بسمه تعالی 

(چپندر قیچی 1)

 

 

 [فیلنامه]

 

 (صادق  دهکردی)

 

 

 شخصیت های فیلمنامه

 

 

مينا

اشکان                      

 کریم

حمید                                                                                                                                                                                                                                                       

معصومه                                                                                        

محمد

حیدر                                                                                            

مهناز                                                                                            

مریم                                                                                             

 امین

فرید

اسی

سینا

سحر

 

 

 

 

 

 

روز- داخلی. سالن تئاتر- مراسم تجلیل قهرمانان رزمی 

[پارچه و بنرها با مضمون مراسم تجلیل. از دید کریم(40 ساله. سبیل کلفت. هیکلی). اهداء جوایز. قهرمانها توسط مسئولین جایزه دریافت می کنند.]

 میکروفون: آقای محمد زرین کوب !... قهرمان طلای کشور ، در رشته بوکس!.. به افتخار شون.

[قهرمان  بالای می آید. تندیس خود را دریافت می کند و می رود]

 میکروفون:آقای اشکان وفادار!..قهرمان طلای کشور،در رشته کنگ فو!.به افتخارشون

[ اشکان وفادار ، جوان 25 ساله( خوش چهره. ساده لوح) به سمت اهدائ جوایز می رود . تندیس خود را دریافت می کند . با تشکر از تماشاچی ها می رود.]

 میکروفون: خانم مینا محمدی!..قهرمان طلای کشور، در رشته کاراته!..به افتخارشون.

[مینا محمدی ، جوان(23 ساله. خوش سیما) سمت اهداء جوایز می رود. تندیس خود را دریافت می کند. و با تشکر از تماشاچی به سمت صندلی خود می رود.]

 سبیل کلفت: (با گوشی) الو سلام!.... بله!.... چشم حتماً!..

روز- داخلی.خارجی. ماشین مینا محمدی – مسیرها ( ادامه)

[بیرون سالن.داخلی.ماشین بنز مینا - در حرکت. مینا در حال صحبت با موبایل]

مینا: (جدّی) خیلی خب!..گرفتم چی شد!... باشه باشه!... خبر دیگه ای شد حتماً زنگ بزن !... من تا شب خودمو می رسونم!...

[مینا متوجه اشکان وفادار که  گوشه خیابان با تندیس منتظر ایستاده.]

مینا:(با موبایل)این همون پسرست که!.نه بابا با تو نبودم!.بعد خودم زنگ می زنم! فعلاً!

[گوشی را قطع می کند.نزدیک اشکان می شود. با نگاه به اشکان حرف می زند]

مینا: به یه گپ می ارزه!... تا بعد!....

[جلو پایش نگاه می دارد. بوق می زند. اشکان متعجب.مینا شیشه را پایین می دهد]

مینا: آقای وفادار !... سلام....

اشکان: اِ، سلام! خانوم شمایید؟....

مینا : بفرمائید سوارشید!....

اشکان : ممنون!... مزاحم نمی شم.

مینا: مزاحمت  چیه؟ ..... خواهش می کنم .... بالاخره تایه جایی می رسونمتون!

اشکان:حالا که اصرار می کنید!.باشه.چشم!.ببخشید!(خارجی. می خواهد دررا بازکند. نمی تواند) فکر کنم درتون خرابه! .... نه ؟.....

مینا:( با خنده) در خودتون خرابه !... بکشیدبالا!.باز می شه !

[خارجی.اشکان با تندیس سوار می شود.داخلی. تندیس را بین پا نگه می دارد. در حرکت. اشکان متعجب به ماشین]

 مینا: دیدید حالا باز شد!...

اشکان: بله!... شرمنده مزاحم شدیم !...

مینا: خواهش میکنم قهرمان !... حالا کجا تشریف می برید؟...

اشکان: می رفتم باشگاه دوستم!... که دیگه شما زحمت کشیدین تشریف آوردین!

مینا: اِ باشگاه، چه جالب!... چون منم داشتم می رفتم باشگاه خودم!.. چه تفاهمی. حالا باشگاهتون کجا هست؟....

اشکان: سه چار تا چهارراه پایین تره! ( به ساعت مچش) فکر کنم الانه که دیگه شاگردا خودشونو گرم کردن و منتظر من هستن!

مینا: اِ چه قشنگ !... که خودشونو گرم می کنن!... به به!....

[چند لحظه بعد. ماشین جلوی باشگاه نگه می دارد.]

مینا: همین جا؟...

اشکان: بله!؟َبله ...واقعاً شرمنده کردید !... چه طور می تونم جبران کنم؟!...

مینا: جبران لازم نیست!!!... همین که دیدمتون خودش حرفه!... حالا کی خونه می رید؟

اشکان : چه طورمگه؟...

مینا: همین طوری !... حس کنجکاویه دیگه.

اشکان : خوب !!... ساعت 10 شب !...

مینا:چه عالی!..

اشکان: چی عالی؟...!

مینا: هیچ چی!... چون منم ساعت 10 شب از باشگاه مرخص می شم .

اشکان: ممنون! زحمت کشیدین ( پیاده می شود)

مینا: بای !... به امید دیدار!.

[خارجی. اشکان به سمت باشگاه می رود.داخلی. مینا در حال تماشای او]

مینا: پسرۀ ساده !... نگاش کن!...فکرشم نکن!... خودم از آب و گل درت میارم!

روز- داخلی.باشگاه کنگ فو (ادامه)

[اشکان با عجله وارد می شود.اسی( صاحب باشگاه) پشت میز. سینا( برادر اسی) که رفتار اِ وا خواهرانه دارد. مشغول گرم کردن بچه ها می باشد. اشکان می خواهد وارد شود.پایش گیر میکند. زمین می خورد. تندیس به گوشه ای پرت و خرد می شود]

اشکان: وای! نَه!...شکست!...  

[اشکان خودش را جمع می کند. اسی  عصبانی. سینا و شاگردها با تعجب مینگرند]

اسی: مواظب باش شصت پات نره تو چشت!..معلوم هست آقا کجا تشریف دارن؟ میدونی ساعت چنده؟

[اشکان با ناراحتی تندیس شکسته را جمع می کند.]

اشکان: شرمنده اسی خان!... تو مراسم معطل شدم!... دیگه تکرار نمیشه.

[همین لحظه. سینا نزدیک اشکان می شود. اِ وا خواهرانه شروع به حرف زدن و دست کشیدن به سرو گردن او می شود]

سینا: اِی وای اشکان جون !... عزیزم!... چیزیت که نشد؟... بمیرم ( به اسی) حالا داداش شما بی خیال شو عزیز!... اشکان جونم یه بار اشتباه کرده دیگه !... ببخش.

اسی:یه بار؟..اینقدر طرفشو نگیر!..یعنی نمی دونی این دفه چندمشه که دیر می یاد؟ ( تمسخر) یه بار!... هه ه ه

اشکان : اسی خان قول میدم این دفه آخرم باشه!... ببخشید!...

اسی: پس زود باش!... بچّه ها منتظرن!...در ضمن یادت نره! این دفه آخره که گذشت می کنم!.. روشن شد؟

سینا: آره داداش!... فهمید دیگه اشکان جونم!( روبه اشکان) مگه نه اشکی؟..

اشکان : بله سینا جون !... بله اسی خان

 [چند لحظه بعد.تمرین بچه ها.ساعت دیواری از 5/7 به10میرسد.اشکان آماده رفتن]

 

 

شب- خارجی- بیرون باشگاه( ادامه)

[اشکان خارج می شود. پیاده رو.مینا با شاخه گل رز جلویش ظاهر می شود]

مینا: باز هم سلام !... سورپرایز!...

اشکان: (متعجب) سَ سَ سلام!.. شما؟....

 مینا: (گل را دراز می کند) سلام!... چرا نمی گیری ؟

اشکان : (آن را می گیرد) ممنون!... شما ! اینجا!با گل !.. ولی به چه مناسبتی؟

مینا: خوب چیز عجیبی نیست!...گل آشنایی!.. کاربدی انجام دادم؟!...

اشکان: ( ذوق زده) نه!. جسارت نشه!.. ولی انتظارشا نداشتم.

شب - داخلی- ماشین مینا. مسیرها. جلو خانه اشکان( ادامه)

[مینا پشت فرمان. در حرکت. اشکان خجالت زده به گل رز می نگرد.]

مینا: اشکان بود اسمتون؟...

اشکان: بله ...

مینا: آقا اشکان می تونم یکي دوتا سؤال خصوصی  بپرسم ؟...

اشکان: سؤال خصوصی؟.. خوب!؟... باشه! بپرسید.

مینا: شما مجرید یا متأهل؟

اشکان : خوب... مجردم ... چه طور مگه ؟...

مینا: چه وجه تشابهی!.. خوب...اِاِاِ .... ببخشید... ولی - قصد ازدواج ندارید؟..

اشکان : (متعجب) یعنی چی؟.. این چه سوالیه؟

مینا: خوب بگو یا آره یا نه!... این دیگه خیلی مشکله؟....

اشکان : چی بگم؟... هنوز موردی پیش نیومده!...

مینا: تا حالا دیدید  دختر از پسر خواستگاری  کنه؟...

اشکان: توی این فیلم های خارجی شاید!... ولی تو واقعیت نه!...

مینا: البته ببخشید! .... ولی من یه  جورایی از امروز که شما را دیدم- یه دل نه صد دل عاشقتون شدم!... حالا نگی این دختره چقدر پررووها؟...چی شد؟... ناراحت شدید؟...

اشکان: (زیر چشمی) نه!... ولی -انتظار چنین حرفیا از شما نداشتم .

مینا: خوب دیگه !... می دونی چیه؟... من تو زندگی هر چی خواستم به دست آوردم!... پول- مقام- قدرت!.... دوست دارم عشقم هم به دست بیارم!... البته با خوبی و خوشی!... اونم به شما بستگی داره!... که جواب مثبت بدی یا منفی!...اگه مثبت باشدکه چه عالی!... صاحب همه چیز می شی!... ولی اگه جواب منفی باشه!... واویلا ... اون موقع است که مجبور می شم که بدزدمت !... یا به زور باهات ازدواج کنم.

اشکان : (باتعجب ) بله؟!.(نگاه به اطراف) سرکاریم؟

[مینا میخندد.چند لحظه بعد. ماشین نزدیک محله های پایین شهر.]

اشکان: ببخشید!..فقط چی باعث شده شما!.. به قول خودتون عاشق ما بشین؟

مینا: یه چیزی تو وجودت هست که هیچ مردی نداره!...اونم صداقت و پاکی و درستی و ازهمه مهم تر- بی ریاییه !... حالا فهمیدی؟..

اشکان : (سر به زیر) لطف دارید!... این طورا هم که می گین نیست!...

مینا:همینه دیگه!... فروتنی !...مرام!..اینا هم یادم رفته بود!. که خودت یادم آوردی!.(جلو خانه اشکان) بفرمائید!... اینم خونتون!

اشکان : (سرش را بالا می آورد) اِ شما خونه من رو از کجا بلد بودین؟..

مینا: اِی اِی اِی اِی !... درد عشقی کشیدم که نپرس!...داستانش مفصله!... بذار تا یه وقت دیگه حتماً برات تعریف می کنم .

اشکان : قسمت می دم!... مارو گرفتی ؟... یا اینکه نمی دونم!( یه نگاه به این طرف و آن طرف) نکنه دوربین مخفیه؟...

مینا: ( ناراحت) خیلی بی معرفتی!... شما مردا همتون مثل همید!... هیچ موقع حرف حق تو گوشتون نمی ره! (به ظاهر گریه می کند)

اشکان: ببخشید ، ببخشید خوب معذرت می خوام!... اگه شما هم جای من بودید خوب همین فکرا توی سرتون نمی اومد ؟....خوب حالا عزیزم معذرت می خوام.

مینا: دلمو شکوندی!... منو باش که باهات صاف و صادقم!....

اشکان: من معذرت می خوام !... دستتونم واقعا درد نکنه!...از اینکه منو رسوندید!... ولی میشه تا فردا فکرامو بکنم ؟ بعداً جواب بدم!...

مینا: باشه!... منم همین الان که مجبورت نکردم !... ولی تو رو خدا زودفکراتو بکن!... چون می ترسم اگه دیرتر جوابمو بدی سکته بزنما!..

اشکان : (خنده) این جورشو ندیده بودم !...پس تا فردا  فکرامو بکنم!  خداحافظ

مینا: خداحافظ عزیزم !... فردا شب می بینمت.

[ اشکان سمت خانه.از دور باهم خداحافظی می کنند . اشکان داخل می رود . مینا  زیر خنده می زند.مهناز از پشت صندلی عقب بیرون می آید. با هم می خندند.]

مینا: ( با خنده)  چه طور بود؟...

مهناز: (با خنده) وای!.. دیگه نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم!...

مهناز: حالا رئیس به نظرتون لازم بود این بنده خدا را این قدر هوایی کنید؟

مینا: آره مهناز جون !... تو به من شک داری؟...

مهناز : نه!... ولی خوب نه دیگه تا این حد رئیس.

مینا : بالاخره هر کی یه راه و روشی داره!... اینم راهش این بود.( گوشی زنگ می خورد) یه لحظه خفه شو ببینم کیه؟... هیس

مهناز: ( آهسته) چشم رئیس.

مینا:  (به گوشی) الو!..بله!خودمم...شما؟..اِ!.. صفورا تویی؟..چه خبرا؟...کجایی نیستی!؟- خوب...چی؟...جدی؟( خوشحال) جدی می گی؟..عروسیته؟( خنده) وای اگه بدونی چقدر خوشحالم!...دارم بال در میارم! ( خوشحال)حتماً میام .... حتماً ... باشه باشه... خداحافظ ( گوشی قطع.ناراحت. گریان) نه.... نه خدا.... اینم شوهر کرد!.... فقط من موندم ( به مهناز ) دیدی مهنازجون؟...دیدی چی شد؟... این صفورای چشم دریده هم شوهر کرد !... وای خدا ....نه! (مهناز متعجب)

شب –خارجی. جلو باشگاه اشکان+ داخلی.ماشین مینا- مسیرها+کوچه اشکان

[جلو باشگاه. مینا منتظر پشت فرمان.داخلی. مهناز عقب ماشین‌‌.مینا به باشگاه اشکان می نگرد.]

مینا : ساعتم که از 10 دیگه گذشت !... چرا نمی یادش؟...

مهناز: رئیس مطمئنی که تو باشگاهه؟...

مینا : آره تو هم !... بچه ها آمارشو دادند!.(اشکان را می بیند)اومدش اومد!. سَرِتو بدزد!.. دِ زود باش قائم شو.

مهناز : باشه!.. چشم رئیس.

[مهناز قایم می شود .خارجی. اشکان وارد خیابان . مینا شیشهرا پایین می دهد. بوق می زند . اشکان متوجه او .سمت مینا می آید. ]

مینا: سلام عزیزم!... خسته نباشی.

اشکان: سلام خانوم !... شمایید؟...

[ لحظاتی بعد- داخل ماشین – در حرکت]

مینا: خوب چی شد؟... عزیزم فکراتو کردی؟... من منتظرم جوابم!...

اشکان : حقیقت کار دیشبو شوخی گرفتم!... فکر نمی کردم دوباره ببینمتون!

مینا: ماراباش!..این همه دیشب خودمو تیکه پاره کردم برای آقا!... حالا ببین چی  میگه!

اشکان: باشه!... ولی حتمأ می دونید! که من هیچ چی از خودم ندارم!.. حتی پول حقوقی که در می یارم هم می دم برای جهازخواهرم !... آخه اگه خدا قسمت کنه چند وقت دیگه عروسي  شه!.. حالا اگه شما با این شرایط من کنار می یایید که من!...

مینا: (خوشحال) نه!.هیچ چیزغیر از خودت برام مهم نیست!.دیشب که توضیح دادم!

اشکان : ببخشید !... ولی این صندلی خیلی تکون می خوره !... خرابه؟.. کمرم!؟

[مینا نگاه به صندلی در حال حرکت و نگاه به عقب صندلی. مهناز وول می خورد]

مینا:آهان اینو می گی؟... این چیزه!... ماساژوره .آخه این ماشینای مدل جدید صندلی هاشون ماساژور داره!... الان خاموشش می کنم.

[ در حرکت. مینا مشتی محکم به کمر مهنازميزند.مهنار جیغ می زند.]

مینا: ( به مهناز) آروم باش!(مهناز ساکت)

اشکان: (باترس) صدا جیغ بود؟...

مینا: نه ، چیزه!...سیستمش با صوت فرمان می گیره و با جیغ خاموش میشه!

اشکان: (با تعجب) آهان!... عجب!... علم پیشرفت کرده!

مینا: آره خوب دیگه !... ندیده بودی؟...

اشکان: نه تا حالا!( ماشین وارد کوچه اشکان)

مینا:حالا که جوابت مثبته !.. از فردا تو این باشگاه فکسنی نرو!. می خواهم خودم یه باشگاه بزرگ کنار باشگاه خودم واست بزنم!... چه طوره؟...

اشکان: چی؟... باشگاه؟( خوشحال) دست شما درد نکنه!... چقدر شما خانومید!...

[ جلوی خانه اشکان. مینا توقف می کند . او کارتی به اشکان میدهد.]

مینا: عزیزم!... این شمارمه!... فردا عروسي یکی از دوستامه!..شاید نتوم ببینمت -ولی پس فردا اگه زحمتی نیست تماس بگیر تا جای باشگاه رو بریم با هم ببینیم !... طوری نیست که؟..

اشکان: نه!... فقط ببخشید !... شما واقعاً به من ؟...

مینا: چی ؟ بازم می خوای مثل دیشب اشکمو در بیاری؟...

اشکان : نه! آخه مثل اینکه دارم خواب می بینم!... باشه. چشم .حتماً باهاتون تماس می گیرم ! ببخشید !. طوری نیست بهتون بگم عزیزم؟....

مینا: نه عزیزم!... نه همه کس من، همه چیز من.

اشکان: پس عزیزم ؟! خداحافظ!... می بینمت عزیزم!

مینا: خداحافظ !... من هم همین طور!عزيزم.

[ اشکان پیاده می شود. به سمت خانه می رود. جلو خانه یک وانت پیکان پارک شده .روی آن مقادیری بازیافت و نان خشک دیده می شود . مینا و اشکان از دور خداحافظی می کنند. اشکان وارد خانه می شود. مهناز ناله کنان بیرون می آید.]

مهناز: آی ! آخ !... کمرم !... رئیس چرا این کاررا کردی ؟

مینا: خیلی روت زیاده !... کم کم داشت بومی برد!. نمی تونستی  اینقدر وول نخوری؟

مهناز : رئیس آخه یه سوسک رفته بود تو پیرهنم!.. هیچ جوری هم بیرون نمی یومد !... شما که زدید توی کمرم ! سوسکه دلش به حالم سوخت و اومد بیرون !... حتی باهام خداحافظی هم کرد! باور ندارید؟...

مینا: بسه دیگه !.. اینقدر دری وری نگو!... ساکت باش ببینم چیکار باید بکنم!..

مهناز : چشم رئیس جون ،آخ کمرم !... ولی بازم دستت دردنکنه فکر کنم قولنجم حال اومد !... آخیش!

مینا : مگه با تو نیستم؟ می گم خفه شو- دارم فکر می کنم .

[ مهناز در دهان خود را با دست می گیرد . مینا رو به در خانۀ اشکان نگاه می کند وفکر می کند . در همین لحظه یک مرتبه صدای موبایل مینا سکوت را می شکند. مینا از ترس بالا می پرد.]

مینا: اَه ه. ترسیدم!... این دیگه کيه این وقت شب ؟.

[ مینا گوشی را وصل می کند .]

مینا: الو!... سلام ثریا جون!... خوبی؟... چی؟( با ناراحتی) نه !.. شوخی می کنی؟... ثریا چی داری می گی؟.. راحله؟.. ( با گریه ) راحله ... نه ... ای خدا .... آه آه آه آه آه.... ثریا حالا چی کار می کنی؟... باشه من خودمو فردا می رسونم!... ( گریه بیشتر ) .. ببخشید... فعلاً؟...

[مینا گوشی را قطع می کند .چشم و ابروبالا می دهد و زبان خود را بیرون می آورد به نشانه ی مسخره کردن. یک نگاه به گوشی می اندازد و زیر خنده می زند.]

مینا: (با خنده ي خوشحالی) مُرد؟!... راحله مُرد!...خدا روشکر !... ( رو به مهناز) دختره ی گنده دماغ پررو!... به درک که مُرد!... آخ جون!...

[مهناز با تعجب به مینا نگاه می کند.]

مینا : ( با لحن عادی) ولی در کل دختر بدی هم نبود !... تا ببینی چطوری مرده؟...( رو به مهناز) تو چه مرگته دیگه ؟ هان؟

روز- خارجی

بیرون باشگاه رزمی اشکان

[ فضایی از بیرون باشگاه .اشکان در گوشه ای از درب ورودی باشگاه ایستاده است. به ساعت مچی روی دستش مدام نگاه می کند . این پا و اون پا می کند.]

اشکان: ( با خودش ) الان؟... نه!.. بذارم داغ تر کنه... الان؟... نه!... بذارم تا حسابی خونش به جوش بیاد !... اسی خان می خوام بیام و حالتو بگیرم !... مردک !... برا ی من وقت تعیین می کنه !... ( نگاه به ساعت) آره -دیگه خوبه- الان وقتشه !...

[اشکان با غرور. در حالي که زیر بغل هایش را باز کرده ، وارد باشگاه می شود.]

 

 

روز- داخلی

داخل باشگاه رزمی ( ادامه)

[داخل باشگاه ورزش های رزمی – در گوشه ي سالن. شاگردها هر کدام به طریقی در حالی که نشسته اند و منتظرند چرت می زنند.  قسمت ورودی سالن. پشت میز اسی خان در حالی که با عصبانیت به ساعتش نگاه می کند و با دست دیگر که مشت کرده و روی زمین میز می کشد در انتظار اشکان می باشد . سینا در کنار اسی ایستاده است و مدام با ناز و نوازش و اَداو اطفارهای  اِواخواهرانه خود سعی بر آرام کردن اسی را دارد.]

 اسی : بیچارت می کنم ! پسره بی چشم ورو!... چشم سفید !...

 سینا :اِی وای -اِی وای خان داداش- تو رو خدا هرس نخور- شیرت می خشکه !...

[ در همین لحظه اشکان بازیر بغل های باز و سینه جلو داده وارد باشگاه می شود. اسی چشمش به اشکان می افتد. مشت محکمی روی میز می کوبد و ازجای خود بلند می شود. چشم در چشم اشکان می اندازد .دو ثانیه ای در چشم های همدیگر با خشم می نگرند.]

اسی: ( با عصبایت ) یه جور نگاه می کنی که اینکار تو مارو آره!...معلوم هست کدوم گوری بودی؟...

[ در این لحظات سینا مثل زنها با انگشتان دو دستش صورتش را ناخن می کشد. شاگردهای  اشکان نیز از جای خود برمی خیزند.]

اشکان: ( با عصبانیت )  خوب معلومه- سر گور بابات!...

 سلامم رسوند !... گفت که یه گوشت مالیت بدم تا بفهمی یه من ماست چقدرکره داره.

[در همین لحظه اسی با عصبانیت به سمت اشکان نزدیک می شود.]

اسی: درستت می کنم.

اشکان:25 ساله که درست شدم.

[ اسی و اشکان با هم گلاویز می شوند. سینا هم با همان حالت قبلی بین آن ها قرار میگیرد .او با یک نگاه به اسی و یک نگاه به اشکان ، همچنان صورت خود را چنگ می زند .اسی و اشکان زد و خورد می کنند. شاگردهای اشکان نیز به طبعیت از استاد ، به جان همدیگر می افتند و با همدیگر زدو خورد می کنند.]

 

 

 

 

 

روز - خارجی

بیرون خانه ی اشکان

[بعدا زظهر – کوچه اشکان – چند نفر از بچه همسایه ها توی کوچه در حال بازی و فوتبال می باشند .جلوی در خانه اشکان. در خانه یک مرتبه باز می شود. اشکان با یک نگاه به این طرف و آن طرف از خانه خارج می شود. در خانه را پشت سرش می بندد . به در خانه تکیه می دهد. با چهره خوشحال موبایلش را از جیبش بیرون می آورد. به همراه  آن کارتی را که مینا به او داده بود بیرون می آورد. با یک نگاه به کارت ویک نگاه به گوشی شماره می گیرد . گوشی را بغل گوش خود نگاه می دارد .پس از چند ثانیه. گوشی وصل می شود ]

مینا: ( پشت تلفن)الو!....

اشکان: اَاَاَاَ لو  .... سلام مینا خانوم ... منم اشکان...

مینا: اِ- سلام عزیزم- خوبی اشکان جان؟...

اشکان: ممنون عزیزم - ببخشید!... مزاحم که نیستم؟

مینا: نه اختیار داری نازنینم !... اتفاقا دلم هوا تو کرده بود!. کجایی؟

اشکان: ممنون- می خواستم ببینم می تونم امروز ببینمتون ؟... حقیقتش در مورد همون باشگاهی که گفتید –چيزه- می خواستم مزاحمتون بشم.

مینا: ای وای !. شرمنده!.اصلا فراموش کرده بودم اشکان جان!.راستشو بخوای عزیزم !... من الان بیرون شهرم و شاید نتونم امروز خودمو برسونم !.... به خداشرمنده !....  ولی فردا قول میدم حتما ببینمت !... باشه؟... دلخور که نیستی از دستم ؟...

اشکان: نه اختیار دارید!... دلخور چرا؟... اتفاقا ازوقتی که با شما آشنا شدم احساس می کنم دنیا یه جور دیگه است!.. همه چیزارو یه جور دیگه می بینم !.. انگار که خواب ورؤیا می بینم!..

مینا: عزیزم !... آخی نازی!... منم قول میدم بهت که زن خوب و وفاداری واست باشم!... دوست دارم به هرچی دلت می خواد برسی!... ولی تو هم بایستی که به من وفادار باشی یا؟!...

[ در این لحظات اشکان از خوشی در خود نمی گنجد و چهره اش از شادی لبریز است.]

اشکان: حتماً!... تا آخر عمر!... حاضرم با قطرات خونم تعهد و امضاء بدم.

مینا: اِ -این حرفا رو نزن !... ناراحت می شم !... ای وای ببخشید اشکان جان- مثل اینکه شارژ گوشیم داره تمام می شه!...پس فردا منتظر تماستم - باشه؟

اشکان:باشه عزیزم!.... حتماً!...

مینا: خداحافظ عزیزم!. از دور می بوسمت ( صدای ماچ از توی گوشی) بابای عزیزم.

[ اشکان باصدای ماچ از توی گوشی با حالتی که انگار خجالت می کشد. بادست دیگرش که آزاد است به صورت خود می کشد. گوشی را قطع می کند]

اشکان: ( با حالت خجالت و خوشحالی) وای خدا جون- یعنی میشه؟

[ اشکان گوشی اش را داخل جیبش می گذارد . می خواهد به راهش ادامه دهد. ناگهان یکی از پسر بچه هایی که توی کوچه فوتبال بازی می کنند با توپ به شیشه همسایه شوت می زند. شیشه خرد می شود. صدای شکستن شیشه در گوش اشکان که در حال خود راه می رود . اشکان می ترسد .بچه ها هر کدام از یکطرف فرار  می کنند. توی کوچه تنها اشکان می ماند.اشکان روبه روی خانه ی همسایه ای است که شیشه اش شکسته است .هاج وواج این طرف و آن طرف خودش را نگاه می کند .کوچه ساکت است .ناگهان مرد همسایه با عصبانیت از در خانه خارج می شود. اشکانرا  روبه روی خود می بیند]

مرد همسایه: به به آقا اشکان -چه طوری پهلوون ؟... خجالت نمی کشی؟. درسته مقام آوردی !. ولی این دلیل نمیشه که زور تو به شیشه ی خونه ما برسونی!...چته؟... ساکتی!؟... والا رو توبرم !... یه چیزی بگو؟

[ اشکان  چهره ی هاج و واجش کم کم به چهره ی جدی تبدیل می شود. ناگهان از حرف های همسایه عصبانی می شود.]

اشکان: چته؟... خوب حالا شکسته که شکسته !.. اتفاق بوده!... حالامگه چقدر میشه پولش ؟... خوب چند برابرشو میدم !... اصلا می خوای همین جا- با تراول بخشکونمت !... سر من داد می زنی؟...

[ مرد همسایه باحرف های اشکان در هم می رود و ناراحت می شود]

مرد همسایه: ( ناراحت) همتون عین همید!... تا به جایی می رسید یابو ورتون می داره !.. باشه !... طوری نیست !... همین پول شیشه را بده کافیه!... وای وای وای کجار رفته اون جوون مردي پهلوونهاي قدیم ؟... عیبی نداره!... ولی پهلوون به پولت نناز که به یه شب بنده!... آره داداش.

اشکان: ( با چهره ی از خود راضی) برو بابا!... این حرفا دیگه قدیمی شده!

روز –خارجی

خیابان .روبروی نمایشگاه اتومبیل( ادامه)

[  روبه روی نمایشگاه ماشین . اشکان رو به روی شیشه و روبه روی نمایشگاه ایستاده است .اوبه ماشین های مدل بالای داخل نمایشگاه می نگرد.به یک ماشین مرسدس بنز مدل بالا خیره می شود .در خیال خودش می بیند که توی خیابان  سوار بر  پشت فرمان مرسدس بنز باسرعت بالا در حرکت است. با خوشحالی بی حدو و حرز از ماشین ها سبقت می گیرد . از چهار پنج تا ماشین ها سبقت می گیرد . ناگهان یک پلیس راهنمایی و رانندگی ، آژیر کشان در کنارش ظاهر می شود.]

صدای پلیس از بلندگو: سواری بزن کنار!... سواری بزن کنار

[ اشکان خیره به ماشین پلیس می شود که مدام به او هشدار می دهد. یک مرتبه از رؤیا بیرون می آید .ولی صدای آژیر پلیس همچنان در گوشش نجوا می کند. متعجب در حالی که به مرسدس بنز می نگرد  سرش رابه پشت و به سمت خیابان می کند .یک ماشین راهنمایی و رانندگی  را می بیند که در کنار یک ماشین مزدا 3 ایستاده است و در حال جریمه کردن آن می باشد.]

 

 

 

بعد از ظهر-خارجی

بازار ، روبه روی ویترین يک ساعت فروشی لوکس ( ادامه)

[  بازار،روبه روی ویترین یک ساعت فروشی لوکس .اشکان خیره به ساعت های مچی گران قیمت با مارک های اسپرت می باشد. در همین لحظه به مشتری های داخل ساعت فروشی هم نگاه می کند. از میان مشتری ها به یک مرد جوان خیره می شود که یک ساعت اسپرت لوکس را خریداری کرده است. او در حال خروج از مغازه می باشد .اشکان به سمت او می رود. صدایش می کند]

اشکان: آقا!... سلام!..

جوان:  بله!- بفرمایید.

اشکان: ببخشید- می تونم ساعتتون را که خریدید- یه نگاه بیندازم؟

جوان:(يک نگاه به ساعت)خوب- بله آقا! بفرمایید!... ببینیدش!...

[جوان مچش را به سمت اشکان دراز می کند . اشکان به ساعت خیره می شود. یک ساعت اسپرت لوکس  باکلیه تجهیزات.]

اشکان: ببخشید چقدر خریدید اینو؟..

جوان: قابل نداره!..

اشکان: خواهش می کنم!...

جوان : ششصد هزار تومان.

اشکان: ( متعجب) بله ( آب دهانش را قورت می دهد)ششصد هزار تومان!. ( با اعتماد به نفس) آهان!. منم یکی تو مایه های همین داشتم!. ولی اون قیمتش حول و حوش یه میلیون تومان بود!. آره!. به هرحال مبارکت باشه!...

 جوان: سلامت باشید!. حالا می تونم برم؟...

اشکان : بله آقا-حتماً - چرا که نه! ولی یه سؤال دیگه !؟... ببخشیدها !...ولی ضد آبم هست؟..

جوان: بله آقاضد آب ! ضد ضربه! ضد خش! ضد اشعه! ضد همه چیز!... دیگه چی؟. سؤال دیگه ای ندارید؟. کار دارم -باید برم.

اشکان: نه آقا- به سلامت. ولی اونی که من داشتم- ضد گلوله هم بود!. خداحافظ ! بفرمایید!...

 

 

 

 

شب- خارجی

کوچه اشکان، حیاط خانه( ادامه)

[  کوچه ی اشکان .کوچه زیر نور تیرهای چراغ برق روشن است. اشکان خوشحال .زیر لب آواز خوان وارد کوچه می شود.]

اشکان: تو آسمونها و زمین می رم من...من هم به این و هم به اون می خندم ... دیگه چه غم دارم . من بچه پول دارم...

[اشکان نزدیک خانه می شود .روبروي در  خانه یک پیکان وانت که پر از آشغال پلاستیک و خرده نان است پارک کرده است. اشکان با کلید در خانه را باز می کند . داخل حیاط خانه. خانه ای با بافت قدیمی .دورو اطراف حیاط پنج اتاق و آشپزخانه و حمام نیز به چشم می خورد. توی دو تا اتاق ها که به همدیگر چسبیده اند و در کنار در حیاط قرار دارند برادر اشکان( حمید) به همراه همسرش و دو فرزندش زندگی می کنند . در روبه روی درب حیاط یک اتاق که پذیرایی مانند است مادر و پدر پیر اشکان زندگی می کنند. در قسمت چپ و راست پذیرایی دو اتاق کوچک نیز به چشم می خورد. اتاق سمت راست اتاق خواهر اشکان و اتاق سمت چپ اتاق اشکان می باشد. کلیه اتاق ها به وسیله سه پلکان باحیاط  فاصله دارند. اشکان از کنار درب حیاط به سمت اتاقش می خواهد برود. معصومه ( مادر اشکان ) که زنی ميان سال است از پذیرایی وارد حیاط  می شود .می خواهد که به سمت آشپزخانه که در گوشه ای دیگر از حیاط قرار دارد برود. با اشکان روبه رو میشود.]

اشکان: سلام مامان جان!...

معصومه: سلام پسرم!. خسته نباشی- پس چرا امشب اینقدر زود اومدی خونه !؟.نکنه خدای نکرده باز هم بیکار شدی؟...

اشکان: اِ - مامان جان؟!. چقدر حس ششم قوی ای داری!... از کجا فهمیدی؟...

معصومه)بادلخوري) وای پسر- از دست تو من چیکار کنم؟... چرا اینقدر سر به هوا بازی در می یاری ؟.. مگه تو پس فردا نمی خوای که تشکیل خونواده بدی؟. این کارها را بذار کنار دیگه!...به خدا من و بابات خسته شدیم.

اشکان: مامان جان -آخه -این دفعه با دفعه های قبلی به خدافرق ميکنه... فرق می کنه.

 معصومه : چه فرقی؟

اشکان : عرضم به حضور عنبرت !... این سری- یکی خاطر خوای ما شده و می خواد یه باشگاه شخصی به اسم خودم  واسم بزنه!. خوب ديگه- مگه اشکال داره؟... بالاخره خدا هم گوشه ی نظری به ما کرده ... دیگه می خوایم روی پای خودمون وایسیم!..خدا را چه دیدی!؟ یه موقع همین فردا پس فردا- شاید هم زودتر... مثل داداش حمید رفتم قاتی مرغ و خروسا!. حالا چی میگی؟..

[ معصومه که با تعجب به حرفهای اشکان گوش می دهد در نهایت چهره ی خود را خوشحال جلوه می دهد . با اشکان به نرمی حرف می زند.]

معصومه: عجب !!جدی می گی؟... خدا را شکر مادر!... حالا این کیه که این قدر به تو لطف داره که می خواد یه همچین کاری ، اونم واسه تو پسره ي سر به هوا بکنه؟...

اشکان: مامان جان شما هم که همش زخم زبون می زنی !... حالا بیا بریم تو تا واست کل جریانو تعریف کنم!. بیا!..

معصومه: خوب. باشه مادر- بریم ببینم چه اتفاقی افتاده که اینقدر شاد و شنگولی.[ به سمت اتاق اشکان می روند.]

روز -خارجی

داخل کوچهاشکان، پشت در خانه

[ داخل کوچه  . رو به روی خانه. درب خانه باز می شود .اشکان با لبخند از خانه خارج می شود. در خانه را می بندد . پشت به دیوار خانه تکیه میدهد. گوشی موبایلش را بیرون می آورد. به مینا زنگ می زند.]

صدای گوشی : تمام مسیرها به سمت مشترک  مورد نظر مسدود می باشد.

اشکان: چی؟... برو بابا!...

[ گوشی را قطع می کند. دو مرتبه شماره می گیرد.]

صدای گوشی: شماره مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد.

اشکان: یعنی چی؟.. کجاست یعنی؟...

[گوشی را قطع می کند.دو مرتبه شماره می گیرد.]

صدای گوشی: با عرض پوزش شماره شما در شبکه وجود ندارد!... مگه با تو نیستم!؟... اِه ه ه ...

اشکان: ( با تعجب) وااا!...

صدای گوشی: والا!...[ اشکان گوشی را قطع می کند.]

اشکان: (ناراحت) خدایا!.. یعنی کجاست؟... تورو خدا اذیت نکن!...

[در همین لحظه. مرد همسایه که شیشه خانه اش شکسته بود نزدیک اشکان می شود. در این لحظه اشکان سرش به زیر است و با ناراحتی فکر می کند .ناگهان پاهای مرد همسایه را می بیند. سرش را بالا می آورد. با تعجب چشم در چشم همسایه می شود.]

 مرد همسایه: سلام پهلوون!.. پس چی شد این شیشه ای که قرار شده بودبیاری؟...

اشکان: ( با ناراحتی و تعجب) سلام همسایه. شرمنده به خدا. یادم  رفت... چشم- تا امشب خودم یه شیشه سکوریت نشکن -اونم از نوع دولایه مرغوبش! حتماًمی یارم!.... ولی تورو خدا الان خیلی حالم گرفته.. اگه می شه سر به سرم نذارید!...

مردهمسایه:(کمي نگاه مي کند)باشه... طوری نیست ...ولی شرافتاً- جون دوتایی - تا امشب بیارش !... اگه بدونی .از دیروز تا حالا  زنم از بس که غر زده - دیگه این جفت گوشام داره شیشه شیشه می شنوه.

 

 

 

 

روز –خارجی

داخل خیابان( ادامه)

[ فضایی از داخل خیابان های شهر. اشکان در حالی که راه می رود مدام گوشي خود را کنار گوش می گیرد و قطع می کند . چهره اش نشان می دهد که ناراحت و عصبانی است.]

روز –خارجی

ایستگاه اتوبوس ، روی نیمکت( ادامه)

[فضایی از داخل ایستگاه اتوبوس ، اشکان در حالی که روی نیمکت ، ناراحت نشسته و دو دستش را روی سرش قرار داده با حالتی افسرده به عبور مرور ماشین های در حال حرکت  خیابان نگاه می کند. در این لحظاتی که به خیابان و عبور و ماشین ها می نگرد .در خیالش چند ماشین با کلاس را می بیند که در لحظاتی از جلوی او عبور می کنند . راننده آن ها یک مرد با عینک دودی است.مينا هم  سمت شاگرد نشسته است.ماشين اول يک مزداجديداست .مینا در حالی که روبه اشکان زبانش را بیرون آورده و باانگشت اشاره مرتب به دماغش وبه نشانه ی مسخره کردن ميزند   با ماشين عبور می کند.اشکان افسرده به او نگاه می کند. ماشین دومی یک ( بی ام و)  مدل بالاست . سمت شاگرد مینا نشسته است . از روبه روی اشکان عبور می کند. در حالی که مینا با او بای بای می کند ، به نشانه ی مسخره کردن .اشکان همچنان با افسردگی به او نگاه می کند.ماشین سومی یک مرسدس بنز مدل بالا، که سمت شاگرد مینا نشسته است . از جلوی اشکان عبور می کند. در حالی که مینا زبانش رابیرون آورده و با دو دستش به سمت اشکان بای بای می کند. اشکان با ناراحتی از روی نیمکت اتوبوس بلند می شود.]

 اشکان: ( روبه خیابان) خیلی نامردی!..[ اشکان از صحنه خارج می شود.]

شب - خارجی

کوچه اشکان، پشت در خانه( ادامه)

[داخل کوچه اشکان – کوچه زیر نور مهتاب و چراغ های برق. اشکان ناراحت وارد کوچه می شود. ناگهان برق کوچه قطع می شود. کوچه تنها زیر نور مهتاب روشن است .اشکان با ناراحتی آواز می خواند و به سمت خانه نزدیک می شود.]

اشکان: من ماندم تنهای تنها،آ آ آ .من ماندم تنها میان سیر غم ها حبیبم... سیر غم ها.گلپونه ها نامهربانی آتشم زد، آتشم زد.

 گلپونه های بی هم زبانی آتشم زد. می خوانم هچون تا سحرگاهان به کامم... افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم.

[اشکان نزدیک درب خانه می شود و پشت در مثل عزادارها با ناراحتی می نشیند. در این لحظه وانت پیکان روبروي خانه پارک است.]

 

 

 

 

روز- خارجی

پشت در خانه اشکان

[ فضایی از کوچه. اشکان داخل کوچه .کسی نیست .همه جا را سکوت فراگرفته است.  جلوی درب خانه . اشکان ناراحت و افسرده از خانه بیرون می آید.  گوشی موبایلش را ازجیبش بیرون می آورد. روی دو زانو در کنار خانه می نشیند . پشت به در تکیه می دهد . شماره مینا رامی گیرد .گوش را در کنار گوش می گیرد.]

صدای گوشی: دوست عزیز- مشترک مورد نظر خوند غزل ( با تأکید) دوست عزیز و گرامی -مشترک مورد نظر- خونده غزل

اشکان: تورو خدا جواب بده!... تورو خدا!... ( گریه)

صدای گوشی : اِ ه..مشترک گنده- خجالت بکش !... مردی گفتن زنی گفتن...

[ اشکان گوشی را قطع می کند . در همان حالت نشسته با ناراحتی به این طرف و آن طرف نگاهی می اندازد. یک مرتبه صدای زنی با عصبانیت از خانه ی مرد همسایه که شیشه شان شکسته است به گوش مي رسد .این وقایع از دید اشکان.]

 صدای زن: ( باجیغ و داد) برو گمشو بیرون !... تا شیشه نیاوردی نمی یای تو خونه!.. فهمیدی؟

[ یک مرتبه در خانه همسایه باز می شود. مرد همسایه به طرف وسط کوچه پرتاب می شود. پشت سرش نیز کفش هایش یکی یکی به سمت او پرتاب می شود. مرد  وسط کوچه نقش بر زمین می شود . در خانه محکم روی او کوبانده می شود. او باناراحتی  در حالی که کفش هایش را بر می دارد و به پا می کند یک مرتبه چشمش به اشکان می افتد .سریعاً کفش هایش را می پوشد و با ناراحتی و عصبانیت به سمت اشکان می دود. اشکان جا می خورد . از کنار در خانه ی خودشان بر می خیزد .مرد به اشکان می رسد. یقه ی پیراهن اشکان رامی گیرد .]

مرد همسایه: دیدی؟... دلت خنک شد؟... حالا جون اون زور صدات! جون اون باوزهات!.جون اون خاک زیرپات. جون عمت -جون نمی دونم!... بیا واین شیشه خونه مارو بده!... تو رو خدا .

اشکان: ( با ناراحتی) باشه!... بریم تا واست شیشه بخرم!...

روز – داخلی+خارجي

مغازه موبایل فروشی+بيرون مغازه( ادامه)

[  داخل مغازه ی موبایل فروشی. مرد همسایه در کنار اشکان ورو به روی مغازه دار باناراحتی ایستاده اند. مغازه دار که حالت خل وضعی دارد، گوشی اشکان را چک می کند.]

مغازه دار: آقاآآ!... این گوشی موبایل شما شکلش اصلاقشنگ نیست !... تازه هم اینکه سیم کارتتون هم رنگ پشتش رفته !..دائماًهم که می گه مشترک مورد نظر خوند غزل!... فکر کنم باهاش بد حرف زدید!.. آخه می دونید که؟ - این گوشی ها هم مثل آدما احساس دارن!. قلب دارن!. وجدان دارن!. فکر کنم احساساتشو خدشه دار کردید!... [ اشکان و مرد همسایه با تعجب به مغازه دار وگاهی هم به یکدیگر نگاه می کنند.]

 اشکان: خیلی خوب -حالا آقا!... چند میخریش!.اینو به ما بگو؟!..

مغازه دار: خرید؟... هه هه هه .. اگه بخوایید می تونم- می تونم با یه چیزی عوضش کنم!.. خرید نه!... نه نه.

مرد همسایه: آقا تو رو خدا به من کمک کن- پنجره خونمون شکسته !- زنم راهم نمیده !... تورو خدا اینو بخر تا ما بریم و یه شیشه واسه خونمون بگیریم.

مغازه دار: آهان!... پس مشکلتون شیشست؟... اووَه !. تا دلتون بخاد این پشت شیشه اضافه داریم.(بااشاره به پشت سرش)

 می تونید یکی شو انتخاب کنیدو ببرید.

[ اشکان و مردهمسایه با تعجب و ناراحتی به پشت ویترین مغازه دار سرخم می کنند .مقادیری شیشه ي پنجره را مشاهده می کنند.]

اشکان: ( رو به شیشه) اون اون!.... ( رو به مرد همسایه ) به نظرت چه طوره ؟خوبه؟...

مرد همسایه: ( رو به شیشه ها ) آره آره !... ( رو به اشکان) ولی یکمی بزرگه !... نه؟

 مغازه دار: خب اینکه اشکال نداره ! می تونید با چسب پنج سانتی دور قاب پنجره بچسبونید !... ( با حرکات دست) این طوری!

مرد همسایه: نه!!. زنم قبول نمی کنه!...

اشکان : خوب می تونیم بدیم شیشه بُر ، تا واسمون کوتاهش کنه .

مغازه دار: آره- چرا به فکر من نرسیده بود؟... عجب خری هستم منو!...

 مرد همسایه: خوب حالا شیشه بُر کجا پیدا کنیم؟...

مغازه دار: اونم چارش پیش منه !... همین مغازه ی کامپیوتری و تکثیری رو به رومون!... آره !!

اشکان: ( با تعجب) چی ؟ ... کامپیوتری؟

مغازه دار: آره بابا- تعجب نکن !... این قبلاً شیشه بُر بوده!.. از این کارا قبول می کنه!.. اونش با من ... حالا شما این شیشه را بردارید ببرید!... خودم زنگ می زنم بهش تا ملاحظه تون رو بکنه !.. آره!!

مرد همسایه: باشه آقا!... دستت طلا!..[اشکان در حالی که با ناراحتی به گوشی نگاه می کند]

اشکان: ( رو به مغازه دار) خیلی خوبه- منم قبول می کنم!... به هر حال خود کرده را تدبیر نیست.

{بيرون مغازه.اشکان ومرد همسايه ،شيشه به دست خارج مي شوند.}

 

 

 

 

روز- داخلی

مغازه کامپیوتری ( ادامه)

[  داخل مغازه کامپیوتری. مغازه دار  یک الماس شیشه بر درون دستش قرار دارد.او با آن بازی می کند .مقداری خرده شیشه بریده هم روی ویترین به چشم می خورد. اشکان و مرد همسایه  در حالی که شیشه ی آماده ی نصب  زیر بغل مرد همسایه قراردارد،  رو به روی مغازه دارايستاده اند.آنها  در حال حساب کردن پول برش شیشه هستند.]

اشکان: داداش دستت درد نکنه - امروز از هفت دولت آزادم کردی !... حالا دستور بفرمایید؟ حق الزحمه تون چقدر می شه؟

مغازه دار: عزیز برو!. قابل نداره! مهمون ما باشید!...

مرد همسایه: نه دیگه!... به هر حال شما زحمت کشیدین !. بالاخره بی هیچ چی هم که نمی تونه باشه.

مغازه دار: ای بابا!. باشه!.حالا که اصرار می کنید!... دیگه چیکار کنیم!(کمي فکر ميکند) پنج هزار تومان !... نا قابله!...

[ اشکان ومرد همسایه یک مرتبه باشنیدن حرف مغازه دار با چشم های گرد شده به طرف او نگاه می کنند و با تعجب:]

اشکان و مرد همسایه( باهم ): چی؟... پنج هزار تومان؟...

اشکان : ولی مثل اینکه این موبایلیه !... دوستتونو می گم! قرار بود که سفارشمونو بکنه!...

مغازه :بله اقا ... اتفاقا چه سفارشی!! سفارش کرده تا چند برابر ازتون بگیرم.

اشکان: ( آهسته) ولی حقیقتش من اینقدر پول ندارم.

مغازه دار: ( با صدای بلند) طوری نیست آقا!. هر چی داری بده!. بالاخره ما هم برای رضای خدا داریم کار می کنیم.

[اشکان دست در جیبش می کند .چند تا پانصدی و دویست تومانی و صد تومانی پاره پوره با یک کارت اتوبوس روی میزه مغازه دار می گذرد. مغازه دار پول ها را می شمارد. ]

مغازه دار: پولا که دو هزار تومنه !... ( کارت را بر می دارد و یک نگاهی به آن می اندازد] خوب با این  سر جمع دو هزار و پونصد تومن!. باز هم خیلی کمه!..

اشکان: ( رو به همسایه) ببخشید شما پولی ندارید؟..

مرد همسایه: نه!. من پولم کجابود؟ ...دیدی که با چه وضعی از خونه انداختم بیرون!...

مغازه دار: خیلی خوب حالا- دعوا درست نکیند!. قبول!...

[مغازه دار یک نگاه به اشکان می اندازد. یک مرتبه چشمش به دکمه ی پیراهنش می افتد. ]

مغازه دار: ( رو به اشکان) حقیقتش من از این دکمه ی پیرهنتون خوشم اومده !... پس به جای بقیه پول ، دکمه پیرهنوتن رو بر می دارم!... باشه؟( اشکان نگاهی به پیراهن و دکمه هایش می اندازد.رو به مغازه دار می کند.)

اشکان: ( با ناراحتی) باشه!... بفرمایید !... اینهم برای شما.

[ مغازه دار دستش را به طرف دکمه ی بالایی پیراهن اشکان می برد.محکم دکمه را دست می گیرد.]

مغازه دار: با اجازه !...(باتمسخر) هه هه.(خيره درچشمان او)

اشکان: خواهش ميکنم- بفرمایید!...

[مغازه دار دکمه را می کشد . دکمه می کند. مغازه دار به دکمه ی در دستش نگاه می کند . با خوشحالی به طرف دکمه حرف می زند]

  مغاره دار:بالاخره! يه تارمو ازخرس کندن هم غنيمته .               

 

 

 

[یک هفته بعد]

شب- خارجی

حیاط خانه اشکان

[ فضایی از حیاط خانه ی اشکان. تمام چراغ های اتاق های دور حیاط روشن .معصومه مضطرب ، کنار در ورودی اتاق برادر اشکان ایستاده است. به شیشه دراتاق می زند.منتظر می ماند . برادر اشکان ( حمید) که مردی با سن و سال حدود 35 ساله  و ظاهری خلافکارانه دارد، جلوی درب می آید . مادررا متوجه مي شود.]

حمید:( با تعجب)  سلام ننه!..حالت چه طوره ؟. چی شده ؟؟این وقت شب یادی از ما کردی ؟.بیا تو. بیا.

معصومه : ( ناراحت)  نه مادر دستت دردنکنه- تورو خدا بیا ببین داداشت به چه روزی افتاده !... نباید بیایی و یه حالی ازش بپرسی؟

حمید: ننه چی شده مگه ؟. چرا ناراحتي؟. اشکان؟ چش شده؟...

معصومه: مادر!.. معلوم نیست کدوم از خدا بی خبری هواییش کرده و وعده و وعيد بهش داده!... بچمو که از کار بیکار کرده که هیچ !. الان هم افسرده- یه هفته توی اتاقش افتاده!..نه چیزی می خوره و نه جایی می ره!.. مثل پوست و استخون شده!... مادر_ تو داداششی- بیا ببین چشه ... داره از دست میره ها!...

حمید: ( متعجب) نه ننه!!. راست می گی؟... بریم- بریم تا ببینیم دیگه چه جریانی براش اتفاق افتاده !.. بریم.

 

 

 

شب – داخلی

اتاق اشکان( ادامه)

[ داخل اتاق اشکان. در و دیوارهای اتاق پر از پوسترهای قهرمان های ورزش های رزمی ميباشد – در گوشه ای از اتاق، بر روی دیوار چندتااز مدال های قهرمانی اشکان به چشم می خورد . کنج اتاق .اشکان در حالي که صورتش در طول این یک هفته ریش در آورده، زانوی غم در بغل گرفته و با چهره ی افسرده به گوشه ای خیره  و نشسته است .حمید ازدراتاق وارد می شود. با اشکان رو به رو می شود. به طرف او نزدیک می شود ودر کنارش می نشیند. او رادر بغل می گیرد . با حس ندامت با او صحبت  و نوازشش می کند.]

حمید: ( ناراحت) چی شده داداش گلم!. نبینم غمتو!... کی تورو به یه همچنین روزی درآورده ؟... نگاه منو... ببینم تورو!...

 اشکان:( در آغوش حمید زیر گریه می زند)داداش بیچاره شدم !... بدبخت شدم!...

حمید:  چيزی نگو!. می دونم !.. ننه همه چیزو واسم تعریف کرده !.. خب از این دخترا زیاد پیدا میشه !... مهم اینه که تو خودتو نبازی -چقدر بهت گفتم که ورزش نون و آب نمیشه !... چقدر گفتم بیا با خودم کار کن و چند برابر اونی که توی باشگاه بهت می دن می دمت!.. خیلی خوب !... بازم دیر نشده !... ازفردا دیگه خودم هواتو دارم!... خودم زیرپر و بالتو می گیرم!..بسه دیگه اینقدر آب غوره نگیر.[اشکان اشک های صورتش را با دست پاک می کند.]

اشکان: باشه داداش !تو راست می گفتی!.... باشه- از حالا به بعد هر چی تو بگی!.. من کوچیکتم !.

[اشکان سرش را به زیر می اندازد .حمید چشمانش از خوشحالی گرد می شود. انگار که به مقصودش رسیده است . چشم و ابروهایش را به بالا پایین می اندازد. چشمانش نشان می دهد که شیطاني شده اند.]

صبح - خارجی

جلوی در خانه ، کنار ماشین حمید.

[صبح. کوچه اشکان. روبروي خانه ی اشکان. ماشین پیکان وانت که پشت آن خرده های نان و پلاستیک کهنه ميباشد به چشم می خورد .  جلوی ماشین یک بلندگو وجود دارد .صاحب ماشین حمید می باشد. در خانه  باز می شود .حمید به همراه اشکان که صورتش را نتراشیده خارج می شود. در کنار ماشین قرار می گیرند.]

حمید: ( روبه اشکان ) داداش گلم از امروز شما راننده این ماشینی و منم !!اوستای شما!.. نظرت چیه؟

اشکان:( افسرده) پس راننده ای که داشتی چی؟..

حمید: اختیار داری !.. آدم داداششو ول می کنه و دیگرونو می چسبه ؟. خاطرت جمع!. اخراجش کردم!...

می خوام ببینم اولین روز کاریت چی کار می کنی؟...(دست روی شانه اشکان می زند . او رابه سمت فرمان هل می دهد. )

 ماشاالله به داداش گلم می خوام ببینم چی کار می کنی؟... برو ببینم!... برو برو!!!..

اشکان: باشه داداشی!... حالا چرا هلم می دی ؟.. دارم می رم.

حمید: بالاخره باید بفهمی که من اوستاتم یانه !!..

روز - داخلی

ماشین حمید- خیابان( ادامه)

[ داخل ماشین حمید-در حرکت توی خیابان. اشکان افسرده پشت فرمان .حمید خوشحال در سمت شاگرد.او در حالی که میکروفون بلندگو در یک دستش و موبایلش در دست دیگرميباشد، با اشکان حرف می زند.  اشکان توجهش تنها به خیابان است و رانندگی می کند.]

حمید:خیلی خوشحالم که باهام داری کار می کنی !.. حقیقتش این پسره!... رانندهه رومیگم!.. خوب شد اخراجش کردم !... دیگه کم کم داشت از کارمون سر در می آورد!... دمت گرم داداشی !... بِرون بِرون . بِرون !.. آفرین!..( گوشی موبایل  زنگ می زند.  با خوشحالی گوشی را جواب می دهد.) الو !.... به- سلام داش جواد ! احوال شریف ! جونم دایی !؟... چی می خوای؟.. باشه. آهان!... آبکی فقط؟... کره و پنیر خوبم داریمو!... باشه دایی!...الان خودمو می رسونم!.. (  گوشی را قطع می کند رو به اشکان می کند) داشی برو دو تا کوچه پایین !.. سریع تر برو!... فقط یادت باشه که به هیچ وجه از تو ماشین پیاده نشی یا!... فهمیدی!؟..

 

 

 

روز-خارجی

 کوچه ای ، حوالی پایین شهر( ادامه)

[ ماشین   وارد کوچه ای حوالی پایین شهر می شود. صداي بلند گوی ماشین ، توسط میکروفوني که حمید در دست گرفته است به گوش می رسد.]

صدای بلندگو: نون خشکه ها رو- دم پای کهنه ها رو- پلاستیکا رو، رادیات ماشینارو- می خریم.

[ ماشین  وارد کوچه می شود. یک مرتبه یک مرد شکم گنده از توی خانه ای، با یک پلاستیک مشکی پر از نون خشکه وارد کوچه می شود. سریعاً خودش را به ماشین حمید می رساند. ماشین توقف می کند. حمید از ماشین پیاده می شود.  پشت ماشین، کنار در عقب باربند وانت می ایستد.مرد خودش را سریعاً به حمید می رساند.]

مرد: سلام دایی!... چرااینقدر دیر کردی؟..[ حمید کیسه رااز مرد می گیرد]

حمید:سلام داش جواد!... خوبی!.. هیچ چی دایی!.. یه راننده جدید  گرفتم!.. حقیقتش یکم اسکول بازی در آورده بود !... ببخشید اگه یکم دیر شد!...( نون خشکه های داخل کیسه راروی بقیه ی نون خشکه ها خالی می کند.)

جواد:دایی اگه می شه دو تا5/1 آبکی به ما بده!...( دست توی جیبش می کند. مقداری پول در می آورد.)

حمید:باشه دایی !... حتما!... ما کارمون اینه !... الان !.. آهان ...

[ حمید دست زیر نون خشک هاو پلاستیک کهنه ها می کند . دوتا بطری نوشابه 5/1 لیتری که به ظاهر پر از مشروب است بیرون می آورد. کمی به این طرف و آن طرف نگاه می کند . بطری ها را درون کیسه ای که نون خشکه ها  درونش بودند می گذارد.کیسه را تحویل جواد میدهد . پول ها را از او می گیرد.]

حمید: بیا داش جواد!... بیا - زود باش پولا بده دِ لا کردار!... [جواد سریعاً پول ها را به حمید می دهد.]

جواد: بیا دایی !.. بگیرش !... روحت شاد!..(باخوشحالي) شادم کردی!...

الف=روز – داخلی                                             ب=روز- خارجی

داخل ماشین. کوچه ای دیگر(ادامه)                             کوچه ای دیگر( ادامه)

الف[داخل ماشین – کوچه ای دیگر – درحرکت –اشکان افسرده پشت فرمان. حمید میکروفن در دست حرف می زند.]

حمید: نون خشکه هارو، دمپای کهنه ها رو.پلاستیکارو- می خریم.[ ماشین کم کم به  انتهای کوچه نزدیک می شود.  به این طرف و آن طرف نگاه می کند.] (عصبانی) اَه ه ه ، این پسره مارو مسخره کرده- پس کجاست؟ نمی بینمت !.. صبر کن!... یه بار دیگه زنگ می زنی!..

اشکان : داداش شرمنده !... می تونم بپرسم دنبال کی می گردی؟

حمید: هان؟؟ هیچی!... یکی قرار بود نون خشکه ی مرغوب بیاره!! معلوم نیست چرا قالمون گذاشته !...  بعداً به حسابش می رسم!... تو فقط برو - سؤالم نپرس.

ب:{ داخل کوچه .روبه روی ماشین .یک مرد، بایک کیسه پر ازنان خشک از خانه وارد کوچه می شود. نزدیک ماشین می شود . جلوی ماشین رامی گیرد. ماشین توقف می کند.}

مرد: آقا!؟ آقا!... نون خشکه دارم.

حميد:( از ماشین با عصبانیت پیاده می شود)  چته آقا ؟... چراجلوی ماشین را می گیری؟..

مرد : هیچی دیگه - نون خشکه آوردم.

حمید: آقا ما دیگه نون خشکه نمی خریم!...

مرد: (عصبانی) یعنی چه؟.. دری وری نگو!..

حمید: دری وری می شنفم!.. می خوای چی بگم لامسب خره خورده!... هان؟... حرفی داری؟...

مرد: برو بابا توهم !.. تب داری! اخلاق سگ داری؟برو دیوونه !حالت خوبه؟

حمید:چیه دکتری؟

مرد: نه دامپزشکم! چه طور مگه؟

حمید:شیطونه میگه!... لااله الا الله!..

مرد: برو خیر ببینی !. اگه خریدار نیستی پس چرا داد می زنی؟...

حمید:هیچ چی آقا!. برو !. اصلاً اشتباه شده- برو.( مرد به سمت خانه خودشان می رود. حمید سوار ماشین می شود.)

الف:[در حرکت .ماشین دو سه متر مانده که به انتهای کوچه برسد.]

حمید: مردک کله خر!... نمی دونه باکی درافتاده...

اشکان: طوری نیست داداش !... حالا چرا ازش نگرفتی ؟..

حمید: آخه داشی! هر نون خشکی را که نمیشه خریدکه!...اِه... گفتم که سؤال نپرس و برو!. برو!. تو فقط برو...اِه...

اشکان: باشه .اصلاً به من چه !... من آخر شب پولمو می گیرم!. بگو چیکار داری به این کارا!...

حمید: والا!.. برو پسر خوب !. آفرین .خوشم اومد ازت!.

[ اشکان رو به جلو می کند . رانندگی می کند .در همین لحظه. صدای سوتی از توی کوچه به گوش حمید و اشکان می رسد.]

ب:{پشت سر ماشین. یک جوان معلول روی ویلچر، در حالی که با یک دست سریعا به چرخ ویلچر می زند تا به ماشین برسد و با دست ديگر سوت می زند ،به سمت ماشین درحرکت است}

ویلچر سوار: (سوت) !.. (فریاد) هوی!... دایی!... هوی ... (سوت) !.. (فریاد) هوی !.. دایی ! هوی..

الف:[ صدای سوت و فریاد ویلچر سوار توی ماشین پیچیده است . حمید و اشکان متعجب به این طرف و آن طرف  می نگرند.]

حمید: کیه یعنی ؟...  بالای پشت بومه؟

اشکان: نمی دونم داداش !..

[حمید و اشکان به سمت بالای پشت بام ها نگاه می کنند. در حرکت .حمید یک مرتبه سرش را به پایین می آورد. از آینه ی بغل سمت خودش ویلچر سوار را می بیند.]

حمید: اِ اِ اِ اِ اِ !... اینو نگاه کن!.. ( روبه اشکان) وایسو!... نگه دار ماشینو!. طرف پیداش شد!..

اشکان: ( ماشین را نگه می دارد.)بیا داداش -بفرما!... ولی، کو؟ من که کسی را نمی بینم!...

حمید: خره- پشت سر مونه!.... همین جا آروم بشین تا برگردم.

ب:[ویلچر سوار سریعاً به ماشین می رسد. حمیداز ماشین پیاده می شود. به سمت ویلچر سوار می رود. پشت ماشین به همدیگر می رسند.]

ویلچر سوار: ( نفس نفس زنان)هِ .هِ .هِ .سلام دایی!.. شرمنده!..

حمید: ( عصبانی) سلام و زهرمار- سلام و درد هلاهل!... سلام و زقنبوت!... معلوم هست کدوم گوری ؟...

ویلچر سوار: ( نفس زنان کمتر) شرمندتم دایی - به خدا!... در به در پول گیر آوردن بودم!...

[ دست توی جیبش می کند. مقداری پول چماله شده را بیرون می آورد. به سمت حمید دراز می کند.]

حمید: مرض بگیری!... دِیالا-جونت در بیاد !.. چقدر می خوای؟

ویلچر سوار: دایی- راست دو تومن کره  بده.

[ حمید پول را از ویلچر سوار می گیرد. توی جیبش می گذارد. رو به پشت وانت می کند. دست در قسمتی از وانت ،زیر پلاستیک ها می کند. یک پلاستیک کوچک و لوله شده را در می آورد.  به ویلچر سوار می دهد.ویلچر سوار سریع بسته را می گیرد . با اشتیاق به آن نگاه می کند. توی جیبش می گذارد.]

ویلچر سوار: دایی خدا عمرت بده!... از خماری نجاتم دادی!..ولی بادرد بیکاری چی کار کنم؟.. دایی شرمنده !؟یه کار برای ماسراغ نداری- که لا اقل خرج عملمونو در بیاریم؟!

حمید: ( کمی فکرمی کند) چرا!.... یه کار خوب واست سراغ دارم!...

ویلچر سوار: ( خوشحال) چی دایی؟چی؟ !... کجا؟

حمید: همین جا!... توی ترمینال!... می ری اونجا وای میسی و برای مسافرا بای بای می کنی!.. خوبه؟..

ویلچر سوار: ( ناراحت) دایی!.؟ تورو خدا!... دارم جدی میگم!...

حمید: خوب ناراحت نشو!.. چرا!... حقیقتش میگن میمونک چی توز مرده!... اتفاقا قیافتم باهاش مو نمی زنه !...

[ ویلچر سوار ناراحت می شود . سرش را پایین می اندازد. حمید با خنده به طرفش نگاه می کند.]

شب -داخلی

کوچه- داخل حیاط

[ شب.  کوچه ي اشکان .ماشین حميد کنار خانه نگه می دارد . حمید و اشکان از ماشین پیاده می شوند. به سمت در حیاط می روند. داخل حیاط. آنها وارد حیاط می شوند. يکمرتبه حميد متوجه ی در اتاق خودشان می شود.همسرش ( آبان) که زنی حدود 35 ساله می باشد و از چهره اش شر می بارد را می بیند. آبان کنار در،منتظرايستاده است.او  یک تکه شلنگ یک متری توی دستش قرار دارد.او چادر رنگی اش رادور کمرش پیچانده . حمید و آبان چشم در چشم مينگرند.}

آبان: ( با عصبانیت) معلوم هست تا حالا کدوم گوری بودی؟...چشم پلشت گور به گوری !... الان میام  درستت می کنم!

حمید: ( ترسان و لرزان) نه ، تورو خدا نه!.. به خدا تا الان با اشکان بودم !... به جون عزیزت تا همین الان داشتم چم و خم کاررو نشونش می دادم( رو به اشکان) هی تو؟!.. یه چیزی بگو؟.. الان پدرمو در میاره!

اشکان: آبان خانوم ! راست میگه به خدا!... تا همین الان باهم بودیم.

آبان:اشکان خان احترامت واجب- ولی شما توی زندگی مادخالت نکن !... ( رو به حمید) بهت اخطار داده بودم که اگه یه بار دیگه دیر بیای خونه چیکارت می کنم!.. ( با فریاد) نگفتم؟..

حمید: (  با صدای فریاد آبان از جا می پره) بله بله بله گفتی!...

 

آبان: خوب- پس حالا بگیر که اومدم..( با شلنگ وسط حیات می آید. یک چرخ دور خودش می زند.) نفس کش!...

 [ آبان با شلنگ به جان حمید می افتد .حمید مثل فشنگ به این طرف و آن طرف حیاط می دود .اشکان از ترس به گوشه ای از دیوار حیاط چسبیده است.]

حمید: ( دائماً) غلط کردم!... گه خوردم!... آخ!... اوخ..

آبان: ( دائماً) بگیر!... بخور!... نوش جونت !... آهان!...

[ حمید به داخل اتاق خودشان فرار می کند .آبان هم پشت سرش با شلنگ وارد اتاق می شود.در اتاق محکم بسته می شود. صدای آخ و اوخ حمید درصحنه مي پيچد.)

الف: شب- داخلی                                           ب: شب- داخلی

اتاق پدر و مادر. سفره ی شام( ادامه )                  اتاق حمید( ادامه)

الف[  اتاق معصومه و حیدر ( پدر اشکان) که پیرمردی 60 ساله به نظر می رسد. او گوش هایش همه چیز را اشتباه می شنود.  اتاق مانند پذیرایی است، در حدود 24 متر به نظر می رسد. ساده و بی آلایش.  سفره ی شام پهن است. حیدر و معصومه  قسمتي از سفره نشسته اند. اشکان و مریم ( خواهر اشکان ) که جوانی20 ساله است ،در گوشه ی دیگر سفره مشغول خوردن شام هستند. اوبه تازگی عقد کرده است. حیدر قاشق برنج را به طرف دهانش می برد.]

مریم: ( رو به پدر) بابا سرد شده ؟؟.

حیدر: چی؟... ساعت چنده ؟!( عصبانی) خیره چشم سفید- این موقع کجا می خوای بری؟- که می پرسی ساعت چنده؟....

اشکان: ( به طرف پدر سر خم می کند.با صدای بلند) بابا میگه برنج سرد شده ؟... برای معده ات ..معده...

حیدر: آهان - تازه فهمیدم ! آره بابا- آره.

معصومه: ( روبه مریم) مریم!؟مامان!- چه خبر؟- از جناب سروان امین؟- معلوم هست چیکار می خواهید بکنید؟... بالاخره قرار عروسی تعیین می کنه یا نه؟...

مریم:آره مامان جون!.. اتفاقا امشب- بعد از شام قراره که بیايد این جا...خودش همه چیزرو توضیح میده.

معصومه: قربون دامادم برم !... این یه مرده ( رو به اشکان) اینم یه مرد...بوقی؟

حیدر: ( رو به معصومه) خودت بمیر!... نبینم به پسرم کمتر از گل حرف بزنی ها؟!...

اشکان: (سر پدر را می بوسد)بابامن کوچیکتم !... نوکرتم!..

ب:[   اتاق حمید. یک اتاق 24 متری که پشت آن یک اتاق خواب نیز دیده می شود.  یک ویترین پر از چینی ویک تلویزیون درگوشه ای ازاتاق به چشم می خورد. رو به روی تلویزیون آبان با یک کاسه تخمه نشسته است .او خیره ،روبروي ماهواره  تخمه مي شکند.  حمید در گوشه ی دیگر اتاق ،در کنار دختر سه ساله اش( سحر) نشسته و در حال غذا دادن به او می باشد.]

آبان: ( رو به حمید)  ساکت دیگه!... از الان تا یک ساعت دیگه حرف نمی زنی!.. نقاب  شروع شد!.. از حالا به بعد تا وقتی که سحر میخاد بخوابه با تو- فهمیدی؟...

حمید: تورو خدا، وای نه!... بذار ببینم جواده امشب چی میشه!!.. تورو خدا!...

آبان: گفتم که نه!.. مثل اینکه هنوز تنت می خاره!... نه؟... دوست داری بیام از وسط دو نیمت کنم؟

حمید: ( درحالی که به سحر غذا می دهد،روبه آبان) نه بابا-غلط کردیم!... تو فقط آروم باش!... باخودمون بودیم.

آبان : هیس!... ساکت دیگه !... ( روبه تلویزیون) شروع شد شروع شد.

حمید: ( قاشق اول) بخور بابا!. به سوپر مارکتیه گفتم هر صبح یه شیر موز برای سحر بیاره ها!. آفرین!. بخور ( سحرمی خورد  قاشق دوم) بخور بابا!... به دختر همسایه گفتم هر روز بیاد با سحر بازی کنه ها!... آفرین!.. بخور! ( سحر می خورد. قاشق سومی را می آورد به سمت دهان او.)

سحر: بابایی!؟.. بابا؟!.

حمید: جونم عزیزم!..

سحر: بابا تو می دونی الیساکجاست؟

حمید:اِ بابا الیسا دیگه کیه؟.. آدمه؟..

سحر : بابا الیسا آلتامیرا دیگه!... همونی که هر شب مامان می بینه!..

حمید: ( ناراحت رو به آبان) خانوم بفرمایین- تحویل بگیرین!...خودتون جواب دخترتونو بدین؟!

آبان: ( خیره در تلویزیون) چی ؟.. چی میگی؟.... مگه نگفتم ساکت!...

[ در همین لحظه پسر حمید ( فرید) که جوانی 17 ساله  ، با سر ماشين کرده است از اتاق خواب با ناراحتی به سمت آبان نزدیک می شود. در این لحظه سحر همچنان غذا می خورد. آبان با نگاه به تلویزیون به حرفهای فرید گوش می دهد.]

حمید: خیلی خوب ( روبه سحر) بابا میگه که اونم نمی دونه .ولی اگه بخوری خودم فردا می روم می پرسم کجاست!... باشه؟

سحر : باشه!

فرید: ( ناراحت) مامان چیکار کنم؟.. اگه فردا بازم امتحان شهررورد بشم- دیگه نمی تونم توی قرار گاه راننده بشم!.. وای خدا!.

حمید: (رو به فرید) خوب حالا راننده نشو !.. نمی دونم برو بگو آشپزم!... یه چندتا چیزگل هم بزن و بده خورد سربازها!..کاری نداره که !. آره بابا!.. ما تو خدمت از این کارهازیاد می کردیم!.. زرنگ باش.

 [ آبان با عصبانیت رو به حمید می کند.  فرید متعجب ازحرفهاي پدر ایستاده است .در این لحظه، سحر غذا نمی خورد. اوبه حرف های طرفین گوش می دهد.]

آبان: چی؟... نفهمیدم!... این دری وری ها چیه تحویل بچه می دی!؟.. حالا که این طور شد!(کمي فکر) مجبوری فردا صبح با فرید بری!!!! و تا قبول نشه خونه بر نمی گردی!.. فهمیدی؟

حمید: آبان !... تو رو سر جدت- آخه من چه طوری می تونم يه کار کنم  امتحان شهرشو قبول بشه یا رد؟!... چطوری؟( رو به فرید) فرید !؟بابا- تو بگو؟ من چه طوری می تونم کمکت کنم ؟-هان؟

فرید: نمی دونم بابا!... فقط می دونم  هردفعه - توی پارک دوبل رد می شم!...

حمید: چی؟ پارک دوبل؟. ( کمی فکر می کند)  فهمید!. غصه نخور!.. فردا یه کاری می کنم که سرهنگ اصلاً پارک دوبل ازت نگیره!...

الف:[  پذیرایی حيدر.همه غذا یشان را خورده اند. ظرفی توي سفره نیست .مادر توی اتاق نیست .حیدر و اشکان در کنار همدیگر، رو به تلویزیون نشسته اند .آنهاسریال  نگاه می کنند. مریم در حال پاک کردن خرده نان های اضافی توي سفره است.  خرده نان ها را در گوشه ای از سفره جمع می کند.]

مریم: ( رو به خرده نان ها) حالا چیکار کنم اینا رو ( روبه اشکان)اشکان!...(با صدای بلند تر) اشکان؟!

اشکان: ( رو به مریم) بله!...

مریم: این خرده نونها رو کجا بریزم؟... اخه همه ظرفها رو برده !..  اشکان چشمش به پلاستیک که در پشت سر مریم قرار دارد می افتد با انگشت به مریم پلاستیک را نشان می دهد]

اشکان: پشت سرت!.. پلاستیک!..

حیدر: پدرسگ؟... بابا به خواهرت می گی پدر سگ!.. یعنی من سگم؟...

[ اشکان مدام می خواهد که بگوید نه ولی پدر سریعا حرف می زند]

 حیدر: ( عصبانی) یالا پاشو یه آینه بردار بیا ببینم !... باید که من ببینم واقعا من شبیه سگم!... یالا!... ( رو به مریم) مریم بابا من شبیه سگم؟- نه- تو بگو؟..

[مریم و اشکان مدام می گویند که نه نه نهو در همین لحظه. صدای زنگ در خانه به صدا در می آید. صدای حیدر با صدای زنگ قطع می شود.]

شب- خارجی - داخلی

حیاط خانه، اتاق حمید( ادامه)

[ حیاط خانه. صدای زنگ حیاط به صدا در می آید. معصومه از آشپزخانه که در گوشه ای از حیاط است بیرون می آید. به سمت در حیاط می رود.]

معصومه:کیه؟...

سروان امین پشت در: مامان منم!... امین!... باز کنید.

[ معصومه در را باز می کند. در همین لحظه.  پشت شیشه ی اتاق،حميد ازگوشه ی پرده ی به صحنه ی ورودسروان امین که مردی 25 ساله به چشم می خورد و با لباس های فرم به همراه معصومه به طرف اتاق رو به رو می روند،یواشکی می نگرد. حمید به طرف سروان با خودش حرف می زند.]

حمید: ( با خودش) استیل را ببین! مثل دسته هونگه!... شکلشو ببین! مثل چدن می مونه!..

[ یک مرتبه سروان امین رو به اتاق حمید می کند. حمید با دیدن سروان سریعاً به پشت دیوار می پرد.]

معصومه: ( روبه سروان) چیزی دیدی مادر؟...

سروان امین:نه مامان!.. یکمی گردنم از فشار کار امروز خسته است... داشتم نرمشش می دادم!...

معصومه: مادر خسته نباشی!..

سروان: درمونده نباشید!..

[   نزدیک اتاق پذیرایی می شوند.  اشکان از اتاق بیرون می آید. با امین روبه رو می شود. سروان  متوجه ی چهره افسرده اشکان می شود.]

اشکان: سلام جناب سروان !... شبتون بخیر!...خیلی خوش آمدید!..

سروان امین: سلام قهرمان!... شب شماهم به خیر و شادی!...خیلی ممنون -چیه پهلوون ؟.. اینقدر پریشونی ؟..

اشکان: نه - اختیار دارید!.. شما بفرمایید!... حقیقتش من یه کاری دارم.!! ببخشید،  از خدمتتون مرخص میشم.

سروان: کجا پس؟.. نکنه قدممون سوسک داشت که می خواهی بری؟...

معصومه: (رو به امین) نه مادر!... پسرم چند وقته که بیکار شده!..شما یه نصیحتش کنید اینقدرازاین شاخه به اون شاخه نپره!..

اشکان: ( رو به مادر) مامان!؟... زشته!... حالا که جای این حرفا نیست!...

امین: (روبه معصومه) خب طوری نیست!..  یک کار خوب گیرش می یاد!...( رو به اشکان) نظرت چیه بیای توی نظام؟آره؟..

اشکان : نمی دونم!...

معصومه: ( رو به اشکان ) آره مادر!...چرا که نه؟!..

امین: ( رو به اشکان ) معلومه امشب  خسته ای !.طوری نیست!حالا فکرا تو بکن!.. اگر جوابت مثبت بود! حتما خبرش رو بهم بده تا دیر نشده !... چون چند وقت دیگه امتحان ورودی شروع می شه!..[ اشکان در فکر فرو می رود]

صبح- خارجی

پشت در خانه اشکان

[ صبح- کوچه ی اشکان. پشت در خانه .حمید از خانه بیرون می آید. کنار ماشین می ایستد. کمی به این طرف و  آن طرف نگاه می کند. یک نگاه هم به ساعت می اندازد.]

حمید: چرانیومدن؟..  داره دیر می شه!..

[ یک مرتبه دو موتور سوار تک سرنشین به سمت حمید نزدیک می شوند.حمید متوجه آن ها می شود. به استقبال آن ها می رود.]

حمید: بَه- داش رضا- بَه داش علی.

موتورسوارها: سلام دایی!      

حمید: ( رو به موتور سوارها)  آماده اید؟..

موتورسوارها: بله دایی!..[حمید پشت یکی از موتور سوارها می نشیند. به سرعت از کوچه خارج می شوند]

الف: صبح- خارجی                                             ب:  صبح- داخلی

محل امتحان رانندگی شهر (ادامه)                          ماشین امتحان رانندگی

الف: [ محلی که در آن امتحان رانندگی شهر می گیرند. موتور سوارها وارد خیابان می شوند .حمید  پشت یکی از موتوسوارها نشسته است. به این طرف و آن طرف بادقت می نگرد. متوجه ماشیني می شود که با آن امتحان رانندگی می گیرند .با انگشت ماشین را به موتوسوارها نشان می دهد.]

حمید: اوناهاش!.اوناهاش!... دیدید؟..زود باشید تا دیر نشده!... يالی زود باش- برو!..

ب:[ داخل ماشین  امتحان رانندگی . فرید پشت فرمان . سرهنگ در کنار دست او. در حرکت .سرهنگ رو به رورا به فرید نشان می دهد.  یک ماشین پارک کرده است.او در حالی که کارتکس فرید به همراه یک خودکاردر دستانش می باشد.]

سرهنگ: ( رو به فرید) خوب آقای وفادار !.. تا حالا که خوب بوده!.. رو به رو را ببین !.. یه پارک دوبل بگیر ببینم!.

[ فرید به ماشین پارک شده نزدیک می شود. در کنار او توقف می کند . با ترس و لرز دنده عقب می زند. می خواهد که پارک دوبل کند.]

الف: [حمید با موتورسوارها از پشت به ماشین فرید نزدیک می شوند.پشت سر ماشین  فرید می ایستند.]

حمید: آفرین پسرا!..

موتورسوار1: خوبه اینجا دایی؟..

حمید: آره دایی !... عالیه!..

ب:[ فرید عقب را نگاه می کند. می خواهد  دنده عقب برود. یک مرتبه پدرش را پشت سرش می بیند.او همراه دو موتورسوار دیگر، پشت ماشینی که می خواهد پارک دوبل کند ایستاده اند. حمید با او دست تکان می دهد و می خندد. فرید تعجب می کند. لبخندی می زند .رو به سرهنگ می کند.]

فرید: ببخشید!.. با اجازه !.. می شه یه نگاهی پشت سرتون بیندازید!..

سرهنگ : چی؟.. پشت سرم؟..

[ سرهنگ ابتدا آینه ی بغل را نگاه می کند. .توی آینه موتور سوارها را می بیند که پشت ماشین پارک شده ایستاده اند. رو به عقب می کند. آنهارا دوباره مشاهده می کند.]

سرهنگ: الان !..

الف:[ سرهنگ شیشه ماشین را پایین می دهد. سرش را بیرون می آورد. رو به موتور سوارها  می کند.]

سرهنگ: آقایون!.. شرمنده!.. می شه کمی عقب تر بروید؟..آخه این جوون می خواهد امتحان پارک دوبل بده!..

حمید: نه آقا- نمی شه!.. مگه خیابونرو خریدید؟.. دوست داریم تا شب همینجا وایسیم !.. مشکلیه!؟..

سرهنگ: نه!... خیلی خوب!. خیلی خوب -عجب زمونه ای شده ها!..

ب:[ سرهنگ با شنیدن حرف های حمید سرش را داخل ماشین می آورد.]

سرهنگ: ( با خودش) این جوونهای امروزی هم- دیگه نه اعصاب دارن - نه مرام!... ای بابا!... جوونی کجایی که یادت بخیر!

فرید: ببخشید!... الان من چیکار کنم!..

[سرهنگ کمی به جلو نگاه می کند. ماشیني  در حال پارک نمی بیند. کمی به ساعتش نگاه می کند.روبه فریدمی کند.]

سرهنگ: هیچ چی !... مثل اینکه قسمتت نبود پارک دوبل بروي!.. تا این جا قبولی !... حالا کارها تو انجام بده - برو پایین!..

[فرید خوشحالي در چهره اش نقش می بندد .توی آینه جلوم، پدرش را پشت سرش می بیند.  با همدیگر می خندند.]

الف:[حمیدو دو موتورسوار با يکدیگر،در حال خندیدن.]

حمید: آفرین- بچه ها آفرین !.. يه شیرینی پیش من دارید!!..

موتورسوار1: دایی؟! خوب ما دست پرورده ی خودتیم دیگه!.. اختیار دارید.

موتور سوار2: دایی قیافشو دیدی؟... یه جوری حرف می زد که اینگار خیابون مال باباشه !..[همگی می زنند زیر خنده]

بعد از ظهر- داخلی

ماشین وانت

[ بعداز ظهر. داخل ماشین حمید. در حرکت – اشکان با صورت پر از ریش، موهای ژولیده  پولیده و چهره ی افسرده، پشت فرمان نشسته است. حمید خوشحال .او پولهای تو جیبش را بیرون می آورد ومی شمارد.]

حمید: اینم از کاروکاسبی امروز!.. به به !.. ( رو به اشکان) بزن بریم خونه .. امشب می خوایم زود برسیم!..

[ در همین لحظه. گوشی  حمید زنگ می زند .حمید پول ها را جمع می کند. توی جیبش می گذارد. گوشی را  جواب می دهد.]

حمید: الو!..سلام!.. سلام!.. آقا کریم؟ خوبی قربان؟! بله!.. باشه حتما !.. الان خودمون رو- می رسونم!..

[حمید گوشی را قطع می کند.یک نگاه به گوشی و یک نگاه به اشکان می اندازد.]

حمید: (رو به اشکان)  داداش گلم ؟!...حقیقتش !. یکی می خواهد تورو ببینه!.( اشکان، رو به حمید با تعجب مي نگرد.)

 

الف: غروب- خارجی                                      ب: غروب – داخلی

رو به رو ی پارک،پشت وانت( ادامه)                 روبه روی پارک .توی ماشین( ادامه)

الف: [ غروب خورشید .روبه روی فضاي سبز- وانت پارک کرده است. حمید  پشت وانت،در کنار کریم(مرد سبیل کلفت و هیکلی که در مراسم اهداء جوایز اسم اشکان و مینا را روی برگه می نوشت.) قرار دارد. کریم چندین تراول50 هزار توماني در دستش گرفته . می خواهدآنهارا  به حمید بدهد. به نشانه ی تشویق، دست روی شانه ی حمید می زند.]

کریم: باریکلا!.آفرین!. خوب کار تو انجام دادی!.. بگیر- این هم دستمزدت.

حمید: ( با خوشحالی پول ها را می گیرد.)دست شما درد نکنه !.. ولی تورو خدا اذیتش نکنید!..

کریم: نه!!؟.. خاطرت آسوده!... فعلا تو این جا بمون - باهاش حرف دارم!..

ب:[ داخل ماشین . اشکان  سرش را روی فرمان گذاشته. کریم از سمت شاگرد وارد ماشین می شود.توی ماشین می نشیند. اشکان  سرش را  بر می دارد. رو به کریم می کند. کریم با حس ندامت با او حرف می زند.]

کریم: ( رو به اشکان)  سلام! قهرمان!. چیه؟... این چه وضعیه که برای خودت بهم زدی ؟..نگاش کن!..

اشکان :( با تعجب) شما؟...

کریم:منو نمی شناسی! ولی من توروخوب می شناسم! می دونم که چه جربزه ای داری !.. متأسفم توی این وضعیت می بینمت!..

اشکان: تو کدوم وضعیت؟. منظورتون چیه؟..

کریم: خودتو به اون راه نزن !.. حمید همه چیزو برام تعریف کرده !.. دیگر جزئیاتو بی خیال !.. می رم سراصل مطلب!.. دوست داری اینقدر وضعت خوب شه -که بتونی پوزاون دختره را بکوبونی زمین؟..

اشکان: ( با تعجب) خوب - آره!.. ولی چه طوری؟..

[کریم دست توی جیبش می کند. چندين تراول50  هزار تومانی بیرون می آورد.به اشکان نشان می دهد.]

کریم: بگیر !.. این فقط شیرینی  کار جدیدته!... بگیرش دیگه!..

[ اشکان با تعجب به پول ها  نگاه می کند .کریم پول ها را توی دست اشکان می گذارد.]

کریم: بگیر!.. یه میلیون تومان - ناقابله!...

اشکان: (به پولها نگاه می کند. رو به کریم ،حيرت زده.) یک میلیون تومن؟...

کریم: اینکه چیزی نیست!. فقط پول تو جیبیه !..

اشکان: باشه ،قبول می کنم!... حالا این کار جدید چیه؟..

کریم :باریکلا. ازت خوشم اومد!.. فردا ساعت هشت صبح، سر کوچه تون منتظر باش!.. یه ماشین می یاد دنبالت!..بعدا همه چیزرو خودت می فهمی !... ضمنا- در مورد این موضوع باهیچ احد الناسی حرف نمی زنی !..

صبح-خارجی

کوچه ی اشکان

[ صبح- سرکوچه ی اشکان- اشکان با سر آب و شونه و صورت سه تیغه کرده و خوشحال، سر کوچه منتظر است . یک مرتبه یک مرسدس بنز مشکی مدل بالا ،جلو پای او توقف می کند. توی ماشین. سه مرد با کت و شلوار مشکي، با کروات قرمز،به همراه عینک دودی بر چشم، در حالی که یکی پشت فرمان ودو نفر عقب ماشین نشسته اند،به چشم ميخورند. شیشه ی سمت راننده پایین می آید. راننده رو به اشکان می کند.]

راننده: آقای وفادار؟..

اشکان: (به سمت ماشین و راننده با خوشحال نگاه می کند) بله خودم هستم!..

راننده: سوارشو!..

[ در عقب ماشین باز می شود. یکی از مردها پیاده می شود. بادست اشکان را به داخل ماشین راهنمایی می کند. اشکان به داخل ماشین می رود. بدون هیچ حرفی باخوشحال وسط صندلی عقب می نشیند. مرد سوار می شود.در را می بندد. ماشین ازصحنه خارج می شود.]

روز -داخلی

ماشین بنز( ادامه)

[ داخل ماشین بنز- در حرکت- اشکان  وسط صندلی عقب،  کنار دومرد عینک  به چشم نشسته است. راننده توی آینه ی جلو با او حرف می زند.]

راننده: خیلی خوب- آماده ای؟...

اشکان: آماده چی؟...

راننده: ( یک عینک دودی به سمت اشکان دراز می کند) بدون هیچ سؤالی بزن رو چشمت!

اشکان: (عینک را می گیرد . رو ی چشم می گذارد.)چرا من جایی رو نمی بینم ؟.. این چه جور عینکیه دیگه؟..

راننده: گفتم که حرف نزن !.. ( رو به یکی از مردها) دستهاشو مغناطیس کنید!.. ( رو به اشکان)  بگذار کارشون رو بکنند!..

[ یکی از مردها، یک کرم تیوپی کوچک از بغل کتش بیرون می آورد.رو به مرد دیگر می کند. مرد دیگر کف دستهای اشکان را باز می کند . کمی از کرم را کف دو دست اشکان می مالد.]

اشکان: (با خنده) وای نکنید- قلقلکم می شه!...

راننده: ( با عصبانیت) ساکت باش!..

[ اشکان ساکت می شود. مردکرم به دست در کرم را می بندد.  آن را توی جیبش می گذارد . از توی جیب دیگرش یک ریموت کنترل کوچک بیرون می آورد .در این لحظه کف دستهای اشکان رو به سقف بازاست. مرد به ریموت کنترل که تنها یک دکمه  قرمز بزرگ روی آن تعویه شده ،با انگشت دست فشار می دهد. یک مرتبه کف دستهای اشکان مثل آهن و آهنربا محکم به هم دیگر می چسبند.]

اشکان: آخ دستهام!..(سعی می کند که دستهایش راباز کند.) چیکار کردید؟... چرا دستهام به هم چسبیده شده؟..

راننده: ( رو به مرد دیگر) عنصر بیهوشی!..

[ مرد دیگر،انگشت اشاره اش را بالا می آورد. تا آخر توی دهانش می برد. انگشت آب دهنی شده اش را بیرون می آورد. به پیشانی اشکان می کشد.]

اشکان:وای سرم!... ( با صدای آرام) آی!... ( با صدای آرام تر) وای!..

[اشکان بیهوش می شود.سرش  روی شانه ی یکی از مردها می افتد .شروع به خروپف با صدای بلند می کند .مرد کمی وسواس نشان می دهد.سر اشکان را به سمت شانه ی مرد دیگر پرتاب می کند. سر اشکان روی شانه ی مرد دیگر می افتد.مرد دیگر هم وسواس نشان می دهد .( در این  لحظات اشکان همچنان با صدای بلند خروپف می کند)مرد سر اشکان را به طرف شانه ی دوستش می اندازد . به هر حال سر اشکان مثل توپ به شانه ی اینمرد و آنمرد باسرعت روانه می شود .راننده عصبانی        می شود. در حرکت. رو به مردها میکند.]

راننده:اِ ه ه ه ه!... بس کنیددیگه!..

[مردها دو دستی سر اشکان را به جلو هل می دهند. اشکان سرش به زیر می افتد و همچنان خروپف می کند.]

روز – داخلی

زیر زمین( ادامه)

[ فضایی از یک راهپله زیرزمینی. اشکان وسط دو مرد عینکی در حالی که  عینک روی چشمانش قرار دارد. کف دو دستش به هم چسبیده .مردها زیر دو کتفش را گرفته اند. از پله های زیرزمینی پایین می روند.]

اشکان: منو دارید کجا می برید؟... پس کی می رسیم؟.... خسته شدم!... وای پام!.. آخ!...

مرد1: ساکت باش!.. ما اجازه نداریم که جواب تو رو بدیم!..

مرد2: رسیدیم خودت می فهمی!..

[ اشکان به وسیله ی مردها وارد زیر زمین می شوند. زیر زمین مانند یک دالان می ماند.  چندین سوئیت کوچک به وسیله درهایی که در آن قرار دارند مرتبط می شود. در کنار یکی ازدرها توقف می کنند. یکی از مردها در را باز می کند . اشکان را توی سوئیت هل می دهد .]

داخلی

سوئیت(ادامه)

[ فضایی از داخل یک سوئیت.  مثل سوئیت هتل های پنج ستاره. با تمام وسایل  رفاهی. دو تخت مجلل یک نفره در یک گوشه. تلویزیون. آشپزخانه اُپن ،حمام، دستشویی .  گوشه ای از دیوار سوئیت. محمدزرينکوب(يکي ازقهرمانان تجليل دراول داستان) که مثل اشکان کف دستهایش به هم چسبیده. یک عینک دودی نیز بر چشم دارد. و یک چوب کبریت گوشه ی لبش گذاشته، نشسته است. در سوئیت باز می شود. اشکان با همان حالت قبلی به داخل سوئیت پرتاب می شود . در گوشه ای از سوئیت روی زمین، روبه روی در می افتد. در بسته می شود. محمداز جایش بلند می شود. با حالتی که چوب کبریت در گوشه ی لبش قرار دارد حرف می زند.]

محمد: ( شاکی) تو کی هستی!؟... چرا منو این جا آوردید؟..

[ اشکان با کف دستهای چسبیده به هم. عینک بر چشم .خودش را از روی زمین جمع می کند. به دنبال صدا می گردد.]

اشکان: ( مضطرب) تو خودت کی هستی؟..چرا چشمامو باز نمی کنی؟...

[ یک مرتبه صدای آژیری برای یک ثانیه در سوئیت می پیچد. دستهای اشکان و جوان آزاد می شود. هردو مضطرب .        می خواهند  عینک ها را از روی چشمشان بردارند. ولی  عینک ها روی چشمشان  چسبیده است.]

اشکان: آه ه ه !... چرا این عینک به چشمام چسبیده!..

محمد:( زور می زند که عینک رااز روی چشمش بردارد .عصبانی) اذیت می کنی؟.. بس کن دیگه!..آخ سرم!..

[ دو مرتبه صدای آژیر برای یک ثانیه توی سوئیت می پیچد .اشکان و جوان در حالی به عینک هایشان زور می زنند .عینک از روی چشمانشان آزاد می شود. هر کدام به طرفی می پرد. عینک ها روی زمین می افتند. اشکان و محمد، با تعجب به يکدیگر نگاه می کنند.]

محمد:  کی هستی؟.. چرا  اینجا آوردیم؟.. می خواهی  سرویست کنم؟..

اشکان: (متعجب) چی داری می گی ؟... خودت کی؟.. تو منو اینجا آوردی؟...

 [ یک ساعت بعد. جوان و اشکان در حالی که هر کدام روی یک تخت دراز کشیده اند. در حال تماشای تلویزیون. پلنگ صورتی نشان می دهد. میخندند.]

محمد: (چوب کبریت گوشه ی لب) توی خوابم روی همچین تختی دراز نکشیده بودم !.. چه حالی داره!..

اشکان: به نظرت مارو واسه چی آوردند اینجا؟...

[ یک مرتبه  صدای آژیر برای یک ثانیه به گوش می رسد. تلویزیون خود به خود خاموش می شود. در سوئیت باز می شود محمد و اشکان متعجب به در نگاه می کنند. یک مرد وارد اتاق می شود. مرد یکی از چشمانش لنز قرمز گوجه ای دارد و چشم دیگر لنز سفید گچي.  دست راستش توی جیبش است. به طرف پسرها نزدیک می شود.اشکان و محمداز روی تخت با تعجب بلند می شوند. به مرد خیره می شوند.]

مرد: سلام!.. تعجب نکنید!... بیایید ببینمتون!.. آره!.. نترسید!.. بیایید نزد من!..

اشکان: ما آقا؟..

محمد: ما؟

مرد : جفتتون !... بیایید این جا!.. جلوی من.

[ اشکان و محمد، با ترس و لرز به طرف مرد نزدیک می شوند. روبه روی او قرار میگیرند.مرد دست راستش را به نشانه ی سلام به طرف پسره دراز می کند. دست مرد از مچ به بعد قطع شده است. به جای آن سر یک مار افعی کار گذاشته است.]

مرد:سلام!

[پسرها می خواهند دست بدهند. یک مرتبه با دست  مار کبری  مواجه می شوند. دو نفری رو به همدیگر می کنند. شروع به داد زدن می کنند .فرياد ادامه دارد.]

مرد: زهرمار!.. (با صدای بلند) بسه دیگه!.. (صدا قطع می شود ) معلول مگه تا حالا ندیدید؟.. مسخره نکنید - و الا بچتون همین شکلی میشه ها!..

اشکان: ببخشید آقا!..

محمد: شرمنده آقا!..

[ اشکان ومحمد با اکراه به سمت مرد دست دراز می کنند. تک تک دست می دهند]

مرد:(بعد از دست دادن) به جمع تروریستها خوش اومدید!..

اشکان ومحمد: (متعجب. با همدیگر) تروریست؟!...

مرد: نخیر، پس  فکرکردیدخونه ی خاله اومدید؟... اونم حتما برای مراسم بله برون!...

محمد :( با ترس) آقا ما به گور بابامون بخندیم - که بخوایم کسی را ترور کنیم!..

اشکان: ( با عصبانیت) پس چرا همون اول نگفتید؟..

مرد: ( باخنده) خوب ما دوست داریم دوستدارامونو سوپرایز کنیم.( با عصبانیت) حالا هم اگر پشیمونید می تونید برید !... ولی البته جسدتون از این جا بیرون میره!..

محمد: آقا تورو خدا!..

اشکان: شوخی می کنید؟..

مرد: (باحالت شوخي)نخیر- خیلی هم جدی می کنیم!.. ( جدی) از حالا تا فردا مهلت دارید که فکراتونو بکنید!.. یا ترور و ثروت یا انصراف و مرگ!.. خودتون می دونید!.. در ضمن- زیر اون تلویزیون یک پاکته !.. توی پاکت- عکس طرفي که باید ترور کنید گذاشتم!..من رفتم!.. یادتون نره - فردا می یام وجواب می خوام!..

[ مرد به سمت در می رود. اشکان و محمد،رو به هم هاج و واج می مانند. به طرف تلویزیون نگاه می کنند. مرد از در خارج می شود. اشکان و محمد به سمت تلویزیون می دوند. زیر تلویزیون را نگاه می کنند. پاکت را می بینند.]

اشکان: ایناهاش. ایناهاش.

محمد: آره- دیدمش!..

[ اشکان پاکت را بر میدارد. محمد به طرف پاکت سر خم می کند. اشکان سریعاً در پاکت را باز می کند .عکس را از توی پاکت بیرون می آورد . با تعجب به عکس نگاه می کنند. عکس مربوط  به چهره ی مینا می باشد.]

اشکان: ( با تعجب) مینا؟..

محمد: ( با تعجب) مینا؟..

اشکان: تو از کجا می شناسیش؟...

محمد : من از کجا می شناسمش؟.. این منو به اين خفت انداخته!... چند وقت پیش- رو به روی باشگاهم باهاش آشنا شدم!... خلاصه اینکه  از تو حرفهاش به ما رسوندکه عاشقمونه!.. بعد یه مدتی هم دیگه پیداش نشد!..

اشکان: (با تعجب) نه؟.. این جریان دقیقاً برای منم اتفاق افتاده!... ولی چرا می خواهند که بکشیمش؟..

محمد: نمی دونم !.. ولی من که جوابم مثبته!.. خیلی دوست دارم بمیره.

اشکان: آخی- طفلکی!.. ولی من هنوز دوستش دارم!.. اصلا راضی به مرگش نیستم !.. عزیزم !.. هنوز که هنوزه حرفهاش توی گوشمه!.. آی اگه می شد یه بار دیگه ببینمش!

محمد: بدبخت- اگه انصراف بدی جنازت از این جا می ره بیرون!... لقد به بختت نزن!.. ندیدی چی گفت؟( با لحن تمسخر آمیز) یا ترور و ثروت یا انصراف و مرگ!..

اشکان: من تو زندگی یه بار عاشق شدم !.. پس اگه به این نرسم پس بهتره که بمیرم!.. در ضمن- من که تو دنیا دیگه دلخوشي  ندارم !.. پس بهتره که بمیرم.

محمد: (دو دستی روی سر اشکان می کوبد.)خاک تو سرت !.. پس برو بمیر.

[چند ساعت بعد. اشکان روی تخت، رو به سقف، در حال فکر کردن .محمد در کنار تخت اشکان. او چشمانش را می مالد . خوابش می آید.]

محمد: هی- پسر؟!.. کاری با ما نداری؟.. ما داریم می ریم که بخوابیم!..

اشکان: ( رو به سقف) نه داداش ! برو بگیر بخواب!..

[ جوان از روی تختش یک پتو بر می دارد . در حالی که هنوز یک چوب کبریت گوشه ی لبش قرار دارد به سمت در دستشویی می رود. اشکان رو به اومی کند. از جا بر می خیزد.]

اشکان: ( با تعجب) کجا داری می ری؟ پس چرا روی تخت نمی خوابی؟..

جوان: من عادت دارم جلوی در توالت بخوابم!.. بوش به من آرامش میده!... با این بو من به خواب می رم!.. آخه به من می گن ممد عقرب.

اشکان: نه!.. چه طور مگه؟..

محمد: هیچ چی؟.. حالا از ما گفتن از شما نشفتن!..مار رفتیم !.. تو خوابهای رنگی ببینی ماهم آره!..

 [ چند ساعت بعد. اشکان روی تخت در خواب ناز. ممد عقرب در کنار توالت خواب است.او پتو را لوله کرده و زیر سرش گذاشته.او رو به زمین خوابیده  و پاهایش را از پشت مثل دم عقرب بالا آورده است. اشکان از خواب می پرد. به خودش می پیچد . طوری که دستشویی دارد. در حالی که دلش را گرفته از روی تخت بلند می شود.  نزدیک در توالت می شود .محمد را در همان حالت می بیند.]

اشکان: اینو ببین !.. پس بگوچرا بهش می گن عقرب !..وای دلم.. آخ!.. برم که دیگه نمی تونم .

[ اشکان می خواهد به سمت توالت برود. پاهایش نزدیک به زیر پاهای ممد عقرب میشودکه بالانگه داشته است. یک مرتبه پاهای محمد مثل شلاق روی پاهای اشکان می خورد .اشکان می پرد عقب.]

اشکان: دِ -چرا این طوری کرد؟..

[دو مرتبه می خواهد که وارد توالت شود.محمد باز هم پاهایش را روی پاهای اشکان می کوبد. دو سه مرتبه این عمل تکرار می شود. اشکان موفق نمی شود. اشکان از درد به خود می پیچد. ممد در خواب ناز به سر می برد.او پاهایش را بالا نگه داشته است.]

اشکان: (بادرد) آی!... وای!..چیکار کنم؟..

[ اشکان به سمت کمر محمد خم می شو. به خود می پیچد.در کنار ممد زانوميزند.  با دست او را تکان می دهد.]

اشکان: ممد!.. ممد!... عقرب!... ( با صدای بلند) ممد عقرب؟!... تو رو خدا بلند شو!..

[ محمد در خواب ناز به سر می برد. طوری که هیچ چیزی بیدارش نمی کند.]

اشکان: ( با گریه) ممد!.. تو رو خدا!.. تورو خدا!... آی دلم!.. وای . وای (چشمش به اُپن آشپزخانه می افتد. یک بطری شیشه  خالی  آب را روی اُپن می بیند.خوشحال)  آخ جون!...

[سریعا خود را به پشت اُپن می رساند. بطری را از روی اُپن بر می دارد. به پشت اُپن خم میشود .به شکلی که دیگر دیده نمی شود. پس از چند ثانیه. دست اشکان با بطری نیمه پر شده ،که مایع زرد رنگی داخل آن است ،روی اُپن گذاشته می شود. اشکان از پشت اپن بلند می شود. بطری را به حال خود رها می کند . به سمت تخت می رود. چندساعت بعد. اشکان روی تخت در خواب. محمد پشت اُپن ،چوب کبریت لب دهان، رو به روی بطری که نصفش خورده شده.او در حالي که دودستش را به فاصله نیم متر از هم باز کرده و لبه ی اُپن گرفته ،با چشم های گرد شده به بطری نگاه می کند .او دائماً آب دهانش را قورت می دهد.  با قورت دادن آب دهان، چشمهایش را می بندد و دوباره با چشم های گرد شده به بطری نگاه می کند. صدای قورت دادن آب دهان  به گوش می رسد. اشکان از خواب بیدار می شود. به سمت محمد نگاه می کند.]

اشکان: سلام!... صبح بخیر!..

محمد: (شاکی رو به بطری) نگاه کن!.. با این همه کپکپه و دبدبه ، جنس آشغال آوردن !.. طعم شاش می ده!.اَح حالمو به هم زد.

اشکان: (با تعجب ) چی؟.... چی رو می گی؟..

[ محمد در حالی که یک دستش روی لبه ی اپن است با دست دیگر بطری را بر می دارد و به سمت اشکان دراز می کند.]

محمد: آبکی رومیگم دیگه!... تا حالا نخوردی؟... ما رو که اصلا تکونمونم نداد !.. ( با حالت استفراق) اوع ع ع!.. همون بهتر که نخوردی!...

اشکان: تو اینو خوردی؟..( کف دستش را به پیشانی می زند) وای !.. 

[در همین لحظه .صدای آژیر برای یک ثانیه به گوش می رسد .در سوئیت باز می شود. مرد چشم بابا قوری به همراه دومردي که عینک دودی به چشم دارند ،وارد می شوند. مردها پشت سر او با استیل بادیگاردی می ایستند محمد سریعاً خود را روبه روی مرد چشم باباقوری می رسانند. اشکان در کنار تخت به مرد نگاه می کند.]

مرد: ( رو به محمد) چیه؟ خوشحالی..

محمد: آقا ما نظرمون مثبته - گزینه ی ترور ثروت را انتخاب کردیم!...

مرد: آفرین( رو به اشکان) تو چی؟.. چرا نمی یای نزدیک؟..

اشکان: چه فرقی می کنه؟... ما که قراره بمیرم - دور و نزدیک دیگه نداره!..

مرد: ( رو به اشکان) چرانظرت منفیه؟.. داری لقد به بخت خودت می زنی!... چرا؟..

اشکان: این شخصی که شمامی خواهید من بکشمش!... عشق منه!... کسیه که دلمو لرزونده !...حالا درست که يه باره آب شدورفت توي زمين!...شايددليلي براي اين کارش داشته...کسي چه ميدونه؟...به هر حال - اون کسیه که من به اون دل بستم!..  درثاني – اگه من قاتل يا جنايتکار بودم –اينجا نبودم ... پس مرگ بهتر از ذلته!...

[ در همین لحظه. مرد به همراه بادیگاردها شروع به دست زدن برای اشکان می کنند. اشکان ومحمد با تعجب به آن ها وبه يکدیگر نگاه می کنند .مرد، دست مار مانندش را بالا می برد به نشانه ی دست زدن را تمام کنید. سکوت همه جا را فرا گرفته است.  با دست چپش دست در جیبش می کند. یک ریموت کنترل کوچک را بیرون می آورد .روی ریموت کنترل یک دکمه ی بزرگ قرمزقرار دارد. در این لحظه، محمد و اشکان با تعجب به مردنگاه می کنند. مرد روی دکمه را فشار می دهد. صدای آژیر برای یک ثانیه به گوش می رسد .مرد شروع به حرف زدن می کند. ولی صدای او نازک شده و شبیه صدای مینا می شود.]

مرد: ( با صدای مینا) آفرین به تو عزیزم!... می دونستم که تو دوستم داری!.. فدات بشم!... توی این آزمون تو برنده شدی!.. [مرد دست روی موهایش می برد. موهایش را به بالا می کشد. یک مرتبه موها به همراه پوست صورت او که تنها یک ماسک بوده ،از چهره ی مینا برداشته می شود. اشکان و محمد با ترس و تعجب به مینا نگاه می کنند.]

                                                               [ یک ماه بعد]

شب- خارجی

باغ- مراسم عروسی

[ فضایی از یک باغ- همه جای باغ چراغانی شده . میهمانها روی صندلی ها نشسته اند .ارکست می زند و می خواند .جشن عروسی است. در قسمت ورودی پارکینگ باغ. دوتا مرسدس بنز سفید  و گل کاری شده پشت سر هم وارد باغ می شوند. توقف می کنند. راننده های بنزها پیاده می شوند. یکی از راننده ها حمید( برادر اشکان) و راننده ی دیگری فرید( پسر اشکان) می باشد

.راننده ها به طرف عقب ماشین های خود می روند.ابتدا حمید در عقب ماشین را باز می کند. اشکان با لباس دامادی به همراه مینا با لباس عروس پیاده می شود . سپس فرید در عقب ماشینش را باز می کند. محمد عقرب با لباس دامادی به همراه مهناز ( دوست مینا) با لباس عروس از ماشین پیاده می شوند. در همین لحظه یک مرسدس بنز سفید دیگر که گل کاری شده با سرعت وارد باغ می شود. پشت دو تا مرسدس بنز سفید دیگرترمز می کند.راننده که یکی از بادیگاردهاست با عینک دودی بر چشم پیاده می شود. در عقب ماشین راباز می کند. سروان امین بالباس دامادی به همراه مریم( خواهراشکان) بالباس عروسی پیاده می شوند. شش تا عروس و داماد خوشحال، در کنار يکدیگر به سمت میهمانهای توی باغ می روند.]

شب- خارجی

گوشه ای از باغ، مراسم عروسی (ادامه)

[ در گوشه ای از باغ- پشت سر میهمانها . کریم ( مرد 40 ساله و سبیل کلفت) که پدر مینا می باشد، در کنار حیدر ( پدر اشکان و مریم) با لباس های مخصوص عروسی ( کت و شلوار) ایستاده اند. با یکدیگر حرف می زنند.]

حیدر: خدا را شکر !خدارا شکر!..

کریم: ( رو به حیدر) واقعاً خدارا شکر!.. داماد من! یعنی همون پسر شما!... وا قعا گله ( با تأکید) گُلِ گُلِ گُلِ..

 [ حیدر رو به کریم ،با عصبانیت نگاه می کند . یقه ی او را می گیرد . با دو دست، کریم را با عصبانیت تکان تکان می دهد.]

حیدر: گُهِ؟ گُهِ گُهِ  گُهِ؟ خودت گُهی!.. به پسر من می گی گُه ؟... آره؟... به پسر من می گی گُه؟...

کریم: ( با التماس. مدام) نه به خدا. گُله. گُله . بابا گُله . گل.

حیدر : چی؟.. بازم می گی گُه؟ خودت گهی گه خودتی...

[ حیدر به همین صورت یقه ی کریم را گرفته و کریم التماس می کند.]

                                             

 

 [ پایان]

 

 

خیر مقدم، خیلی خوش اومدی

×