بنام خدا

 [   مالک نذر]

 

   (فیلمنامه)

 

 

  (صادق دهکردی)

 

 

   شخصیت های فیلمنامه

سبحان (18 ساله)

عمومحسن (عموی سبحان) (40ساله)

حسن آقا (پدر سبحان)(50 ساله)

اوستا یحیی

حاج آقا علوی

معصومه خانوم (مادر سبحان) (45 ساله)

مرضیه خانوم (همسر عمو محسن) (35 ساله)

جواد

دربان رستوران

پسرک نذر پخش کن

حاج ناصر

علی (دوست سبحان)

 

 

 

[طلوع تصویر]

                                                        (( مالک نذر))

              

                   صبح- داخلی- منزل حسن آقا در پایین شهر+آشپزخانه

 

[خانه ای در پایین شهر. حسن آقا در گوشه ی اتاق نشسته است. او به بیماری آسم دچار است.سرفه میکند. آشپزخانه. معصومه خانم،همسرحسن آقا درحال تهیّه ی صبحانه می باشد . پسرشان، سبحان وارد میشود. صدای سرفه های عصبی  پدر همچنان به گوش می رسد.]

سبحان: سلام مامان!

مادر: سلام!پسرسحرخیزم!

سبحان: از سرصبح بابا عصبی شده! کسی بد خلقش کرده؟

مادر: (کمی تأمل) چی بگم مامان؟... مثل سالهای گذشته از طرف  مسجد دعوتش کردن تا بازهم یکی از مراسم های نذر محرم را بده!

 سبحان: خوب این که عالیه! فکر کردن که نداره!!

مادر: درسته عزیزم! ولی خودت می دونی که!.. این چند وقته خیلی قرض و قوله داشتیم ! از قسط  خونه گرفته!تا شهریه ی دانشگاهت که خدا را شکر رد شون کردیم! بابات حالا نگران هزینه ی نذره... از یه طرف دستش خالیه،،، ازطرف دیگه هم نمی خواهد کم سال های گذشته بذاره..

 

[سبحان به رسم و عادت بچّه گی،ناخن دستش را به دهان میگیرد و میجود.]

                             

                                   

 

                        عصر- خارجی- بیرون یکی از اماکن متبرکه

 

[ بیرون امام زاده. سبحان به همراه چند نفر از بچه ها در حال سیاه پوش کردن دیوارهای امام زاده می باشد که نوید آمدن محرم را میدهد .]

             

              

 

            عصر- داخلی- امام زاده. اعضای هیأت أمناء درکنار روحانی محل(ادامه)

 

[در شبستان امام زاده . چند نفراز هیأت اُمنا که بیشتر آنها ریش سفید میباشند نشسته اند. در میان آنها حسن آقا مشاهده میشود. روبه روی آنها روحانی محل(حاج آقا علوی) در حال صحبت است.]

حاج آقا علوی: برادران عزیز! همون طور که مستحضرین، اَیّام محرّم را پیش رو داریم!.. ودلم میخواهد مثل سالهای قبل، این مراسم با همیاری شما بزرگهای محل، هرچه با شکوه تر برگزاربشه(حسن با ناراحتی سرفه می کند)که انشاالله اندک مرحمی بر زخم بزرگ خاندان عصمت و طهارت علیه و السّلام و صلوات باشیم(همگی صلوات میفرستند)... البته قابل عرضه خدمتتون که روز گذشته،، برای مراسمات سوگواری، با دیگر عزیزانمون به توافقاتی رسیدیم،،که خدارا شکر مسأله را حل و فصل کردیم (سبحان با سلام وارد می شود) علیکُم السلام پسرم، فلذا.. امروز که مزاحم شدیم!.ازاین جهته که، هرکدام از شما عزیزان(سبحان در کنار حسن می نشیند) همچون سال های گذشته یکی از نذرهای شب های محرم را،، البتّه در صورت توان و به یاری خود آقا امام حسین ع برعهده بگیرین!(سرفه و نفس تنگی عصبی حسن شدّت می گیرد) اگه مثل سنوات گذشته دوستان نذر محول شده را تقبل کنند، که خوب به حمد الله هیچ مسأله ای نیست!.(سبحان متوجّه پدر و ناراحت از حال او می باشد) در غیر این صورت با مشورت، یا در صورت لذوم با مساعدت و همیاری از دوستان دیگر، نذر بانی سال قبل  که توانش را نداشته ، انشا الله تقبّل می کنیم.

[هیأت أمناء شروع به مشورت میکنند. حسن آقا شدیدأ سرفه میکند. او بلند میشود و طبق عادت همیشگی سر به زیر حرف میزند.]

حسن: (روبه علوی) با اجازه حاج آقا! برم و یه آبی به سر و صورتم بزم و برگردم..شاید یکمی حالم سر جاش بیاد.

علوی: خواهش میکنم. ان شاالله کربلایی حسن! بفرمایید! بفرمایید.

سبحان:(به پدر) بابا! بیام کمک حالتون باشم.

حسن: نه پسرم! احتیاجی نیست، همین جا باش بر میگردم.(میرود)

حاج ناصر: (به علوی) با اجازه ی شما حاج آقا!..همه مثل پارسال نذرمون را ادا میکنیم!...فقط نذر روز دهم میمونه که اون هم مثل همیشه با حسن آقای رفیعی خودمون بوده!..

علوی: انشاء الله و به عنایت پروردگار که قبول باشه(به سبحان) پسرم!؟ پدر جان مثل اینکه کمی ناخوش احوال بودن!.متوجه نشدی کربلائی نظرشون چی بود؟.. مثل سالهای گذشته نذر روز دهم را تقبّل میکنند یا خیر!؟..

[سبحان خیره به پارچه ی امام حسین ع میشود. به خودش می آید.رو به علوی میکند]

سبحان: بله حاج آقا!..بابام مثل سالهای گذشته نذر روزعاشورا رو میده!..مطمئن باشید!..

[همین لحظه.حسن آقا با سلام وارد میشود.حالش بهتر است. علوی علیکم سلام می گوید. حسن درکنارسبحان می نشیند. سبحان ناخنهای دستش را میجود.]

علوی: (به سایرین) خوب! به حمد الله نذرها طبق سنوات قبل برگزار می شه (به حسن) خدمت شما کربلایی حسن عرض کنم، آقا زاده موافقت شما برای نذر روز دهم را به ما ابلاغ فرمودند!!...برای سلامتی آقا امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف، که انشاالله  از همه ی ما راضی و خوشنود باشن، یک صلوات محمّدی پسند ختم بفرمایید!.

[همه صلوات میفرستند.حسن شوکّه شده است. سرفه میکند. به سبحان خیره میشود.از شدت سرفه صورتش قرمز می شود. سبحان با شرمندگی خیره به او می باشد.همگی دور حسن آقا جمع میشوند. حال حسن آقا کمی بد شده.سبحان مضطرب است.]

                            

                         شب- خارجی- خیابان های شهر

[ خیابان های شلوغ شهر. صدای شلوغی و بوق ماشین ها. ترافیک شهری.]

 

                                        

                             شب - داخلی- منزل حسن آقا(ادامه)

 

[خانه ی حسن آقا. حسن در کنار پنجره ی رو به حیاط قدم می زند و گاهگاهی سرفه میکند. او بسیار آشفته است.مادر حرکات همسرش را مشاهده می کند. رو به سبحان که در گوشه ی پذیرایی با نگرانی نشسته است می کند.]

معصومه: (گلایه مند) آخه پسرجون این چه کاری بود کردی؟ تو این وضعیت؟! چرا؟! چرا سرخود نذر به این مهمّی را قبول کردی؟؟ (حسن سرفه میکند)

سبحان: نمیدونم چه طور شد!! یه لحظه خودم را شرمنده ی شما و بابا دیدم!!

معصومه: ببین مادر، چرا یکم فکر نکردی؟ توکه میدونستی فعلأ دستمون خالیه! آخه هر طور فکر کنی نشدنیه!

سبحان:(عصبانی ملیح) خوب نذر امام حسینه!؟

معصومه: خوب باشه قبول، ولی وقتی پولی در کار نیست!! چه نذری؟

حسن: (کلافه) بهتره تا دیر نشده برم و بگم نمی تونم از عهده اش بر بیآم!..

سبحان: (موضع گیرانه)اَه.. مگه این خود شما نبودید که می گفتید نذر کردین و من رو از امام حسین گرفتید!؟ چه طور اون موقع، اون کار از نظر دکترا نشدنی بود؟!. ولی به قول خودتون به واسطه ی امام حسین شد!!. حالا هم مطمئنم که به واسطه ی خود امام حسین این نذر جور می شه!

[پدر و مادر یک لحظه به هم خیره میشوند. آنها در فکر میروند.]

 

                       نیمه شب- داخلی. اتاق سبحان+ خارجی(ادامه)

 

[ اتاق سبحان. نور چراغ خواب اتاق را روشن کرده است. سبحان در بستر خود دراز کشیده است. فکر میکند. حسن وارد اتاق میشود.]

حسن: (به سبحان) اشکالی نداره بابا!.تو راست میگی...خود امام حسین کمک میکنه...

سبحان: بابا من قصد نداشتم تو درد سر بندازمتون...نمیدونم چه طور شد!! یه باره از دهنم پرید..

حسن: گفتم اشکالی نداره...درست می شه...خدا کریمه!!

سبحان: انشاء الله بابا..

[هردو از پنچره ی اتاق، به آسمان مینگرند. خارجی. آسمان شب و ستارگان. کم کم صبح میشود.]

                          

               روز- خارجی. قرض الحسنه+ جلوخانه ی علی( دوست سبحان )

 

[بیرون قرض الحسنه . سبحان به همراه پدر وارد آنجا میشوند. لحظه ای بعد. هردو با نارا حتی خارج میشوند. سبحان از پدرجدا میشود. جلوی خانه ای دربالا شهر. یک ماشین لوکس دم در پارک است. سبحان کنار در ایستاده است. اوبا دوستش علی حرف میزند. علی با شرمندگی سرش را پایین می اندازد. سبحان با نا اُمیدی بر میگردد.]

 

                            عصر- داخلی- خانه ی حسن(ادامه)

 

[سبحان با نارا حتی وارد خانه میشود. سرش را میگیرد. پدرومادر نزدیک او می آیند]

معصومه: چیه پسرم چرا اینقدر دمغی؟چیزی شده؟..

حسن: چی شد بابا ؟..تونستی کاری بکنی؟..

سبحان: نه!! هر کار میکنم نمی شه!..حتی پیش دوستم علی هم رفتم، امّا نشد!!..

معصومه: عزیزم هیچ اشکال نداره..خدا بزرگه..حالا بیا بشین تا یه چایی برات بریزم.

[لحظاتی بعد. پذیرایی. سبحان در کنار پدر نشسته است.]

سبحان: بابا یه فکری دارم!..امّا قول بده ناراحت نشی!!..

حسن: بگو پسرم!!

سبحان: نظرتون چیه برم سراغ عمو محسن!بلأخره اون از لحاظ مالی وضع خوبی داره

حسن: (ناراحت) عمو محسن؟..نه بابا!..حرفشم نزن!..اون اصلأ با نذر و این جورمسائل میونه ی خوبی نداره!.مطمئنّم قبول نمیکنه!.مطمئنّم بابا!..یه موقع نبینم رفتی سراغ اونا!!.که بد جور ازت دلخور میشم!!. فهمیدی بابا؟؟

سبحان: امّا بابا این طور که نمی شه!!؟..

حسن: امّا نداره!!.. همین که گفتم...

سبحان: (ناخن دستش را میخورد) باشه بابا..چشم چشم!!

حسن: سبحان؟!؟فقط این ناخن خوردنت راهم ترک کن بابا!.وسواسه!.گناه داره.

[مادر با سینی چایی وارد میشود.]

 

                    روز- خارجی . روبه روی رستوران عمو محسن

[مرکز شهر. روبه روی رستوران مجلل عمو محسن. سبحان جلو ی رستوران قرار میگیرد. نگاهی به تابلو و در رستوران میکند. یک دربان  کنار رستوران  ایستاده است. سبحان نگاهی به پشت سرش میکند. از دید او. یک تابلو بزرگ آن طرف خیابان نصب شده است. بر روی تابلو( یا حسین ع) با خط درشت نمایان است.]

 

                           داخلی- اتاق مدیریت عمو محسن(ادامه)

[ عمومحسن با چهره ی آراسته پشت میز کارش نشسته است. او دست چپش از کار اُفتاده است.سبحان رو به روی او قرار دارد. محسن یکباره با عصبانیت از جایش بلند میشود.]

محسن: (به سبحان) بعد از این همه مدت، اومدی سراغم که بگی برا نذرت پول میخواهی؟؟!

سبحان: نه عمو جون، این چه حرفیه؟...باور کنید دارید اشتباه فکر می کنید...من شما را به خاطر پول نمی خواهم!!..فقط اومدم ازتون کمک بگیرم!..همین!

 محسن: بله دیگه، فقط برا پول آدمو میخواهید...آخه پسرجان، شما که پول ندارید چرا مسئولیت قبول میکنید؟؟(سبحان کمی ناخن میجود)

سبحان: (ناخن جویدن بس می کند)امّا عمو!..

محسن: امّا!!امّا چی؟..من برای این جور کارها پول نمیدم..یعنی نمی خواهم که بدم..آخ

[به یکباره دست از کار افتاده ی محسن درد میگیرد. او دستش را می فشارد و چشمانش را میبندد. به خاطره ای در گذشته می رود. فلاش بک.]

 

           

                خار جی- صبح عاشورا. قمه زنی یکی از هیأتها(فلاش بک)

[مراسم قمه زنی یکی از هیأتها. صدای حیدر حیدر قمه زنها به گوش میرسد. محسن در میان آنها در حال قمه زدن می باشد. خون همه جا را فراگرفته است.]

                     

                           روز- داخلی- اتاق مدیریت(حال. ادامه)

 

[اتاق مدیرت محسن. او در حالی که دست از کار افتاده اش را همچنان می فشارد، پشت میز می نشیند. با عصبانیت به سبحان بر می گردد.]

محسن: تو که هنوز این جایی!!.( با اشاره ی دست) برو..گفتم که، من برای این جور کارها پول نمی دم..(با اشاره ی دست، یعنی برو)

                          

                              خارجی- بیرون رستوران(ادامه)

 

[سبحان ناراحت ونا اُمید از رستوران خارج می شود.چشمش به تابلوی بزرگ یاحسین می اُفتد. رو به اسم امام حسین ع حرف می زند.]

سبحان: یا امام حسین، خوت منو یاری کن؟..

[سبحان میخواهد برود.دربان رستوران، شتابان به طرف سبحان می آید.به او میرسد.]

دربان:(به سبحان)ببخشید. یه لحظه!!آقای رفیعی فرمودند با شما کاردارن!(سبحان مبهوت مینگرد.)

 

                              روز- داخلی.اتاق عمو محسن(ادامه)

 

[اتاق مدیریت محسن. سبحان وارد می شود.]

سبحان: عمو جان کاری داشتین؟..

[محسن با دست اشاره به او میکند بنشیند. سبحان بر روی صندلی می نشیند. لحظاتی بعد. هردو ساکت هستند. سبحان در حال جویدن ناخن دستش میباشد. ناخن جویدن را بس میکند. رو به محسن می کند.]

سبحان: عمو محسن!؟من میدونستم که شما هم می خواهید توی نذر امام حسین ثواب ببرید!! بِ، به همین خاطرهم خیلی خوشحالم!..

[محسن نگاهی به سبحان و سپس نگاهی به دست از کار افتاده اش میکند. با حسرت دستش را میفشارد. احساس درد میکند. چشمانش را میبندد. او به گذشته می رود. فلاش بک.]

                   

                 خارجی- صبح عاشورا.قمه زنی یکی از هیأتها(فلاش بک)

 

[ادامه ی فلاش بک اول. محسن در حال قمه زدن در میان هیأت. صورتش غرق خون است. یک مرتبه ضربه ی محکمی برسرش میزند. صدای قمه زنها در ذهنش خاموش میشود. درهمین لحظه. قمه از دستش رها میشود و زمین می خورد.او زیر پایش غرق خون است.]

                             

                          

                         داخلی- اُتاق مدیریت محسن(حال.ادامه)

 

[سبحان با تعجّب به  چشمان بسته ی عمویش نگاه می کند. محسن  یکباره چشمانش را باز میکند. دست از کار اُفتاده اش را میفشارد.]

سبحان: (به عمو) عمومحسن؟! چیزی تون شده؟..حالتون خوبه؟؟.

محسن: گفتی نذر؟گفتی ثواب؟(اشاره به دستش) میبینی دستمو ؟ نذر و ثوابه که به این روز انداختم! میدونی چند سال برا امام حسین قمه زدم؟!..هرسال (کمی مکث) به خاطر نذر و قمه زنی عصب دستم قطع شد و هیچ حرکتی نکرد که نکرد!!..چقدر خرج  دکترا کردم! چقدر نذر امام حسین کردم!!.. چه فایده!؟همه اش بی فایده!!. اون وقت امام حسین کمک کرد؟؟.نکرد!!.. حالامن برا نذرش کمک کنم؟؟

سبحان: عموجون شرمنده!ولی مطمئن باشید نیّتتون قربتاً الّی الله نبوده،وگرنه..

محسن: وگرنه چی؟تویه الف بچّه می خواهی درس اخلاق بدی؟

سبحان: نه به خدا عمو جون!!باور کنید خدا وامام حسین، قمه و کارهایی که به بدن آسیب می رسونه را اصلأ دوست ندارند!!شما خودتون باعث صدمه ی دستتون شدید!! چرا تقصیر امام حسین می اندازید؟

محسن: (عصبانی)نه!! سبحان ببین!؟(اشاره به دستش)جواب ثواب کبابه!!..الان هم، فقط می خواهم به تو این را ثابت کنم!(کمی مکث) فقط هم به یک شرط حاظرم کمکت کنم!..

سبحان: شرط؟چه شرطی؟!

محسن: (خنده ی نیش داری می کند) پسر جون!!.به شرطی این پولو میدمت که براش کار کنی!..درغیر این صورت به سلامت.

سبحان: کار؟؟

محسن: بله،کار.همینجا!. فقط هم تو آشپز خونه ی رستوران!! ده روز و ده شب محرم!..(تأکید)اون هم تمام وقت(سبحان متعجّب، ناخن دستش را میجود)صبر کن!!(سبحان ناخن از دهان پس می کشد)بازهم داره!! شبها هم باید تو رستوران بخوابی!!حتیّ، اجازه شرکت تو ده شب عزاداری هم نداری!!

سبحان: (ناراحت)آخه!!؟

محسن: آخه نداره!.میخواهم به تو هم بفهمونم که جواب ثواب،کبابه!!..همین و بس!..چی کار میکنی؟..میمونی یا میری؟..

[سبحان بلند میشود . خیال رفتن دارد که ناگهان چشمش به پنجره ی اُتاق عمو می اُفتد. در کنار پنجره یک گلدان کوچک کاکتوس مشاهده می شود. از پشت پنجره بیرون مشخّص است. ازدید سبحان. تابلوی آن طرف خیابان با اسم یا حسین ع مشاهده میشود. بر می گردد. رو به عمو میکُند.]

سبحان: قبوله!!..به خاطر نذر امام حسین قبول می کنم!!.به شرط اینکه شما هم زیر قولتون نزنید!؟.

محسن: مرده و قولش(خنده)فقط راستِشا بگو؟!.می مونی واقعأ؟!.

سبحان: (با تبسّم) مرده و قولش!!

محسن: باشه!..پس از همین یکی دو روزه که اوّل محرّمه کارتو شروع کن.

 

                غروب- خارجی.خیابانهای شهر+مسجد- نماز مغرب(ادامه)

 

[غروب خورشید.صدای نوحه ی عاشورایی بر متن تصویر. سبحان در خیابانهای شهر قدم می زند و فکر میکند. دیوارهای شهر سیاه پوش. همه جا نوید از آمدن محرّم میدهد. سبحان نزدیک مسجد محل میشود. صدای اذان مغرب از مناره های مسجد به گوش می رسد. او وارد صحن مسجد میشود. پدرش را می بیند که از آب حوض وضو می سازد. نزدیک او میشود. آستین هایش را بالا میزند تا وضو بگیرد.]

سبحان: (به حسن) سلام بابا.(حسن در حال وضو)

حسن: (متوجه سبحان) سلام بابا!خوبی؟(روبه مسجد)زود باش که به نماز برسیم!..

سبحان: (میخواهد وضو بگیرد) راستی بابا!!.. یه خبر خوب دارم.

حسن: (وضویش تمام میشود) خوش خبر باشی بابا!. نکنه پول نذرا جور کردی؟

سبحان: (وضویش تمام میشود) با اجازه تون بله!

حسن: (هنگام رفتن به سمت شبستان) از کجا؟.از کی؟.. آخه چه طوری بابا؟.

سبحان: (در حال رفتن و سلام به چند نفر)قضیه اش مفصّله!. اما همین قدر بدونید که یه آدم خیّر قبول کرده کمکم کُنه، ولی به شرطی که منم همّت کنم!(کمی ناخن دستش را میجود.)

حسن: عجب!!(باسلام به چند نمازگزار) خدایا شکرت!!.حالا بایستی که چه همّتی بکنی؟!.

سبحان: (نزدیک در شبستان) یعنی به این شرط قبول کرد کمکم کنه که این ده روز محرّم را توی(کمی فکر میکند) توی یه تولیدی لباس برای نیازمندها کار کنم!!. خوب من هم قبول کردم.

حسن: (وارد شبستان میشوند) خوب حالا این تولیدی که می گی! کجا هست؟

سبحان: (در یکی از صفوف نماز گزاران) راستش، اون آقای خیّری که گفتم! گفت که رازه!!نباید فاش شه!.بابا؟!فقط مطمئن باشید که نذرمون جوره و حلال!.مطمئن باشید.

[صدای تکبیرت الا حرام مکبّر به گوش میرسد.]

 

             صبح روز بعد - داخلی . منزل حسن آقا + بیرون از خانه. کوچه

 

[جلوی در اُتاق به بیرون. سبحان چمدان در دست، آماده ی رفتن از منزل است. مادرش قرآنی برای او قرار داده . سبحان از زیر قرآن عبور میکند.]

سبحان: خداحافظ مامان.

معصومه: به سلامت عزیزم،مواظب خودت باش!

[بیرون خانه . کوچه. ازدید معصومه. سبحان با چمدان دور می شود.]

 

                    روز- داخلی-آشپزخانه ی رستوران عمو محسن.(ادامه)

 

[سبحان با لباس کارکنان آشپزخانه در کنار محسن ایستاده است. پرسنل آشپزخانه نیز در کنار آنها ایستاده اند.]

محسن: (به پرسنل) با برادرزاده ی من آقا سبحان آشنا بشین... از امروز پیش شما مشغول به کار می شن...دلم می خواهد با هم همکاری داشته باشین که مشکلی پیش نیاد.( خنده )خوب، خوش آمد نمی گین؟

[پرسنل ساکت. همین لحظه. سرآشپز آشپزخانه به اسم اوس یحیی از پشت پرسنل وارد میشود.]

اوس یحیی: خیلی خوش اُومدی آقا سبحان(به محسن) جناب رفیعی شما هم خاطرتون از هر جهت مطمئن.

سبحان: (به یحیی) سلام. دستتون درد نکنه! 

محسن: خوبه...به هر جهت.(رو به سبحان) برو عمو جون.(اشاره به سرآشپز) اوس یحیی میگه کارت چیه.(به پرسنل)شما هم به کارتون برسین. همگی خسته نباشین(می رود)

اوس یحیی: (به محسن)به سلامت قربان.

 

                         عصر- خارجی- جلوی در رستوران(ادامه)

 

[روبه روی رستوران. محسن از رستوران خارج میشود. دربان به او احترام میگذارد. او به سمت ماشین مدل بالای محسن که روبه روی رستوران پارک است میرود.  در  راننده را برای او باز میکند. محسن سوار میشود.]

محسن: (به دربان) هواست به این کارگر جدیده باشه... اجازه هم نده که بره بیرون.

دربان: بله. چشم قربان حتمأ. به سلامت.(در ماشین را برای او میبندد. محسن با ماشین دور میشود.)

                           

                            عصر- داخلی.آشپزخانه ی رستوران

[سبحان در حال شستشوی ظروف، در آشپزخانه ی رستوران می باشد. او چیزهایی زیرلب زمزمه میکند. میخواهد ناخن دستش را بجود. متوجّه ی دستکشش می شود. تبسّمی می کند. جواد (یکی از پرسنل ظرفشور رستوران) نزدیک او می شود.]

جواد: خسته نباشی!

سبحان: (متوجه او) ممنون!..شما هم خسته نباشین..

جواد: چه خبر آقا سبحان؟؟.

سبحان: سلامتی...شما چه خبر؟؟ آقای؟؟

جواد: جواد!..ولی  اینجا جواد ظرفشور صدام می کنند.

سبحان: جواد؟!..یعنی بخشنده!..(سرش را با ناراحتی پایین می اندازد.)

جواد: آقا سبحان؟!.به قیافتون نمی یاد که احتیاج به این کار داشته باشین!!به قول مامانم،رنگ رخساره خبر می دهد از سرّ درون!!.خداییش؟!.اومدین بچّه های آشپزخونه را زیر نظر داشته باشین؟!.

سبحان: (با ناراحتی)این چه حرفیه که می زنی؟ اصلأ انتظار شنیدن این حرفا را نداشتم!!.خدا که اون بالا سرمون شاهده!! به خاطر نذری که گردنمه اینجا کار میکنم!همین!

[آن طرف اشپزخانه. علی کبابی در حال کباب کردن جوجه روی منقل میباشد. اوس یحیی نزدیک او می رسد. دست بر روی یکی از جوجه های پخته شده قرار میدهد. با عصبانیت به علی کبابی برمیگردد.]

اوس یحیی: آهای علی کبابی؟.خوب که ادّعا میکنی . پس چرا این جوجه ها نپخته است؟

علی کبابی: نه اوس یحیی، مطمئن باشید که پخته. شما یکم ازش بخورید.

اوس یحیی: ببین! یه آشپز با دس زدن به غذا هم می تونه بفهمه پخته یا نپخته است پسر!

علی کبابی: آخه چه جوری ؟ مگه میشه؟

اوس یحیی: ببین بچه جون. جوجه تا وقتی که دست بزنی و ببینی شُله نپخته!ولی وقتی که دیدی مثل توپ سفت شده معلومه که دیگه پخته!..حالا برعکسش گوشت! وقتی که دست زدی و دیدی سِفته نپخته...اما وقتی با دوتا انگشتت وسط گوشتو فشار دادی..اگه گوشت نرم بود و انگشتات سوراخش کرد، یعنی اینکه دیگه پخته!!.الکی نیست که به من می گن اوس یحیی که...(متوجّه ی سبحان و جواد میشود.)حالا ببینم چیکار میکنی!!برس کارت.

[یحیی میخواهد به طرف سبحان برود. متوجّه ی یکی از کارگرها میشود که یک نوشابه ی بدون در را میخواهد درون یخچال قرا دهد.]

یحیی: (به گارگر) آقا جان نکن این کار را ! میگذاریش تو یخچال ، یکی هم حواسش نیست. یه باره چپش میکنه.

[کارگربه رسم چشم سرش را تکان میدهد. یحیی باروی گشاده نزد سبحان می رود.]

یحیی: خسته نباشی آقا سبحان!.

سبحان: سلامت باشید آقا یحیی..

یحیی: از کارت راضی هستی که؟؟

سبحان: بله..به هر حال کاره دیگه!!دستتون هم درد نکنه، لطف دارین!!.

اوس یحیی: خوب دیگه، اینقدر شرمندم نکن!! کاری چیزی داشتی حتمأ به جواد بگو..اصلأ چرا جواد؟..تا خودم هستم، راهنماییت میکنم(میخواهد برود)یادت نره ها!!. حالا زیادهم نمی خواهد کار کنی. روز اوّلته!!.خستگی در کن.

سبحان: چشم اوستا. حتمأ!(یحیی می رود. رو به جواد) آقا جواد یه وقت فکر نکنی میخواهم تنبل بازی در بیارم ها!؟.من تا آخرش کمکتم.(جواد متعجّب مینگرد)

 

               شب- خارجی- خیابان وهیئتهای عزادار+داخلی- ماشین محسن

 

[خیابانی در شهر. یکی از هیئتهای عزادار امام حسین در حال عبور از خیابان. پشت هیئت، ماشینهای در حال انتظار توقف کرده اند. یکی از ماشینها متعلّق به محسن است. او درون ماشین با عصبانیت به هیأت مذکور مینگرد. درمیان هیأت. پسر بچّه ای در حال دادن شربت نذر به سر نشینان ماشین های مذکور میباشد. داخلی. ماشین محسن. یک موزیک ملایم به گوش می رسد. محسن عصبانی است. پسر بچّه نزدیک ماشین محسن می شود. او با دست به محسن اشاره میکند تا شیشه را پایین دهد وشربت بردارد. محسن متوجّه او می شود. او با دست پسرک را پس میزند.]

محسن: (عصبانی. با رد کردن دست)برو! برو ردّ کارت پسر جون!

 

[از دید محسن. راه باز می شود. او با ماشین به سرعت حرکت میکند]                    

                      

 

                           شب- داخلی. آشپزخانه ی رستوران

 

[ آشپزخانه ی رستوران. سبحان در حال نظافت یخچال نوشابه ی رستوران می باشد. یک مرتبه نوشابه ای که در ندارد سقوط می کند و یخچال دو مرتبه کثیف می شود.]

سبحان: لا اله الا الله!!.بازهم کثیف شد..(با عجله یخچال را پاک می کند.)

 

                       شب- خارجی- بالاشهر. جلوی خانه ی محسن

 

[محسن روبه روی خانه پارک می کند. با عصبانیت از ماشین پیاده میشود. در را محکم به هم میزند. کلید می اندازد، وارد خانه می شود. ]

                    

                          شب- داخلی. خانه ی محسن (ادامه)

 

[خانه ای با چیدمان منازلِ بالا شهر. همسرش، مرضیه خانوم در حال نماز است. محسن وارد میشود. او بسیارعصبی است. روی مبل مینشیند. مرضیه هنگام نماز متوجه او می شود. محسن روی مبل بی تابی می کند. برمیخیزد. کمی آب می خورد. با همان حال بر روی مبل مینشیند. مرضیه نمازش تمام میشود. نگاهی به محسن می اندازد.]

مرضیّه: چیه مرد؟..چرا این قدر کلافه ای؟..

محسن: هیچ چی!!.تو روزهای عادیش نه اینکه ترافیک نداریم!!حالا این دسته های عزاداری هم ترافیک را دو برابر کردن!! خوب آدم کلا فه میشه!!

[مرضیه سرش را به علامت تأسّف تکان می دهد و جانمازش را جمع می کند. محسن سرش را پایین می اندازد و دست از کار اُفتاده اش را میفشارد.]

 

                                نیمه شب- خارجی. آسمان شهر

 

[ آسمان شهر در نیمه شب. حلال ماه نمایان است.]

 

                 

           نیمه شب- داخلی. اتاق خواب محسن+ خواب جوانی محسن در محرم

 

[اُتاق محسن. او روی تخت خوابیده است. نور چراغ خواب بر صورتش. چهره اش عرق کرده. خواب می بیند. (او خواب جوانی اش را میبیند.)محسن در میان هیأت سینه زنان امام حسین ع قرار دارد. صدای نوحه ی بسیار زیبایی به گوش میرسد. او در حالی که یک سربند سبز بر پیشانی دارد، در میان هیأت با هر دو دستش سینه میزند. لحظاتی بعد. صدای نوحه ی زیبا همچنان به گوش می رسد. او با همان سربند که بر سر دارد، پرچمی بزرگ با نام امام حسین ع را در هوا تکان می دهد.(اتاق خواب محسن.) یک مرتبه با چهره ی خیس وعرق کرده از خواب می پرد. به دست از کار اُفتاده اش نگاهی می اندازد. آن را میفشارد. بر می خیزد. به سمت کشوی میزش می رود. آن را باز می کند. همان سربند را بیرون می آورد. با دست دیگرش آن را باز می کند. اشک در چشمانش حلقه می زند. به دست از کار اُفتاده اش می نگرد. سربند را روی میز می گذارد. دستش را میفشارد. اشک هایش را پاک می کند. سربند را در کشوی میز قرار می دهد. بی اعتنا به بستر بر می گردد. دراز می کشد. به گوشه ای خیره می شود. صدای سبحان در ذهنش طنین می اندازد.]

صدای سبحان: مطمئن باشید نیتتون قربتأ الّی الله نبوده!..شما خودتون باعث صدمه ی دستتون شدید!..چرا تقصیر امام حسین می اندازید؟.

 

[محسن کم کم چشمانش را می بندد. او به خواب می رود.]

 

                          

                     ظهر- خارجی. روبه روی مسجد محلّه ی سبحان

 

[ روبه روی مسجد محلّه. حسن آقا نزدیک مسجد می رسد. حاج آقا علوی با او رو به رو می شود.]

علوی: سلامٌ علیکم!.کربلائی حسن !..

حسن: سلام حاج آقا !..احوال شما؟.

علوی: الحمد لله!..راستی، حسن آقا!؟ از آقا سبحان چه خبر؟..الان چند شبه که نتونستیم زیارتشون کنیم!.. انشاء الله که سلامت هستن ؟!.

حسن: چی بگم حاج آقا؟.(علوی سری با نگرانی تکان می دهد)راستش پسرم یه نذری داره!..که برای ادای نذرش رفته جایی!!.مطمئن باشید برای آقا امام حسینه!!

علوی: (چهره اش از نگرانی در می آید) البتّه که همین طوره!!.خوب، اِن شاء الله که خدا قبول کنه!؟.

حسن: ان شاء الله حاج آقا!.به دعای خیر شما!!.

[هر دو وارد مسجد می شوند.]

 

                           روز- داخلی. آشپزخانه ی رستوران محسن

 

[سبحان به همراه جواد در حال شستن ظروف آشپزخانه میباشند. او می خواهد ناخن دستش را بجود. متوجّه ی دستکشش میشود. تبسّمی می کند. همین لحظه . اوس یحیی به طرف آنها می رود. او با عصبانیّت با سبحان حرف میزند.]

جواد: سلام اوس یحیی..

سبحان: سلام اوس یحیی!.

یحیی: (به سبحان) سلام و زهر...لااله الّا الله..پسراین چه وضع ظرف شستنه؟..تمام ظرفهایی که شستی کثیفه!!..صدای همه ی مهمونها را در آوردی!..

سبحان: (متعجّب) من؟!..نه اوس یحیی!! به خدا همه ظرفها را تمیز شستیم!..حتمأ سوء تفاهم شده!!

یحیی: ساکت!.(با تمسخر)سوءتفاهم.سوءتفاهم شده...(عصبانیت بیشتر) نظافت آشپز خونه چی؟که همه جا را گند بر داشته!!(جواد متعجّب)

سبحان: نه!..باور کنید که دارید اشتباه میکنید...به وَاَللهِ این طور نیست (جواد سرش را پایین می اندازد)

یحیی: گقتم که ساکت!.حرفم نباشه!..من گفتم ماست سیاهه، باید قبول کنی که سیاهه!!. فهمیدی؟(سبحان سری به پایین تکان می دهد) حالا شد.  درضمن، اگه تا فردا ظرف ها یه لکه هم داشته باشه! یا اینکه آشپزخونه کرو کثیف باشه! اون وقته که باید فکر یه کار دیگه باشی!..دِ آخه ما آبرومونو از سر راه نیاوردیم که تو بخواهی به تاراج بذاریش.. فهمیدی که چی گفتم؟مفهوم شد؟(جواد زیر چشمی به یحیی نگاه میکند)

سبحان: (ناراحت)بله اوس یحیی!. چشم..بیشتر دقّت میکنم!

یحیی: (به جواد) تو هم این جوری نگاه نکن!..با تو هم هستم ها!..کمکش میکنی..کار اشتباهی هم کرد حتمأ میگی!(می رود)

جواد: (به سبحان) این چش بود؟.. چرا این طوری  کرد؟..

سبحان: اشکالی نداره.. بی خیال!..

جواد: تورو خدا از حالا فقط حواست باشه!!.. دوباره نیاد و گیر بده!!. باشه!؟..

سبحان: (چشمکی می زند) باشه...

[ ساعت دیواری 8 شب را نشان می دهد. اوس یحیی در حال کار کردن. او زیر چشمی هواسش به سبحان نیز هست. ازدید او. سبحان چند مرتبه یک ظرف را آب می کشد. او با دستمال ظرف ها را پاک میکند.لحظاتی بعد. سبحان در حال پاک کردن دیوارهای آشپزخانه با وسواس تمام. ساعت دیواری 5/11شب را نشان می دهد. پرسنل آشپز خانه کارشان تمام می شود. آنها با خدا حافی می روند. جواد رو به سبحان میکند.]

جواد: واقعأ که خسته نباشی و دستتم درد نکنه!!. همه جا برق می زنه.. دمت گرم!!

سبحان: ممنون جواد جون....

جواد: (نگاهی به اطراف. رو به سبحان. با لبخند)خوب،دیگه کاری نداری؟..

سبحان: کجا حالا ؟..

جواد: خوب معلومه .. دارم می رم خونه دیگه!..کاری نداری؟..

سبحان: نه! برو به سلامت!!. منم همه جوره هوای کارها را دارم..

جواد: پس خدا حافظ...(می رود. سبحان دست خدا حافظی تکان می دهد)

[در ورودی آشپزخانه. اوس یحیی لباسهایش را پوشیده و میخواهد برود. از دور نگاهش به سبحان می اُفتد. سبحان مجددّ در حال پاک کردن ظروف با دستمال میباشد.]

یحیی: (رو به سبحان. با خودش) منو ببخش پسر جون!!ببخش (با ناراحتی می رود)

[لحظاتی بعد. سبحان کارش تمام می شود.اوبه سمت تقویم دیواری آشپزخانه می رود. ازجیبش خودکاری بیرون می آورد. باناراحتی روی تاریخ 6 محرم هم ضربدری میکشد. لحظاتی بعد. سبحان  در گوشه ای از آشپز خانه نشسته است. همه جا در سکوت. او گریه می کند. سبحان به گوشه ای با چشمان اشک بار با امام حسین ع حرف می زند.]

سبحان: (پس از گریه)یا امام حسین!.. منو ببخش!!. امسال نتونستم تو هیأت هات شرکت کنم!!.(بغض) آقا جان،خوت که شاهدی؟!

 

[سبحان دومرتبه شروع به گریه می کند. تصویر به آرامی تاریک می شود . تصویر کم کم روشن می شود.]

                              

                              

                            روز- داخلی. اتاق مدیریت محسن

 

[محسن پشت مانیتور دوربین های مدار بسته نشسته است. همچنین او تلویزیون اُتاق را که گوشه ی دیگر قرار دارد با ریموت روشن می کند. صدای نوحه ی عاشورایی به گوش می رسد. محسن به مانیتور و دوربین ها نگاهی می اندازد. او روی تصویر آشپزخانه کلیک می کند. دوربین را روی تصویر سبحان زوم می کند. سبحان سرسختانه مشغول کار و نظافت آشپزخانه است. صدای نوحه ی عاشورایی بر تصویر سبحان. محسن در خود فرو میرود. دست از کار اُفتاده اش را می فشارد. او از روی صندلی بر می خیزد. به طرف پنجره ی اُتاقش می رود. در کنار پنجره ی اُتاق. گلدان کاکتوس کوچکی وجود دارد. آفتاب سایه ی کاکتوس را قسمتی از لبه ی پنجره انداخته است. محسن از پنجره ی اُتاق، تابلوی بزرگ یا حسین (ع) را  بیرون رستوران مشاهده میکند. صدای دکلمه ی (این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست....) از تلویزیون بر روی آهنگ عاشورایی به گوش می رسد. محسن باز هم به دست از کار اُفتاده اش نگاه می کند. همین لحظه. صدای تلویزیون در گوش محسن خاموش می شود. صدای سبحان در ذهنش طنین انداز می شود.]

صدای سبحان: (خ.ت) باور کنید خدا و امام حسین، قمه و کارهایی که به بدن آسیب میرسونه را اصلأ دوست ندارند...شما خودتون باعث صدمه ی دستتون شدید!! چرا تقصیر امام حسین می اندازید؟

[محسن زیر گریه می زند. او همان جا، بر روی زمین می نشیند. به دست از کار اُفتاده اش خیره می شود. همچنان می گرید. گلدان کاکتوس به همراه سایه ی آن. سایه ی کاکتوس 90 درجه در کنار لبه ی پنجره به سرعت به پیش می رود. صدای گریه ی محسن همچنان به گوش می رسد. ]

 

           شب- خارجی- خیابان. هیئت های عزاداری+داخلی- ماشین محسن.

 

[هیأت های عزادار امام حسین (ع) کم کم وارد خیابان های شهر می شوند. یکی از هیأت ها، در یک خیابان جلوی ماشین ها را سد کرده است. خودرو ها منتظرند تا هیأت مذکور رد شود. یکی از ماشین ها متعلّق به محسن است. محسن با ناراحتی به هیأت نگاه می کند. داخلی. ماشین محسن. او در سکوت خود، خیره به جمعیّت عزادار می باشد. همین لحظه. صدای تق تق شیشه ی سمت راننده، سکوت را بر هم می زند. پسرکی با دست به شیشه ی اتومبیل می زند. محسن به خودش می آید. متوجّه ی او می شود. پسرک یک سینی شربت نذر در دست دارد. او بازهم با انگشت کوچک دستش به شیشه می زند. چیزی می گوید. صدایش به گوش نمی رسد. محسن شیشه را پایین می دهد. پسر بچّه شربت به او تعارف میکند.]

پسر بچّه: عموبفرمایید!..نذر امام حسینه!!شفاه می ده!!بفرمایین!.

[محسن خیره به شربتها . با تعلّل و دو دلی دستش را نزدیک یکی از لیوان های شربت میبرد. یکی را بر میدارد. پسرک می رود. محسن مطمئن از رفتن او میشود. نگاهی به شربت می کند. صدای پژواک پسرک در ذهنش طنین می ندازد.]

صدای ذهنی پسرک: (خ.ت)  نذر امام حسینه!! شفاه می ده!! بفرمایین!.

[محسن با تعلّل ودو دلی شربت را کم کم می خورد.]

محسن: یا حسین....

[لحظاتی بعد.داخلی. ماشین محسن. او پشت فرمان.در حرکت. لیوان خالی روبه رویش، جلوی فرمان قرار دارد. محسن خیره به لیوان در حال رانندگی است.]

 

                                   شب- خارجی.آسمان شهر

 

[ آسمان شهر در شب . هلال ماه نمایان است.]

 

                 نیمه شب- داخلی.اُتاق محسن+خواب محسن در رستوران

 

[اُتاق محسن. چراغ خواب روشن است. چهره ی خیس از عرقِ محسن در خواب.(او خواب رستورانش را میبیند.) در و دیوارهای رستوران پوشیده از پارچه های مشکی امام حسین(ع) است. یکی از هیأت های عزادار امام حسین(ع) در حال خوردن نذر بر روی میزها نشسته اند. چند طبل و سنج در کنار میزها مشاهده می شود. صدای نوحه ی زیبای خواب قبلی شنیده می شود. محسن کم کم وارد رستوران می شود. افرادی که با او روبه رو می شوند، قبول باشه می گویند. او سبحان را متوجّه میشود که نزدش می آید. سبحان او را بغل می گیرد.(اتاق محسن.) چهره ی خیس از عرق او در خواب. یک باره از خواب می پَرَد. با تعجّب به اطراف می نگرد. صدای اذان صبح به گوش می رسد. او مضطرب است. از بستر به سرعت بر می خیزد. چند لحظه بعد. محسن لباس بیرونش را پوشیده است. میخواهد از خانه بیرون رود.]

 

                 تاریک روشن صبح- خارجی. روبه روی رستوران(ادامه)

 

[ماشین محسن جلوی رستوران ترمز می زند. او سریعأ از ماشین پیاده می شود. به اطرف مینگرد. چشمش به تابلوی بزرگ یا حسین (ع) می اُفتد. رو به رستوران می کند. سریعأ به طرف رستوران می رود.]

                       

                          داخلی-رستوران+ زیرزمین رستوران(ادامه)

 

[رستوران خلوت است. محسن وارد می شود. به در و دیوارهای رستوران می نگرد. همه چیز عادّی به نظر میرسد. جلوتر می رود. ناگهان صدای زمزمه ی نوحه ای که در خواب می شنید به گوش می رسد. به طرف صدا می رود. وارد زیر زمین رستوران می شود. صدا بلند تر می شود. صدا مربوط به سبحان است که نوحه را با صدای زیبا میخواند و با آن سینه می زند. محسن پشت در زیرزمین قرار می گیرد. لحظاتی بعد. پشت در زیر زمین. صدای نوحه ی سبحان به زیبایی هر چه تمام تر به گوش می رسد.  فضایی بسیارعرفانی. محسن عزادار نشسته است. او با چشمان گریان در حالی که دست سالمش را بر چشمان اشک بارش قرار داده، با دست دیگرش که از کار اُفتاده بود در حال سینه زدن می باشد. به خودش می آید. متوجّه ی دستش می شود که شفا یافته است. با دو دست محکم تر سینه می زند. بیشتر می گرید.]

محسن: (با صدای لرزان و بلند) یاحسین!..یاحسین!..یاحسین!....                             

 

[صدای سبحان قطع می شود. صدای یا حسین یا حسینِ محسن به گوش می رسد. سبحان او را در این حال می بیند. گریان نزدیک او میشود.  محسن را بغل می گیرد.]                                                             

                                                                                  

                   

 

                  روز عاشورا- خارجی+ داخلی- مکان پخت نذر دهم

 

[عبور چند هیأت عزاداری در خیابان. هر کدام از هیأت ها با رسم و رسوم خاصّ خود در حال عزاداری و نوحه خوانی می باشند. داخلی. (مکانی که نذر عاشورا در آن طبخ میشود.) چهره ی حسن،محسن و سبحان در میان جمعیّت حاظر.]

حسن: (به محسن) خدا را شکر. نذر مون هم محیّا شد...

محسن:(با نگاه به پارچه ی امام حسین(ع)) هیچ موقع امام حسین ، کسی را که صداش می زنه تنها نمیذاره..

[در همین حین. محسن سربندش را از جیبش در می آورد. آن را به طرف سبحان دراز میکند. سبحان سربند را می گیرد. تصویر رو به آسمان. صدای نوحه ی (ای حرمت .... ) بر روی تیتراژ.]                                                                                             

                                                                                             

 

                                                                                        [پایان]

خیر مقدم، خیلی خوش اومدی

×