؟! ...

كارگر2: آره آره آفرين!! ...

{دو كارگر رو به اجناس مي‌كنند و مي‌شمارند.}

23-) فضايي از آماده شدن جوان براي رانندگي:

{جواني كه در حال آماده شدن به صورتي كه انگار مي‌خواهد مسابقات رالي اجرا كند. در اين لحظات صدايي در صحنه شنيده مي‌شود.}

صدا: اين راننده خبره، داره خودش رو براي انجام اين مسابقه آماده مي‌كنه!

{جوان در حال پوشيدن كاپشن مخصوص مسابقات رانندگي رال}

صدا: ما مطمئن هستيم كه اين راننده، امروز اول مي‌شه!

{جوان با جديت تمام در حال پوشيدن دستكش‌هاي مخصوص مسابقه}

صدا: و حالا اين قهرمان ديگه آماده سوار شدن توي ماشين مسابقه‌اي مي‌شه! ...

{جوان كلاه كاسكت مخصوص را بر سر مي‌گذارد.}

صدا: و تا لحظاتي ديگر او بايد كه پشت فرمان بنشيند و به حتم او پيروز اين ميدانه! ... او قول پيروزي را به تمام طرفدارهاش داده.

{جوان حركت مي‌كند و فرمان يك دو چرخه 28 را مي‌گيرد و سوار بر آن شده و مثل پيرمردها به آن پا مي‌زند و دور مي‌شود. در همين لحظه شخص مي‌آيد و راديويي كه در حال كار كردن است را خاموش مي‌كند.}

شخص: اَح! اين راديو براي كي روشنه؟! ... (راديو را خاموش مي‌كند.)

24-) دفتر رئيس:

{رئيس توي دفتر نشسته است. صداي در شنيده مي‌شود.}

رئيس: بفرماييد تو! ...

{كارمند وارد مي‌شود.}

كارمند: سلام آقاي رئيس! ... يه عرض خدمتتون داشتم! ...

رئيس: بله جانم! ... بفرماييد!؟! ...

كارمند: حقيقتش فردا نوبت دكتر خانوممه، امكان داره كه به بنده مرخصي استعلاجي اعطا فرماييد! ...

رئيس: (كمي فكر مي‌كند) براي يك روز؟ ...

كارمند: بله قربان! ... براي يك روز! ...

رئيس: باشه عزيزم! ... موردي نداره. من يكي رو جاي شما مي‌گذارم. بفرماييد.

كارمند: دست شما درد نكنه، جناب رئيس! پس با اجازه! خداحافظ شما! ...

رئيس: خداحافظ عزيزم! ... در را هم پشت سرتون ببنديد.

{كارمند خارج مي‌شود. رئيس گوشي را برمي‌دارد و تماس مي‌گيرد.}

رئيس: (رو به مخاطب پشت گوشي) آقاي جبلي؟! ... لطفاً دفتر من تشريف بياريد! ...

{چند لحظه بعد صحنه روشن و تاريك مي‌شود. كارمند ديگري روبروي رئيس قرار دارد.}

رئيس: (رو به كارمند) آقاي جبلي، فردا ملكي نمي‌ياد! ... سعي كنيد فردا يكمي زودتر بياييد تا جاي خالي او را پر كنيد! ...

كارمند: بله قربان چشم! ... ولي من هر روز 8:5 دقيقه سركار حاضرم.

رئيس: خوبه! ... ولي حالا فردا كمي زودتر بياييد! ...

كارمند: چشم قربان! ... سعي مي‌كنم 8:4 دقيقه سركار باشم!

رئيس: بله؟! ...

كارمند: بله ديگه!!!...

25-) اداره:

{يك پدر به همراه بچه پسرش وارد اداره‌اي مي‌شوند. در دست پسرك يك توپ فوتبال قرار دارد. كارمندان توي اداره مشغول كارند. يك مرتبه پسرك توپ را به طرف يكي از كارمندان پرتاب مي‌كند. كارمند توپ را با سينه‌اش مي‌گيرد و به طرف يكي از كارمندان پرتاب مي‌كند. كارمند ديگر، توپ را به طرف كارمند سوم پرتاب مي‌كند. يك مرتبه همگي وارد فضاي خالي اداره مشغول بازي فوتبال مي‌شوند. هركدام به طريقي پاس كاري و شوت مي‌زنند. يك مرتبه رئيس وارد مي‌شود و با توپ پر مي‌گويد كه اين جا چه خبر است؟ ... يكي از كارمندان توپ را به طرف رئيس پرتاب مي‌كند. رئيس توپ را در دستانش مثل دروازه‌بان‌ها مي‌گيرد. او نگاهي به توپ و كارمندان مي‌اندازد و يك مرتبه توپ را به طرف كارمندي پرتاب مي‌كند و خودش نيز وارد بازي گل كوچك آن‌ها مي‌شود. او همچنين ابراز مي كند كه دو تا گل كوچك با صندلي ها بسازند و همگي گل كوچك بازي كنند.}

26-) مغازه كامپيوتري:

{مردي وارد يك مغازه كامپيوتري مي‌شود و رو به مغازه‌دار مي كند و يك فلش مموري را به او تحويل مي‌دهد.}

مرد: سلام آقا! ... خسته نباشيد.

مغازه: بله بفرماييد!؟ ...

مرد: صاحب كار من گفته كه اين اطلاعات را روي سي دي بريزيد!

{مغازه‌دار فلش مموري را مي‌گيرد. چند لحظه مي‌گذرد.}

مغازه‌دار: آقا اين اطلاعات حجمشون زياده! ... واستون زيپش كنم؟! ...

مرد: (كمي فكر مي‌كند) حقيقتش زيپ مي‌گن كه زود خراب مي‌شه! ... اگه مي‌شه دكمه كن براي ما كه راحت‌تر باشه! ...

مغازه‌دار: (با تعجب) بله؟! ...

مرد: بله ...

27-) اتاق- آماده شدن براي رفتن به بيرون:

{فردي توي اتاق در حال آماده شدن براي رفتن به سركار مي‌باشد. او در حين اين كه لباس‌هايش  را مي‌پوشد، شعر نيز مي خواند. مرد پيراهنش را مي‌پوشد.}

مرد: پيرهن منه! ... دوست داره من رو! ...

{مرد شوارش را روي پيژامه اش مي‌پوشد. در حين اين كه مي‌پوشد}

مرد: شلوار منه! ... دوست داره من رو! ...

{مرد جوراب‌هايش را مي‌پوشد و شعر مي‌خواند.}

مرد: جوراب منه! دوست داره من رو! ...

{مرد كيفش را برمي‌دارد.}

مرد: كيف منه! ... دوست داره من رو! ...

{او مدام مي‌گويد كه دوست داره من رو. تا نزديك در مي‌شود و در را باز مي‌كند. يك مرتبه طلبكار را مي‌بيند كه پشت در ايستاده است.}

مرد: (با ترس و لرز) طلبكار منه! ... دوست داره منو! ... آره دوست داره منو! ...

طلبكار: (با عصبانيت) زهر مار و دوست داره من رو! طلبت رو چرا نمي ده! ...

{طلبكار با چوب به دنبال مرد مي‌افتد. مرد مدام مي‌گويد كه دوست داره من رو. طلب كار نيز مدام مي‌گويد: پول من رو بده! ...}

28-) صحنه:

{جواني به دوستش مي‌رسد و در حالي كه دستش بالا است}

جوان 1: سلام! ... نمي‌ياد! ...

جوان 2: سلام! ... كي نمياد؟! ...

جوان 1: (مدام دستش را بالا و پايين مي‌كند) بابا جان گفتم كه هر كاري كه مي‌كنم نمي‌ياد؟! ...

جوان 2: (با تعجب) چي نمياد؟! ... چي؟

جوان 1: (با ناراحتي دو دستش را به نشانه ناراحتي به سرش مي‌چسباند) اي خدا!؟ ... چي كار كنم بياد؟! (رو به جوان) نمي‌ياد! نمي‌ياد!

جوان 2: (با تعجب بيشتر) چي؟! ... كي!؟ ... كجا؟! ... چي؟ كي؟ كي؟ كجا نمي‌ياد؟! ...

جوان 1: (سرش را محكم مي‌گيرد، يك مرتبه، اتسه بلندي مي‌كند) آخيش اومد! ... راحت شدم! ديگه اومد حالا! ... دستت درد نكنه! خداحافظ ... (جوان 1 مي‌رود و جوان 2 با تعجب به او نگاه مي‌كند.)

29-) جوشكاري:

{يك جوان در حال جوشكاري با الكترود مي‌باشد. در همين لحظه  يك پسر بچه به او نزديك مي‌شود و در كنار او قرار مي‌گيرد.}

جوان: (رو به پسر بچه) دوست داري ياد بگيري؟

پسر بچه: آره عمو! آره! تورو خدا يادم مي دي؟! ...

جوان: باشه پسر جون! ... چرا كه نه! ... خوب حالا بشين كنار عمو و به اين جا كه دارم جوش مي‌دم خوب نگاه كن! ... ولي مواظب باش كه يك وقت چشم‌هات رو نبندي ها!... باشه عمو؟!!...

پسر بچه: باشه عمو! چشم!! ...

{جوان الكترود را نزديك نقطه مي‌برد و مدام جوش مي‌دهد. پسرك با دقت به جوشكاري و نور زياد نگاه مي‌كند و جوان نيز در هنگام كار مدام مي‌خندد.}

        پایان

 

 

خیر مقدم، خیلی خوش اومدی

×