[ گیتاریست مبارز ]

 

 

    (فیلمنامه)

 

 

  { صادق دهکردی }

 

 

شخصیت های فیلمنامه:

 

شیوا (دختر استاد هاشمی)                             

مانی (گیاریست مبارز)                                 

استاد هاشم هاشمی                                     

سینا (پسر استاد هاشمی)

حسام (برادر زاده استاد هاشمی)

حمیرا (همسر استاد هاشمی )

فریبا (نامزد سینا )

سمیرا (نامزد حسام)

امین (شاگرد استاد هاشمی)

رامین (شاگرد استاد هاشمی )

برین (شاگرد استاد هاشمی )

فرزین (شاگرد استاد هاشمی )

مادر بزرگ (مادر استاد هاشمی )

آیدین ( جوان سوسول )

محمود (مبارز )

جواد (مبارز)

حسین (مبارز )

علی (مبارز )

محمد (مبارز )

 استاد باشگاه مانی

دوست استاد باشگاه

جوان چاق

                    

                     روز- داخلی- باشگاه رزمی استاد هاشمی

 

[ صدای راوی بر روی تصاویر آلبوم عکس استاد هاشمی که آن را ورق می زند. عکس ها مربوط به گرفتن مدال های استاد هاشمی و دو عکس که لباس ارتشی به تن دارد. همچنین عکس های مدال آوردن دخترش (شیوا) نیز به چشم می خورد. در آخر آلبوم دو عکس از پسر استاد هاشمی (سینا) که بر خلاف پدر و خواهر غیر رزمی و بیشتر مزحکه آمیز می باشد، به چشم می خورد. بعضأ چند عکس از شاگردان استاد هاشمی که مدال آفریده اند در میان صفحات آلبوم به چشم می خورد.]

 

صدای راوی: (خ.ت.بر تصاویر آلبوم) استاد هاشمی مردی قاطع، قوی، با اُبهّت و بدنی که ورزیدگی آن از روی لباس هم مشهود می باشد. او چهره اش نشانگر و حاکی از ورزش حرفه ای است. این مرد سالهای متوالی قهرمان مسابقات رزمی بوده است. سر شناس و دارای اعتبار فراوان است.( تصاویر عکس شاگردان استاد هاشمی) همچنین شاگردان بزرگی تربیت نموده که سخن و تدبیر وی ، سخن و تدبیر آخر است، زیرا که صاحب حرمت می باشد. او دارای دو فرزند پسر و دختر است.( تصاویر عکس شیوا) که تنها دخترش شیوا از ورزشکاران قهرمان و مدال آور می باشد. شیوا نیز از ورزشکاران رزمی قابل و متبحّر در سلاح های سرد، آکروبات و مبارزه می باشد. همچنین او قهرمان مسابقات اجرای فرم و هنرهای فردی هم می باشد.(تصاویر عکس سینا) ماجرا تا آنجا می رسد که سینا، پسر استاد هاشمی بر خلاف رسوم خانوادگی عمل می کند. وامّا...

 

استاد هاشمی: (با عصبانیت آلبوم را می بندد)  اَح . پسره ی فلان  شده!...

 

[استاد هاشمی آلبوم را در کشوی میز کارش می اندازد. داخل باشگاه. سه نفر از شاگردن استاد (امین- برین- رامین) در کنار یکدیگر ایستاده اند. صدای خنده ی آن ها به گوش می رسد. اطراف آن ها . دیگر شاگردان استاد در حال تمرینات رزمی نمایشی و مبارزه تن به تن می باشند. همین لحظه. استاد هاشمی با نزدیک شدن به آن ها صدای خنده شان را در هم می شکند. ]

 

استاد هاشمی: (عصبانی) چی شد؟ اگه خنده داره بگین تا منم بخندم؟

هر سه نفر: (با هم) استاد ببخشید!..                 

 

[همین لحظه. حسام نزدیک آن ها می شود.]

 

حسام : (به استاد) سلام استاد عمو!؟..

هاشمی: سلام حسام؟.. عمو جان کاری که خواستم انجام دادی؟..

حسام: اوامرتون مو به مو اجرا شد.

هاشمی: خیله خوب.. خودت بالا سر بچه ها وایسا و تمرینشون بده (به سه نفر دیگر) با شماهم هستم ها؟"!..بچسبین به تمرینات که چیزی وقت نداریم (همگی سری به رسم چشم تکان می دهند) این فرزین کجاس؟(نگاه به اطراف) جایی رفته؟..

حسام: استاد عمو؟.. بیرون باشگاه، جلوی بانک بودن!! میخواستن به ضرب زور هزار تومن ته کارتشون را شارژ بخرن ( سه رزمی کار می خواهند بخندند. استاد باز هم نگاهی می کند)

هاشمی: کلی کار داریم . تا اومد تمرینو شروع کنید!

 

[استاد هاشمی دور می شود.لحظاتی بعد. چهار نفری مشغول دویدن و گرم کردنند. فرزین به جمع آن ها می پیوندد. پشت سر او شیوا وارد باشگاه می شود. او برای بچه ها دست تکان می دهد و در کنار پدر که پشت میز است می نشیند.]

 

فرزین: (هنگام دویدن) علیک سلام..

امین: (به فرزین) خسته نباشی..

فرزین: (هنگام دویدن) زنده نباشی!(همه جز حسام می خندند.)

حسام: (هنگام دویدن)  خواهش می کنم موقع تمرین شوخی نکنین!.  یک.دو.سه.چار.

[ همگی می دوند و حرکات کششی انجام می دهند. حسام یک مرتبه متوجه ی استاد هاشمی می شود که از باشگاه خارج می شود. می ایستد.]

 

حسام: (به بچه ها) بچه ها خواهشأ تمرینا ول نکنین. یه کاری با استاد عمو داشتم الان یادم اومد، بر می گردم(به دنبال استاد می رود)

 

 

                       روز- خارجی- بیرون باشگاه (ادامه)

 

[ استاد هاشمی از باشگاه خارج می شود. جوانی اسکیت سوار به نام آیدین که سوسول است، با او برخورد میکند. آیدین یک مرتبه کیف استاد را از جیبش میقاپد. استاد متوجه نمی شود. آیدین متوجه ی چهره ی استاد هاشمی می شود.]

استاد هاشمی: حواست کجاست پس؟

آیدین: (اِوا خواهرانه) آقای هاشمی؟.. سلام استاد، ببخشید!.. من شما را میشناسم!..

استاد هاشمی: سلام. ممنون جوون !.. خواهش می کنم !! از این به بعد بیشتر هواستا جمع کن!.. آخه پیاده رو جای این کاراست؟

آیدین: (با اشتیاق) آقای هاشمی من آرزومه مثل شما قهرمان باشم !! می شه راهنماییم کنیین!!؟؟ پیلیزز!!

استاد هاشمی:  ببین جوون!! یه مرد برای قهرمان بودن اول باید پهلوون باشه!!ولی (کمی مکث) اما!.. برای پهلوون شدن قبلش باید مرد باشی!!؟می گیری که چی می گم!؟

آیدین: (اشتیاق) خوب بله!! خوب حالا چه طوری استادم؟؟          

استاد هاشمی: دقت کردی وقتی آرایشگاه می ری هیچ وقت این پایه ریشت با اون پایه ریشت میزون نیست!!؟

آیدین: آره آره!! دقیقأ!چرا؟

استاد هاشمی: چراشا ول کن! فقط این مسئله دقیقأ در مورد ابرو های شما هم صدق می کنه!

آیدین : (جا می خورد) وآآآآ

استاد هاشمی: (طعنه) وآآلّااا !!.. (هنگام رفتن رو به عقب بر می گرد) گفتم !! اوّل باید مرد باشی!!.. شد؟؟ (می رود)

آیدین: (به رفتن استاد می نگرد) آره!! شد!! (همراهش زنگ می خورد.جواب می دهد) سلام عاطفه جون!! خوبی؟؟ آره عزیزم ، جورشد!! تو راهم!! میام! میام! (قطع می کند)

 

[ همین لحظه. آیدین به کیف پول استاد هاشمی که قاپیده است می نگرد. آن را وارسی می کند. یک مرتبه متوجّه ی حسام می شود که در فاصله ی چند متری او ایستاده است. حسام با عصبانیت به او می نگرد. با اشاره ی دست می گوید که کیف را بده. آیدین سریعأ با کفش های اسکیتش پا به فرار می گذارد. حسام به دنبال او می دود. شیوا از از باشگاه بیرون می آید. متوجه ی آن ها می شود. آیدین با یک سری حرکات نمایشی به وسیله ی اسکیت از روی پله ها ، از روی میله ها، پرش از ارتفاع، گذر از موانع، عبور از زیر کانتینر فرار می کند. حسام نیز در این لحظات به دنبال او می دود. آیدین متوجه ی یکی از دوستان دوچرخه سوارش می شود. کیف را به سمت او پرتاب می کند. حسام نزدیک آن ها می شود. آیدین از یک طرف و دوچرخه سوار از طرف دیگر می دود. همین لحظه. رامین ، فرزین، امین و برین در حالی که می دوند به حسام می رسند. حسام دو چرخه سوار را به آن ها نشان می دهد. حسام به طرف آیدین و چهار نفر دیگر به سمت دوچرخه سوار می دوند. دوچرخه سوار به سرعت از روی موانع همانند آیدین فرار می کند. چهار رزمی کار هم به دنبال او می دوند. قسمتی از خیابان . دو چرخه سوار به یکی از دوستانش که اسکیت تخته ای سوار است می رسد. کیف را به سمت او پرتاب می کند. هر کدام به سمتی می روند. دوتا از رزمی کارها به طرف دوچرخه سوار و دو نفر دیگر به سمت اسکیت سوار تخته ای می دوند. حسام نیز همچنان به دنبال آیدین می دود. در قسمتی از خیابان. آیدین، دوچرخه سوار و اسکیت تخته ای سوار، نزدیک یکدیگر می رسند. آنها مدام کیف را به سمت همدیگر پرتاب می کنند. حسام و چهار رزمی کار دیگر به دنبال آنها هستند. در دفعاتی رزمی کارها میخواهند کیف را بگیرند. ولی کیف مدام ازآیدین به دوچرخه سوار و اسکیت سوار پرتاب می شود. در نهایت آیدین کیف را می گیرد. او پا به فرار می گذارد. حسام نیز همچنان به دنبال او می دود. چهار رزمی کار دیگر نیز به دنبال دوچرخه سوار و اسکیت تخته سوار همچنان می دوند. کوچه ای بن بست. آیدین وارد کوچه می شود. می خواهد از تیر چراغ برق با همان کفش های اسکیتش بالا برود. حسام در میان تیر برق اورا می گیرد. به وسیله ی یک فن بار انداز او را نقش بر زمین می کند.]

 

حسام: (به آیدین) بد نبود!..حالا کیف استاد عمو را به خوبی و خوشی می دی؟! یا اینکه!!

آیدین: (بلند می شود) خوابش رو ببینی!! (می خواهد فرار کند) اگه می تونی بگیر!!

حسام: لج باز تک دنده!.. کیف می قاپی؟؟

 

[ حسام با چند ضربه ی رزمی او را نقش بر زمین می کند. آیدین به غلط کردن می اُفتد. حسام می خواهد او را بلند کند. ]

 

آیدین: باشه باشه!! اشتباه کردم!آخ!.. خاکه شیرم کردی!باشه باشه، نیا جلو!.. باشه گفتم دیگه!..

 

[ آیدین نگاهی به سمت بالای کوچه می کند. یک مرتبه فرار می کند. همین لحظه. اسکیت تخته سوار و دوچرخه سوار سریعأ وارد کوچه می شوند.  سه نفری با یکدیگر برخورد می کنند و نقش بر زمین می شوند. در این لحظه کیف به طرفی پرت می شود. چها رزمی کار دیگر نفس زنان وارد کوچه می شوند. به واقعه می نگرند. به مضروبین می خندند. حسام به سمت کیف می رود. آن را بر می دارد. کیف را وارسی می کند. آیدین و دونفر دیگر از درد می نالند. چهار رزمی کار با عصبانیت بالای سر آنها می آیند. حسام با علامت دست، ایست به آن ها میدهد.]

 

حسام: (به آیدین ودونفر دیگر) دفعه ی آخرتون باشه از این کارها می کنید! (به رزمی کارها) در نظر می گیریم تمرین بوده! (چهار رزمی کار مدام می گویند آخه ) تا همین قدر بَسّهِ شُونِه !..گفتم بریم!!

 

                          روز – داخلی – کافی شاپ (ادامه)

 

[ آیدین در حالی که کفش های اسکیتش را  دست گرفته، وارد کافی شاپ می شود. صدای گیتار به همراه صدای مانی که به همراه آن به زیبایی می نوازد به گوش می رسد. میهمانان کافی شاپ اکثرأ جوانان امروزی می باشند. آیدین به سمت عاطفه که همانند دیگر میهمانان مجذوب آهنگ روی میزی نشسته است می رود. مانی همچنان می نوازد و می خواند. یکی از میز ها. سینا (پسر استاد هاشمی) تنها نشسته است. او نیز همانند دیگران محو تماشای مانی است. او در ذهنش خودش را تجسّم می کند که به جای مانی نشسته است. رویای سینا. همه برای سینا دست می زنند. یک مرتبه سینا پدرش( استاد هاشمی) را متوجّه می شود که با عصبانیّت وارد کافی شاپ می شود. استاد هاشمی کمربندش را در می آورد. با عصبانیّت به سمت سینا می رود. سینا از رویا بیرون می آید. ادامه. مانی آکورد 8/6 سریعی می نوازد. یک مرتبه یکی از سیم های گیار پاره می شود. پژواک صدای آن. مانی از روی صندلی نقش بر زمین می شود. میهمانان به غیر از مانی به او می خندند. همه به جز مانی او را هوووو می کنند. به طرفش لنگه کفش و میوه پرتاب می کنند. سینا با دیدن این صحنه سریعأ به کمکش می رود. او را از روی زمین بلند می کند. چند لنگه کفش و میوه هم به سمت سینا پرتاب می شود. جمعیّت حاظر درون کافی شاپ به سرعت از صحنه محو می شوند. لحظاتی بعد. مانی در کنار سینا بر روی دو صندلی نشسته اند. غیر از آنها کسی در کافی شاپ نمی باشد. مانی آدامس می جود. او در حال تنظیم سیم جدید به جای سیم پاره ی قبلی می باشد. سینا با اشتیاق او را تماشا می کند. مانی در حالی که سریع آدامس می جود، کارش  تمام می شود. او یک آکورد می گیرد. قطعه آهنگی کوتاه به سرعت با گیتار می نوازد. لحظه ای بعد.]

 

مانی: ( آدامس می جود) خوب گلم!!.. تا این جا که متوجه شدی؟! این ساز اسمش گیتاره و چوبش از چی ساخته شده؟؟ (سینا سری تکان می دهد. مانی با خودش) جون عمه ات (به سینا) حالا می خواهیم تو سیم هاش محو بشیم!!

سینا: (با شوق) بشیم بشیم!!

 

[او برای سینا شروع به معرفی سیم های ساز از پایین به بالا می کند. ]

 

مانی: ببین جیگر!؟ سیم های گیتار از پایین به بالا  می  لا  رِ  سُل  سی  می   یا همون مُلّا رسولِ سیمی، برا اینکه بهتر تو مخت محو شه می گما!! (سینا سر تکان می دهد) باریکلّا ! خونده می شه..

سینا: (شوق و ذوق) راستی؟ چه جالب!! از ترس بابا هاشمم، فکرشم نمی کردم یه روز بتونم موسیقی یاد بگیرم!!..میگم میشه یکم ، فقط یکما!! تا این حد که یه ذرّه  بگیرمش تو دستم؟؟

مانی: بله سینا گلی!..چرا نمی شه؟ بگیر، بگیر، نترس (گیتار را طرفش می گیرد. با تأکید) فقط یه چیز!. ( سینا سری تکان می دهد) محکم بگیرش که او لَلَله، ول نشه و بیفته، که اون وقته که باید تو تاریکیا محو بشیم! (با آدامسش بازی می کند)

سینا: چَ چَ چشم آقای مانی! (گیتار را ناشیانه می گیرد) وای ! خدای من!! اینجوری بگیرم؟ (مانی می خندد) پس این طوری؟ (مانی می خندد) پس این شکلی دیگه !. نه؟؟

مانی: نه جانم! نه عزیزم!نه گلم! نه سمبلم!..ندیدی؟ یا داری خودتو به اون راه می زنی؟

سینا: باشه باشه (گیتار را کمی به شکل صحیح می گیرد) درسته؟ (ملتمسانه) دیگه نگین که نه!؟

مانی: (آدامس کش میدهد. مکث) آفرین! حالا شد!..تا اینجا یک امتیاز!

 

[ همین لحظه. گوشی سینا زنگ می خورد. او هول می شود. با گیتار نقش زمین می شود. مانی چشمانش را می بندد تا نبیند. سینا گیتار را مانند کودکی بغل گرفته تا آسیبی نبیند. موبایلش همچنان زنگ می خورد. مانی آرام آرام چشمانش راباز می کند. متوجه سینا می شود.]

 

مانی: (کمی به او می نگرد) آره! با اون یه امتیاز، پنج امتیاز!.. به این می گن عشق به ساز!..ولی نزدیک بود از صحنه روز گار محو بشی یا!!

سینا: آره ! نزدیک بود کوپش کنم!

مانی: (می خندد. با تعجب) میگما!.. داره بال بال می زنه!..

سینا: (متعجّب به اطراف) کی  بال می زنه؟..

مانی: (می خندد) محو می زنیا!؟ گوشیا میگم! کُشت خودشا! ببین کیه دیگه؟

 

[ سینا متوجه ی همراهش. آن را مُرَدّد بیرون می آورد. جواب می دهد. خواهرش شیوا پشت خط است. در این حین. مانی آدامس کش می دهد و آن را دور انگشت می پیچد.]

 

سینا: سلام آبجی! نه!.. باشگاه؟.. کدوم باشگاه؟..نه قربونت !..نمی دونی که؟!.. بگم؟.. بگم؟... بگم؟...میگما!؟

مانی: (شاکی) خوب بگو دیگه ! الان محو میکُشی دختر مردما!

سینا: (به مانی) ببخشید (به گوشی) الان میگم میگم!.(شادمان)  به آرزوم رسیدم! اگه بدونی چی تو دستمه؟.. نه!.. نه!..نه!.. داری نزدیک میشی!..نه، یه چیز خیلی باحاله!.. رنگش؟ (نگاه به گیتار) یکم فکر کن!..نه!.. رنگش؟..آفرین، قهوه ایه!..نرم؟..نه نه!.. اتفاقأ به قول بابا هاشم! خیلی هم چِقره!..آفرین! از کجا فهمیدی نامرد؟ (مانی پوزخندی می زند) آره جون  خودم و خودت و (نگاه به مانی) خودش (مانی متعجّب) الان تو دستمه!..باور نداری؟.. خوب گوش کن(با دست به سیم های گیتار می زند) دیدی راست گفتم؟پس حالا بیا تو کافی شاپ هتل پیروزی!..کجاست؟.اول تختیه!..تورو خدا!..بیا دیگه!

 

[ لحظاتی بعد. مانی در کنار سینا بر روی صندلی نشسته است. او در حال نواختن و خواندن آهنگی غمگین با گیتار است. شیوا (خواهر سینا) وارد کافی شاپ می شود. با شنیدن صدای مانی و گیتار، خودش را  مخفی می کند. شیوا تحت تأثیر آهنگ قرار گرفته است. کم کم اشک از چشمانش سرازیر می شود. لحظه ای بعد. آهنگ تمام می شود. شیوا اشکهایش را پاک می کند. سینا و شیوا برای او دست می زنند. شیوا در حالی که دست می زند کم کم نزدیک آن ها می شود. مانی خیره به او می شود. هوول می شود. با گیتار زمین می خورد. لحظه ای بعد. شیوا در کنار آن ها ایستاده است. مانی با گیتار ایستاده است. شیوا مثل پسرهای قلدر حرف می زند.]

 

شیوا:  خیلی قشنگ بود پسر جون!...تو عمرم این قدر تحت تأثیر قرار نگرفته بودم!! ای !!! دست مریزاد!!! بدک نبود!

سینا: (روی صندلی. با اشتیاق) دیدی گفتم! دیدی! نگفتم خوشت میاد!!

[مانی یواشکی آدامس می جود. میخواهد آدامس کش دهد. سریع جلویش را می گیرد.]

مانی: (با شرمندگی) نه!! این طور نبود!!چیزه!..یه چیزی میگنا!..صبر کنید صبر کنید الان میگم! (سینا و شیوا نگاهی متعجب به یکدیگر) بله دیگه!.. شما زیبایید که زیبا می شنوید!

 شیوا: خیلی خوب! بسه دیگه تعریف کردن! (به سینا) تو هم دیگه پاشو، بابا هاشم اَلآنه که تو خونه دلواپسمون بشه!!!

 سینا: (هنگام بلند شدن از صندلی) آبجی!؟ میشه از فردا پیش آقای مانی ساز یاد بگیرم؟

 شیوا: (با نگاه به مانی) مانی؟! (به سینا) می دونی که؟ بابا هاشم بفهمه سیاه و کبودت می کنه؟! نه؟!

مانی: (با تعجب) بابا هاشم؟! (صدای موسیقی گاو بازی)

 

                روزـ  خارجی+ داخلی- منزل استاد هاشم در بالا شهر

 

[ خانه ی استاد هاشمی در بالا شهر. صدای موسیقی گاو بازی هم چنان ادامه دارد. داخلی. صدای موسیقی قطع می شود. استاد هاشمی در حال واکس زدن کفش هایش به وسیله ریمل حمیرا(همسرش) می باشد. زیر لب آواز می خواند. صدای حمیرا که با گوشی تلفن حرف می زند از سمت سالن شنیده می شود. هاشم در این حال یواشکی نگاهی به طرف سالن می اندازد.  کسی را متوجه خود نمی بیند. سریعاً در ریمل را می بندد. او مداد ابروی حمیرا را از جیبش بیرون می آورد. سریعاً خَش های روی کفشش را پر می کند. یک مرتبه مادر پیر هاشم آقا که آلزایمر دارد از پشت سر می رسد.]

 

مادر بزرگ: (مدام) دزد!! دزد!! برو گمشو پدرسوخته!!

 استاد هاشمی: (ترسان برمی گردد) ترسیدم!! ( سریعاً ریمل و مداد را در جیب می گذارد) خیله خب! خیله خب! ... صبر کن (مادر بزرگ را سه دور می چرخاند) آهان!!‌ ... سلام مادر! ... چی شده؟!

مادر بزرگ: علیک سلام ننه! هاشم!؟ یکی اینجا بود!؟.. دزد بود ننه؟!..

هاشم: نه مادر من! دزد چیه (صدای حمیرا هم چنان به گوش می رسد) هر چی بود دیگه رفت!.

مادر بزرگ: وای ننه! خاک به سرم! تو به شخوا !.. نکنه کشتیش!!...

هاشم: ای وای!  صبر کن یه لحظه!.. خوب بچرخ! بچرخ! (مادر بزرگ را دو دور دور خودش می چرخاند) سلام مادر!... خوبی؟!...

 

[همین لحظه. سینا به همراه شیوا وارد خانه می شوند. سلام می کنند]

 

مادر بزرگ: سلام ننه!!‌سلام!! مادرتون رو ندیدین؟!

هاشم: سلام بابا!! (به مادر بزرگ) ای وای! مادر من!؟ حمیرا توسالنه!.. برو می بینیش مادر بزرگ: تو سالنه؟.. ببینا اون وقت من صبح تا حالا دنبالش می گشتم!.. امان از درد پیری ننه !..امان (به طرف سالن می رود)

سینا: آخِی! گناه داشت!

شیوا: (به پدر) بابا هاشم چی شده؟.. بازهم آلزایمرش زده بالا!!

هاشم: آره بابا!!  دکتر جدیدش یه قرصی داده که فکر کنم جنسش حرف نداره!! – حالا که مامان بزرگ فعلا توپه توپه!! چه خبرها؟! (به سینا) هان؟! تو چیکار کردی؟! بازم دنبال یَللّی تَلّلیت بودی؟!

سینا:  (ترسان)  نه به خدا بابا هاشم!!..

شیوا: نه بابا!!... خاطرت جمع!! دنبال من بود!! رفته بودیم بازار خرید!!...

هاشم: باریکلّا ! پس امروز غیرت از سر و کول آقا زادمون زده بالا!! باشه!!... حالا بیاین تو فعلاً!! (راستی) می گم که ( ریمل و مداد را به شیوا می دهد) اینا رو یه جور تا مادرت ندیده بذار سرجاش!.

شیوا: (با تعجب) اِه!.. بابا جان من ؟!... باز هم با مامان حمیرا دعوا کردین؟!

هاشم:حالا!(رو به سینا) تو چی را نگاه می کنی؟برو ببینم!بدو گفتم!(سینامی رود) حالا شيوا:(با نگاه به مداد و ريمل) اين جورتلافي ؟!.. باز هم مثل اون دفعه چشم و چال مامان حميرا ورم مي كنه ها!!

هاشم: جهنم! از صبح تا حالا خوار و مادر تلفن رو كه آورده جلو چشاش !! هيچي!! داره دستورم مي ده!

شيوا: خرج دوا و دكتر بايد بدينا!!

 

[همين لحظه. حميرا گوشي به دست، نزد آن ها مي آيد.]

 

حميرا: (به گوشي) عزيزم يه لحظه! (به شيوا) مامان جان!... سريع بياين تو كه غذاي بابات سرد شد!... شور و بي نمكش با خودش كه درست كرده! (به گوشی) ببخشید عزیزم ! خوب ! هوا اونجا چطوره!!؟ (مي رود)

هاشم: (اطفارش را در مي آورد) هوا اونجا چه طوره؟! (به شيوا) دوستش دو تا كوچه پائينه ها!! مي گه هوا اونجا چه طوره؟!

شيوا: (مي خندد) طوري نيست بابا هاشم!... شما به پهلووني و مردونگي خودتون گذشت كنيد!! (شيوا كيف پدر را بيرون مي آورد) راستي، کیف پولتون!!.. تو باشگاه بود.

هاشم :(كيف را مي گيرد) چقدر من سیلون و ویلون دنبالش گشتم!.. پس تو باشگاه جا مونده بود؟!.. سر در نمیارم! عجبا!....

 

                               روز – خارجي- پارك

 

[حسام به همراه امين، برين، رامين و فرزين در حال دويدن و نرمش در پارك مي باشند. استاد هاشم و شيوا نيز در كنار آن ها مي دوند. حسام متوجه صحنه اي مي شود. مي ايستد. رو به استاد، شيوا و بچه ها مي كند.]

 

حسام: (رو به بچه ها) عجبا!!...! استاد عمو؟! فقط چند لحظه!

هاشم آقا: باز هم WC ؟! خیله خوب! برو و زود برگرد! (به سايرين) شما ادامه بدین!

 

[حسام به طرفي مي دود. استاد هاشمی به همراه شيوا و ساير پسرها به دويدن ادامه مي دهند. كمي آن طرف تر پارك.ادامه. يك جوان تپل و زورگو، جلوي چهار پسر بچه 8-7 ساله را گرفته است. او در حال خوردن خوراكي آن ها مي باشد. بچه ها التماس مي كنند خوراکی به آن ها بدهد. جوان زورگو مدام مي گويد كه نمي شود. همين لحظه. حسام از پشت سر، گوش جوان تپل را مي چرخاند. خوراكي ها ميريزند. بچه ها خوراكي هايشان را سريع بر ميدارند.]

 

جوان تپل: (با درد) آخ آخ گوشم!... ول كن گفتم!...

حسام: ديگه خوراكي هاي هم قد خودت را بخور!.. فهمیدی یا نه؟!

جوان تپل: (با عصبانيت) چي گفتي؟! حالا نشونت ميدم!

 

[جوان تپل مي خواهد حسام را بزند. ولي حسام او را روي زمين به وسيله فنون رزمي مي خواباند. جوان حتي نمي تواند حركت كند.]

 

حسام: حالا چي؟! باز هم تقلا مي كني؟!

جوان: ‌(درد می کشد) سِروسيم كردي!! ول كن!. (بچه ها با خوشحالي مي نگرند)

حسام: زحمت پول خوراكي بچه ها را اول بکش!... بعداً به روي چشم!

جوان: (با درد روي زمين)  باشه! اين جوري كه نمي شه! ولم كن تا بدم!. ول كن ديگه!!

حسام: (رهايش مي كند) دفعه آخرت باشه!..حالا پول!!...

 

[جوان تپل فرار مي كند. در فاصله 30 متري حسام مي ايستد. براي او شكلك در مي آورد. حسام لبخندي ميزند. كيف پول جوان تپل را كه برداشته است به او نشان مي دهد. جوان تپل چشمانش از تعجب گرد مي شود. جيب هايش را كنكاش مي كند. كيفش را نمي يابد. دو دستي به سرش مي زند. حسام پول هاي توي كيف را در مي آورد. بين بچه ها تقسيم مي كند. در اين حين جوان تپل مدام بر سرش مي زند.]

 

جوان تپل: ( با ديدن صحنه)  خاك به سرم! بد بخت شدم!.. پولاما بده نامرد!

حسام: (پول ها را بين بچه ها تقسيم مي كند) بياين بچه ها! اين براي شما فرزندم!...اين هم براي شما پسرم!... بريد و هرچه مي خواهيد، فقط براي خودتان بخريد! بيا بچه ی خوب!... اين هم براي شما!... شما هم!...

 

[پسر بچه ها با خوشحالي پول ها را مي گيرند و مي روند. پول ها تمام مي شود. حسام كيف خالي را براي جوان تپل پرت مي كند.]

 

                              روز- داخلي- اتاق شيوا

 

[شيوا محو تماشاي اينترنت. او در حال چت كردن با كامپيوترش مي باشد. يك مرتبه صداي تق تق كفش هاي هاشم آقا به گوش مي رسد. شيوا يك مرتبه كتابش را از كنار كامپيوتر برمي دارد. هاشم وارد اتاق مي شود. شيوا نشان مي دهد كه مطالعه مي كند. در دست هاشم آقا يك هويج قرار دارد.]

 

هاشم آقا: (با خودش) خودتي (رو به شيوا) بابا؟! شيوا؟!...

شيوا: ‌بله بابا !!... داشتم درس مي خوندم! حواسم رو پرت كردين.

هاشم آقا: (هويج را به او مي دهد) بابا! بيا هويج برات گرفتم!!...چون مي دونم اين ترم هم نمره نمياري!! هويج بخور چشمات كار كنه !! حداقل بتوني تقلب كني بابا!!...

شيوا: اِه!... بابا هاشم؟!...

هاشم آقا:‌ اِه نداره که؟!... با وجود پر خير و بركت اينترنت!! اين دوست ناباب توی اتاقت!.. مطمئنم نمره نمياري بابا!!...

شيوا: اگه آوردم چي؟!

هاشم: اگه را كاشتن در نيومد!!.. شک نکن!.. بخورش (مي رود)

                        

                             روز- داخلي- اتاق سينا (ادامه)

 

[سينا روي تخت نشسته است.  گيتاری روي پايش قرار دارد. در این حال با گوشي همراهش حرف مي زند.]

 

سينا: (با گوشي) بله آقا!... باور كنيد تا سه روز ديگه پاس مي شه!... اين چه حرفيه؟! (رو به گيتار) مي دونم كه دست سازه!!!  بله بله آقا!... پول مي شه!!

 

[يك مرتبه صداي تق تق كفش هاي هاشم آقا به گوش مي رسد. سينا يك مرتبه گوشي را قطع مي كند. گيتار را زير تخت مي كند. سريعا به طرف كيسه بوكسش كه وسط اتاق آويزان است مي رود. تند و تند به آن مشت مي زند. هاشم آقا  در اتاق را باز مي كند.]

 

هاشم آقا: ( خوشحال) به به! آفتاب از كدوم طرف در اومده؟! باريكلا بابا!.آفرین !ماشالله

سينا:‌( در حال مشت زدن) بابا هاشم!  تصميم گرفتم هموني بشم كه شما دوست دارين!!

هاشم آقا: آفرين!!... خوب!!... بعدش؟!...

سينا: (حين مشت زدن) بابا هاشم!؟... فقط يكم پول احتياج دارم!!. براي ورزشه!!.

هاشم آقا: باشه ! پس شرط داره بچه!!...

سينا : (كيسه بوكس را مي گيرد) چه شرطي ؟!...

هاشم آقا: از فردا مياي باشگاه!!...باید زير دست استاد تمرين كني!!...بعد منم همه جوره ساپورتت كنم!!...چی میگی؟..قبوله؟

سينا: (خوشحال) قبوله!!...

هاشم آقا: (با اخم) فقط حواست باشه!!... اگه باز هم كلك ملكي تو كارت باشه!! (با اشاره به كمربندش) با همين كمربند سياه و كبودت مي كنم!!.(با صداي بلند) فهميدي که؟

سينا: (با ترس و لرز) ب ب بله  بابا هاشم!!... مطمئن باشین!!...

                     

                      روز- داخلي- سالن پذیرایی خانه هاشم آقا (ادامه)

 

[شيوا با كيف باشگاه وارد سالن پذيرايي مي شود. او آماده براي بيرون رفتن است. حميرا در حال حرف زدن با گوشي تلفن است.]

 

شيوا: (رو به مادر) مامان؟!.. مامان حمیرا!؟.. اين نانچيكوي منو نديدي؟!... مامان حميرا؟... پیداش نمی کنم!..كجاست؟...

حميرا:(به گوشي )ببخشيد عزيزم! يه لحظه گوشي دستت باشه!(رو به شيوا)چی می گی؟

شیوا: این نانچیکوی منو ندیدین؟

حمیرا: تو فیس بوکه!

شيوا:‌ (با تعجب) چي؟ تو فيس بوكه؟!‌اون وقت يعني چي تو فيس بوكه؟!

حميرا: (با گوشي) آره!! من گفتم اي دختره بي چشم و رو!!.باز هم يه لحظه گوشي دستت باشه عزيزم! ( به شيوا) عکسشو گذاشتم تو فيس بوك!... يكي هم خاطر خواهش شد، منم براش پست كردم!!...

شيوا:‌ (ناراحت) واي!! مامان حميرا؟!... چي كار كردي؟!

 

 

 

        روز- داخلی، خارجي- خیابان+ رو به روي باشگاه رزمي شيوا (ادامه)

 

[داخلی. ماشین شیوا. در حرکت.شيوا در خیابان می گذرد. همین لحظه. سه جوان موتور سوار نزدیک ماشینش می شوند. خارجی. موتور سوارها جلوی ماشین شیوا حرکات نمایشی انجام می دهند. آنها تک چرخ می زنند. شیوا از آنها سبقت می گیرد. موتورسوارها با حرکات نمایشی به دنبال او هستند. مدام از یکدیگر سبقت می گیرند. لحظاتی بعد. شیوا ماشين را رو به روي باشگاه رزمي پارك مي كند. سه جوان از موتور پیاده می شوند. به او نزديك مي شوند.  جوان (1) لبخندی به سمت ماشین شیوا می زند. در شاگرد را باز می کند. سوار می شود. در را می بندد. از دید جوان (2) در شاگرد باز می شود. جوان (1)  از ماشین بیرون پرتاب می شود. شیوا با كيف ورزشي اش پياده مي شود. جوان(1) سریعأ خودش را جمع و جور می کند. به سمت دو جوان دیگر می رود. شیوا را مزحكه مي كنند.]

 

جوان (1): بد پرتم کردی!..این جواب سلامته خانوم خانوما!! (نگاه به باشگاه) پس كلاس كاراته مي ري؟!...

جوان (2): دست فرمونش که حرف نداشت!..

جوان(1): لگدشم بد نبود!...مشت هم بلدي بزني؟!...

جوان (3): آخ!!...بچه ها فكر كنم مشتش درد داشته باشه!!...

جوان (1): نه!!  لگدش درد داره!.. ما که چشیدیم!.. نه عزيزم؟!...

جوان (2):  ترسيده ها!! نگاش كنيد!!...

جوان (3): نه! شجاعه! نگاه كنيد چه كيف سنگيني بلند كرده!!...

جوان (1): ايول داري!! ايول!!... يه تيكه نميخواهي هنرت را نشونمون بدي؟!...

شيوا:‌(با همان لهجه قلدري) حرفهاتون را زديد؟!... مي خواهيد يه چشمه نشونتون بدم؟!...تا همين جا خودتون را خيس كنيد؟!...

 

[هر سه نفر زير خنده تمسخر آميز مي زنند. شيوا در حالي كه كوله پشتي اش روي شانه است، مشت در هم گره مي كند. او با چند ضربه ادواري هر سه نفرشان را نقش بر زمين مي كند. پسرها روي زمين نقش شده اند. از درد مي نالند. تصوير تاريك و روشن مي شود. شيوا از باشگاه خارج مي شود. متوجه مي شود كه هر كدام از سه پسر جوان، درحال تميز كردن گوشه اي از ماشينش مي باشند. پسرها متوجه شيوا مي شوند. سريع تر ماشين را پاك مي كنند. شيوا تميزي بدنه ی ماشين را بررسي مي كند.]

 

شيوا:‌ (به جوان اول) هي تو؟! اين جا كه هنوز لك داره!!... مي خواي يه مشت بزنمت كه هم آبت بشه هم نونت؟!...

جوان (1): ‌(باترس) به خدا خانم تميز كرديم!!... اين لک مال ضربه است به خدا!!...

شيوا:‌ (به جوان1) این حرف ها سرم نمي شه!! پاكش مي كني (رو به جوان دوم) تو هم كه پِراشه زدي!!... نظافت صفر!!... (نگاه به قسمت مذكور با نچ نچ ) زير صفر!!... يه پاليش بلد نيستين!!... اون وقت ادعا قلدري مي كنيد؟

جوان (2): (با ترس) همینه که هست! از اين بهتر نمي شه!!...

شیوا: بله؟!..نشنیدم !.. یه دفعه دیگه بگو؟

جوان (3): خانوم بی خیال! مي شه اين سوئیچ و مدارکا بدين ما بريم؟!... باور كنين غلط كرديم!! ببخشيد!!

جوان (1): خانم اصلاً اشتباه كرديم!!... باور كنيد چيز خورديم!!...

شيوا: (كمي فكر مي كند) باشه! به يه شرط!!... با صداي بلند كه همه بشنوند، ميگين چي؟!... چيز خورديم!

 

[ سه جوان نگاهی به یکدیگر می کنند. سری به رسم باشد به همدیگر تکان می دهند.]

 

سه جوان: (با هم) چیزخوردیم!.. ( عابرین نگاهی به آن ها می کنند)

شیوا: نشد!.. بلند تر!

سه جوان: (صدای بلند تر) چیز خوردیم!..چیز خوردیم!( عابرین به آنها می خندند)

 

                               روز- داخلي- باشگاه هاشم آقا

 

[حسام در حال دويدن. به دنبال او امين، رامين، برين، فرزين و پشت سر  سينا به چشم مي خورد.سينا به خسته است. عرق ريزان مي دود. شاگردان ديگر استاد به شكل پراكنده تمارين رزمي مي كنند.استاد هاشمی پشت ميز در حال تماشاي سينا است.]

 

حسام: (مدام) يك- دو- سه- چهار- يك – دو- سه- چهار، حالا!...

سينا: (خسته. با خودش) آي، واي، اِي، آخ،...آي واي اِي آخ!...حالا!... تو رو خدا بسه ديگه!!... بسه ديگه!!...

 

                   روز- خارجي+ داخلي- كافي شاپ ماني (ادامه)

 

[شيوا بيرون كافي شاپ به ماشينش تكيه داده است. او نگاهي به ساعت مچي اش مي كند. نگاهي به اطراف ميكند. به طرف كافي شاپ مي رود. وارد آن جا مي شود. داخلي. كافي شاپ. ماني همان آهنگ و شعري كه روز قبل براي شيوا مي نواخت را مي نوازد. ميهمانان كافي شاپ مشتاقانه گوش می دهند. شيوا وارد مي شود. آرام آرام به جلو مي رود. شيوا قطره اشكي در چشمانش حلقه مي زند. او به خاطرات كودكي اش مي رود. صداي آهنگ گيتار و شعر ماني بر روي خاطرات كودكي شيوا كه در حال جست و خيز و بازي مي باشد. کافی شاپ. ادامه. ماني متوجه شیوا مي شود. چشم در چشم يكديگر مي شوند.]

 

                  روز- داخلي+ خارجي- (ماشين+ خيابان) (ادامه)

 

[ صداي شعر و آهنگ صحنه قبل هم چنان بر روي تصوير زمينه. داخلي. ماشين شيوا. در حركت. شيوا پشت فرمان. ماني نيز سمت شاگرد نشسته است. يك کیسه ی نيم كيلويي پسته بر روي داشبورد ماشين به چشم مي خورد. صداي شعر و آهنگ تمام مي شود. ماني مشتاقانه خيره به پسته ها كه از کیسه پلاستيك باز نمايان است. شيوا كنار خيابان مي ايستد. چهره اش ناراحت است. او سر روي فرمان مي گذارد. چند لحظه بعد. شيوا سر از روي فرمان برمي دارد. نگاهي به ماني مي اندازد. متوجه کیسه ی مذكور. داخل آن پرپوسته پسته است. رو به ماني مي كند. ماني آب دهانش را قورت مي دهد. شيوا زير قهقهه مي زند. ماني شروع به خنده مي كند. شيوا خنده بس مي كند. ماني ساكت مي شود.]

شيوا: (با تعجب به ماني) آخه چه جوري؟.. قورتشون دادي؟!.. بايد توي گينس ثبتش كنم!!...

ماني: يكي از آرزوهام اينه كه يكي از شلوارهاي قديميمو براي شستن ببرم توي حموم!...

شيوا: (باخنده) خوب؟!...

ماني: بعد همين جور كه دارم جيباشو چك مي كنم كه چيزي توش نباشه!!...

شيوا: (با اشتياق) فهمیدم! خوب! ...

ماني: يه مرتبه به صورت ناباورانه از قسمت فوقاني جيب پشت شلوار، يه مغز پسته از قديم!... دوره كيلويي ده هزار تومن بيفته بیرون!...

شيوا: (با لبخند) خوب!...

ماني: خوب نداره!... بيفته، غلتان غلتان روي زمين و در حال حركت بگیرمش و!... بعد قبل از اين كه كسي بخواهد منو به عنوان محتكر لو بده، مثل يه حبه قند بندازمش بالا و همين جور ملچ ملوچ كنان تو اُفق محو بشم!...

 

[ شيوا زير خنده مي زند. ماني هم زير خنده مي زند. خارجی. صدای خنده ی آن ها بر روی تصویر زمینه. ماشین در خیابان دور می شود.]

 

                               روز- داخلي- پارك (ادامه)

 

[شيوا به همراه ماني در پارك قدم مي زند و حرف مي زنند. ماني گيتارش را دست گرفته است. او آدامس مي جود و مدام با آن بازي مي كند.]

ماني: يعني اين همه ترم گذروندي و هنوز مدرك نگرفتي؟!...

شيوا: به جون تو!...

ماني: خوب بشين  به خاطر پهلون هم كه شده درس بخون!.. به همه نشون بده كه تو هم مي توني تو اُفق محو بشي!... (آدامسش را از دهان  كِش مي دهد.)

شيوا: نه پسر جون!... امتحان وسيله است. نمره دست استاده، الكي خودتو از اينترنت نندازي و بشيني درس بخونيا!!...

ماني: يعني مشكلت اينترنته؟!...

شيوا: قدرت خدا رو ببين!...وقتی تو اينترنتي، توانايي اينو داري كه بدون احساس خواب آلودگي تا صبح باهاش بيدار باشي!... حالا كافيه ساعت ده از خواب بيدار شي، ساعت 11 كتاب بگيري دستت، چنان پلكات سنگينی مي کنه كه انگار دو روزه نخوابيدي!!...

ماني: آره به خدا!!... آدم وقتي امتحانش تموم مي شه، احساس مي كنه که دوباره متولد شده ! بعد به راحتي مي تونه تو تاريكي محو بشه!... من كه همچين احساسي دارم!... شما رو نمي دونم!...

 

[لحظاتي بعد. آن ها روي صندلي نشسته اند. ماني و شيوا در حال خوردن نوشيدني هستند. ماني محو تماشاي شيوا است. او ليوان نوشيدني را بالا مي برد. هنگام خوردن مدام نوشيدني از كنار لب او بر روي پيراهنش مي ريزد. شيوا به او مي خندد. چند لحظه بعد. ماني پيراهنش را پاك مي كند. گيتارش را دست مي گيرد.]

 

ماني: دوست دام برم (آهنگ مي زند) سر كلاس هندسه!... بگم اين درسا بسه! كاشكي اين زنگ بخوره دل به دلدار برسه! (آهنگ نمي زند) بعدش استاد حذفم كنه!... منم پاشم نگامو بندازم تو نگاش! در حالي كه مي رم و تو افق محو بشم!... بگم! (آهنگ مي زند) خوب دست منو خوندي!... منو بد جوري سوزوندي!... منو مثل يه برده تا آخر ترم كشوندي! (آهنگ نمي زند) اينم يه آهنگ كه فقط به افتخار اینترنت و استاد و شما زدم!

 

[ مانی آدامسی ديگر در دهان مي اندازد. شروع به جويدن مي كند. دوباره آدامس را كش مي دهد.]

 

شيوا: (كمي مي خندد) من نمي دونم اين اساتيد چشونه؟ ... خب عزيز من!... شما كه داري 5/9 مي دي، خب بده 5/19 ... كه چي مثلا؟!... يه 1 مگه چقدر جوهر مصرف مي كنه؟!.. اصلا بيا پول جوهرشو خودم مي دم!...

 

[ ماني  خيره به او مي شود. به شكلي كه كم كم نزديك صورت شیوا مي شود.]

 

ماني: نه به خدا!... اگه من بذارم دست تو جيبتون بكنيد!... مگه من مردم؟!... خودم پولشو مي دم! (با هم مي خندند) فكر كنم به خاطر قيمت دلار باشه!... يا اينكه واردات جوهر ممنوع شده!؟ نه؟ (با هم مي خندند)

 

[ شيوا متوجه يك تار مژه روي گونه ی ماني مي شود. رو به او مي كند.]

 

شیوا: صبر كن. صبر كن!... يكي از چشماتو انتخاب كن!!...

ماني: چشمام؟!... چرا؟! مي خواهي كورم كني؟!...

شيوا: (مي خندد) نه!!... تو انتخاب كن!!...

 

[ ماني چشمي كه مژه بر گونه ی آن افتاده را انتخاب مي كند. او هم چنان آدامس مي جود.]

 

ماني: اين !! خوبه؟!...

شيوا: آفرين! آره! خودشه!.. حالا يه آرزو كن!؟... قبلش فقط اين آدامسو بنداز بيرون كه حالما به هم زدي!

ماني: ببخشید!عادته دیگه!..بفرمایید! (آدامسش را بيرون مي آورد) خوب گفتی آرزو؟ (شیوا سری تکان می دهد) آرزو! آرزو! (كمي فكر مي كند) آهان ! فهمیدم!.. آرزو دارم با اوني كه دوستش دارم و پير شدم!... يه عصا بگيرم دستم و بيام توي همين پارك و روي همين صندلي بشينم!...

شيوا: خوب! (ماني آدامس را روي صندلي پارك مي گذارد)

ماني: اون وقت به پيرمردهاي هم سن و سالم بگم كه يه پسرم آمريکا دكتره!...يه دختر هم دارم تو سوئد زندگي مي كنه!... بعد رو كنم سمت افق و توي نقش هاي همین سنگ فرشهای پارك محو بشم.

شيوا: شوخی شوخی، ولی چه آرزوي قشنگي! (مي خواهد حرف بكشد) خوب بگو ببينم پسر جون!؟...حالا كي هست؟!...

ماني: كي؟؟

شيوا: خب معلومه!... زنت؟!... نامزدت؟!... خانومت ديگه!...

ماني: زن؟... من؟ (شیوا سری تکان می دهد)  زن ندارم که !...

شيوا: خوب معلومه كه نامزدته!.. حالا بگو ببينم كيه؟... مي شه عكسشو ببينم؟!

ماني: (مي خندد) باور کن که نه !... اصلا به عمرم خواستگاري نرفتم!...

شيوا: (نفس راحتي مي كشد) يعني تو با اين زبون و اين هنرت، كسي تا حالاعاشقت نشده؟!...

ماني: چرا!! (شیوا با تعجب نگاه می کند) بیشترشون!... بیشترشون پسرای هم سن و سال خودم بودن که توی کافی شاپ میان!!( شیوا متعجب تر) همش میگن ما عاشق هنرتیم!... ما عاشق صداتیم!...

شیوا: (می خندد) پس این آرزو که کردی!؟ که نمی دونم پیر شدم و این حرفها!!... منظورت کی بود؟!...

مانی: خوب هیچ کی!!

شیوا: هیچ کی؟!.. آره؟!

مانی:  آره به خدا!!

شیوا: می خواهی بزنم همینجا سرویست کنم؟!...

مانی: یعنی چی؟.. چرا چرت و پرت می گی؟!

شیوا : (با عصبانیت بلند می شود) حیف که!!... حیف که!!... (به سرعت دور می شود)

مانی: (به رفتن او می نگرد) اِه اِه اِه اِه! (با صدای بلند به طرفش) آهای!!... با تواَم!! (شیوا همچنان می رود) دیونه؟!..دوستت دارم! (شیوا می رود) عاشقتم! عاشق (شیوا یک مرتبه بر می گردد) عاشقتم!...

 

[ لحظاتی بعد.از نگاه پیرمردی که در کنار صندلی ای که آن ها رویش نشسته بودند. مانی و شیوا در حال دور شدن.پیرمرد روی آدامسی که مانی گذاشته بود می نشیند. او بلند می شود. آدامس در حالی که به شلوار او چسبیده است، کش می آید.]

 

                         روز- داخلی- باشگاه هاشم آقا (ادامه)

 

[ سینا در کنار میز باشگاه ایستاده است. هاشم آقا پشت میز نشسته است. روی میز دو بسته اسکناس ده هزار تومانی قرار دارد. دست هاشم آقا روی اسکناس ها قرار دارد. سینا مدام میخواهد اسکناس ها را بگیرد . ولی پدر مدام اسکناسها را سمت خود می کشد. در این حال با یکدیگر حرف می زنند.]

 

سینا: (ملتمسانه) بدین دیگه بابا!...دیروز که خوب تمرین کردم!..نکردم؟

هاشم: نه، نمیشه!..اول تمرین!.. بعد پول!

سینا: شما پولو بدین !.. چشم!

هاشم: عجب بچه ی سمجیه ها !.. گفتم اول تمرین1 بعد باشه!.. این پول همش مال خودته!..

سینا: بابا هاشم!؟... حداقل یکم لمسشون کنم!؟.. واقعیه ؟ نه؟

هاشم: (اخم) سینا؟.. بابا؟... رو اعصابیا!.. (سینا سری تکان می دهد)

 

[ لحظاتی بعد.حسام به همراه امین، رامین، برین و فرزین، در باشگاه می دوند. سینا هم پشت سر آن ها با شدّت خستگی تمام و به زور می دود. چهره اش عرق ریزان است. صدای تپش قلب او به گوش می رسد. او از بچه ها جدا می شود. به طرف هاشم آقا می رود. صدای تپش قلبش بیشتر می شود. او به میز پدرش می رسد. همه جا دور سرش می چرخد. یک مرتبه نقش زمین می شود. هاشم آقا بالای سرش می آید. از دید سینا که روی زمین نقش شده است. هاشم آقا و سقف می چرخد.]

 

هاشم: سینا؟!... بابا؟! خوبی؟!... بلند شو!... بیا اینم پول!!... بگیرش!...

 

[ از دید سینا. پدر دو بسته اسکناس ده هزار تومانی را به طرفش تکان تکان می دهد. سینا کم کم حالش خوب می شود. صدای تپش قلبش کم کم قطع می شوند. از روی زمین بلند می شود.]

 

سینا: (حالش نسبتاً خوب. به پدر) بابا هاشم!!... خدا عمرت بده!! (پول را می گیرد) کم کم دیگه داشتم می مردم!...

هاشم آقا: (با تعجب) بگیر بابا!! بگیر (سینا با پول ها می رود) عجب ها! عجب! (رو به سینا که می رود) واقعأ راست می گن که پول رو مرده بندازی زنده می شه ها!! نگاه کن!! نگاه کن!!... چطوری حالش سرجاش اومد!... انگار دوپینگش کردن!...

 

                  روز- خارجی- مسیرهای مختلف+ پل خواجو

 

[ شیوا جلوی کافی شاپ ایستاده است. مانی خارج می شود. مانی در حال جویدن آدامس است.]

مانی: (هول می شود) س س سلام خانوم!! خوبین؟! مادر؟! پدر؟! آقا سینا خوب هستن ایشالله؟! سلام خدمتشون برسونید! (می خواهد برود) ببخشید!...

شیوا: (می خندد) کجا؟! حالا چرا هول شدی؟

مانی: ( بر می گردد) ببخشید!!... هول شدم!!..

شیوا: (لبخندی می زند) سینا کو؟ (نگاه به اطراف) کجاست؟! مگه قرار نبود از امروز زیر نظر شما  موسیقی یاد بگیره؟!!..

مانی: سینا؟! آهان! ( با خودش) فرستادمش دنبال باقالی سیاه!

شیوا: متوجه نشدم!.. چی گفتین؟

سینا: چیزه!.. گفتم  فرستادمشون یه آموزشگاه خوب، پیش یکی از دوست های موسیقی دانم!... مطمئنم اونجا بهتر موسیقی رو یاد می گیره!!...

شیوا: راستی؟ چه جالب!. دستتون درد نکنه!.. حالا بیاین تا یه مسیری می رسونمتون!

مانی: نه دیگه! دست شما درد نکنه!!... خداحافظ!...

 

[ مانی می رود. دو سه قدم می رود. بر می گردد. رو به شیوا که متعجب است می خندد. به طرف شیوا می رود.]

 

شیوا: (متعجب) دیوانه!!...

 

[ادامه. داخلی. ماشین. درحرکت. شیوا پشت فرمان. مانی با آدامس حرکات مزحکه آمیز می کند.]

 

مانی: ببخشید اگه  سر به سرتون گذاشتم!! (آدامسش را کش می دهد)

شیوا: (لبخند) می دونی؟ من همیشه تو محیطی زندگی می کردم، که همه چیز و همه جا دست به دست هم دیگه دادن که شرایط کاملاً خشک و بی روح به نظر برسه!... همیشه خشونت! همیشه مبارزه!... واقعاً احتیاج به شرایطی داشتم که یکم توی زندگیم شادی باشه! تا این که!!...

مانی: خواهش می کنم!! کم کم دارم تو خجالت محو می شم دیگه!...

شیوا:‌ (نگاهی به او می کند) چه از سر خودشم معطله!! خیلی زود به دل می گیری ها!!

مانی: ببخشید حالا!.. خواستم مزاحی کرده باشم!.. می گم! می شه یه سوال فنی بپرسم؟!

 

[ خارجی- پل خواجو- مانی و شیوا بر روی یکی از میزهای پل خواجو نشسته اند. آن ها در حال خوردن چایی می باشند و حرف می زنند. ادامه حرف های سکانس قبل.]

 

شیوا: فنی؟!...

مانی: حالا!! می گم که؟!...البته من خیلی تعریف شما را از سینا شنیدم!.. این همه هنر!... مدال!.. ورزش!؟... حالا چرا یه آدمی مثل من؟..آخه ببخشیدها همه به من میگن دلقک موسیقی..

شیوا: (مکث) می دونی چیه؟.. گفتم که!.. همیشه توی شرایط جدی زندگی کردم!... مبارزه!... تمرین!... پدر خشک و مقرراتی!... واقعاً به یه شرایط جدید احتیاج داشتم!... تا اینکه شما را دیدم!... برای یک لحظه برگشتم به خنده و شادی بچگی هام!... فهمیدم!!.. فهمیدم که خودشه!!

 

[مانی در حس رفته و دست زیر چانه اش گذاشته. یک مرتبه دستش رد می خورد.]

 

مانی: (به خودش می آید) منم!... دقیقاً منم شرایط زندگی شما را دارم!... به خاطر پدر و مادر مقرراتی ام بود که رفتم سمت موسیقی! ولی الآن فهمیدم که  صلاحمو می خواستن!!

شیوا: چرا الان؟

مانی: چون!.. چون الان به رحمت خدا رفتن (مانی چایی می خورد)

شیوا: (ناراحت) آخی! خدا بیامرزدشون!...

 

[ مانی ناراحت است. در حالی که چایی می خورد آن را روی خودش می ریزد. او از داغ بودن چایی به خودش می آید و فریاد می زند. او بالا و پایین می پرد. شیوا به او می خندد.]

 

                 روز- خارجی(سی و سه پل) + داخلی(دفتر موسیقی)

 

[ موزیک متن بر روی تصاویر هردو سکانس. سینا زیر یکی از پلها با نگاه به کتاب نت، با گیتار به سختی تمرین می کند. لحظه ای از سخت کوشی او در حال تمرین. داخلی. سینا در کنار استاد موسیقی ، آموزش گیتار می بیند. صدای آن ها به گوش نمی رسد. لحظه ای از سخت کوشی او در حین تمرین. ]

 

 

 

                            روز- داخلی- یک کافی شاپ

 

[ مانی در کنار چند تن از دوستانش، روی یکی از میزهای کافی شاپ نشسته است. او مدام با آدامس حرکات مضحکه آمیز در می آورد. دوستانش به او می خندند.]

 

مانی: حالا این جا را نگاه کنید!! (به یکی از دوستانش) بگیر ببینم چقدر کش میاد.

 

[مانی آدامسش را از دهان کش می دهد. سر آن را به دوستش می دهد. دوستش خم می شود. آن را کش می دهد. همه به او می خندند. آدامس پاره می شود.مانی آدامس را جمع می کند. دوباره آن را در دهان می کند.]

 

مانی:(در حال جمع کردن آدامس) حیفه!.. آهان!. بیا جلو! ( آن رادر لُپش می گذارد)حالا این حرکت رو ببینید!

 

[ دوستانش به شکلی که حالشان بد می شود به او می نگرند. مانی کمی آدامس را می جود. آن را باد می کند. آدامس بادکنک بزرگی می شود. روی صورتش می ترکد. همه به او می خندند. مانی در این حال چشمانش را باز می کند. متوجه می شود که شیوا به همراه هاشم آقا، حسام، فرزین، برین، امین و رامین وارد کافی شاپ می شوند.]

 

مانی: (می ترسد) بدشانس تر از من پیدا نمی شه!... این ها کجا بودن؟ چی کار کنم؟

 

[ شیوا متوجه او می شود. از دور به مانی اشاره می کند که برود. مانی مضطرب است. آدامسش را از ترس قورت می دهد. صدای قورت دادن آن.]

 

مانی: ( مضطرب) باید محو بشم!...

 

[دوستانش با تعجب به او می نگرد. موزیک اضطراب. مانی به زیر می رود. یکی یکی از زیر میزها و از لا بلای پاهای مشتری های کافی شاپ عبور می کند. در نهایت از پشت سر شیوا و رزمی کارها فرار می کند. شیوا به رفتنش می نگرد. نفس راحتی می کشد.لحظاتی بعد.همگی دور میزی نشسته اند. در حین صرف قهوه، هم صحبتند.]

 

هاشم آقا: دقت کردین همه چیزهای خوب خانم هستن!.. خورشید خانم!... پروانه خانم!... مهتاب خانم!... حالا برعکسش، همیشه چیزهای بد آقا هستن!... آقا دزده!... آقا گاوه!... آقا گرگه!... آقا الاغه!... (همه زیر خنده می زنند)

حسام: خدمت عموی نازنین عرض کنم این طوری ها هم نیست! بالاخره ( نگاه به شیوا) البته ببخشید (به هاشم آقا) تا مردها نباشند، زن ها هم هیچ خوبی ای ندارند.

هاشم آقا: مردها جنگ و مبارزه را دوست دارند، چون به خاطر جنگه که ظاهر جدی پیدا می کنند!..  این تنها چیزی است که نمیذاره زن ها بهشون بخندند.

فرزین: استاد یعنی ما باید همیشه مبارزه کنیم تا زن ها به ما نخندند (شیوا می خندد)

برین: استاد منظورشون اینه که مبارزه جنمه مردها را نشون می ده.

امین: نه بچه ها!.. من فکر میکنم که استاد منظورشون اینه که اگه می خواهیم زن آینده مون از ما حساب ببره!.. باید بهتر مبارزه کنیم.

رامین: ولی من فکر می کنم ، منظور استاد اینه که هر مردی بهتر مبارزه کنه! زن ها بیشتر از اون خوششون میآد.

هاشم آقا: (کمی فکر می کند) حالا یه چیزی تو همین مایه است!... زیاد فکر نکنین که می ترسم هَنگ کنید و کار دست خودتون بدین!...

شیوا: بابا هاشم!؟ بچه ها همگی جای برادرهای من ! ولی شما دوست دارید داماد آیندتون  چه جور مردی باشه؟!

هاشم آقا: من؟!... خوب اوّل از اون که باید مرد باشه!.. در درجه دوم! دخترم که تو باشی، باید اونو دوست داشته باشه!!

شیوا: یعنی اگه مرد باشه!.. منم اونو دوست داشته باشم! ولی یکمی هم هنرمند باشه چی؟

هاشم آقا: دراین لحظه است که میگم عالیه دیگه!

شیوا: بابایی؟ موسیقی هم جزء هنر حساب می شه دیگه!! 

هاشم آقا: (عصبانی) چی؟... موسیقی؟... نه!.. اصلأ!.. داماد آینده ی من یک مرد  هنرمند رزمی کاره و بس!..

شیوا: (می ترسد) بله بله! کاملاً! منظوری نداشتم بابا جان که!.تو رو خدا عصبانی نشین!

حسام: نه عمو جان!.. آبجی شیوا مزاح کردند!..

هاشم آقا: (عادی) قطعاً همین طوره! قطعأ..خیله خب!.. برای امروز حرف زدن کافیه!.. پاشید که کلّی کار داریم!... تمرینات عقب مونده!...پاشید! (همگی بلند می شوند)

 

                           روز- خارجی- داخلی (باشگاه هاشم آقا)

 

[ نمای معرّف. باشگاه هاشم آقا. داخلی. بچّه های رزمی کار در حال تمرین. فرزین و برین در گوشه ای در حال تمرین و مبارزه ی تن به تن هستند. امین و رامین نیز در گوشه ی دیگر در حال تمرین و مبارزه ی تن به تن می باشند. دیگر شاگرد های استاد هاشمی در گوشه و کنار باشگاه در حین تمرینات خاص خود می باشند. ورودی باشگاه. هاشم آقا در کنار حسام، پشت میز کار نشسته اند. آن ها در حال صحبتند.]

 

هاشم آقا:‌ (به حسام) حسام جون! عمو؟... من از تو بیش تر از اینها انتظار داشتم!...

حسام: خواهش می کنم عمو جان!... خدای ناکرده قصوری سر زده که دلخورید؟

هاشم آقا: دیدی این پسرهای دم بخت می گن من قصد ازدواج ندارم! (حسام متعجّب) یکی نیست بهشون بگه آخه عزیز من، ازدواج که قصد نمی خواد!.. پول می خواد وهمت!.. که خدا رو شکر همه اش هم  تو داری!.. از اون طرف هم مادرت دیگه پاشنه ی خونه ی ما را از جا در آورده!.. پدرت هم که چشم و امیدش فقط به تواِ!..چیکار میخاهی بکنی؟..

حسام: عمو جان؟... منظورتون چیه؟!

هاشم: دیدی شیوا تو کافی شاپ چی می گفت؟!.. علناً داشت همت و جنمت رو محک می زد!.. واقعأ که مثل باباتی!.. مدام یکی باید هلتون بده جلو!..

حسام: (با خجالت) عمو جان؟... به غیر از ورزش اخلاق جوون مردی هم ما از شما یاد گرفتیم!.. راست حسینیش!... من که البته از بچگی توی همین باشگاه و بعدش هم! با خانواده ی شما بزرگ شدم!.. ولی غیر از من (رو به بچه های رزمی کار) بچه های دیگه هم از کوچیکی با ما بزرگ شدن!.. به غیر از این که مثل خواهر و برادریم!.. مطمئناً همگی علاقه مندیم که همسری داشته باشیم که خصوصیاتش کاملاً شبیه شیوا خانم شما باشه!.. فکر نمی کنم درست باشه نظر اونا رو هم ندونیم!...

هاشم آقا:‌ (متعجب) بچه ها؟! (نگاهی به رزمی کارها. نگاهی به حسام) همه ی شما برای من عزیزین!! (اشاره به دستش) مثل تک تک انگشت های دستم!..شاید تو راست می گی!.. شاید منظور شیوا ؟!...

حسام: ( وسط حرف استاد) من می دونم منظورشون چی بود؟

هاشم: ( سری تکان می دهد) خوب!..  بلأخره شما جوونهای امروزید و بهتر از ما قدیمیا از حرفای هم سر در میارین!

حسام: این حرف رو نزنید!.. شما بزرگ مایید!..ولی من فکر می کنم !.. شیوا خانم از آدمی خوششون میاد که از همه قهرمان تر باشه!... و ممکن نیست! مگه این که مسابقه ای که پیش رو داریم، مسابقه ای باشه که قهرمان قهرمان ها توش شناخته بشه!... یعنی کسی که از همه لایق تر باشه!... حالا من یا هرکس دیگه!...

هاشم: (کمی فکر می کند) آفرین حسام!..امروز فهمیدم اینقدر که با تو راحت میتونم حرف بزنم با بابات نمیتونم راحت باشم!.. البته هر کسی به جای خود!..به عنوان دوست گفتم!.. می فهمی که؟

حسام: بله استاد عمو!.. بلأخره ما هم دست پرورده ی شماییم!.. 

هاشم: تجربه می گه، زن مثل طالبیه!... شیرینم نباشه با شکر می شه خورد!... ولی مرد مثل هندونست!... اگه شیرین نباشه، زن که هیچی! جلو گاوم بذاری نمی خوره!.. پس من اون هندونه ی شیرینا می خواهم!..

حسام: یعنی عمو جان پهلوان پهلوان ها؟!.

هاشم: صد در صد درسته!.. پس هر چه زودتر دعوت نامه هایی آماده کن و بفرست برای هرکسی که می دونی از همه قهرمان تره! ( حسام نفس راحتی می کشد) بچه های خودمون فراموش نشه!.. می خواهم قهرمان قهرمان ها را خودم انتخاب کنم!!.. سریع باش حسام!.. سریع!.. زیاد وقت نداریم!.. میدونی؟ کلأ وقتی اسم مسابقه میاد خیلی مشتاقم!..

حسام: (لبخند رضایت می زند)  چشم عموجان!... به چشم!

                 

                          روز- خارجی- پارک صفه- تله کابین

 

[ شیوا و مانی در پارک صفه قدم می زنند. آن ها با هم صحبت می کنند.]

 

شیوا: من از یه چیز بابا هاشمم خیلی خوشم میاد.

مانی: از چی؟.. تا منم مثل پهلوون باشم و بتونم بهتر توی زندگی محو بشم؟

شیوا: بابا هاشم با این همه گیر دادن، اذیت آزار و ناز وادای مامانم همیشه صبوری به خرج می ده!...

مانی: (کمی فکر) آهان!.. می دونی چرا؟... چون اصلًا زن ساخته شده برای ناز کردن، گیر دادن، غر زدن، حسادت کردن، دوست داشتن، دوست داشته شدن!... اصلا دلش می خواهد! مشکل داری؟... نیا سراغش! (شیوا می خندد)

 

[ لحظاتی بعد. تله کابین. هر دو توی تله کابین نشسته اند و به سمت بالا می روند.]

 

مانی: میگم اگه به انتخواب خودت بذارن ! دوست داری چی کادو بگیری؟...

شیوا: (مکث) دوست دارم، یکی واسم یه جعبه بزرگ کادو بیاره!.. توش یه جعبه کوچک تر باشه!.. بعد همین طور روند ادامه پیدا کنه و آخرش برسه به یه سوییچ پورشه یا مثلاً لامبورگینی!..

مانی: قول می دم! قولِ قول!

شیوا: واقعأ ( مانی سری تکان میدهد) خیلی ممنون!... حالا، تو چه آرزویی داری؟...

مانی: من؟ (کمی فکر می کند) الان میگم الان میگم!.. خوب من!..اجازه بده یکم فکر کنم! آهان! فهمیدم!.. دوست دارم وقتی ازدواج کردم و اومدم خونه! عربده بکشم عیااال!.. بعداً زنم خودش بره کمربند و بیاره!... بعد منم بگم پاشو خانووم شوووما تاج سرمایید!...

شیوا: (می خندد) همین دیگه؟! باشه!..

مانی: نه!! اینا که شوخی کردم!..ولی دوست دارم!.. یعنی آرزو دارم حرف آخر رو تو خونه به زنم من بزنم!.. اون هم چشم خانم!.. چشم!... هرچی شما بگین!...

شیوا: (می خندد) همونی که من همیشه آرزوشا دارم! (مانی با تعجب می نگرد)

 

                                روز- داخلی- اتاق شیوا

 

[شیوا محو تماشای اینترنت است. صدای تق تق کفش های هاشم آقا به گوش می رسد. شیوا سریعاً کتابش را باز می کند. هاشم آقا وارد می شود. تصویر روشن و خاموش می شود. لحظاتی بعد. شیوا در کنار پدر نشسته است.]

 

شیوا:(متعجب)بابا؟..یعنی این مبارزه  برای اینه که بهترین رزمی کار بیاد خواستگاری من؟

هاشم: چه طور مگه؟.. مگه خودت اینا نمی خواستی؟

شیوا: من؟ ولی خودتون می دونید که!؟..من و بچه های باشگاه مثل خواهر و برادریم!.. چه طور ممکنه؟!

هاشم: پس میگی بشینم و دخترمو ترشی بندازم؟..مگه من چند سال دیگه عمر میکنم؟.. دلم داماد و نوه و نتیجه نمیخواهد؟ (شیوا ناراحت) خیله خوب!..حالا نه باشگاه خودمون!.. بین همه باشگاه ها!.. اون هم پهلوان پهلوان ها!..حالا نظرت چیه؟!

شیوا: (ناراحت. لوس لوسی) بابایی!؟.. اگه  دوستش نداشته باشم چی؟!..گریه می کنما!

هاشم: خوب حالا بین نفر اول تا سوم هم که شد شد!.. من کنار میام!

شیوا: آخه بابا هاشم؟! (هاشم آقا کم کم اخم می کند)

هاشم: آخه چی؟.. می خواهی آرزوی عروس شُدنتو به گور ببرم؟.. چی؟... چی گفتم؟!

شیوا:‌(ناراحت) هیچ چی!.. هر چی شما بگین بابایی!

 

                   روز- داخلی- پذیرایی خانه هاشم + اتاق سینا (ادامه)

 

[ مادربزرگ هاشم در حال خواندن نماز در پذیرایی می باشد. او در حال نشسته نماز می خواند. حمیرا در آشپزخانه مشغول صحبت با گوشی می باشد. همین لحظه. سینا به همراه گیتارش یواشکی از جلوی مادر بزرگ به سمت اتاقش می رود. مادر بزرگ هنگام نماز متوجه ی او می شود. سینا به اُتاقش می رود. هاشم آقا از اتاق شیوا خارج می شود. مادربزرگ با صدای بلند الله اکبر می گوید. هاشم آقا متوجه او می شود.]

 

مادر بزرگ: الله اکبر! الله اکبر!

هاشم آقا: (متوجه او) چیه مادر جان؟! شما دیگه چتونه؟! هان! هان؟.. بفرمایین؟! من که نمی فهمم چی می گی؟!

حمیرا:‌(هنگام صحبت با گوشی) ببخشید عزیزم یه لحظه گوشی! (رو به هاشم) هیچی !... داره می گه که سینا یه کیف گیتار دستش بود و یواشکی رفت تو اتاق!... می گه برو به حسابش برس!!

هاشم آقا: (متعجب) نه بابا!... عجب آدم فروشایی هستین شما!! (رو به اتاق سینا) سینا سینا (عصبانی)  باز درای چه غلطی می کنی؟!.. دیگه امروز یکی یکی میخواهین سکته ام بدینا!..

 

[ کمربندش را بیرون می آورد. به سمت اتاق سینا می رود. در را باز می کند. در را محکم می بندد. از دید مادربزرگ که در حال نماز است. صدای آخ و اوخ سینا که توسط هاشم کتک می خورد به گوش می رسد. یک مرتبه در اتاق باز می شود. سینا در حالی که سر و بدنش را گرفته است فرار می کند. هاشم آقا عصبانی با کمربند خارج می شود.]

 

هاشم آقا:‌ (عصبانی) وایسا تا بهت بگم! .. برا من مُطرب خونه راه انداخته!.. پسره ی فلان شده!... وایسا ببینم!...

                                    

                                 روز- خارجی- کوه و صخره

 

[ حسام به همراه امین، رامین، فرزین و برین از صخره ها ی کوهی به سختی  بالا می روند. دربین راه فرزین می خواهد سقوط کند. حسام دستش را می گیرد. آنها لبخندی به یکدیگر می زنند. آن ها بالای کوه می رسند. لحظاتی بعد.همگی در کنار هم ایستاده اند]

 

حسام: خوب بچه ها!مسابقه ای که پیش رو داریم مثل صخره نوردی در کنار یک دره ی صعب العبوره!.. هر کس توی این مسابقه اول بشه!.. برگ برنده ای رو به دست میاره !.. که افتخار دامادی استاد هاشمی نصیبش میشه! (همه با خوشحالی می نگرند)

امین: ولی شیوا خواهر ماست!... یعنی مثل خواهر ماست!

فرزین:  کی دوست نداره داماد استاد بشه؟!...

برین: من (همه به او می نگرند) یعنی من همیشه تنها آرزوم این بوده که داماد استاد هاشمی باشم!

رامین: دِکّی، فکر کردی خیال کردین؟ اگه بنا به مسابقه است (نگاهی به هیکلش ) خوب مسلّمه!.. تو فنون رزمی کسی بهتر از من نمی تونید پیدا کنید.!!.. یعنی پیدا نمی شه!

امین: (پوز خند) ولی!؟.. مطمئن باشین من اول می شم!!.. ندیدین چقدر استاد همیشه از پیشرفت من تعریف می کنه؟!

فرزین: چه حرفیه؟.. استاد همیشه از همه ی ما تعریف می کنه!.. فقط تو نیستی که!..

برین:‌(با خودش) یعنی میشه من اول بشم؟

حسام: بچه ها ببینید!!.. این فقط  یک مبارزه نیست!!. یک امتحانه!!

 

 

                  روز- داخلی + خارجی- آلاچیغ پارک ناژوان

 

[پارک ناژوان. زیر یک آلاچیغ. مانی گیتار به دست در کنار شیوا نشسته است.]

 

مانی: (ناراحت) چی؟؟‌چی گفتی؟ یه بار دیگه توضیح بده؟!

شیوا: ای وای!... این دفعه ی دهمه که می گم!...ببین منو!.. آخرین دفعه است که می گم!!... تو باید دو ماهه خودت رو برای مسابقات رزمی آماده کنی!

مانی: (آب دهان قورت می دهد. ترسان) من؟.. منی که تا حالا ضربه ای محکم تر از (دستی به سیم های گیتار می کشد) سیم گیتار نزدم؟!... نمی تونم!

شیوا: (ناراحت) یعنی نمی خوای ؟

مانی: خب صد البته!.. نه هزار البته! ( سری تکان می دهد) نه صد هزار البته!

شیوا: پس واقعاً اگه می خوای نشون بدی من رو دوست داری ! .. باید هر چه زودتر به یه باشگاه بری و شروع به تمرینات رزمی بکنی!

مانی:‌(از ترس سری تکان می دهد) چی؟ یه بار دیگه بگو؟!تورو خدا؟!یه بار دیگه بگو؟

شیوا: نمیگم!.. میری یا نه؟!.. یک کلمه!؟

مانی:‌ (مکث) یک کلمه؟! (شیوا سری تکان می دهد) یک کلمه! (فکر) دو ماهه؟! (شیوا سری تکان می دهد) دوماهه! (فکر) باشه! (شیوا خرسند) فقط به خاطر تو می رم! (بلند میشود. می لرزد) با تکنو می رم و تو مسابقات محو می شوم! (همچنان می لرزد)

شیوا: (خوشحال) می دونستم! (با تعجب به او) چیه؟ چت شده؟!

مانی: می ترسم!! (می لرزد) فکر نکنی یه وقت می رقصم!؟

 

        روز- داخلی. باشگاهی در شهر- خارجی- ریل قطار+ مسیرهای مختلف

 

[ باشگاهی در شهر. حسام با یک دعوت نامه وارد باشگاه می شود. دعوت نامه را به مسئول باشگاه می دهد. با همدیگر کمی حرف می زنند. صدای آن ها به گوش نمی رسد. ورزشکاری به اسم استاد محمود در باشگاه به حسام نگاه می کند. لحظاتی بعد. ورزشکاری به نام استاد محمد از یک باشگاه خارج می شود. حسام به او می رسد. دعوت نامه را به او می دهد. لحظاتی بعد. ریل قطار. یک ورزشکار به نام استاد حسین بر روی ریل قطار خوابیده است. از دید حسام. قطار از دور نزدیک می شود. حسین قصد خودکشی دارد. حسام به او می  رسد. صدای قطار از دور به گوش می رسد. حسین هم چنان روی ریل دراز کشیده است. صدای قطار به گوش می رسد.]

 

حسام: (بالا سرش) چرا این جا خوابیدی؟!.. تمرین می کنی؟!

حسین: آره! تمرین خودکشیه! می خواهم خودم را از این زندگی نکبتی خلاص کنم!

حسام : (با نگاه به قطار که می آید) آخه چرا؟.. حیف این هیکل نیست که زیر چرخ های قطار بره؟...مگه چی میخوای از زندگی؟

حسین: تا وقتی که ورزش می کردم انگیزه داشتم !... ولی الان هیچ انگیزه ای ندارم!...

حسام: (دعوت نامه را به او می دهد) تو الان خماری!. بیا بگیر!..اینم انگیزه دو ماهت!. (قطارنزدیک می شود)بگیرش!.بیشترزندگی کن!(نگاه به قطار)قطار رسید!.. بگیردیگه!

 

[قطار نزدیک است. حسین بلند می شود. دعوت نامه را می گیرد. آن را میبیند. قطار عبور می کند. حسین خوشحال می شود. لحظاتی بعد. یک ورزشکار به اسم استاد علی در فضایی باز در حال مبارزه با چند زورگوی رزمی کار می باشد. لحظاتی از مبارزه ی حرفه ای استاد علی. حسام وارد می شود. به طرف استاد علی می رود. دعوت نامه را به او می دهد و می رود. استاد علی در حال خواندن دعوت نامه مبارزه هم می کند. او در این حال تمامی حریف های خود را می زند.]

 

                         روز- خارجی- داخلی- باشگاه رزمی در شهر

 

[ نمای معرف. باشگاهی در شهر. مانی با ترس و لرز نزدیک باشگاه می شود. او از شدت ترس می لرزد. می خواهد برگردد. منصرف می شود. یک مرتبه درون باشگاه می پرد. داخلی .ادامه. مانی سریعاً وارد باشگاه می شود. پایش به پلّه های باشگاه برخورد می کند. به طرف میز کار باشگاه سقوط می کند. او رو به روی صورت مسئول باشگاه قرارمی گیرد.کنارمسئول باشگاه دوستش نشسته است.دوستش مثل ماکت است]

 

مسئول باشگاه: (رو به روی صورت مانی. عادی) جونم عزیزم؟... بله؟.. بفرمائین؟

مانی: (به خودش می آید) می خواهم رزمی کار کنم!... دو ماهه!

مسئول باشگاه: (رو به دوستش) دو ماهه؟! (رو به مانی) دو ماهه که نمی شه!

مانی: خوب من زمینه قبلی دارم!.. کیک بولینگ و... کون شو کار کردم!

مسئول باشگاه:‌(رو به دوستش) شنیدی استاد؟(رو به مانی) خوب،به هیکلت نمی خوره؟

مانی: (نگاه به هیکلش. با خودش) آره. راست می گه! (به مسئول) چیزه!!... آخه من درونی کار کردم!

مسئول:‌(عادی. به دوستش) شنیدی استاد؟ (به مانی) پس درونی کار کردی؟! (کنار گوش دوستش) عجب احمقیه ها! درونی کاره! می شه دوشیدش (به مانی) آره! استاد هم فهمیده!.. از هیکلت معلومه درونی کار می کنی!.. اوکی داده!

مانی: (خوشحال. بااشاره دست)او کیه؟! پس من رفتم! (برمی گردد.توی شیشه می رود)

مسئول: کجا می ری پس؟! (مانی برمی گردد) ولی فکر کنم اول باید ثبت نام کنیا! نه؟!

مانی:‌(دست رو صورت.نزدیک مسئول) ثبت نام کنم؟!.. یعنی از همین الان تمرینه؟!

                                                                                            

[ مسئول سریعاً با ماشین حساب چیزی حساب می کند. ماشین حساب را جلوی چشم مانی می گیرد.]

 

مسئول: با تمرینات خصوصی و برنامه غذایی و غیره و غیره! اینقدر پات آب می خوره! می تونی؟ (نگاه به دوستش) یعنی می تونه؟ (نگاه به مانی) استاد میگن میتونی!

مانی:‌ (با تعجب. به ماشین حساب) چقدر صفر (سرش را می خاراند) ریاله یا قِرونه؟.. (شیوا را به یاد می آورد) قبوله!

مسئول: باریکلا (رو به دوستش) استاد این بدن چی کم داره تا برا جلسه بعد بیاره؟! آهان! (رو به مانی) استاد فرمودند برای جلسه بعد دو کیلو موز و یک کیلو مرغ سوخاری حتماً یادت نره!.. شنیدی که چی گفتن استاد؟! باید موز بخوری تا قوی بشی!

مانی:‌(با تعجب) به این سرعت فرمودند؟! (با خودش) بیچاره دوستش، زندگی نباتی داره! (به مسئول) باشه!

مسئول:‌(به مانی) یه لحظه صبر کن (دستی به شکمش می کشد. به دوستش) استاد این دیگه چی باید بخوره؟... احساس می کنم یه چیز دیگه کم داره این بدن!.. هاآن! استاد نظرتون چیه؟!آهان؟ بله بله! (به مانی) استاد فرمودند 99٪ تغذیه! یک درصد تمرین!.. حالا لخت شو و یکی دو ساعت بدو تا ببینیم چی میشه!!

مانی:‌(با تعجب) ماشاالله! استاد تله پاتی بلدن؟!

مسئول: پس چی!؟ حالا بدو که زیاد وقت نداریم!- بدو

 

[ لحظاتی بعد. مانی در حال دویدن. لحظاتی بعد. مانی با یک کیلو موز وارد باشگاه می شود. لحظاتی بعد. مانی می دود. مسئول باشگاه و دوستش در حال خوردن موز. مانی میخواهد یک موز برمیدارد. مسئول روی دستش می زند. لحظاتی بعد. مانی با دو مرغ سوخاری وارد باشگاه می شود. لحظاتی بعد. مسئول و دوستش در حال خوردن مرغ سوخاری. مانی می دود. او می آید کمی مرغ بخورد. استاد روی دستش می زند. لحظاتی بعد. مانی می دود.]

 

مانی: ( هنگام دویدن. رو به مسئول) عجب استاد نامردیه! دارم از گشنگی می میرم!.. اون وقت یه ذره از خوراکیای خودم  به من نمی دن!

 

                              روز- داخلی- باشگاه هاشم آقا

 

[داخلی. باشگاه هاشم آقا. حسام در کنار امین، برین، فرزین و رامین در حال تمرینات رزمی هستند.استاد هاشمی بالا سر آن ها ایستاده. شیوا نیز به آن ها می نگرد. موزیک رزمی بر متن تصویر. بچه ها در حال انجام فرم هستند. لحظه ای بعد. یکی از بچه ها در حال انجام حرکات آکروبات. لحظه ای بعد. یکی از بچه ها در حال انجام حرکات دست و پا. لحظه ای بعد. یکی از بچه ها در حال شنا در بالانس. لحظه ای بعد. یکی از بچه ها در حال حرکات قدرتی. لحظه ای بعد. یکی از بچه ها در حال شنای سرعتی. لحظاتی بعد. یکی از بچه ها در حال شکستن اجسام سخت با ساق و ساعد. استاد هاشمی وشیوا آن ها را تشویق می کنند.]

 

                          روز- داخلی- باشگاه تمرین مانی

 

[مسئول ازباشگاه خارج می شود. مانی به سمت چند ورزشکار می رود. ورزشکارها در حال بلند کردن وزنه های آن چنانی می باشند. مانی به طرف یکی از میله های هالتر می رود. آ ن را سنگین می کند. می خواهد بلند کند. نمی تواند.کمی سبکش می کند. باز هم نمی تواند بلند کند. یکی یکی وزنه ها را برمیدارد. ولی باز هم نمی تواند بلند کند. مانی میله ی خالی هالتر را بلند می کند. آن را به زور در هوا می برد. تعادلش به هم می خورد. با میله هالتر می چرخد. میله می خواهد با چند نفر برخورد کند. به خیر می گذرد. در همین لحظه. حسام وارد باشگاه می شود. صحنه را مشاهده می کند. مانی با میله هالتر به طرف ورزشکارها می چرخد. همه فرار می کنند. حسام به طرفش می رود. او را از پشت می گیرد. مانی ترسان و لرزان است.]

 

حسام:(از پشت او را می گیرد) کوچولو!این کارها هنوز زوده برات!(هالتر را می گیرد)

مانی: (نفس راحتی می کشد) دست شما!!- درد نکنه!

حسام: خواهش میکنم!.. ولی عزیزم نزدیک بود همه را به کشتن بدیا!! (می رود)

مانی: (رو به حسام که می رود) چه آقای مهربونی!

 

[ لحظاتی بعد. مانی در حال زدن دمبل خالی می باشد. در کنار او دو ورزشکار در حال حرف زدنند. مانی به حرف های آن ها گوش می دهد.]

 

ورزشکار1: یادش بخیر!.. چه شوخی های خرکی ای باهم میکردیم!

ورزشکار2: آره!.. یادته حسن سنگ پرت میکرد منم نکردم و با پاره آجر زدم تو سرش؟.. (مانی متعجّب)

ورزشکار1: بنده خدا 86 تا بخیه تو سرش زدن تا زخمش به هم اومد!..ولی هیچ شوخی ای خرکی تر از اون موقع نبود که تو آشپزخونه با جواد روغن داغ به همدیگه می پاشیدیم!.. ( مانی متعجّب تر)

ورزشکار2: الان دوسال از روش می گذره!..هنوز که هنوزه من پماد سوختگی استفاده می کنم!.. عجب دورانی داشتیم!.. یادته برا مسخره بازی دیوار را رو سر مملی خراب کردم؟..(مانی آب دهان قورت می دهد)

ورزشکار1: (می خندد) تا یک ساعت دنبال جنازه ی مملی زیر یه خروار خاک می گشتیم.. (با هم می خندند) یادته با ساطور رو شصت بچه خواهرم زدم؟ (مانی آب دهان قورت می دهد)

ورزشکار2: نه تو یادته با قیچی دماغ دامادمونا پروندم (مانی کم کم می ترسد)

ورزشکار1: تو چی؟ یادته گوشِ دایی ما گاز گرفتم  یهو کنده شد!

ورزشکار2: دلم لک زده برا یکی از همون شوخی یا!

 

[ مانی بسیار ترسیده است. هردو ورزشکار یک مرتبه به مانی خیره می شوند. نگاهی به همدیگر می کنند. خنده ی شیطانی می کنند. ]

 

ورزشکار1: این پسره جون می ده برا شوخیِ خرکی!.. نظرت تو چیه؟

 

 [ورزشکار2 سری به پایین تکان می دهد. یکی از ورزشکارها کنار مانی می آید. او را بلند می کند. مانی از ترس التماس و های و هوی می کند. همه به او می خندند. ورزشکار او را می چرخاند. از دید مانی. گاهی سقف را می بیند. گاهی زمین را میبیند. گاهی ورزشکارها را می بیند. همه جا می چرخد. مانی مدام های و هوی می کند. ورزشکار یک مرتبه مانی را به زمین می کوبد. صدای شکستن استخان های مانی به گوش می رسد. ]

 

                  روز- خارجی- جاده کوهستانی+ داخلی (ماشین)

 

[ حسام به همراه فرزین، برین، رامین و امین در حال کشیدن یک تریلی 18 چرخ با بار سنگین به وسیله چند طناب در یک جاده کوهستانی هستند. داخلی. توی تریلی. شیوا و هاشم آقا در کنار راننده نشسته اند.]

 

راننده تریلی:‌(خوشحال. به رزمی کارها) دَمِتون گرم!..زود باشین!... آفرین!... چند کیلومتر بیشتر نمونده (به هاشم) دستت درد نکنه پهلوون!.. پول گازوئیل خوش رکابا مهمون زور بازوی بچه ها ی شما شدیم!.. ایول پهلوون !.. ایول!..می خواهمت و خرجت می کنم!.. یادت باشه  یکی طلب من!

 

                روز- خارجی- رو به روی باشگاه تمرین مانی

 

[ سکانس های مختلف از مانی. او با کیسه موز وارد باشگاه می شود. مانی با کیسه میوه وارد باشگاه می شود. او با مرغ سوخاری وارد باشگاه می شود.]

                                 

                                 روز- خارجی- کوه

 

[موزیک رزمی برمتن تصویر. بچه های رزمی کار در حال انجام تمرینات صخره نوردی روی ماکت می باشند. استاد هاشمی بالا سر آن ها ایستاده است. شیوا نیز در کنار پدر قرار دارد.]

 

                      

                                 روز- خارجی- باغ پرندگان

 

[ حسام با  دختری به نام سمیرا که محجبه است، از جلوی پرندگان باغ راه می روند. ]

 

سمیرا: خوب عزیزم! همون موقع می گفتی!.. چرا آخه؟!

حسام: نمی شد سمیرا!..باورکن استاد عمو حق پدری گردنم داره!..شرایط ایجاب میکنه!

سمیرا: حسام؟! بالاخره که چی ؟...یعنی نمی خوای همین روزها بیایی خواستگاری من؟

حسام: چرا! ولی صبر کن این مسابقه تموم بشه! چشم!! حتماً!.. می گی چی کار کنم؟!

سمیرا: ( کمی فکر) یه فکری دارم!.. ولی اول بریم جای هر روزمون!! یه معجون بازهم مهمون شما بخوریم!.. اون موقع راه حلّم را برات می گم!!

حسام: بازهم معجون؟..

سمیرا: تا آخر عمر اگه هر روز هم دعوتم کنی سیر نمی شم!.. از حالا شرط کنم!؟

حسام: باشه!.. منم قول می دم هرروز یکی دعوتت کنم!

                              

                             روز- خارجی- فضایی باز

 

[ موزیک رزمی بر متن تصویر. شاگردهای استاد هاشمی در فضای باز در حال انجام حرکات سلاح های سرد می باشند. هاشم آقا و شیوا در کنار آن ها ایستاده اند. لحظاتی بعد. یکی از بچه ها در حال پرتاب شروکن. لحظاتی بعد. یکی از بچه ها در حال میت زدن. لحظاتی بعد. یکی از بچه ها در حال حرکات تمرکزی. در این لحظات استاد هاشم و شیوا نیز در کنار آن ها حضور دارند.]                               

 

                   روز- خارجی- رو به روی باشگاه تمرین مانی

 

[شیوا بیرون باشگاه منتظر ایستاده است.مانی از باشگاه خارج می شود.به او میرسد]

 

مانی: (خوشحال) سلام!- خوبی؟!

شیوا: (متعجب) سلام!! انگار تو بهتری!! خبریه؟!

مانی: آره!! استاد امروز از کارم خیلی راضی بود. گفت لازمه که چند روز برم استراحت!.. آخه تمرینات سخته!.. 99٪ تغذیه و یک درصد تمرینه!.. الکی که نیست!..

شیوا: این دیگه چه تکنیکیه؟

مانی:  نمی دونم!؟

شیوا: چرا حالا تو این وضعیت؟!

مانی: بازهم نمی دونم!..من یکی که از تعجب دارم تو عمود محو می شم!..چون تو افق جا نداشتا می گم!.. حتماً یه چیزی ازم دیده که گفته راضیه!.. آخه می دونی یه ضربه درونی با هالتر بهش نشون دادم!!.. همه از تعجب دهنشون یک متر باز مونده بود!!.. استاد گفت که ضربه ی درونیت برق آسا بوده!.. بهتره کنترل بشه!

شیوا: (می خندد)  می دونستم مثل زبونت کم نمیاری!.. می دونستم!.. حالا که این طوره باید یکی دو روز بری باشگاه بابا هاشم، تا از نزدیک تمرینات بقیه را هم ببینی!( نگاهی به سر تا پای مانی) حدس می زنم تو این چند روزه خسته شدی ؟!

مانی: آره عزیزم!..مخصوصأ امروز تمرینات واقعاً کمر شکن بود!..مخصوصاً اون تمرینات تغذیه و ضربات چرخشی که گفتم ها!!.. همچین این لگنم داره از جا در میاد!

شیوا: (می خندد) خیله خب حالا!!.. این قدر مزه نریز !!.. باید یه نوشیدنی تگری بزنی تا حالت سرجاش بیاد!!

 

                     روز- خارجی- تفرج گاه. بستنی فروشی (ادامه)

 

[ نمای معرف.یک مکان تفریحی در حومه ی شهر. مانی و شیوا نزدیک بستنی فروشی تفرّج گاه می شوند. شیوا متوجه حسام و سمیرا می شود. سریعأ پا پس می کشد.]

 

مانی: (متوجه شیوا)  پس چی شد؟!.. پشیمون شدی؟

شیوا: بیا!! بیا عقب نبیننمون!!

مانی: ای وای که چقدر من بد شانسم!.. بازهم موش و گربه بازی؟..کی نبیندمون؟!

شیوا:‌(رو به حسام)  حسام!؟... پسر عمو ما می گم !

مانی: (رو به حسام) حسام؟! (فکر) می شناسم!! تو حرکات تمرکزی خیلی کمکم کرد!!

شیوا: بیا عقب گفتم!.. چی داری میگی؟!

مانی:‌(عقب می رود) باشه!!..  خانمه شه باهاش؟!

شیوا: پس بگو!!.گفتم رفتارش تغییر کرده ها!..مبارکت باشه حسام!..به پای هم پیر بشین!

مانی: پس همسرِشه؟

شیوا: بیا بریم!! فوضولی نکن!.. بریم یه جای دیگه!

 

[ حسام وسمیرا در حال خوردن بستنی هستند. آن ها گاه گاهی می خندند. حسام یک مرتبه متوجه شیوا و مانی می شود که می روند. کمی به مانی خیره می شود.]                       

                          روز- داخلی- باشگاه هاشم آقا

 

[ مانی وارد باشگاه هاشم آقا می شود. زیر بغل هایش را باز می کند. قولنج گردن می گیرد. روی یک صندلی می نشیند. متکبرانه به تمرینات شاگردان استاد هاشمی می نگرد. بچه های رزمی کار در حال تمرینات و حرکات رزمی و نمایشی می باشند. مانی کم کم چهره اش تغییر میکند. خودش را می بازد.]

 

مانی: (ناراحت) من باید با این ها مبارزه کنم؟!.. ای استاد نامرد!..چرا گولم زدی؟

 

[حسام متوجه مانی می شود.ازدید او.مانی افسرده برمی خیزد.از باشگاه خارج میشود]

 

                      روز- خارجی- ایستگاه اتوبوس(ادامه)

 

[ مانی در ایستگاه BRT اتوبوس  می نشیند. او غمگین به گوشه ای خیره است.]

 

مانی: خدایا!! همیشه می گن شکست مقدمه پیروزیه!.. آخه من نمی دونم کی از دور مقدماتی صعود می کنم؟

         

[مانی عکس پدر و مادرش را از جیب بیرون می آورد.افسرده حال با آن ها حرف می زند. حسام نزدیک او می شود. پشت سرش می ایستد. به حرف هایش گوش می دهد.]

 

مانی: (به عکس والدین) مامان؟بابا؟!.. این ها خیلی مهارت دارند!.. من نمی تونم باهاشون مبارزه کنم (حسام به حرف هایش گوش می دهد) اگه شیوا را از دست بدم چی؟ یعنی باز تو بدبختیام محو می شم؟!.. چطوری؟.. آخه چطوری تو این مسابقه  پاما بذارم؟!..یعنی می تونم مبارزه کنم؟!.یعنی اصلأ می تونم به شیوا برسم؟..شما کمکم کنید!

حسام: (روی شانه او می زند) آره پسر! غصه نخور!... می تونی! (مانی متعجب به او نگاه می کند) اول خدا!..بعد از خدا خودم کمکت می کنم!!

مانی: (با تعجب) شُ شُ شما؟..من شما را میشناسم!.. آقا حسامید؟!

حسام: مطمئن باشم به شیوا علاقه داری؟..

مانی:‌(سری تکان می دهد) بله!!- خیلی!!- یعنی من می تونم مثل شما باشم؟!

حسام:  با تلاش وهمت!! مطمئن باش می تونی!.. البته اگه بخواهی!

مانی: آره، می خواهم!.. اتفاقاً زمینه قبلی هم دارم!.. کیک بولینگ و کون شو!

حسام: (لبخند) خیله خوب، من کمکت می کنم!! غصه شو نخور!! توی این یک ماه و نیم باقی مونده بالاخره به یه جایی می رسونمت!.. مطمئن باش!

مانی:‌(خوشحال) یعنی شما؟... شما معلم خصوصی من می شید؟ (حسام سری تکان می دهد) وای!.. باز هم دارم تو خوشحالی محو می شوم!(عکس والدین را میبوسد)

حسام: (لبخند می زند) از همین فردا تمرینا تمونو به صورت فشرده شروع می کنیم !

مانی: (با تعجب) فردا؟.. یعنی باشگاه قبلی نروم؟.. همون جا که 99 درصد تغذیه و یک درصد تمرین می کنم؟

حسام:(با تعجب)چی؟..از چی حرف می زنی؟( لحظاتی هر دو صامت صحبت میکنند)

 

                   روز- خارجی- محل تمرین (پیست دوچرخه سواری)

 

[حسام در کنارمانی ایستاده است.آنها لباس تمرین پوشیده اند. حسام توضیح می دهد.]

 

حسام: یک قهرمان باید دست های قوی ای داشته باشه!.. به این شکل!.. نگاه کن!..

                 

[حسام جلوی مانی در حالت بالانس روی دست هایش شروع به شنا می کند. حسام بلند می شود.]

 

حسام: خیلی خب!.گفتی زمینه ی قبلی داری؟! پس حالا نوبت توست!. شروع کن ببینم!

مانی:‌(با تعجب) چی؟‌- من؟!

حسام: بله! چرا که نه!... مگه نمی خواهی زودتر به مسابقه برسی؟!...

مانی:  می خواهم!.. مطمئن باشید!!

حسام: خیله خب! پس سعی خودتو بکن ! (مکث) منو نگاه می کنه!.. زود باش دیگه!

مانی: داشتم فکر می کردم !. فهمیدم!.. به خدا فهمیدم!.. یه لحظه هوولم نکنید!فهمیدم!

 

[حسام لبخند می زند. مانی می خواهد حرکت حسام را اجرا کند. میخواهد روی دستانش بایستد. به محض وارونه شدن کنترلش را از دست می دهد.روی بدن بر زمین می اُفتد]

 

مانی: (با درد)  دردم گرفت!.. گفتم که نمی تونم!!

حسام: اشکال نداره!.. بلند شو!..دوباره!..اگه نشد سه باره!...بازهم اگه نشد همین طور ادامه می دی تا چندمین باره تا در نهایت آخر بار موفق بشی!..فقط کم نیاری که اون موقع ناراحت می شم ها!... پاشو ببینم چی کار می کنی!..پاشو عزیزم!..

 

[از دید حسام. حرکات مانی برای انجام این تمرین. او چند بار سعی می کند. ولی موفق نمی شود. حسام با نا امیدی سری تکان می دهد. حسام رو به روی او قرار می گیرد.]

 

حسام: طوری نیست!.. مثل این که تو این تمرین شانس با هات یار نیست!..می خواهیم از حالا به بعد بریم سر حرکات رزمی!.. دقت کن مانی جان ببین چی کار می کنم!!.. می خواهم بعد از من اجرا کنی!!

مانی: سعی می کنم استاد!...ولی تورو خدا مثل این یکی این قدر سخت نباشه!..

حسام: سخت نیست!.. فقط تمر کز احتیاج داره!..حالا آماده ای؟

مانی: مثل همیشه آماده!..محو تماشام!..تا ببینیم!؟..

 

[ حسام یک فن بار انداز به صرت کرل انداز به او می زند. مانی از ترس جیغ می زند. مانی روی زمین ترسیده است.]

 

حسام: چی شد؟..این بچه بازی ها چیه در میاری؟.. بلند شو از روی زمین!.. پاشو گفتم!

مانی: (بلند می شود) ببخشید استاد حسام!!.. یه لحظه محو ترس شدم!!

حسام: نا سلامتی یعنی مردی!؟... چرا مثل این زن ها جیغ می کشی؟!.. قوی باش!! متوجه حرکتم شدی؟ (مانی سری به پایین تکان می دهد) حالا می خواهم مثل همین حرکت را انجام بدی!.. باشه؟!

مانی:‌(به خودش می آید) بله استاد!.. الان!

 

[ مانی به طرف حسام میرود. سعی می کند حرکت مذکور را اجرا کند. او هر چه تلاش می کند نمی تواند حسام را تکان دهد و یا از زمین جدایش کند. خسته می شود.]

 

مانی: (نفس زنان) ماشاالله استاد!.. آهن می خورید؟.. چند کیلویین که  نمی تونم!- می گین چی کار کنم؟

حسام: خیلی خوب!! بازهم هیچ اشکالی نداره!!.. من اشتباه کردم!.. اول باید تمرین تنفس کار کنی!!.

مانی: پس سعی کنید دیگه از این اشتباهات نکنید!.. درسته حالا زمینه قبلی دارم!.. ولی دارم کم کم محو می زنم!..

حسام: چشم، حالا اگه حرفهاتون تمام شد!.. هر کاری که من می کنم شما هم انجام بده!

مانی: سرتا پا محو شمام!.. انجام بدین!..

 

[حسام پاهایش را 180 درجه با  می کند. او به مانی آموزش می دهد تا از قسمت شکم نفس بکشد. حسام نفس عمیقی می کشد]

 

حسام: خیله خب مانی!..مثل من پاهاتا باز می کنی و از قسمت شکم!.. دقت کن!.. از قسمت شکم نفس می کشی!... مثل من! (حسام نفس عمیقی می کشد) حالا انجام بده ببینم!

مانی: این که خیلی راحته استاد!؟.. الان !.. فقط ببینید چی کار می کنم!؟..

حسام: جدی؟.. پس خیلی راحته؟.. حرفی نیست!.. حالا که راحته انجام بده تا منم ببینم!..

 

[مانی پاهایش را بیش تر از نود درجه نمی تواند باز کند. او سعی می کند نفس بکشد. ولی لپ هایش را مدام باد و خالی می کند. حسام با دیدن او چشمانش را می بندد. سرش را می گیرد.]

 

                            روز- داخلی- باشگاه تمرین مانی

 

[ مسئول باشگاه به همراه دوستش در کنار یکدیگر پشت میز نشسته اند. حسام یک مرتبه همانند مانی که پایش به پله گیر کرده بود به طرف مسئول باشگاه سقوط میکند.]

 

مسئول باشگاه: جونم عزیزم؟

حسام: (رو در وری مسئول) می خواهم رزمی کار کنم! یه ماهه (همین لحظه مانی می رسد)

مانی: (به مسئول باشگاه) سلام استاد. دوستمه!... اینم می خواد رزمی کار کنه.

حسام: بله!... منم زمینه قبلی دارم!.. از این شیوه 99 درصد تغذیه و یک درصد تمرین شما خیلی خوشم اومده.

مسئول باشگاه: (به بغل دستی اش) عجب خرین اینا!.. نونمون تو روغنه!... کجا بودن این اُلاغه؟... (رو به حسام) بله! بله! استاد فرمودند چی  کار کردین شما؟!

حسام: بله! کیک بولینگ و کون شو کار کردم!... گفتم که، زمینه قبلی دارم!... مثل دوستم دورنی کار کردم!

مسئول باشگاه: پس تو هم دورنی کار کردی (رو به دوستش) پول اسنکمون هم جور شد... یه خر دیگه!- (رو به حسام) خوب!... استاد می فرمایند که برای جلسه آینده تغذیه ات را بیاور همین جا بخوریم!.. الان هم با دوستت یکی دو ساعت لخت شین و بدویین!

حسام: نه استاد! من زمینه اش را دارم! می خوام یه کمی باهاتون مبارزه کار کنم!

مسئول: ( به بغل دستی اش) الان درسی بهش می دم که تا آخر عمرش اسنک بیاره! (به حسام) استاد می فرمایند باشه!.. ولی برای جلسه بعد بدنت پسته کم داره!... باید دو کیلو پسته بیاری!

حسام: چشم استاد!... حالا می شه زودتر این مبارزه را شروع کنیم؟

 

[ لحظاتی بعد. مسئول باشگاه رو به روی حسام در وسط باشگاه ایستاده است. مسئول یک مرتبه مشتی برای حسام پرتاب می کند. حسام مشتش را می گیرد و او را بلند می کند و روی زمین می زندش. لحظاتی بعد. مسئول و دوستش رو به روی حسام نشسته اند. هر دوی آن ها چشم هایشان کبود شده است. حسام در کنار مانی ایستاده است.]

 

حسام: ( به مسئول و دوستش)  درسی بهتون دادم تا دفعه بعد با کسی این کارها را نکنید!... دیگه نبینم از کسی اخاذی کنید ها! (سری به رسم چشم تکان می دهند) ناسلامتی شما ورزشکارید! زشته!.. آبروی هر چی ورزشکاره دارید می برید!..

 

                        روز- خارجی- پیست دوچرخه سواری

 

 [قسمتی از پیست. مانی داز کشیده و چرت می زند. حسام بالای سر او می آید.]

 

حسام: (با صدای بلند) مانی؟مانی؟.. خوابیدی؟.. بلند شو ببینم!!.. بلند شو گفتم!

مانی:‌(از خواب می پرد) بله استاد! بله بله! از حرکتم راضی بودین؟

حسام: باید بِدَوی!.. پاشو!.. تنبلی بسه!..پاشو گفتم!..

مانی: چقدر من بد شانسم!.. باز هم باید بِدَوم؟

 

[لحظاتی بعد. مانی در یپیست دوچرخه سواری در حال دویدن است. در کنار او یک پسر بسیار چاق هم می دود. مانی هر بار از پسر چاق می خواهد جلو بزند. اما پسر چاق هر دفعه سرعتش را بیشتر می کند. مانی خسته می شود. نفس نفس می زند. روی زمین از خستگی نقش می شود. از دید مانی. پسر چاق بالای سرش چند بار دوان دوان دور می زند. مانی سرش چرخ می خورد. حسام به او می نگرد.لحظاتی بعد. مانی رو به روی همان پسر چاق ایستاده است. آنها می خواهند مبارزه کنند. حسام به عنوان داور در کنارشان ایستاده است.]

 

حسام:با هر دوی شمام؟برای مبارزه آماده این؟(پسرچاق خنده ی تمسخربه مانی میکند)

مانی: (با خودش) نه! این دویدنشم از من بهتر بود! (به حسام) نه! من با این نمی تونم.

 

[لحظاتی بعد. مانی رو به روی یک رزمی کار مبتدی فوق العاده لاغر ایستاده است. آن ها می خواهند مبارزه کنند. حسام بین آن ها سوت می زند. مانی و جوان لاغر به جان هم می افتند. آن ها با دست ، پا ، پنجه و تیپایی به جان هم می اُفتند. مانی موهای او را می کشد. جوان لاغر مانی را گاز می گیرد. مانی جیغ می کشد. حسام چشمانش را می بندد تا آن ها را نبیند. لحظاتی بعد. مانی و ورزشکار لاغر روی همدیگرافتاده اند. حسام مدام سوت پایان می زند. آن ها جدا نمی شوند. حسام به همراه فرزین، برین، رامین و امین می روند تا آن ها را جدا کنند. هرچه آن ها را می کشند از همدیگر جدا نمی شوند. منصرف می شوند. به حال خود رهایشان می کنند. یک مرتبه جدا می شوند.لحظاتی بعد.مانی و جوان لاغر رو به روی همدیگر می ایستند.حسام در کنارشان]

 

حسام: بهد از هر مبارزه باید به هم احترام بگذارید!...حالا احترام بگذارید!

 

[ مانی و لاغر اندام در هنگام احترام  سرهاشان با هم برخورد می کند. صدایی مثل توپ به گوش می رسد. هر دو دردشان می گیرد. سرشان را می مالند.]

 

مانی: (سرش را می مالد . مدام) عمدی بود! عمدی بود! عمدی بود! عمدی کردی(2)

 

[ دوباره به جان هم می اُفتند. آن ها با گاز و نیشگون به جان هم می اُفتند. لحظاتی بعد. حسام در حال آموزش لگد زدن به وسیله ی بالشتک مخصوص می باشد. او بالشتک را به مانی می دهد.]

 

حسام: خب مانی!؟ عزیزم؟..اینو این طوری تو دستت بگیر!

مانی:‌(بالشتک را می گیرد) چه جالب!.. از همینهاست که باهاش فوتبال آمریکایی بازی میکنند؟... من عاشقشم!

حسام: نخیر!.. با اونی که میگی توپ می گیرن!..ولی با اینی که تو دستته مشت و لگد!..

مانی: آخه این که با عقل جور در نمی یاد!؟

حسام: این جوری متوجه نمی شی! بکن تو دستت!.. بعد میفهمی چی می گم!..

مانی: (آن را دست می کند) این طوری استاد؟!

حسام: آفرین!.. حالا بگیر یه کم بالاتر!بالاتر! آهان!..

 

[ مانی بالشت را بالا می گیرد. حسام لگدی به بالشت می زند. مانی دردش می گیرد.]

 

مانی:‌(جیغ می زند) آخ!.. آهای!؟..چی کار می کنی؟ دردم اومد!

حسام:‌( سری تکان می دهد) نخواستم!.. بده من!... بده من!... حالا نوبت توست!... رسم دنیا اینه!... بدم من!....

مانی: نوبت من استاد؟!

حسام: آره! بده به من ببینم! ( بالشتک را می گیرد. آن را بالا می برد)

مانی: چی کار کنم؟

حسام: باهاش بازی کن!.. چی کار کردم من؟ بزن دیگه! بزن! گفتم بزن! بزن دیگه! زود باش بزن! تو می تونی! آفرین! تا می تونی محکم بزن! با تمام زورت بزن! اه! دِ بزن گفتم ‍!

مانی: (کمی مکث) هان؟.. باشه!... خودت خواستی!... زدم!...

 

[ مانی پایش را عقب می برد. یک مرتبه ضربه محکمی به شکم حسام می زند. حسام چشمانش گرد می شود. چیزی نمی گوید. بالشت را دست مانی می دهد. مانی متعجب است. حسام پشت درختی می رود.]

 

مانی: اوخ اوخ اوخ!- بد ضربه ای بود؟!.. کجا رفت؟!

 

[ پشت درخت. حسام شکمش را گرفته است. بر زمین نقش می شود. از درد به خودش می پیچد.لحظاتی بعد. مانی زیر درختی خوابیده است. حسام نیز در گوشه ای نشسته است. او به برنامه ی مسابقات می نگرد. سمیرا نیز در کنار او قرار دارد.]

 

حسام: (به سمیرا) این طوری نمی شه!.. می ترسم اگه بیشتر ادامه بدم، خودم هم صدمه ببینم!

سمیرا: یعنی دیگه ادامه نمی دی؟... پس من چی؟!

حسام: (با نگاه به برنامه مسابقات) چرا؟- از راه دیگه!.. می دونم چیکار کنم! (با نگاه به مانی) ولی قبلش یه کار نیمه تموم دارم!..

 

                                روز- داخلی- باشگاه هاشم آقا

 

[ حسام در کنار امین، برین، فرزین و رامین نشسته است. او برنامه مسابقاتِ بین یازده نفر را جلوی آن ها قرار داده است.]

 

حسام: ببینید بچه ها!.. هر طور شده باید کاری کنیم که مانی به صدر جدول صعود کنه! باید!- می فهمید چی می گم بچه ها؟!

امین: ولی حسام!.. یعنی ماهم باید قید همه چیزا بزنیم؟

رامین: پس هدفمون چی؟

فرزین: می دونید من چقدر تمرین کردم؟

برین: یعنی این همه تمرین الکی بود؟

حسام: نه بچه ها!! شما تو این مسابقه نشون می دین که چقدر جوانمردید!

رامین: آره!.. استاد حسام راست می گه! شیوا در درجه اول مثل خواهر ما می مونه!

حسام: درسته!.. ما باید کاری کنیم به هر کسی که دوست داره برسه!

برین: یعنی اگه به اون پسره برسه!؟ مانی را می گم!.. واقعاً خوشبختش می کنه؟

فرزین: حتمأ استاد حسام یه چیزی می دونه که این قدر تلاش می کنه!..من یکی که مطمئنم!

امین: ولی اگه خوشبخت نشدن چی؟... اون وقت کی جواب می ده؟

حسام: در حال حاضر هدفمون اینه که با این برنامه ای که تنظیم می کنیم! این دو تا پرنده ی عاشق را به همدیگر برسونیم... شما واقعاً دوست ندارید که آبجی شیوا خوشبخت بشه؟

رامین: حتما! – باید که خوشبخت بشه!

برین: ولی چه طوری؟! ما پنج نفر موافقیم!... پنج مبارز دیگه چی؟.. اون ها را چطوری راضی کنیم؟

حسام: شما راضی باشین!..من با برنامه ای که می چینم، مطمئن باشین مانی اول میشه!

فرزین: استاد حسام!؟. مطمئنید که حساب همه جا را کردین؟!

حسام: مطمئن باشین، همه چیز دست به دست هم می ده تا مانی اول بشه!شک نکنین!

امین: ولی!! ولی!!

حسام: ولی بی ولی!

 

[ همین لحظه. استاد هاشمی نزد آن ها می آید.]

 

استاد هاشمی: به به! قهرمانای خودم!.. چی کار می کردین!؟ (همگی سلام می کنند)

امین: استاد!؟.. آقا حسام داشتن برنامه مسابقات را توضیح می دادند!

هاشم آقا: این طوری که حرف می زنین پس معلومه که  آماده اید!

رامین: بله استاد!شک نکنین! (نگاهی به حسام می کند)

فرزین: استاد تمرینات منم کامل شدند.

برین: استاد من هم آماده ی آماده ام.

هاشم آقا: (به حسام) حسام؟ تو چی؟ آماده ای؟!

حسام: بله استاد عمو! مثل همیشه! آماده ی آماده!

هاشم آقا: خیله خب! چیزی دیگه تا مسابقات باقی نمونده!... همین روزها است که باید خودتون رو نشون بدین!

 

                     روز- خارجی- جلوی محل اجرای مسابقات رزمی

 

[ مانی و شیوا از ماشین پیاده می شوند. رو به باشگاه محل اجرای مسابقات می کنند.]

 

شیوا: ‌(مضطرب) خوب عزیزم! آماده ای؟

مانی: (با ترس) نمی دونم!... ولی استاد گفته که من هر جور شده باید صعود کنم !..گفت که آمادگیشا دارم!...

شیوا: به قول یکی از دوستای دانشگاهم!.. امتحان وسیله است! نمره دست استاده!!

مانی:‌ (با تعجب) واقعأ؟.. نمره دست استاده؟.. مطمئنی؟

شیوا: نه عزیزم!.. این یه مثاله!.. برای قوت قلبت می گم!

مانی: اگه نتونستم چی؟... چی کار کنیم؟                        

شیوا: همه چیز دست خداست!!.. اون کمکت می کنه!

                                      

                         روز- داخلی- محل اجرای مسابقات

 

[ جمعیت تماشاچی بر روی صندلی های خود مشتاقانه نشسته اند. در میان جمعیت. شیوا در گوشه ای و سینا هم در گوشه ای  به چشم می خورند. هاشم آقا در کنار هیأت داوران نشسته است. یازده رزمی کار یکی یکی با معرفی مسئول، وارد جایگاه خود می شوند. هیئت داوران در حال قرعه کشی می باشد. همین لحظه. آیدین همان پسر سوسول، مشکوکانه از کنار هاشم وداورها عبور می کند.]

 

هاشم آقا: (به یکی از داوران) چون بچه های مبارز یازده نفر هستن! به یکی از اونا  استراحت می خوره تا مرحله بعدی!.. نظر شما چیه؟

داور1: قطعأ همین طوره!.. هرچی شما بفرمائین استاد!

داور2: بسیار خوب! پس قرعه کشی انجام می شه!

 

[ هاشم آقا  کیسه ای با یازده برگه ی طا شده را به داورها و سپس به سمت تماشاچی ها نشان می دهد. کیسه را به یکی از داورها دراز می کند.]

 

هاشم آقا: مبارزی که استراحت می خوره را  لطف بفرمائین انتخاب کنین!

 

[ داور دست در کیسه می کند. یک برگه بیرون می آورد. آن را باز می کنند. اسم مانی به چشم می خورد. از طریق تریبون آن را اعلام می کنند.]

 

صدای تریبون: استاد مانی برزگر در دوره اول مسابقات بنا بر قرعه کشی انجام شده، دراستراحت هستن!.. در نتیجه پنج مسابقه ی دور اول، با توجه به جدولی که هم اکنون مشاهده می کنید انجام می پذیرد.

 

[ شیوا در بین تماشاچی ها خوشحال است. مانی نیز در بین رزمی کارها با شنیدن خبر خوشحال می شود. جدول مسابقات بر روی مانیتور باشگاه ظاهر می شود. لحظاتی بعد. اولین مسابقه بین حسام و محمود است. صدای تریبون آن ها را به رینگ مسابقه دعوت می کند. سمیرا در بین تماشاچی ها برای حسام دست می زند. ]

 

صدای تریبون:مبارزه اول، ما بین استاد حسام و استاد محمود!..لطفاً تشویقشون بفرمائید!

                       

[ تماشاچی ها آن را تشویق می کنند. حسام و محمود وارد رینگ می شوند. احترام می گذارند. لحظاتی مبارزه نفس گیر بین آن ها. در نهایت حسام برنده مسابقه می شود. شیوا و سینا او را تشویق می کنند. تماشاچی ها نیز او را تشویق می کنند. داور دست حسام را بالا می برد. هاشم آقا خرسند است. دو مبارز از رینگ خارج می شوند.]

 

صدای تریبون: استاد حسام نبوی!! به افتخارشون!!...و امّا مبارزه بعدی، بین استاد رامین و استاد فرزین!! خواهش می کنم این دو قهرمان را با تشویق خودتون دعوت بفرمایین!..

 

[ تماشاچی ها برای آن ها دست می زنند. سینا در بین تماشاچی ها چشمش به دختری به نام فریبا که  خواهر یکی از فایترها ( استاد علی) است می اُفتد. از او خوشش می آید. کنار او می نشیند. رامین و فرزین خودشان را برای مبارزه آماده می کنند.]

 

سینا: (به فریبا) سلام خانوم!.. شما هم برای تماشای مسابقه اومدین؟!

فریبا: (نگاهی به سینا) بله!.. چه طور مگه؟.. کاری داشتین؟

سینا: (هاشم آقا را نشان می دهد) من پسر استاد هاشمی ام!!... برای تماشای مسابقه اومدم!! (حسام را نشان می دهد) اون هم که برنده شد پسر عموی منه!

فریبا: جدی میگی؟ یعنی استاد هاشمی پدر شُمان؟! پس شما هم باید ورزش کار باشین!

سینا: خب! بله که هستم!.. ولی چون بیشتر به موسیقی علاقه داشتم!.. موسیقی دانم هستم.

فریبا: جدی؟! یعنی هم ورزشکار هم موسیقی دان؟!

سینا: بله دیگه!.. شما چی؟           

فریبا: من هم خواهر استاد علی هستم!! البته خودمم ورزشکارم!.. اتفاقا! پس، خواهرتون شیوا راهم می شناسم!.. ایشون هم منو کامل می شناسه!

سینا: چه سعادتی!.. یعنی آبجی شیوای من دوست شما هم هست؟

فریبا: بله!.. ولی شیوا جون نگفتن که برادر هنرمندی مثل شما دارند!

سینا: حتماً فرصت نشده!. ولی الان جدأ خوشحالم که آبجی شیوای من دوست خوبی مثل شما داره!

فریبا: (خوشحال) خواهش می کنم!.. مثل این که مبارزه بعدی شروع شد!.. به نظر شما کدومشون برنده می شن؟

سینا: ( نگاه به رینگ) خوب!.. استاد فرزین و استاد رامین جفتشون از شاگردهای بابا هاشم هستن!.. نمی شه حدس زد!

فریبا: پس باید مبارزه جالبی باشه!..

 

[ استاد رامین و استاد فرزین وارد رینگ می شوند. به یکدیگر احترام می گذارند. دقایقی مبارزه تنگاتنگ بین آن ها. در نهایت استاد رامین برنده می شود. همه برای آن ها دست می زنند. داور دست رامین را بالا می برد. فرزین زیر گریه می زند.]

 

رامین: (طرف او می رود)پهلوون؟ چرا گریه می کنی؟ (او را بغل می گیرد) زشته پسر!

فرزین: شرمنده داداش!! اشک شادیه!..مطمئن بودم  لیاقتشا داشتی!!

رامین: نه!.. این طوریا هم نیست!..  تو جوون مردی کردی!

صدای تریبون: برنده ی این  مسابقه!.. استاد رامین احمدی! به افتخارشون!

 

[ رامین دست فرزین را بالا می برد. او را به تماشاچی ها نشان می دهد. همه برای آن ها دست می زنند. استاد هاشمی با نگاه آن ها را تشویق می کند.]

 

هاشم: (به داور1) این جوون ها واقعاً لیاقت یک زندگی خوبا دارند!!.. نگاه کنید چطور عشق به هم می دن!...نه، واقعأ نگاه کنید!!

 

[ شیوا ومانی در بین تماشاچی ها نشسته اند. سیناو فریبا نیز تشویق می کنند.]

 

شیوا: آفرین رامین!! آفرین!!

مانی: واقعا قشنگ مبارزه کردن!.. این دوره را شانسی رفتم  تو شانس محو شدم!

شیوا: نگفتم هر چی قسمت باشه!! تا الان یه برگ برنده تو دستمونه!!.. خدا کنه دور بعدی همه چیز به خیر و خوشی تموم بشه!!

فریبا: (به سینا) استاد هاشمی واقعا شاگردهای خوبی پرورش داده!

سینا: حرف ندارن!

فریبا: راستی! یادت نره ها! دفعه بعد حتماً یه آهنگ قشنگ با گیتا برای من می زنی!؟..

سینا: به افتخار شما باشه!! حتماً!

 

[ رامین فرزین را میبوسد. آن ها از رینگ خارج می شوند.لحظاتی بعد.]

 

صدای تریبون: همون طور که مشاهده می فرمایید!.. طبق جدول مسابقه !.. برای مبارزه. نفرات بعدی، استاد برین و استاد جواد هستن که!... ازشون خواهش داریم برای مبارزه تشریف بیاورند!.. پسماده می شوند  به افتخارشون!!

 

[ برین و جواد در حال آماده کردن خود می باشند. استاد هاشمی با نگاه به برین او را ترغیب به مبارزه می کند.]

 

هاشمی: (در ذهنش) برین؟ برو؟ تو برنده ای!.. شک نکن پسر!!

 

[ همین لحظه. آیدین ( پسر سوسول) نزد هاشم آقا می آید.]

 

آیدین: سلام استاد هاشمی!! چه افتخاری!! باز هم دیدمتون!

هاشم: (متوجه ی او) سلام پسرم!! بازهم شما؟.. خواهش می کنم!!

آیدین: استاد من همیشه دوست دارم مثل شاگردهای شما باشم!.. راهنمائیم می کنین؟

هاشم: ببین پسر جون!! دفعه ی قبل هم گفتم!.. اول از همه باید مرد باشی!! دوم از همه باید مرد باشی! سوم از همه باید مرد باشی! ( دست روی شانه او می زند.) حالا برو فکر کن ببین میتونی یا نه!.. او نوقت می تونم کمکمت کنم!!.. برو عزیزم!

آیدین: (با تعجب) مرد؟- (می رود) باید مرد باشم!؟

هاشمی: (به داور2) یکی نیست به این پسرها بگه بابا! با ابرو برداشتن خوشگل نمی شی!! کدوم یکی از شماها دیده که الاغ با ابرو برداشتن آهو شده؟

داور2: چی بگم استاد؟ حالا شما زیاد خودتونو ناراحت نکنین! مبارزه را تماشا کنید!!

 

[ برین و جواد وارد رینگ مسابقه می شوند. همه برای آن ها دست می زنند. مبارزه آغاز می شود. دقایقی مبارزه نفس گیر بین آن ها. در نهایت استاد برین برنده می شود. همه برای آن ها دست می زنند. داور دست برین را بالا می برد. او را به تماشاچی ها نشان می دهد.]

 

استاد هاشم: (شادمان. در ذهنش) آفرین برین! آفرین! سربلندم کردی! آفرین پسر!!

شیوا:‌(در میان تماشاچی ها) آفرین برین! آفرین به تو داداشی!

مانی: عجب مبارزه ای بود!؟... واقعأ دمشون گرم!.. خدا به خیر بگذرونه!.. من چی کار کنم؟

شیوا: بالاخره یه طوری میشه!! غصه شو نخور.

 

[ سینا نیز به همراه فریبا در حال تشویق برین می باشد]

 

سینا: آفرین داداش برین!... آفرین! (به فریبا) این هم شاگرد بابا هاشمه ها!!

فریبا: باریکلا به استاد هاشمی با این شاگرد پرورش دادنش!!..چیزه!.. می گم در کل خانوادتاً خوش شانسین ها!!

سینا: چه طور مگه؟                                                                

فریبا: به هر حال!! شاگردای خوب! پدر خوب! خواهر خوب! (اشاره به خودش) دوست خواهر خوب!!

سینا: این آخری را خوب اومدی!... واقعاً تو!؟ (حرفش را می خورد)

 

[ فریبا سرش را پایین می اندازد. برین و جواد از رینگ خارج می شوند. لحظاتی بعد. تابلوی اعلانات دو مبارز بعدی را معرفی می کند. اسم استاد حسین و استاد علی (برادر فریبا) به چشم می خورد. فریبا سرش را بالا می آورد. خوشحال است.]

 

فریبا: آخجون !... نوبت داداش علی شد!! (به سینا) می بینیش؟

سینا: (نگاه به استاد علی) آره آره!.. ماشاالله، چه هیکلی داره!! خانوادتاً پهلوونیدها!

فریبا: ما اینیم دیگه!! چی کار کنیم؟

صدای تریبون: برای مبارزه بعدی! استاد علی محمدی و استاد حسین جوادی! خواهش می کنم هر دو مبارز به جایگاه تشریف بیاروند!.. به افتخارشون!

 

[فریبا با خوشحالی تشویق می کند.استاد علی و استاد حسین خودشان را برای مبارزه آماده می کنند.]

 

استاد علی: الهی به امید تو!- (وارد می شود)

 

[ استاد علی و استاد حسین وارد رینگ می شوند]

 

استاد حسین: (به علی) چطوری علی کوچولو؟... طوری می زنمت که نتونی بلند شی!

استاد علی: استاد حسین!-  بعد این همه سال!.. نمی خوای دست از کدورت بر داری؟

استاد حسین: کدورتی در کار نیست!.. من فقط اومدم تا پوز تور و به خاک بمالونم! همین!!

استاد علی: باشه!.. حالا که این طوره، منم کوتاه نمیام!!.. پس آماده باش!

                                                                           

[ داور وارد می شود. هر دو به یکدیگر احترام می گذارند. مبارزه بین آن ها آغاز می شود. دقایقی مبارزه نفس گیر بین آن ها. فریبا و سینا مشتاقانه می نگرند. هر ضربه ای که به علی می خورد فریبا چشمانش را می بندد و ناراحت می شود. حسین چندین بار نزدیک است برنده مسابقه شود. در نهایت استاد علی طی مبارزه ای جذاب برنده مسابقه می شود. حسین خشمگین است. فریبا دست می زند. سینا خوشحال است. داور دست علی را بالا می برد.]

 

فریبا: (خوشحال) آفرین داداش علی! قربونت برم عزیزم!!

سینا: (تشویق) آفرین داداش علیِ فریبا خانوم!.. آفرین !!

 

[ علی  می خواهد خارج شود. حسین عصبانی است. به طرف علی می رود. به او چند ضربه وارد می کند. او را یک فن بار انداز می کند. علی نقش زمین می شود. حسین عصبانی از رینگ خارج می شود. چند نفر برای کمک به طرف علی می روند. علی دستش را به نشاه نیازی نیست بالا می برد.]

 

علی: ( به آن ها) چیزیم نیست! من خوبم! (به حسین می نگرد که دور می شود)

فریبا:‌(عصبانی) بگیرینش!... بگیرینش آشغالو!

سینا: (به فریبا) ناراحت نشو!.. خیلی شکست براش سخت تموم شده!!

فریبا: حسین وعلی از بچگی دوست های خوبی بودن!.. ولی عشق به مبارزه اون ها رو از هم دور کرد!.. حیف!

استاد هاشم: (با تعجب) چرا مردک این طوری کرد؟... حماقت کرد!!

مانی:‌(به شیوا) اِاِاِاِ ! چرا؟... تخم جن یه دفعه چش شد؟

شیوا: از این چیزها توی مبارزه زیاد اتفاق میفته!... عادت می کنی!!

 

[ استاد علی به کمک چند نفر از رینگ خارج می شود.]

 

صدای تریبون: متاسفانه اتفاقی که اُفتاد،  همه ما رو ناراحت کرد. ولی استاد حسین باید شکست خودش رو در برابر استاد علی می پذیرفت!.. پیروز این میدان استاد علی! پس به افتخارشون!!

 

[ همه علی را تشویق می کنند. لحظاتی بعد. اسم استاد محمد و استاد امین بر تابلوی اعلانات نشان داده می شود. استادامین با حسام،رامین، برین و فرزین در حال حرف زدن است. صدای تریبون به گوش می رسد. هاشمی نزد بچه ها می آید.]

 

 صدای تریبون: نفرات بعدی! جهت انجام مبارزه ی آخر!..به خدمت شما دوستان معرفی می شوند!..( موسیقی آغاز رینگ) و اینک!.. استاد محمد و استاد امین!.. خواهش می کنم از این دو بزرگوار که برای مبارزه تن به تن سمت جایگاه تشریف بیاورند!.. به افتخارشون!..

امین: (در حال آماده شدن. به بچه ها) بچه ها برام دعا کنین!.. من این یارو رو می شناسم!..  طلای جهان داره!.. تو بد هچلی گیر اُفتادم!

استاد هاشمی: (نزد او می آید) همیشه گفتم! باز هم می گم! هیچ وقت خودتونو دست کم نگیرید!. اگه ترسیدی؟!  یعنی که باختی!... پس خودت را نباز!.. مثل یک قهرمان برو جلو! (استاد محمد خودش را گرم می کند)

امین:(به خودش می آید)چشم استاد!رو سفیدتون می کنم(بچه ها شانه هایش را میمالند)

حسام: (به امین) تو پیروز این مبارزه ای! شک نکن!!

رامین: پسر تو برنده ای!... برنده!! (شیوا کنار آنها می آید)

شیوا: تو رو خدا داداش امین!.. نشون بده که مثل همیشه قهرمانی!

امین: (به خودش می آید) باشه آبجی شیوا!.. هر طور شده می برم!

برین: آفرین پهلوون!.. پس رو شیرینی حساب باز کنم؟ (امین سری تکان می دهد)

فرزین: من که این دوره حذف شدم!.. ولی! پیروز شدی، یعنی من  شدم!!

حسام: غصه شو نخوری ها! کراتینیه!

هاشم آقا: اولین عکس العمل پسرای ایرانی پس از دیدن یکی با هیکل بهتر از خودشون!.. اینه که می گن، کراتینیه کراتینیه!.. ولی نه! من این پسر را می شناسم!.. با نون حلال به این جا رسیده!.. تلاش کرده که حالا این شده!

حسام: ببخشید استاد.

هاشم آقا: خیله خب بچه ها! دلداری بسه دیگه!.. امین!! برو پسر ببینم چی کار می کنی! برو گفتم!!

امین: چشم استاد! بچه ها!؟ به خاطر شما هم که شده می برم! مطمئن باشین! (میرود)

 

[ استاد، شیوا و بچه ها او را تشویق می کنند. استاد محمد به وسیله استاد خودش راهی میدان می شود. هر دو استاد وارد رینگ می شوند. لحظاتی بعد. هردو در حال مبارزه هستند. دقایقی مبارزه نفس گیر بین آن ها. استاد محمد از لحاظ فنون رزمی بسیار تبحّر خاصی دارد. چندین بار استاد امین نزدیک به شکست است. ولی در نهایت استاد امین پیروز این مسابقه می شود. در این لحظات استاد هاشم، شیوا و بقیه رزمی کارها با استرس تمام به تماشای مبارزه می پردازند. با پیروزی امین بر حریفش محمد، آن ها را ذوق زده می کند. بچه ها در بغل یکدیگر می روند. داور دست امین را بالا می برد.از نگاه استاد هاشمی تنها خیره به محمّد است. از دید او. محمد بسیار ناراحت است. امین دست محمد را بالا می برد. همه آن ها را تشویق می کنند.]

 

صدای تریبون:  لِیدیز اَند جِنتلمن!.. خانم ها و آقایان!.. در نهایت، برنده ی نهایی این دوره از مسابقات! همون طور که همگی مشاهده کردید!..استااااد امین!... به افتخارشون!... خدمت حضار محترم می رسانم!... دور دوم مسابقات، بین شش مبارزی که صعود کردند به پس فردا موکول می شود!.. باشد که به عنایت از پروردگار، که همه ی آن ها را در دور دوم هم یارا و یاور باشد!.. همه ی شما ورزش دوستان را به خداوند منّان می سپارم!.... انشاالله در روز دوشنبه! در همین ساعات میزبان همگی شما دوستان عزیز هستیم!.. خدانگهدار.

 

[  دربین صحبت های تریبون، بچه ها و استاد امین را بغل می کنند و او را تشویق می کنند. استاد هاشمی تنها به آن ها می نگرد. همگی خوشحال هستند. تماشاچی ها یکی یکی صندلی های خود را ترک می کنند.]

 

                          روز- خارجی- کوه صفه- تله کابین

 

[رو به روی ورودی تله کابین صفه. حسام به همراه سمیرا از تله کابین خارج می شوند. آن ها باخوشحالی می روند. پشت سر آن ها. کابین بعدی وارد جایگاه می شود. مانی به همراه شیوا از کابین پیاده می شوند. در دست مانی گیتار است.آن ها خوشحال به طرف کوه می روند. پشت سر آن ها. کابین بعدی وارد جایگاه می شود. سینا به همراه فریبا با خوشحالی پیاده می شوند .دردست سینا گیتاری قرار دارد. آن ها به سمت کوه می روند.  لحظاتی بعد. قسمتی از کوه. یک مرتبه حسام و سمیرا در کنار یکدیگر. شیوا و مانی در کنار همدیگر. و سینا و فریبا نیز در کنار هم .آن ها در نقطه ای به یکدیگر می رسند. هر شش نفر شوکّه می شوند. با تعجب به یکدیگر می نگرند. یکی یکی به همدیگر می خندند. صدای پژواک خنده ی آنها در کوه صفه. لحظاتی بعد. قسمتی از کوه. سینا ومانی با گیتارهایشان در گوشه ای نشسته اند. سینا و مانی با گیتار آهنگ می نوازند. مانی به همراه آهنگ می خواند. حسام و شیوا و فریبا و  سمیرا به موسیقی آن ها گوش می دهدند. کم کم دور آنها شلوغ می شود. جمعیت زیادی به تماشای آنها ایستاده اند. موسیقی تمام می شود. همه برای آن ها دست می زنند.]

 

                               روز- داخلی- باشگاه هاشم آقا

 

[حسام در کنار رامین. برین. امین. و فرزین ایستاده است .آن ها با همدیگر حرف می زنند.]

 

حسام: (به برین) پهلوون!؟فردا مبازه ی سختی داری!باید مقابل استاد علی مبارزه کنی

امین: (به برین) برین جان! داداش اصلا ترس به خودت راه ندیا.. مطمئن باش که تو برنده ای!.. مگه من نبودم؟! یعنی تو کمتر از منی؟

برین: نه! ولی استاد علی واقعا کارش یکه! دو سه تا سبک از خودش داره! میترسم

فرزین: ترس چیه؟!. من یکی  اینقدر تشویقت می کنم تا برنده بشی!.. باشه؟

رامین: (به امین) میگم!؟ استاد امین؟.. فردا را بگو (به حسام) باید چیکار کنیم؟!

امین: (ناراحت به حسام) استاد حسام؟ پهلوون؟... هیچ راهی نداره؟

حسام: چی؟... قرار نشد دیگه پهلوون بزنی زیر قولتا!.. تو تعهد دادی !...نباید زیر همه چیز بزنی!... خواهش می کنم!.. مانی باید بره بالا! باید!!

برین: آره پهلوون!.. ایشالا سال دیگه.

امین: (ناراحت) ولی منم دوست دارم مبارزه کنم!!..

حسام: ببخشید البته ها!.. اون وقت با کی؟.. حتمأ با یکی که صد پلّه ضعیف تر از خودت؟ نه؟..اون موقع این جوون مردیه؟..آره؟.

 

[ همین لحظه. شیوا به همراه هاشم آقا نزد آن ها می آیند. ]

 

هاشم آقا: (نگاهی به آن ها) به به،  پهلوونهای خودم! چی شده باباجان ؟..

حسام: چیزی نشده استاد عمو !..داشتیم استراژدی می چیدیم!

شیوا: آفرین به داداشای خوبم!.. پس برا فردا آماده این؟

امین: (با حسرت) بله دیگه!.. استراژدیامونا چیدیم و آماده ایم!

هاشم آقا: باریکلّآ!.. استراژدی؟! ( به امین) امین!.. فردا با این پسره که تا حالا اسمش به گوشم نخورده مبارزه داری!.. دور اوّل که شانس آورد و استراحت خورد!.. من نوعی که تا حالا مبارزه شا ندیدم!...ولی این طوریا که بوش میاد خیلی خوش شانسه!!

حسام: من می شناسمش!.. کارش حرف نداره!..یکی دوتا از مبارزه هاشو دیدم!.. کار کشته است!

هاشم: (متعجّب) عجب؟!!

حسام: اتفاقأ الان هم با استاد امین حرفش بود!.. حقیتش امین یکم ترسیده!..

هاشم: ترس؟

شیوا: (خوشحال) ترس؟.. واقعأ؟..منم شنیدم ضربه ی پاش خیلی سنگینه!.. می گن به هر کی خورده، در جا مرده! (می خندد. هاشم اخمی به او می کند)

هاشم: (به بچه ها) مثل اینکه شما بچه ها اطلاعاتتون خیلی قویّه؟!..دست منم بگیرین!

 

                    

 

                         روز- خارجی- روبه روی محلّ مسابقات رزمی

 

[ شیوا به همراه مانی از ماشین پیاده می شوند. در دست شیوا بطری نوشابه کوچکی قرار دارد. آنها به ساختمان محلّ مسابقه می نگرند. ]

 

مانی: ( دستپاچه) م م من! خ خ خیلی می ترسم! (آب دهان قورت می دهد) می می می میخواهی نرم؟!

شیوا: (خنده) نری؟..مگه می تونی؟.. باید بری!.. تو فقط برو!.. بقیه اش با من! (بطری نوشابه را بالا می برد) کاری می کنم تو برنده باشی!..

مانی: م م من محوو همین کاراتم!.. آخه چطوری؟.. مگه می شه؟

شیوا: مطمئن!.. همه چی ردیفه پسر جون!..

مانی: جو جو جون؟..

شیوا: کارت نباشه عزیز جون!.. تو فقط سعی کن و مشت بزن!.. همین؟!.. خوب مشت بزن!

مانی: (خوشحال) گفتی دیگه! (گارد می گیرد) مشت می زنم!..این کارا خوب بلدم ،خوب مشت می زنم!.. این جوری! محکم مشت می زم!.. محکم تر مشت می زنم! (شیوا لبخند می زند)

 

                             روز- داخلی- محلّ مسابقات رزمی(ادامه)

 

[ حسام به همراه رامین وارد رینگ می شوند. تماشاچی ها برای آنها دست می زنند. لحظاتی مبارزه ی نفس گیر بین آن ها. در نهایت حسام برنده ی مسابقه می شود. سمیرا در بین تماشاچی ها برای او دست می زند. هاشم آقا با نگاهش نشان می دهد که خوشحال است. لحظاتی بعد.]

 

صدای تریبون: نفرات بعدی مبارزه ی دور دوّم!.. اساد برین و استاد علی!.. خواهش می کنم ازاین دو قهرمان که به جایگاه وارد شوند.

 

[ علی و برین وارد رینگ می شوند. همه برای آنها دست می زنند. فریبا در کنار سینا نشسه است. آنها با خوشحالی تشویق می کنند. لحظاتی مبارزه ی نفس گیر بین آن ها. برین  سعی می کند مبارزه را نبازد. در نهایت استاد علی برنده ی مسابقه می شود. فریبا با خوشحالی برای او دست می زند. سینا ناراحت است. او با نگاه به فریبا آرام آرام دست می زند. هاشم آقا تنها می نگرد.  شیوا  ناراحت است.]

 

                     روز- خارجی- روبه روی محلّ مسابقات (ادامه)

 

[ استاد امین آرام آرام و مشکوکانه نزدیک ورودی محلّ مسابقات می شود. نگاهی به اطراف می اندازد. کسی را متوجه خود نمی بیند. می خواهد به سمت ورودی برگردد. یک مرتبه فرزین روبه رویش ظاهر می شود.]

 

 فرزین: سلام! استاد امین!؟.. خوبی داداش؟.. داشتی کجا می رفتی؟..

امین: اِه ه !.. سلام پهلوون!.. هیچ چی!... می خواستم برم تماشای مسابقه!!..دوست دارم ببینم کی برنده می شه!..

فرزین: شرمنده و معذور!.. مثل اینکه یادت رفت بچه ها چی گفتن؟

امین: چی گفتن؟

فرزین: یادت رفت؟ به هیچ صورت نباید بری تو؟.. آهان؟..

امین: ولی!..ولی من باید برم!.. تورو خدا!؟ (می خواهد برود)

فرزین: (مانعش می شود) باشه!..در یه صورت!؟..

امین: (خوشحال) جدی؟..باشه!.. نوکرتم هستم!..بگو بگو!؟.

فرزین: (سری به رسم تأسف تکان می دهد) اگه از رو جنازه ی من رد بشی!.. مَرده و قولش!..

امین: (عصبی) پهلوون برو کنار!.. ( نگاه به مشت گره کرده اش) نذار رفاقت چندین ساله ی  من و تو و این مشت آهنی به هم بریزدا !!؟..

فرزین: شرمنده ! گفتم که!.. مگه از رو نعش من رد بشی!!

امین: همین طور؟

فرزین: پ ن پ!.. پس اون طور؟!..

امین: باشه، خودت خواستی!؟..

 

[ هردو گارد می گیرند. صدای موسیقی رزمی. لحظاتی از حرکات رزمی که بین آن ها شکل می گیرد. هردو از قصد خود کوتاه نمی آیند.]

 

                روز- داخلی- مکان برگزاری مسابقات رزمی (ادامه)

 

[ مانی توی رینگ منتظر ایستاده است. بدنش از ترس می لرزد. هاشم آقا با نگاه به اطراف منتظر است. به ساعتش می نگرد. تماشاچی ها همهمه می کنند. ]

 

هاشم آقا: دِ آخه کجاست این پسر؟.. دیر شد؟..

صدای تریبون: خدمت تماشاگران عزیز!.. اگر تا لحظاتی دیگر استاد امین وارد رینگ نشوند! طبق مقررات مسابقه، یعنی این که شکست خودشون را در مقابل حریف پذیرفته اند. پس خواهش می کنم از استاد امین که هر چه سریع تر وارد جایگاه شوند!..

 

[ شیوا جلوی در ورودی محل مسابقه منتظر ایستاده است. استاد امین یک مرتبه وارد می شود. شیوا یک مرتبه روبه رویش ظاهر می شود.]

 

 امین: سَ سَ سلام!!

شیوا: (با ناز و ادا) سلام عزیزم!.. چقدر دیر کردی؟. داره دیر می شه ها!؟.

امین: ببخشید!.. توی ترافیک گیر کردم!!

شیوا: می دونم عزیزم! (بطری نوشابه را به او می دهد) گرمته؟.. می دونم!.. این نوشیدنیا بخور یکم قوّت بگیری!.. بگیرش عزیزم!

امین: (بطری را می گیرد) دستتون درد نکنه ! قول می دم برنده شم!

شیوا: حتمأ همین طوره!.. پس زود برو تا دیر نشده!.. وقت نداریم!(چشمکی می زند)

امین: (لبخندی می زند) چشم !رفتم(مانند عاشق ها می رود. او نزدیک رینگ می رسد)

حسام: (متوجه او می شود) امین؟... نه!.. قرار نبود!

 

[ لحظاتی بعد. امین سریعأ وارد رینگ می شود. چشمان هاشم آقا خوشحال به نظر می رسد.  مانی از ترس می لرزد. مبارزه آغاز می شود. یک مرتبه چشمان امین تار می شود. همه جا را مبهوم می بیند. مانی جلوی چشمانش می چرخد. مانی با ترس نزدیکش می شود. مدام به شکل ناشیانه به صورت امین مشت می زند. حسام  و هاشم آقا تعجّب می کنند. در میان جمعیت. مسئول باشگاه قبل مانی به همراه دوستش مشاهده می شوند. مسئول با تعجّب به مانی می نگرد.]

 

مانی: (در حین مشت زدن) مشت می زنم!.. محکم تر می زنم!.. مشت می زنم!..

امین: (در حالی که کتک می خورد) آخ!.. چی شده؟.. آی!.. جایی را نمی بینم!..آخ سرم!..

 

[ یک مرتبه امین نقش بر زمین می شود. تماشاچی ها برای او دست می زند. هاشم آقا از تعجبّ دهانش باز می ماند]

 

صدای تریبون: و اما !.. برنده ی دور دوّم این مسابقات،.. استاااد مانی!. به افتخارشون!

مسئول باشگاه: (به دوستش) عجب ناکسیه!.. این درونی که می گفت کار کردم راست گفته ها!... خطر از بیخ گوشمون جِست!..نچ نچ نچ نچ!..

 

[ شیوا برای مانی دست می زند. امین گیج است. به زور از زمین بلند می شود. مانی متعجّب است. چشمانش را می بندد. داور دستش را بالا می برد. بچه های رزمی کار دیگر با تعجبّ با همدیگر حرف می زنند. صدای آن ها به گوش نمی رسد. مانی چشمانش را باز می کند. کم کم خوشحال می شود. با تعجب به امین می نگرد. ]

 

هاشم آقا: (متعجب به داور) اِه اِه اِه اِه ..عجب !.. من گفتم یه ککی تو کُلاش هست که جرأت کرده تو مسابقات شرکت کنه ها!.. پس نیرو درونی داره ناکس!.. وزنش اندازه یه مگس هم نیستا!... مگس وزن (با خودش) کاش می دونستم کجا کار کرده!..یعنی پیش کی کار کرده؟

 

صدای تریبون: دور نهایی مسابقات دو روز دیگر!.. چهارشنبه!.. همی ساعت!.. بین سه رزمی کار فینالیست!.. امیدواریم در پناه حق تعالی استوار باشند و پیروز در این مسابقات شرکت به عمل آورند ( لحظاتی چهره ی متعجب تماشاگرها و ...) همه ی شما دوست داران ورزش های رزمی را به پناه خدا می سپارم!.. وعده ی ما چهار شنبه!.. خدا نگهدار!..

هاشم آقا: (با تعجب به سمت امین) چی کار کردی پسر؟.. آخه چرا این طوری شد؟.. قبول نیست!.. اون نیرو درونی  بلده!.. قبول نیست!..

 

[ سینا به همراه فریبا با تعجّب به صحنه می نگرند و حرف می زنند. صدای آن ها را نمی شنویم. تیتر روزنامه ها. عکس های مانی که در مسابقه گرفته شده است. تیتر روزنامه نوشته شده است: استاد مانی – رزمی کار درونی کار.]

 

                               روز- خارجی- باغ قوش خانه

 

[ روزنامه ی سکانس قبل در دست هاشم آقا. روزنامه را می بندد. او به همراه حسام، فرزین، برین، امین و رامین بر روی دستگاه های ورزشی در حال تمرین هستند. ]

 

هاشم آقا: این استاد مانی خیلی همه فن حریفه! ( به حسام) حسام ؟! فردا باید هواست رو خوب جمعش کنی!.. این پسره درونی کاره!.. جادوگره!.. دیدی امین بیچاره را چی کار کرد؟( همه به امین نگاه می کنند)

حسام: استاد عمو شما خاطرتون جمع!.. هواسم از هر جهت جَمعِ جَمه!..

هاشم آقا: فقط سعی کن تو چشاش نگاه نکنی!..

فرزین: ولی استاد علی را هم نباید دست کم بگیریمش!... اون هم خیلی تو کارش وارده!

رامین: دیدین چی کار کرد؟.. عجب اُعجوبه ای بود!..

امین: (با شرمندگی) ولی منم بی تقصیر نبودم!.. باید به حرف های استاد حسام گوش می کردم!.. یه لحظه قصور کردم!.. ببخشید بچه ها!..همگی ببخشید!..

فرزین: اشکالی نداره داداش!.. بلأخره غرور سراغ همه ی ما آدم ها میاد!..

برین: مهم اینه که آدم خودش را نبازه!.. این ها همه امتحانه بچّه ها !!

هاشم آقا: این پسره، مانی!؟.. منو یاد جوونی های خودم می اندازه!.. خیلی شانس میاره!.. اون از دور اوّل قرعه کشی و این هم دور دوّم که این طوری شد!.. نمی دونم والّآ!..

حسام: استاد عمو؟!.. فردا سه نفریم!.. برای مبارزه ی اوّل باز هم قرعه کشی می شه ؟ نه؟

هاشم آقا: درسته!.. حتمأ همین طوره!..

فرزین: پس یعنی بازهم یکی استراحت می خوره؟

برین: با این شانسی که این پسره میاره!.. فکر کنم باز هم استراحت بخوره!.. آره! چون نیرو درونی داره!.. (همگی مشکوکانه به یکدیگر می نگرند)

امین: انگار بچه ها همگی بدشون نمیاد به این پسره استراحت بخوره!؟..

هاشم آقا: استراحت هم بخوره!.. بازهم نمیتونه از پس حسام بر بیاد! ( به حسام) درسته عمو جان!؟..

حسام: (مکث) نمی دونم استاد عمو!. ولی مطمئن باشید سعی خودم را می کنم!..

رامین: استاد حسام کارشا بلده!.. من که اعتقاد دارم بهش!.. عاشقتم استاد حسام!!

 

                              روز- داخلی- کافی شاپ

 

[ شیوا در کنار مانی بر روی صندلی نشسته است. کسی توی کافی شاپ نیست. مانی گیتار در دسش قرار دارد. با آن بازی می کند و حرف می زند.]

 

شیوا: دیدی همه چیز داره خوب پیش می ره!؟..

مانی: آره!.. ولی توی رینگ کم کم داشتم از ترس محو می شدم! واقعا مشتای من کارسازه؟  !! نه!؟..

شیوا: آره! تو این  طور فکر کن!!.. اصلا فهمیدی  چیکار کردم؟؟

مانی: نه!؟.. چیکار کردی؟؟

شیوا:  بذار فرداهم تموم بشه!!...  اون موقع همه چیزا برات میگم!!....

مانی:  خوب الان بگو!؟..

شیوا:  اگه الان بگم٬ مطمعنم به فردا نمی رسی!! پس بذار  بعد مسابقه!!.. فقط تو کارت همین باشه که  تا رفتی تو رینگ٬ فقط مشت بزنی!!... باشه عزیزم!؟..

مانی: پس به افتخار پیروزی مون!  (با گیتار آهنگی می نوازد و می خواند) دلم کسی را نمیخواهد فقط به خاطر تو، غرور من رفته به باد، فقط به خاطر تو (شیوا می خندد)

                                   روز- خارجی- کوه

 

[ استاد  علی بر نوک قله ی کوه  نشسته است. او در حال تمرین مدی تیشن می باشد.  فریبا( خواهرش) نزدیک او می شود. در کنارش می نشیند. همراهش مدی تیشن می کند. لحظاتی بعد.  در همان حالت بایکدیگر حرف می زنند.]

 

فریبا: داداش؟!.. نظرت در مورد فردا چیه؟!..

استادعلی: نظر خواصی ندارم!.. من فقط سعی خودما می کنم!!

فریبا:  اگه با استاد مانی روبه رو شدین؟ چی کار  میکنین؟... می گن هیپنوتیزم بلده!.. حریفشا ناکوت می کنه!!..

استادعلی: ولی من این طور فکر نمی کنم!..

فریبا: چه طور؟

استادعلی: چون مبارزهی اون ها بیشتر جنبه ی نمایشی داشت!.. باید درون مسعله را نگاه کرد!!..

فریبا: مطمعنی داداش؟

استادعلی: کاملا!..

فریبا: ولی همه یه چیز دیگه می گن!!...

استادعلی: همه حرف زیاد می زنن!!... مهم اینه که کی عمل می کنه!!..

فریبا: پس خدا را شکر داداش گلم به فردا مطمعنه!! نه؟؟

استادعلی: من از یک لحظه ی دیگه ی خودم هیچ اطلاعی ندارم!!.. ولی از یه چیز خیلی مطمعنم!!!..

فریبا: از چی داداش؟؟

استادعلی: از این که خواهر کوچولوی من عاشق شده!! (فریبا با خجالت سرش را پایین می اندازد) 

 

 

            

              روز- خارجی- روبه روی محل برگزاری مسابقات رزمی

 

[ شیوا در کنار مانی ایستاده است. او یک کیسه پر از پسته روی کاپوت ماشین قرار می دهد. ]

شیوا: می دونم دوست داری، واست خریدم.

مانی: ای جانمی جان!!. پسته؟.. می میرم براش!! ( سریعا می خورد)

شیوا: امروز روز آخره و فیناله؟!.. من تمام سعی خودمآ  می کنم!!.. خیلی دعا کردم!!..

مانی: ( هنگام خوردن) منم همین طور!!..

شیوا: ببینم چی کار می کنی!!

مانی: (دهان پر) خاطرت جمع جم!!.. یادم می مونه!! مشت می زنم! مشت! مشت!.. (شیوا لبخندی می زند)

 

                     روز- داخلی- محل برگزاری مسابقات رزمی

 

[هاشم آقا در کنار دو داور نشسته است. او سه اسم حسام، علی و مانی را بر روی سه برگه کوچک می‌نویسد. برگه‌ها را در کیسه مذکور می‌اندازد. تماشاچی‌ها بر روی صندلی‌های خود منتظر نشسته‌اند. همین لحظه. آیدین، همان پسر سوسول دو مرتبه نزدیک هاشم آقا می‌شود.]

آیدین: سلام استاد؟!... من به حرف شما گوش کردم!!... سعی کردم یک مرد واقعی باشم!!...

هاشم آقا: خوب! چه طوری؟!

آیدین: یه نگاه به تماشاچی‌ها بکنید!...

[هاشم آقا نگاهی به تماشاچی‌ها می‌کند. آیدین یک مرتبه کیسه ای که از قبل آماده کرده بود و شبیه کیسه‌ هاشم آقا می‌باشد را سریعاً با هم عوضشان می‌کند. هاشم آقا برمی‌گردد]

هاشم آقا: خوب!!...

آیدین: خوب نداره!!... این‌ها همه به خاطر من این جا جمع شدن!!...

هاشم آقا: (عصبانی) پسره فلان‌ فلان شده!!... منو مسخره خودت کردی؟

[آیدین می‌خنند و فرار می‌کند. او هنگام فرار یک بوسه با دست برای هاشم می‌فرستد.]

هاشم آقا: (عصبانی) برو گمشو!!... خاک بر سر!... اَح!...

صدای تریبون: خانم‌ها و آقایان!!... امروز فینال مسابقات رزمی بین سه  برنده نهایی این کارزار می‌باشد!... قبل از مسابقه!...شما دوستان را برای مدت زمان کوتاه! برای انجام قرعه‌کشی بین دو مبارز و نفر سوم که مجدداً به استراحت برمی‌خورد!!... نظرتان را جلب می‌کنم!... خواهش می‌کنم از مسئولین مسابقه که هرچه زودتر نتیجه قرعه‌کشی انجام شده را اعلام فرمایند!... به افتخار هر سه مبارز!...

 

[در این لحظات تماشاچی‌های حاضر را مشاهده می‌کنیم. فریبا در کنار سینا مشتاقانه نشسته است هاشم آقا و دو داور دیگر در حال قرعه‌کشی برای نفری که استراحت می‌خورد می‌باشند.]

 

فریبا: (به سینا) دادش علی موضوع ما را فهمیده!!... باید زودتر مسئله ی خواستگاری را علنی کنیم!!...

سینا: (متعجب) جدی می‌گی؟! ... آخه چه طوری؟!...

فریبا: دادشم حس ششم  قوی ای داره!!... بگم سه! می‌ره تا سی و سه پل و برگشته

سینا: اتفاقاً  من هم!!... مطمئن باش بعد از مسابقه ماجرا را برای بابا هاشم تعریف می‌کنم!!...

فریبا: به نظرت چه می‌گه؟!... جوابش مثبته؟! ... (سینا جواب نمی‌دهد)

[هاشم آقا کیسه مربوط به قرعه‌کشی را جلوی یکی از داورها می‌گیرد.]

 

هاشم آقا: خواهش می‌کنم قرعه‌کشی کنید!!...

 

[داور دست توی کیسه می‌کند. یکی از اسم‌ها را بیرون می‌آورد. همگی منتظرند. برگه ی کوچک مورد نظر را باز می‌کنند. متوجه اسم استاد مانی می‌شویم. هاشم آقا از تعجب دهانش باز می‌شود.]

 

داور 1: (نگاهی به اسم) استاد مانی؟!...

داور 2: (نگاهی به اسم) درسته!.. استاد مانی استراحت می‌خورند!...

هاشم آقا: (متعجب) اَه!... چه ناکسیه! چه خوش شانسه این پسره!!... چطوری الکلی الکلی رفت بالا!... داره کم کم ازش خوشم میاد!!... خوش شانسه! آره!...

داور 1: (به یکی از مسئولین) اسم استاد مانی را برای استراحت اعلام کنین!...

 

[لحظاتی بعد هر سه مبارز خود را برای مسابقه گرم می‌کنند. مانی مدام مشت زدن تمرین می‌کند. حسام لبخندی به او می‌زند. استاد علی نگاهی به مانی و نگاهی به حسام می‌کند. دست به دعا بلند می‌کند. صدای تریبون به گوش می‌رسد.]

صدای تریبون: طبق قرعه‌کشی انجام شده!... مبارزه اول بین استاد حسام و استاد علی انجام می‌شود!... در نهایت در این دور! برنده مسابقه با استاد مانی که طبق قرعه‌کشی در استراحت به سر می‌برند مبارزه خواهند کرد!... خواهش می‌کند از استاد حسام و استاد علی که هرچه زودتر به جایگاه تشریف بیاورند! ... به افتخارشون!...

 

[در این لحظات. شیوا و مانی متعجب هستند. شیوا خوشحال می‌شود. مانی نیز خوشحال است. حسام لبخندی به مانی می‌زند. حسام و علی وارد رینگ می‌شوند. هاشم آقا رو به حسام مي‌کند.]

 

هاشم آقا: برو عمو جون!... عزت نفس داشته باش!!... تو پیروز میدانی!... مطمئن باش!!...

 

[شیوا نیز حسام را در بین تماشاچی‌ها تشویق می‌کند. هر دو مبارز روبه روی یکدیگر قرار گرفته‌اند. فریبا در کنار سینا نشسته است. او مدام برادرش، علی را تشویق می‌کند. سینا نیز در کنار او دست می‌زند. او آرام آرام با صدای آهسته حسام را تشویق می‌کند.]

 

فریبا: آفرین دادش علی!... تو برنده‌ای! ... (به سینا) من می‌دونم!... (سینا سری تکان می‌دهد) دادش علی! داداش علی!...

سینا: (دست می‌زند. آهسته) حسام!... حسام!... حسام!...

 

[مبارزه آغاز می‌شود. حسام و علی جوانمردانه با یکدیگر وارد مبارزه می‌شوند. طرفداران آن‌ها مشتاقانه با اضطرابی که دارند تشویقشان می‌کنند. دقایقی مبارزه نفس‌گیر بین آن‌ها صورت می‌پذیرد. در این لحظات حرکات رزمی بسیار زیادی بین آن‌ها رد و بدل می‌شود. آن‌ها نهایت هنر رزمی خود را به نمایش می‌گذارند.هر دو به پیروزی خود امیدوارند. یکی دو بار حسام و یکی دو بار علی، نزدیک است که تن به شکست بدهند. در این لحظات استاد هاشمی، شیوا، سینا و فریبا بسیار مضطربند . بچه ها قهرمانان خود را تشویق می‌کنند. در نهایت با تلاش مستمر حسام، در نتیجه استاد علی شکست را می‌پذیرد. در پایان حسام پیروز مبارزه می‌شود. فریبا از ناراحتی زیر گریه می‌زند. سینا از پیروزی حسام خوشحال است. یک مرتبه متوجه فریبا می‌شود. شادی‌اش به غم تبدیل می‌شود. از نگاه استاد هاشمی مشخص است که از پیروزی حسام بسیار خرسند است. امین، رامین، فرزین و برین بسیار خوشحالند. همگی برای حسام دست می‌زنند. آن‌ها از خوشحالی یکدیگر را بغل می‌کنند. علی بسیار ناراحت است. داور دست حسام را بالا می‌برد. حسام علی را بغل می‌کند. او دست علی را بالا می‌برد. او را به تماشاچی‌ها نشان می‌دهد. هر دو از رینگ خارج می‌شوند.]

صدای تریبون: بعد از لحظاتی نفس‌گیر بین این دو قهرمان!... شاهد پیروزی استاد حسام شدیم! ... برای هر دو مبارز آرزوی سلامتی و تلاش روز افزون داریم!... و به افتخار پیروز این میدان!... استاد حسام!... خواهش می‌کنم به افتخارشون!... تا مبارزه فینال بین استاد حسام و استاد مانی ساعتی زمان باقیمانده داریم!... خواهش می‌کنم در این مدت توجه‌تان را به برنامه‌ای نمایشی که از جهت گروه رزمی‌کار باشگاه رزمی جوانان تهیه شده است!... توجه‌تان را جلب فرمایین!... خواهش می‌کنم!...

 

[لحظاتی حرکات رزمی نمایشی از جهت یک گروه رزمی که در میان رینگ صورت می‌پذیرد. ما بین این نمایش، استاد هاشمی در کنار حسام قرار دارد. امین، رامین، برین و فرزین در حال ماساژ حسام می‌باشند. فریبا نیز ناراحت در کنار سینا نشسته است. مانی نیز در حال تمرین مشت زنی در خودش عرق است.]

 

هاشم آقا: ببین حسام!... عمو جان این مسابقه آخره!... فقط مواظب باش در هر صورت تو چشمای این پسره نگاه نکنی!... باشه عمو جون!!...

امین: استاد حسام؟!... پهلوون ؟!... واقعاً که مردی!!...

حسام: این طورها هم نیست!!... من کوچیک همه ی شما! علی‌الخصوص، استاد عمو هستم!!...

فرزین: (آرام به حسام) پهلوون؟! حساب همه جا را کردی؟!... 

حسام: بله!!... هر اتفاقی افتاد خودم جوابگو هستم!!...

رامین: (آرام به حسام) خدا را شکر تا الان که طبق برنامه پیش رفتیم!... تا بعد!...

برین: (آرام به حسام) همه ماها تنها آرزمون خوشبختی آبجی شیوا است و بس!!

هاشم آقا: خیله خوب بچه‌ها!! (به حسام) عمو جان کاملاً آماده‌ای؟!...

حسام: بله استاد عموی نازنینم!... فقط گلاب به روتون!... پشتم به دیوار!... یک لحظه برم و برگردم!...

هاشم آقا: خیله خوب!... پس زود باش!... سریع‌تر کارت رو تموم کن که زیاد وقت نداریم؟

 

[فریبا در کنار سینا با ناراحتی حرف می‌زند. سینا او را دلداری می‌دهد.]

 

فریبا: داداش علی؟!... شکست حق تو نبود!...

سینا: اشکال نداره عزیزم!... بالاخره برد و باخت همه جا هست!... به قول بابا هاشم آدم باید تو جون مردی برنده باشه!... که خدا را شکر داداش علی هم هست!!...

فریبا: گناه داشت دادشم!!... امروز روز بدی بود برایش!!...

[آن طرف درب خروجی. شیوا با بطری نوشابه ایستاده است. او چشم از حسام برنمی‌دارد. حسام نزدیک در خروجی می‌شود. شیوا سریعاً به او می‌رسد.]

شیوا: حسام! حسام؟!...

حسام: (برمی‌گرده) اِه! ... سلام دختر عمو! شما؟! این جا چی کار می‌کنید؟!...

شیوا: کجا می‌رفتین؟!...

حسام: من؟! چیزه!... می‌رفتم یه آبی به دست و صورتم بزنم!... چطور مگه؟!...

شیوا: (نوشابه را به او می‌دهد) یه نوشیدنی خنک بزنین یکم سرحال بیایین!...

حسام: (نوشابه را بر زمین می ریزد) نیازی به این کارها نیست!!... مانی مطمئن باشین که برنده هستن!!... مطمئن باشین!!...

 

[حسام می‌رود. شیوا متعجب به رفتن او می‌نگرد. حسام از نظرش محو می‌شود.]

 

شیوا: حسام!... حسام!حسام! پسر عمو؟... تو دیگه کی هستی؟

 

[حرکات نمایشی در میان رینگ پایان می‌پذیرد. تصویر خاموش و روشن می‌شود. لحظاتی بعد. مانی در میان رینگ ایستاده است. او بدنش می‌لرزد. مدام آب دهانش را قورت می‌دهد. به خودش می‌آید. چشمانش را می‌بندد و مشت می‌زند.]

 

صدای تریبون: استاد حسام!!... خواهشاً هرچه سریع‌تر به جایگاه مبارزه تشریف بیاورند.

 

[استاد هاشمی در کنار امین، رامین، فرزین و برین ایستاده است. شیوا نزدیک‌ آن‌ها می‌شود. استاد هاشم مضطرب است. او مدام به ساعت مچی‌اش می‌نگرد.]

 

هاشم آقا: (به بچه‌ها) کسی این حسام را ندیده؟!... کجا رفته؟! کجاست؟! سریع برین دنبالش! ببینید کجاست!... الانه است که وقت تموم شه! زود باشید گفتم!...

 

همه بچه‌ها: (همگی) بله استاد!... چشم استاد!...

 

[هرکدام از بچه‌ها به سمتی می‌روند. شیوا در کنار پدر قرار می‌گیرد.]

 

شیوا: بابا هاشم؟!... اگه حسام نیاید؟!

هاشم آقا: (عصبانی) دیگه هیچ چی! باختیم و رفت!!... نمی‌دونم آخه!! چه اتفاقی داره می‌افته!؟...

[لحظاتی بعد در میان تماشاچی‌ها. امین، فرزین، برین ورامین به حسام که لباس شخصی پوشسده می‌رسند. آن‌ها در قسمتی می‌نشینند. همگی به مانی که در میان رینگ با چشمان بسته مدام مشت می‌زند می‌نگرند. صدای همهمه تماشاچی‌ها هاشم آقا مضطرب هست.]

امین: (به حسام) پهلوون؟! واقعاً این پسره لیاقتشو داره که این همه کار واسش می‌کنی؟!...

حسام: بچه‌ها ما نیتمون خیره!!.همه داریم کاری می‌کنیم که خدا ازمون راضی باشه!. در درجه ی دوم!.. میخواهیم آبجی شیوا به اون کسی که واقعاً دوست داره برسه!

رامین: خدا را شکر که تا الان برنامه‌ریزی‌ها خوب پیش رفته!!... فقط یک دقیقه دیگه باقی مونده!...

صدای تریبون: استاد حسام!... خواهشاً هرچه سریع‌تر به جایگاه تشریف بیاورن!!...

[شمارش معکوس شروع می‌شود. همه مضطرب هستند. مانی همچنان با چشمان بسته مشت می‌زند. شیوا با خوشحالی به شمارش معکوس می‌نگرد. هاشم آقا عصبانی به اطراف و شمارش معکوس می‌نگرد. او در میان جمعیت به دنبال حسام می‌گردد.]

هاشم آقا: حسام؟! حسام؟؟ دیوونم کردی!! کجایی پسر دیوونه!... آخه کجا رفتی؟!...

صدای تریبون: سی ثانیه دیگر تا پایان زمان باقی مانده!... استاد حسام!... خواهشاً به جایگاه تشریف بیاورند.

 

[موزیک اضطراب بر متن تصویر.لحظاتی چهره تماشاچی‌ها. چهره ی فریبا. چهره ی مضطرب سینا. چهره ی خوشحال شیوا. چهره ی مانی که همچنان با چشمان بسته مشت می‌زند. چهره ی عصبانی هاشم آقا. شمارش معکوس که ده ثانیه باقیمانده را نشان می‌دهد. لحظه‌ای چهره ی امین، رامین، فرزین، برین و حسام که می‌نگرند. لحظه‌ای چهره ی استاد علی که متعجب می‌نگرد. شمارش معکوس 3-2-1 سوت پایان به صدا در می‌آید. هاشم آقا بسیار عصبانی است. داور می‌خواهد دست مانی را به نشانه پیروزی بالا ببرد. ولی مانی چشمانش بسته است و مشت می‌زند. نزدیک است چند مرتبه داور مضروب شود. یکی دو نفر دیگر وارد می‌شوند. آن‌ها می‌خواهند از پشت دستان مانی را بگیرند. شیوا می‌خندد. تماشاچی‌ها می‌خندند. هاشم آقا متعجب می‌نگرد. موزیک تمام.]

 

هاشم آقا: قبول نیست!! قبول نیست!!... مبارزه باید انجام بشه! باید؟!...

مانی: (مدام) مشت می‌زنم! ... مشت می‌زنم!... می‌ترکونمتون!... محو می‌کنم!... مشت می‌زنم!... محو می‌کنم!...

داور 1: بسه پسر چون!... بس کن آقا جان!...

داور 2: آقای عزیز مسابقه تموم شد!... بس کن آقا جان!...

داور 3: (او را از پشت می‌گیرد) پسرجون چشماتو باز کن!... همه چیز تموم شد!... تو برنده‌ای!

 

[مانی  چشمانش را باز می‌کند. داورها او را مهار می‌کنند. دو داور دیگر می‌روند.]

 

مانی: (با تعجب) چی؟ من برنده شدم؟!... اینقدر مشت‌هام محکم بود که ندیدم چی کار کردم؟!...

 

[داور به سمت او مي‌رود، دست ماني را بالا مي‌گيرد. او را به همه نشان مي‌دهد. ماني خوشحال است. لحظاتي بعد. مدال پيروزي بر گردن ماني آويخته مي‌شود. تصوير خاموش و روشن مي‌شود. لحظاتي بعد. هاشم آقا در گوشه‌اي عصباني نشسته است. حسام به همراه سميرا رو به روي او قرار مي‌گيرند. هاشم‌آقا متوجه آن ‍‌ها مي‌شود.]

 

هاشم: (عصباني) پسره ی!..لا اله الله!.. کجا بودي تا حالا؟! (نگاهي به سميرا) شما؟! گفتم كجا بودي؟! (فرياد) جواب بده !!

حسام: (احترام مي‌گذارد) استاد عمو پوزش ميخواهم! ... ولي من و شيوا خانم مثل خواهر برادر یم! ... سال‌ها در كنار همديگر تمرين كرديم!.. ترجيح مي‌دم شيوا به خواسته‌ي قلبي‌اش برسه!!

هاشم: خوب!! ... با اين كارت فرصتت را از دست دادي!!... چرا مبارزه نكردي؟! ... ترسيدي؟ نه؟

حسام: نه عموجان!! ... مطمئن باشید نه !..دليلش اينه كه شيوا خانم من رو دوست ندارند!.. و همين‌طور (با اشاره به سميرا) بنده هم چندوقتي مي‌شه كه مي‌خواستم مسئله‌ي مهمي را خدمتتون عرض كنم! ... ولي متأسفانه! ...

هاشم:  وايسا وايسا! تند نرو! ... پس مي‌خواهي با اين خانم ازدواج كني؟

سميرا: سلام استاد عمو! ... با اجازه‌ي شما مي‌خواهم غلامي‌تون را بكنم! ...

هاشم: پس اونوقت شيوا چي؟! اون چي؟!

 

[حسام ماني را به او نشان مي‌دهد. هاشم آقا نگاهي به ماني مي‌اندازد. يك مرتبه متوجه مي‌شود كه شيوا در قسمتي ايستاده است از ديد هاشم آقا.شيوا براي ماني دست تكان مي‌دهد. ماني هم براي شيوا دست تكان مي‌دهد. هر دو به يكديگر لبخند مي‌زنند. هاشم آقا برمي‌گردد. حسام و سميرا را نمي‌بيند. يك مرتبه سينا در كنار هاشم آقا ظاهر مي‌شود. ]

سينا: سلام بابا هاشم!!

هاشم آقا: سلام و ... لاالله الا الله ...

سينا: بابا هاشم يه خبر خوشحالي مي‌خواهم بدهم! ...

هاشم آقا: برو كه اعصاب تو یکی را ندارم سينا! ... برو که اصلاً حالم خوب نيست! ... تو ديگه روي اعصاب من پا نگذار !...

سينا: نه بابا! ... استاد علي كه با حسام مبارزه كرد را كه مي‌شناسيد؟!

هاشم: خوب!...

سينا: خواهر استاد علي هم يكي از ورزشكارهاي رزميه و هم دوست شيوا!!

هاشم: خوب! ... تو را سننن! ...

 

[سينا با اشاره‌ي دست جمعيت را نشان مي‌دهد و حرف مي‌زند.]

 

سينا: اگه مي‌شه براي من خواستگاري‌اش کنين؟! ... اسمش فريبا است! ... اونجاست! ... الآن مياد پيش شما! ...

هاشم آقا: (خوشحال) چي؟! ... خواستگاري!! ... تو؟! .. خواهر استاد علي؟! ... گفتي رزمي‌كاره؟! ... كو؟! كجاست؟! ... سينا؟!  بابا؟! ... چقدر خوشحالم!

سينا: (همچنان با دست اشاره به تماشاچي‌ها) اونجاست! ... داره مياد! ... نگاه كنيد! ...

 

[هاشم آقا مشتاقانه به ميان جمعيت مي‌نگرد. جمعيت كم‌كم بلند مي‌شوند. فريبا در ميان جمعيت به چشم مي‌خورد. او با نگاه به پايين. با لبخند بر لب به جلو مي‌رود. صداي آهنگ تيتراژ بر روي تصوير زمينه. ]

 

 

پايان