بنام خدا

(همیشه یکی هست...)

 

 [فیلمنامه]

 

 (صادق دهکردی)

 

شخصیت های فیلم نامه:

  

امید

اکرم

فرهاد

اعظم

کریم

رضا

صفدر

علی

مختار

زینب

فاطمه

منیره

 

 

 

 

 

 

 

 

      روز- خارجي

مشهد. بازار شهر- پياده رو

 

{يکي از بازارهاي شهر مشهد. پياده‌رويي مشرف به چند مغازه سوغات فروشي.فيلم بااسامي دست اندرکاران شروع ميشود. پيرمردی مُسن را مشاهده مي‌كنيم كه  كلاه سِيّدي بر سر دارد.او دستش را مثل ديوانه‌ها به سويي دراز کرده و مي‌دود. توي انگشت دستش انگشتر عقيقي نمايان است كه نگين آن برق خاصّي مي‌زند. اوعجله دارد جاي مهمي برود. ولي از فرط پيري زياد زمين مي‌خورد . دو مرتبه برمي‌خيزد. نگاه‌هاي مردم و عابران پياده به او مي باشد. اورامسخره مي‌كنند. يكي از مغازه‌دارهاي بازار در كنار شخصي ايستاده است.}

 

مغازه‌دار: نگاه کن. نگاه  !  جواد خ‍ُله که میگم ها .دوباره اومد!..ببین با اين سنش  چه طور ميدوه!!

دوست مغازه‌دار: چرا دستش این جوریه؟!

مغازه‌دار: عقل درست  حسابی که نداره ! ... انتظاريم ازش نِميره .

 

{پيرمرد دوباره  زمين مي‌خورد. با همان دست دراز شده كه انگشتر در آن قرار دارد، دوباره برمي‌خيزد و به راهش ادامه مي‌دهد. دوست مغازه‌دار تو نخ پيرمرد رفته است. رو به مغازه‌دار مي‌كند }

 

دوست مغازه‌دار:  یه جا مي‌خواهد بره؟! ...نگا كن!؟ ... چي فكر می کنه؟

مغازه‌دار: زياد تو نخش نرو! ... كار هر روزي شه! ... ولش كن. بريم تو! ... بریم بيا! بيا!...

{ پيرمرد در حال دور شدن است. دوست مغازه‌دار چشم از اوبرنمي‌دارد. مغازه. او با نگاه به پیرمرد، داخل مغازه مي‌رود.}                        

                                      روز.خارجی

                                        پیاده رو

{پیاده رو.یک مرد کیف به دست در حال حرکت.یک مرتبه یک موتورسوار با سر تراشیده (صفدر کچل)از کنار او عبور میکند و کیفش را میقاپد. موتور سوار سریعأ متواری میشود. مرد دودستی بر سرش میکوبد و به دنبال موتور میدود.}

 

                       

                           [ برش موازي:1(اميد)-2(کريم)]                   

 

       1-)نیمه شب- خارجي-داخلی

منزل مهندس نبوی- درب خروجي ساختمان

 

[خارجي.ساعت چهار صبح. اَوایل خرداد ماه. منزل دو طبقه ی مهندس فرهاد نبوی، سهام دار بزرگ کارخانه ی تولید ورق در یکی از محله های بالای شهر. تمام چراغ های خانه به غیر از چراغ راه پله ها خاموش است. داخلي. امید پسر مهندس، 27 ساله، که همیشه  ته ریشی  روی صورت دارد، در کنار خواهرش اکرم، 22 ساله، دانشجوی ادبیات ،در کنار درب خروجی راه پله به سمت کوچه ایستاده اند. امید یک سجاده ی لوله شده  زیر بغل گرفته و آماده ی خروج از منزل است. او به آرامی با خواهرش که او را تا کنار در همراهی کرده است، صحبت می کند].

 

امید: (مضطرب) تو رو جون من بابا نفهمه ها،عصبانی میشه.. بعدش هم همش مسخره ام می کنه!!

اکرم: (نگران) نه! خاطرت جمع باشه!... ولی توهم جون من تا بیدار نشدن برگرد.

امید: خیله خب، باشه!... می رم کوه نماز شبمو می خونم!... بعدش هم که می رم مسجد برای نماز!... تا صبح نزده برمی گردم!... باشه؟

اکرم: نمی شه حالا نماز شَبو تو خونه بخونی؟

امید: نه !... اگه بدونی نماز شب تو کوه و کنار شهیدا  چه حالی داره!...خیله خب دیگه!!داره دیر می شه. من رفتم..

 

{امید به آرامی در خانه به سمت کوچه رابازمی کند وخارج می شود.اکرم پشت سر او می خواهد در را ببندد.}

 

امید: (با صدای آهسته) خداحافظ.               

اکرم: (آرام) داداشی؟  منم يادت نره!! دعا!؟.

امید: (تبسّم بر لب) محتاجيم- خواهر کوچولو!..(اکرم لبخند می زند)

 

{خارجي.امید به طرف ماشین پرایدش که نزدیک خانه پارک شده می رود.اکرم در کوچه رابه آرامی میبندد.}

 

  2-)نیمه شب- داخلی

منزل فقیرانه ی کریم مرتضوی

 

{ یک خانه ي پایین شهري. حال و پذیرایی کوچک در یکدیگر خلاصه شده اند. سَیّد کریم مرتضوی نابینا ،با ریش بلندی روی صورت،در کنار دو دختر کوچکش زینب 2 ساله و فاطمه 8 ساله نشسته است. سر زینب کوچولو شکسته است. او روی یک بالشت دراز کشیده واز درد می نالد. فاطمه  زانوی غم  بغل گرفته است. او بلند میشود به سمت آشپزخانه می رود. آشپزخانه ی کوچک. فطمه یک شیشه داروی تب بر کودکان را از قفسه ی یخچال پیدا می کند. شیشه خالی است. با آن به طرف پدرش می رود.}

 

فاطمه: (ناراحت به پدر) بابا. بابا!..این داروی تب بر زینب هم تموم شده... باید  یکی براش بخری!...

{زینب باسر باند پیچی شده می نالد. کریم  دست زینب را می گیرد و با فاطمه حرف می زند.}

 

کریم:  فاطمه؟!..آخه این موقع شب  که ماشین گیر نمی یاد( دست به سر زینب می کشد. با ناراحتی) ای خدا  چیکار کنم؟..زینب؟!.بابا!؟خوشگلم- تحمل کن تا برم و دارو بخرم!.باشه؟..(دست روی سر زینب) آخِی. نباشم من.

{کریم عصای سفیدش را از بغل دستش بر می دارد. بلند می شود که برود.}

 

 

1-)نیمه شب- خارجی

         کوه نور

 

 

 

 

 

{کوهی که شهدای گمنام بر قله ی آن به خاک سپرده شده اند.اميد، جانماز زیر بغل در تاریکی ، زیر نور مهتاب با ذکر بسم الله ، آرام آرام از کناره ی کوه به سمت بالا می رود. در مسیری که به بالا می رود پایش باخرده سنگها برخورد ميکند. ميترسد وبسم الله ميگويد. ترسان ولرزان است. او بانگاه به اين طرف وآن طرف به دنبال جایی برای اِقامه ی نماز می گردد. اواسط کوه. اویک تخته سنگ صاف  پیدا می کند. جانمازش را پهن می کند. می ایستد و اقتدا می کند.}

 

اميد: دو رکعت نماز  شب به جا می یارم. برای رضای خدا- قُربَتاً اِلّاَ اَلله!... الله اکبر.

 

{اميد در حال نماز خواندن. قُلُّه ی کوه. مقبره ی شهدای گمنام زیر نور مهتاب رویایی شده است. همين لحظه. از فضای زیر مقبره چند سرباز جبهه ایِ  کلاه خود  به سر با اسلحه  بیرون می آیند. آنها با چهره های  نورانی و با لبخند  به سمت اُمید که پایین کوه نماز می خواند، نگاه می کنند}

 

 

2-) اذان صبح ، خارجی

        کنار خیابان

 

{ساعت 5/5 صبح. خيابان. کریم با چوب دستی سفید که  جلو گرفته، سعی می کند ماشین هایی را که از کنارش عبور می کنند متوقف کند. چند ماشین مي گذرند.هیچ کدام نگه نمی دارد. کریم رو به آسمان می کند.}

 

کریم: (ناراحت)  مهربون. کمک کن- کمک کن دوباره چشمامو بدست بیارم!..اگه بازم ببینم قول  می دم به هرکی که توانم برسه کمک کنم!(ملتمسانه) دوباره چشامو برگردون!

{همین لحظه. یک ماشین مدل بالا بوق کشان، به سرعت از کنار کریم عبور می کند. کریم از ترس نقش بر زمین می شود.}

کریم: (ترسان) آآ اوهوی..بی شرف.( خودش را جمع و جور می کند.) نا مسلمونِ مردم آزار. (بلند می شود.)

 

         2+1)صبح، خارجی + داخلی

بیرون مسجد +  داخل ماشین+جلوی داروخانه

 

{بیرون مسجد- امید از مسجد خارج می شود. به سمت ماشینش می رود. سوار بر ماشین می شود. با عجله به راه می اُفتد. داخل ماشین. در حرکت. امید چند مسیر را طی می کند. از دور چشمش به کریم می افتد که عصایش را به نشانه ی توقف بالا و پایین می کند. از کنار کریم عبور می کند}

 

امید:(روبه کريم. در آینه) ببخشید- شرمنده دیگه!عجله دارم،..  دیر برسم، میفهمن که خونه نبودم!

{ازآینه ی جلو،کریم را پشت سرش میبیند. به خودش می آید.روی ترمز می زند. با خودش حرف می زند}

 

امید: ای خاک بر سرم بکُنن ! دِدِدِدِ. اُمید؟!.نه به اون نماز شبت- نه به این کارت-  بفهمن .  چی می شه؟!.(با نگاه به آسمان) خدایا؟!.. منو ببخش.

 

{ دنده عقب می گیرد. نزدیک کریم توقف می کند. رو به او می کند.}

 

امید: آقا!... بفرمایین سوار شويد..بفرماييد.(کریم سوار ماشین می شود)

کریم:(توي ماشين) دستتون درد نکنه !..بعدأ می گن که مسلمون پیدا نمی شه.

امید:(درحرکت) ببخشید.. ولی کجا تشريف ميبريد؟..اونم این وقت صبح! این جا؟!...

کریم: آقا شرمنده. مزاحمتون شدم!..داشتم ميرفتم داروخونه تا برا دخترم  مُسکن بگیرم!.نيست چند روز پیپش با دختر همسایه  بازی می کرد، افتاد و سرش شکست!..اَلآنم دردش زیاد شده ، داروشم تمام شده .

امید: آخه چرا شما؟.. ببخشید..شرمنده ها- مگه کسي نبود؟..مثلاً مادرش! حد اقل بِتونه کمک شما کنه.

کریم: نه آقا!!چی بگم وآلّآ... حقیقتش با دو تا دخترام، اونم تنها زندگی می کنم. خرج ومخارج هم از طریق کمیته می رسونند!... دستشون درد نکنه...توی این یک سال بعض شما نباشن، خیلی  لطف داشتن...

امید: (شرمنده) آخی- شرمندم به خدا- ببخشید منو!. ولی، مادرشون چی ؟...

کریم: به رحمت خدا رفت!...

امید: خدا بیامرزدشون!..

کریم: (فکر می کند) یک سال پیش بود. آره... آخر شب با عيالم داشتیم از عیادت مادرش، اونم با موتور بر می گشتیم که...یهو یه از خدا بی خبر با ماشینش جلوی ما پیچید ،ماهم از جاده منحرف شديم و رفتیم توی جدولهای کنار خیابون!...(باناراحتی. آهی می کشد) زنم که در جا عمرشو داد به شما(آهي ميکشد) منم توی چشمام پرِ شن و خاک شد و!... ای آقا... چهار پنج ساعتی تو خیابون بودیم..هیچ کسی کمکمون نکرد!.. بعدش هم که تا به خودم اومدم دیدم توی بیمارستانم و(دست روی چشمانش می گذار)...این جفت چشمام از شدّت عفونت کور شدن که کور شدم!..(بغض)اگه اون شب یه آدم مسلمون به داد ما رسیده بود!.شايد... البتّه میگن که حکمته- ولی شاید من و زنم سالم بودیم والان هم بالا سر دخترام زندگیمونو می کردیم.

 

{امید با شنیدن داستان کريم، اشک در چشمانش حلقه می زند. کم کم نزدیک داروخانه ميشوند .}

 

امید:خدا بیامرزدش!. انشاءالله خدا به شما صبر بده..بفرما حاجی-اینم داروخونه!.اسم داروچی بود؟ تا بگیرم..

 

{کریم دست در جیب پیراهن می کند. یک نسخه بیرون می آورد. رو به امید نشان می دهد.}

 

کریم: روی این اسمشو نوشته..!دیگه زحمت به شما نمی دم!!اگه اجازه بدید زحمتو کم کنم ... خودم می روم..

امید:(برگه را میخواهد بگيرد) نه نه نه! آقا این حرفا چیه؟...بدهيد من!. به خدا وظیفست..خواهش می کنم بدید من..خواهش می کنم آقا..

کریم: خدا از بزرگی کمت نکنه..

[کریم نسخه را رها میکند. امید آن را می گیرد. به سرعت پياده ميشود. خارجی. امید از ماشین پیاده می شود. به سمت دارو خانه می رود. او وارد داروخانه می شود. روبه روی داروخانه ی خلوت . پیرمردی از دارو خانه خارج می شود. آن طرف تر. یک موتورسیکلت با دو سرنشین او را تعقیب می کنند. به او می رسند. سر نشین عقب موتور به نام صفدر کچل است که سرش را تراشیده است. او از زیر پیراهنش یک هفت تیر بیرون می آورد. صفدر با اسلحه پیرمرد را تهدید می کند. پیر مرد جا می خورد.}

صفدر: چیه؟! ترسیدی؟! گفتم که موی دماغ من نشو(با عصبانیت)نگفتم؟؟

پیرمرد: (ترسان) بِ بِ بِ بِبخشید..تورو خدا غلط کردم..

صفدر: غلط کردی هان(نگاهی به این طرف و آن طرف) دیگه تموم شد..تموم..

(اسلحه را جلوی پیشانی او هدف می گیرد)خودت خواستی..

پیرمرد: هرچی بخواهی بهت میدم..فقط این کارو نکن

{صفدر یک مرتبه تیری به سر او شلّیک می کند. صدای پژواک تیر. موتور به سرعت دور میشود. ازنگاه پیرمرد.همه جا و همه چیز می چرخد. او نقش بر زمین می شود. اُمید به سرعت از داروخانه بیرون می آید. با دیدن صحنه شوکّه میشود. چند نفر دیگر از داروخانه واطراف نزدیک محل می شوند. دور پیرمرد کم کم شلوغ می شود. آن طرف خیابان. کریم با چوب دستی اش از ماشین پیاده می شود. او کم کم به طرف صدای تیر و جمعیّت میرود.}

کریم: (در این حال. مظطرب) چی شده؟؟ صدای چی بود؟؟ کسی چیزی اش شده؟؟ یه چیزی بگین!!؟..(کم کم به طرف جمعیّت می رود)

{دور جنازه شلوغ شده است. امید هم بالا سر جنازه است. روی زمین غرق خون است. دکتر داروخانه لباس سفیدش را در می آورد و روی صورت و بدن پیرمرد می اندازد. امید گریه میکند.او به اطراف نگاه می کند.}

امید: (گریان) کی بود؟؟ آخه کی این کارا کرد؟؟(روبه یک مرد) کسی چیزی ندید؟؟آخه مگه میشه؟؟ (متوجّه ی کریم می شود که به طرفشان می آید.)

 

                                  روز.داخلی+خارجی

                    اُتاق خواب امید- پذیرایی خانه+پشت بام خانه

 

{اتاق امید.مقادیری پوسترِادعیه بردیواراتاق ميبينيم.امید با چشمان خیس در حال خواندن نماز ظهر می باشد. مهندس فرهاد (پدر امید) با ریش پروفُسوری، وارداتاق می شود. با تعجب زیر خنده ميزند. همسرش را صدا میکند.}

فرهاد: (با صدای بلند) اعظم!؟..اعظم بیا ببین!!. ببين پسرمون چه طوری داره سوپرایزمون می کنه!..بیا!

 

{اعظم(مادر امید) با تیپ و لباسی که زیورآلات و سنگ های قیمتی به خود آویزان کرده،نزد همسرش می آید. با یکدیگر امید را نظاره می کنند. با تکان دادن سر به نشانه ی تأسف می نگرند.}

 

اعظم: (به سمت اُمید) پاشو پسر. (به فرهاد) مرد تو بهش بگو فکر نون باشه که خربزه آبه!..آخه فرهاد توی فامیل این کارها برای ما اُفت داره!!. اگه بفهمن میدونی چی ها پشت سرمون میگن!!

 

{اُمید زیر چشمی متوجّه آن ها می شود. گریه را بس می کند. تند و تند نمازش را می خواند.}

 

فرهاد: (به سمت اُمید) نگاش کن!.نگاه!!(به اعظم) به خودش می کنه!! غصّه شو نخور!!.. همین فردا پس فردا که سرش خورد به سنگ متوجّه همه چیز میشه...ولش کن- در حال حاظر اینقدر فکرم مشغوله مشکلات کارخونه است که فعلأ کارهای این پسره توش گمه!!..

اعظم: همین؟؟.. توهم که فقط  فکر کارهای خودتی!!..پس ما چی؟؟..(رو به اُمید) نگاه کن !..یکیش همین..اینم از تربیتشون.

فرهاد: یه فکری دارم!!  بیا بریم فعلأ.. من که میدونم از کجا آب می خوره.. عزیز دلم خودِتا ناراحت نکن – باز هم چوروکهای صورتت زیاد میشه ..

اعظم: (نگران. دست روی صورت) وای نه!!..باشه.. فکر درد این آمپولهای بوتاکس هم درد داره..(به طرف امید) خواهش می کنم خودت یه طوری حالیش کن..

{فرهاد میخندد. با یکدیگر از اُتاق خارج می شوند. اُمید نمازش تمام می شود. تبیح دانه درشتش را از جانماز بر می دارد.}

اُمید: (تسبیح در دست. دعا می کند) ای خدای بزرگ!!توکه قادر و توانایی هر طوری که می دونی پدر و مادر منم  سر عقل بیار... آدم های خوبی هستن!! درگیر جهل و نادونی خودشون شدن!! کمکشون کن به راه بیان... ای بزرگ بی همتا  قاتل اون مرد بی چاره را هم به سزای عملش برسون (دست به صورت می کشد. اشک در چشمانش حلقه میزند) قاتل بی وجود... آخه آدم این قدر بی رحم..

 

{همین لحظه. صدای بلند موزیک خارجی  از پذیرایی خانه به گوش می رسد. اُمید سرش را به طرف صدا بر می گرداند. کمی تأمّل می کند. فکری به نظرش می رسد. سریعأ جانمازش را جمع می کند. تسبیح دانه درشتش را روی جا نماز می گذارد. لحظه ای تسبیح و جا نماز امید. چند لحظه بعد. پشت بام خانه. صدای موزییک همچنان به گوش می رسد. اُمید روی پشت بام قرار دارد. او به طرف آنتن ماهواره شان می رود. لگدی محکم زیر آن می کشد. صدای موزیک قطع می شود. اُمید می خندد. صدای فریاد مادر به گوش می رسد.}

 

صدای اعظم: (خ.ت) اُمید!!اُمید؟؟. باز چیکار کردی؟؟

 

{اُمید می خندد. سریعأ فرار می کند. }

 

 

            بعدازظهر- خارجي

روبروي دانشگاه +روبروي خانه اميد

 

{بيرون دانشگاهي كه اميد در آن تحصيل مي‌كند.اميد به همراه خواهرش اکرم خارج می شوند. میخواهند با یکدیگر به طرف ماشينشان بروند. یک مرتبه متوجه ی یک موتورسیکلت با دو سر نشین می شوند. هردو سرنشین کلاه کاسکت به سر دارند. ازدید آن ها. موتور سیکلت جلوی یک دختر را میگیرد. سرنشین عقب یک قمه از زیر ترک موتور بیرون می آورد. او با آن دختر را تهدید میکند که کیفش را به او دهد. جمعیّت حاظر همه شوکّه شده اند.دختر با ترس کیف را به او می دهد. موتور سیکلت متواری می شود. دختر کمک میخواهد}

اُمید: (رو به اکرم) زود باش باید بگیریمشون.

{جمعیِت به دور دختر حلقه زده اند. امید به طرف پرایدش می دود. اکرم هم به دنبال او. نزدیک ماشین.از دید امید. موتور سیکلت از دیده ها نا پدید می شود. دو دانش جوی پسر در نز دیکی امید قرار دارد.}

دانشجو1: (رو به امید) کجا دیگه میخواهی بری!؟..ای دزدها کارشون را خوب بلدن..

امید: آخرش که چی؟! بلأخره یکی نباید جلوی این ها را بگیره!!..

دانشجوی2: این چندمین مورده تو این هفته!!.. اینقدر زیاد شدن که پلیس ها هم دیگه از پسشون بر نمیان..

اکرم: (نزدیک ماشین) باید که خود مردم هم کمک کنن.. نمیشه که فقط به انتظار پلیس ها نشست که (به امید) دروغ میگم؟!.

دانشجو1: (به اکرم) خواهر من این قدر توی این دادگاه و پاسگاه ها از این دزدا میگیرن که بیا و ببین..

دانشجو2: چه ربطی داشت به مردم..

دانشجو1: دِ داره دیگه... اگه مردم موارد ایمنی را رعایت نکنن هر روز این دزدا بیشتر میشن که کمتر نمیشن...

امید: حالا بازهم خدا را شکر کسی چیزیش نشد..

اکرم: (نگاه به ساعتش) امید بریم که الان مامان دل واپس می شه...

{روبه روی خانه ی امید. پراید امید روی ترمز می زند. جلوی خانه یک کارگر شهرداری به نام رضا در حال نظافت جوی با بیلش می باشد. او آشغالها را به گاری دستی اش که مقابلش قرار داده می ریزد. اکرم و امید از ماشین پیاده می شوند. به سمت خانه می روند. امید با رضا روبه رو می شود.اکرم وارد خانه می شود.}

امید: (به اکرم) برو تو منم الان میام(به رضا) سلام خسته نباشید.

رضا: خیلی ممنون جناب،، در مونده نباشین

امید: چیزی احتیاج ندارین؟

رضا: خیلی ممنون.. فقط اگه تو رفتین یه لیوان آب خنک بیارین..خدا عمرت بده

امید: به روی چشم.. الان

{لحظاتی بعد. امید با یک کیسه ی پر خوراکی و نوشیدنی خارج می شود. آن را به رضا می دهد.}

اُمید: بفرمایید!! نوش جونتون(رضا با خوشحالی به کیسه مینگردد)..واسه بچّه هاتم هست..(رضا ناراحت می شود)

رضا: (ناراحت) بچّه هام؟؟

اُمید: نا قابله (متوجّه ناراحتی رضا) چی شد؟؟ مطمئن باشید که حلاله!!

رضا: می دونم!! به هر حال دستتون درد نکنه!!

 

 

     غروب- داخلي

 اتاق خواب اميد (ادامه)

 

{اتاق اميد. اونمازش تمام شده. در حال جمع كردن سجاده مي‌باشد. تسبیح دانه درشتش را روی سجّاده می گذارد. خواهرش، اكرم وارد مي‌شود}

اكرم: قبول باشه! (اميد لبخندي ميزند)اميد!؟بگم چي شده؟ ...

اميد: خواهر کوچولو، بگو ببینم چي شده؟ ...

اكرم: مامان و بابا برنامه چيدن اين يه هفته تعطيلي را  با مهندس ملكي بروند مسافرت.

اميد: چه عالي! .. من و تو هم  مي‌ريم يه زيارتگاه باصفا- نظرت چيه؟ ...

 

{اكرم  سرش راپايين مي‌اندازد.بعد از چند ثانيه سرش را بالا مي‌آورد.}

 

اكرم: (با شرمندگي) تو که نمی دونی !! آخه میخواهند ما را هم با خودشون  ببرند! ...

اميد: (ناراحت) ای وای !! نه! خیلی بد شد؟!..گفتي  با كي‌ مي‌خواهند بروند؟ ...

اكرم: با مهندس ملكي و خانمش! ...

اميد: ( كمي عصباني ) يعني با اونها(روبه آسمان) خدايا،خودت اين فتنه‌ها را از سر زندگي مون بردار... ای خدا..

اكرم: ولي یه خبر خوشحالي هم برات دارم!( نگاه در چشم امید) بگم یا نگم!؟..

امید: ازدست تو! بگو دیگه کشتیمون!!..

اکرم: (با خوشحالی)همگي ی ی!!همگی ی ی ی!!داریم می ریم مشهد ! ...

اميد: (خوشحال) چی؟؟ مشهد؟!! این که خیلی عالیه!! (با تعجّب) ولی حالا چرا  مشهد؟؟ اون هم اونهااا؟؟. من که باورم نمیشه!! یعنی معجزه ای چیزی شده؟!..واقعأأ!! یا بازهم داری سر به سرم میذاری؟؟!.

اكرم: نه!!  باورکن!!  معجزع که نشده !! ولی خوب مي‌دوني که!بابا و مهندس،عاشق حيووناهستند!!به عشق باغ وحشه که میخواهند بروند مشهد!!بله

اميد: (خوشحال)قربونت برم  امام رضا... به این بهونه هم که شده ما رو طلبيدي!؟

                                       

                                    

                                   روز.خارجی+داخلی

            روبه روی خانه امید+داخل ماشین امید+ماشین مزدا(جاده)

 

{کوچه .روبروي خانه اميد.دو ماشين باباربند ووسايل سفرپارک است.اَوّلي پرايد اميداست.اودركناراكرم ايستاده‌است. دوّمی خودرومدل بالاي مهندس نبوي.اودر كنارمهندس ملكي ايستاده.آن طرف‌ تر.همسران آن‌ها(اعظم وشیلا) را با لباس‌هاي گران قيمت ميبينيم. آنهابه شکلي آماده سفرند كه گويي مراسم عروسي مي‌خواهند بروند.}

 

ملكي:( به مهندس نبوي)مهندس جان؟ آقا اميد با پرايد مي‌خواهد بيايد؟ ماشين من که توي خونه خوابيده.

مهندس نبوي: مهندس جان!؟.هرچي بهش مي‌گم بذارماشين مدل بالا برات بخرم، مدام مي‌گه که نه! مدل بالا سوار نمي‌شم.. بچّه های این دوره اند دیگه.. به هر حال.. ما هم اگه یه چند روزی زودتر  فكر سفر افتاده بوديم - بلأخره  بليط هواپيما يا قطارهم گيرمون مي‌يومد!..

مهندس ملكي: هیچ اشكالي نداره! ...مثل قديم‌ها باماشين مي‌رويم- حالِشم مي‌بريم.

اعظم: (به شیلا) وای شیلا جون چقدر امروز ناز شدی دختر (شیلا اِشوه می آید) عزیزم ، مثل عروسک شدی..

شیلا: (به اعظم) اینقدر نگو!! دیگه دارم خجالت می کشم.. توهم عزیز دلم خیلی ناز شدی..

امید: (به اکرم) نگاهشون کن!! طوری اومدن بیرون انگار که میخواهن برن عروسی؟؟.. من که به خدا خجالت می کشم..

اکرم: (به امید) بی خیال، هر کی پروندِش زیر بغلش..

امید: بلأخره باید که اصلاح بشن یا نه؟؟!.. هرچی نباشه تو و مامان ناموس من هستید.. با این کارهاش یعنی این که من یه آدم بی غیرتم.. آره دیگه..

اکرم: مطمئن باش که اصلاح بشو نیستن که نیستن..

امید: ولی من اگه شده خودمم به کشتن بدم اصلاحشون میکنم!. مطمئن باش..

اکرم: خدا نکنه، زبونتا گاز بگیر..

ملکی:(روبه زن ها)خوب خانوم خانوما سوارشین که دیگه وقت رفتنه(به بچّه ها)  بابا شماهم سوار شین و با رعایت فاصله ی ایمنی دنبال ما بیایین..فقط امید جان!.  کمر بندها، حتمأ یادتون نره...(به ملکی) مهندس جان اگه اجازه بفرمایین من رانندگی کنم..

ملکی: هر طور که صلاح میدونی مهندس.. بلأخره حالا حالا ها تو راهیم و من و شما نداریم..خواهش می کنم..بفرمایید..

 

{همه سوار ماشين‌ها مي‌شوند. اميد و اكرم سوار پرايد. مهندس نبوي و ملكي، جلوي خودروي مزدا و همسرانشان با ژست پشت سر شوهرانشان. ماشين‌ها كم كم از شهر خارج مي‌شوند. داخلي. خودروي مهندس. صداي موسيقي خارجي به گوش مي‌رسد. همه از آن لذت مي‌برند. همسر مهندس ملكي با خواننده موسيقي غربي همخواني مي‌كند. ماشين اميد. صدايي به گوش نميرسد . اكرم كنار اميد نشسته.او يك كتاب دعا دست گرفته .اميد يک نظربه خواهر،سپس رو به قرآن کوچکي كه روي داشبورد پرايد است  مي‌كند .}

 

اميد: خدایا شكرت- الهی به امّید تو.. بازهم قسمتم كردي..

 

                                      روز- داخلی

                                 لابی هتلی در مشهد     

{لابی یک هتل در مشهد. دو خانواده ی ملکی و نبوی با چمدانهای خود که توسط بل بوی هتل حمل می شود وارد می شوند. مهندس ها نزدیک پذیرش می شوند. شیلا و اعظم روی کاناپه ای خستگی در می کنند. اکرم و امید در کنار همدیگر روبه روی تابلویی ایستاده اند و حرف میزنند.}

ملکی: (به مسئول پذیرش هتل) سلام..اتاق خالی دارین؟؟

پذیرشگر: خیلی خوش آمدین..چند لحظه اجازه بفرمایین(با نگاه به رَک) در حال حاظر فقط یه سوئیت هست!!

نبوی: چه عجب!!بلأخره بعد از این همه چرخیدن یه جای خالی پیدا کردیم..

ملکی: (به پذیرشگر) پس لطفأ یکمی سریع تر که واقعأ خسته ایم..

شیلا: (به اعظم) آی که چقدر خسته شدیم!! نه اعظم جون؟؟!

اعظم: از دست کارهای بی برنامه ی این مردها باید هم اینطوری سیلون و ویلون باشیم...کاشکی که دیگه اینجا یه اُتاق داشته باشند.. ببین!؟  آرایشم پاک شده؟؟

اُمید: (به اکرم) خواهر کوچولو!! پس دیگه متوجه ی برناممون شدی که؟؟

اکرم: آخه میترسم.. بیا باهاشون حرف بزنیم.. شاید باهامون راه اومدن..

اُمید: نچ..راه نمیان که نمیان...این راه هایی که تو داری می گی من زیر سازیشونا انجام دادم..  

 

 

 

الف:    روز- خارجي

     باغ وحش مشهد

 


ب:     روز- خارجي

     صحن امام رضا ع

 

الف: { باغ وحش- مهندس‌ها و همسرانشان سخت مجذوب تماشاي حيوانات مي‌باشند. اميد و اكرم پشت سرآن‌ها درحركتند . پدر و مادر را متوجه ميشوند كه هواسشان از آن‌ها پرت شده است.}

 

اميد: (روبه اكرم) اکرم !!..الان دیگه وقتشه! ...نظرت چیه تا دير نشده بريم و  برگردیم .

اكرم: (با نگراني) من می ترسم !!. اگه خدای نکرده فهميدن نيستيم چی؟؟..  میدونی که  خیلی نگران مي‌شن ؟!

اميد: اين جوری كه من مي‌بينم، حالاحالاها اين‌جان!..یکی دوساعته  خودمونرا برسونيم، آب از آب تکون نمی خوره !!بریم دیگه!! باور کن مشكلي پيش نمي‌ياد..

اکرم: آخه...

امید: آخه و نه نیار!! بد هم به دلت راه نده!! دلتو بسپار دست صاحبش!! بریم؟؟!

اکرم: (دو دل) باشه!!بریم..

 

{اميد و اكرم آرام از خانواده فاصله مي‌گيرند. با عجله به طرف درب خروجي نزديك مي‌شوند. به سرعت می دوند و از باغ وحش خارج می شوند.}

 

ب:{صحن وگنبد ملكوتي امام رضا(ع)- اميد و اكرم وارد مي‌شوند. از يكديگر جدا مي‌شوند. اميد به طرف درب ورودي مردها مي‌رود. وارد مي‌شود. دراين لحظه. امید با پیرمرد مُسِنِّ كلاه سيدي به سر برخورد جزئی میکند. پیرمرد اندکی  سرش را میگیرد. امید ناراحت میشود.}

 

امید: ببخشید،معذرت میخواهم پدر جان... چیزیتون نشد که؟

پیرمرد:)به حال عادی بر میگردد) نه خدا را شکر...عجله کار شیطونه پسرم..

امید: (دست پیرمرد را میبوسد)پدرجان حلالم کن..(از پیرمرد دور میشود).

 

{پيرمرد اميد را زير نظر مي‌گيرد. ازدید او. امید تِکّه نانی را روی زمین مشاهده میکند. آن را بر میدارد ،میبوسد و در گوشه ی دیوار میگذارد. اُمید هنگام راه رفتن با بزرگترها که روبه رو میشود سلام میکند. اوبه نماز خواندن و دعا كردن مشغول میشود. پيرمرد مجذوب حالات عرفاني اميد شده است.}

 

الف:{ باغ وحش. خانواده ها نزديك قفس شيرها شده‌اند. درهمین لحظه. یکی از شيرها نعره ی بلندی مي‌كشد. اعظم،همسر مهندس نبوی مي‌ترسد. با حالتي كه فكر مي‌كند دخترش پشت سرش است، مي‌خواهد او را از خطر حفظ كند.}

 

اعظم: اكرم !؟ مامان مواظب باش!(روبه پشت مي‌كند. دختر و پسرش را نمي‌بيند. با نگراني)اكرم!؟مامان!( آن‌ها راميان مردم جستجو مي‌كند) اميد!؟!.پسرم! (آن‌ها را نمي‌يابد. با نگراني رو به همسرش) فرهاد!؟..اكرم واميد كوشن؟؟ نديديشون؟؟(فرهاد مجذوب شيرهاست. دوباره با نگراني) فرهاد جان؟؟ با تواَم!(فرهاد متوجه مي‌شود)اكرم و اميد كو؟؟! جایی فرستادیشون؟؟...

فرهاد:(با تعجب) اكرم واُميد؟(رو به جمعيت در حال رفت و آمد مي‌كند. آن‌ها را نمي یابد)شايد ما رو گم كردن! (كمي فكر) كجا موندن؟(با نگراني) نكنه كه؟! نكنه اتفاقي افتاده باشه؟

اعظم: (ترسیده) چه اتفاقي مرد ؟!. معلوم هست چی داری می گی؟؟

فرهاد:(با نگراني) خودم هم نمیدونم!!؟. شاید همین اطراف باشن!!بريم پيداشون كنيم!...بيا!...

 

{آنها با نگراني از مهندس ملكي و همسرش كه حواسشان به حيوانات است جدا مي‌شوند. آنها در ميان جمعيت به دنبال پسر و دخترشان مي‌گردند. به هركس ميرسند نشان‌ فرزندانشان راميگيرند. از شدّت نگراني در میان جمعيت، بعضي را شبیه فرزندانشان مي‌بينند. زماني كه به آن‌ها نزديك مي‌شوند به شكل ديگر در مي‌آيند. خسته مي‌شوند. اعظم در گوشه‌اي از باغ وحش مي‌نشيند.اودر حال گريه كردن است. فرهاد با نگراني به اطراف مي‌نگرد. اومتوجه اطلاعات باغ وحش مي‌شود. سريعاً به طرف آنجا ميشتابد. فرهاد به سرعت وارد دفتر اطّلاعات باغ وحش مي شود. داخل دفتر اطلاعات. او یک مرتبه ميكروفون را از دست مس‍‍‍ؤل مربوطه مي‌گيرد. مسئول اطّلاعات تعجب مي‌كند. او متهیّر به فرهاد نگاه مي‌كند.}

 

فرهاد:(پشت ميكروفون)اميد؟ بابا؟..اكرم؟عزيزم!بابا كجاييد؟(صدا درون بلندگوهاي باغ وحش مي‌پيچيد)

صداي بلندگوهاي باغ وحش: (خ.ت.فرهاد.با نگراني)اكرم!؟... اميد؟!..عزیزم.. كجاييد بابا !؟ كجاييد؟! ...

 

{مهندس ملكي وزنش كنار قفس ميمون‌ها ايستاده‌اند. متوجه صداي فرهاداز بلندگوهاي باغ وحش مي‌شوند. داخل اطلاعات. فرهاد سيم ميكروفون را به طرف خود كشيده ،روي زمين نشسته است. زير گريه مي‌زند.}

 

مسئول اطلاعات: چي شده آقا !؟ ...چیه؟؟ چرا باغ وحش رو روي سرت گذاشتي؟! ...

فرهاد: (با ناراحتي تمام) بچه‌هام!...دخترم!..اميدم!.. نمی بینی گم شدن؟!

مسئول: بلند شو مرد!!خجالت بكش!! ...گفتم چي شده!!زشته، پا شو گفتم ! ... غصّه نداره که.. پيداشون مي‌كنيم!...اين چيزا اين‌جا عاديه!(فرهاد اشك‌هايش را پاك مي‌كند.بلند مي‌شود) حالا اين اكرم واميد چند سالن؟..چه نشونه هايي دارند؟

فرهاد: (در حالي كه هنوز نگران است) تقريباً بيست، بيست و پنج سال!

مسئول اطلاعات: (با خنده) چي؟!(باتعجب) بيست و پنج سال! ...آقا جان ؟. نکنه که ما رو گرفتي ؟...

 

ب:{قسمت مردها. اميد در حال دعا خواندن است. متوجّه ی ساعت روي دستش می شود. به سرعت بلند می شود. پيرمرد سيّد همچنان به اونگاه ميكند. اميد به طرف درب خروجي مي‌شتابد. پيرمرد جلوي او سد مي‌شود. به اونگاه مي‌كند.}

اميد: (با تبسم رو به پيرمرد) سلام پدر جان! ...چه قسمتی!.. چيزي شده؟

پيرمرد: (با تبسم)عليك سلام!.نه!..چيزي نشده!..فقط قدر اين لحظات و جووني تو بدون!. مطمئنأ جوون پاكي هستي.

اميد: (نگاهی به کلاهش می کند) این طور که می فرمایین نیست .. به هرحال لطف داريد آقا سیّد !...شما بزرگواريد(پيرمرد انگشتر عقيقش را در مي‌آورد. روبه اومي‌گيرد. با تعجب) این دیگه چيه پدر جان؟! ...

پيرمرد: پسرم من چندي ديگه زنده نيستم - اين تحفه ی ارزشمند را از من هديه بگير! ...

اميد: هديه؟!(انگشتر را مي‌گيرد.كمي به آن نگاه مي‌كند)ولي اين خيلي قديميه...مطمئنأ خيلي با ارزشه!.(با نگاه به اطراف) این همه آدم..حالاچرابه من؟

پيرمرد: پيامبر خدا  هيچ‌وقت هديه را رد نمي‌كرد؟!.. به سنت پيامبرت احترام بگذار پسر جان..

اميد: (نگاهی به ساعتش می کند) چشم آقا سیّد!

{امید انگشتر را  درون انگشت کوچک دست راستش  مي‌كند.}

پيرمرد: فقط اینو بدون!! یه سِرّي اين انگشتر داره!!.نبايد با هیچ کسی در موردش حرفی بزني!.

{اميد نگاهي به انگشترمي‌كند.غرق تماشاي آن مي‌شود.سرش را بالا مي‌آورد.}

اميد:ولي پدر جان!(پيرمرد از جلوي چشمانش آرام آرام دور مي‌شود)

اميد:  (رو به پیرمرد) چه آدم عجيبی بود!(با نگاه به ساعتش)  واي!! پسر- ديرم شد! ... 

{اميد مي‌شتابد. صحن حرم. اكرم با نگراني منتظر است. به يكديگر مي‌پيوندند. به سرعت خارج مي‌شوند}

 

الف:{باغ وحش.روي یک صندلي. همسرمهندس ملکي در كنار اعظم كه گريه مي‌كند نشسته است. اوسعي بر آرام كردنش را دارد. در این حالت اطّلاعات مدام اسم اکرم و امید را می خواند.}

صدای بلند گوی اطّلاعات: خانم اکرم نبوی و آقای اُمید نبوی هر چه سریع تر به اطّلاعات مراجعه بفرمایند...

شیلا: (اعظم را در آغوش می گیرد) عزیزم پیداشون می شه!! گلکم ناراحت نباش!!

اعظم: (گریان) تو این شهرغریب!! چرا آخه بچّه های من؟!.نکنه که.

شیلا: نکنه چی؟.. حتمأ  دستشوییه.. خودت عادت خاموما را که می دونی!!..یک ساعت فقط آرایشمون طول می کشه..

اعظم: نه شیلا جون!! آخه دختر بیچاره ی من کرم هم به زور میزنه..نکنه دزدیدنش!؟..

{آن طرف‌ تر. فرهاد سرش را از پيشاني به ديوار چسبانده است. ملكي دست روي شانه‌ي فرهاد گذاشته است. او نیز سعی بر آرام کردن نبوی را دارد. در این حالت اطّلاعات مدام اسم اکرم و امید را می خواند.}

صدای بلندگوی اطّلاعات: آقای امید نبوی..خانم اکرم نبوی.. خواهشأ هر چه سریع تر به اطّلاعات باغ وحش مراجعه بفرمایید..

ملکی: مهندس بسّه دیگه، این قدر به خودت عذاب نده!!.. جَوونن دیگه..حتمأ چشمش به یکی از این دخترهای هم سنّ و سالش اُفتاده!! رفته یکمی شطونی کنه!! نا سلامتی اُمید جان دیگه مردی برای خودش شده!!. اَلانه است که می بینی دست تو دست (با نگاه به اطراف) یکی از این خانومای خوشگل مشگل پیداش میشه..(می خندد)

فرهاد: (ناراحت) خواهش میکنم نخندین تو این وضعیّت.. خواهش می کنم مهندس..

ملکی: خوب باشه، شما هم دیگه..

فرهاد:  کاش همین طوری بود که میگی... ولی امید من.. مطمئنّم  یه نگاه چپ هم به هیچ دختری نمیکنه!! مطمئنّم... فقط می ترسم ، نکنه که گولش زده باشن!! نکنه برده باشنش جایی .. نمیدونم . نمی دونم..دیگه فکرم کارنمیکنه..

 

{يك مرتبه اميد واكرم باعجله به طرف اطلاعات كه دائماً اسم‌ آن‌ها را صدا مي‌زند نزديك مي‌شوند. پدر و مادر آن‌ها را متوجه مي‌شوند.}

 

فرهاد: امید و اکرم؟؟

شیلا: (خوشحال رو به اعظم) وای...اعظم جون اونجا را ؟؟!!..بچّه ها..اومدن..دیدی گفتم!!

 

{پدر و مادر با خوشحالي به سمت آن‌ها مي‌شتابند. پدر، اُميد راعاشقانه در بغل مي گيرد. مادر اكرم را بغل کرده و دائمأ مي‌بوسد. اميد و اكرم با شرمندگي سرشان را به زير مي‌اندازند. پدرو مادر نگاهي به سر تا پاي فرزندانشان مي‌اندازند تا از صحت و سلامتي آن‌ها مطمئن شوند.}

 

اميد: (از آغوش پدر جدا می شود) چرا این قدر نگرانید؟؟.. بابا ما همين نزديكیا بوديم!..به خدا چيزيم نیست...خواهش می کنم این قدر نگران نباشید! برای سلامتی تون خوب نیست..

فرهاد: (دائماً)عزیز دلم آخه کجا بودین!؟(نگاهی به سر تا پای او) بابا مطمئني كه حالت خوبه؟.. مطمئنّی که چیزیت نشده؟؟.(ملکی با حسادت به آن ها نگاه می کند.).. بابا مطمئن باشم که اتّفاقی نیاُفتاده..

امید: (مدام) مطمئن...مطمئن باشید..

اعظم: (اکرم را بغل کرده و می گرید) آخه مامان دلم هزار راه رفت!!. کجا بودی عزیزم.. داشتی به کشتنمون می دادی..(شیلا با حسادت به آن ها می نگرد.)

اکرم: (در بغل مادر) مامان زشته به خدا!! این کارها چیه می کنید!؟ همین جا بودیم!! ای وای مامان(در بغل اعظم) مردم دارن نگاهمون می کنند.( چند نفر به آن ها می نگرند). ول کن مامان جان..عزیزم خوبم به خدا..

 

{لحظاتی بعد. از دید مسئول اطّلاعات.فرهاد با شادمانی دست دور گردن امید انداخته است. اعظم با خوشحالی دست در کمر اکرم انداخته است. آنها با خرسندی در کنار شیلا و ملکی ازباغ وحش خارج میشوند. مسئول اطّلاعات لبخندی میزند. ساعاتی بعد. دو خانواده با چمدانهای خود از هتل محل اقامتشان خارج می شوند}


 

             روز- خارجي- داخلي

جاده مشهد،هنگام بازگشت+ ماشين اميد

 { خروجي جاده ی مشهد- ماشين مهندس و ماشين اميد در حال خروج از شهر مي‌باشند. ماشين اميد  جلوتر از ماشين پدر در  حركت ميباشد. لاين كناري جاده. يك ماشين از فاصله دور در حال سبقت گرفتن از ماشين‌ها مي‌باشد. يك مرتبه اميد متوجه ماشين متخلف مي شود كه با سرعت از روبه رو به طرف او مي‌شتابد.اميد از ترس به كناره جاده پناه مي‌برد. امید در شانه ی جاده ،توي خاكي توقف مي‌كند. مهندس نبوي از پشت مي‌رسد. سریعأ پشت  او توقف مي‌كند. خانواده‌ها پياده مي‌شوند. به طرف اميد مي‌روند. اکرم پياده مي‌شود. مي‌خواهد آرامش پدر و مادر را حفظ كند.}

 

اكرم: (روبه پدر و مادر) چيزي نشده! ...! ماخوبيم..! نگران نباشيد.

 

{پدرومادر به طرف اميدمي‌روند .ازديد پدر.اميد كمربندش بسته است، سرش را زير صندلي کرده و دنبال چيزي مي‌گردد. مادر به طرف اكرم مي‌رود. فرهاد در را براي اميد باز مي‌كند.}

 

فرهاد: (مضطرب) بابا! اميد؟! چيزيت كه نشده؟! ... حالت خوبه؟

اميد: بله بابا!.. فقط اين كمربندم گیرکرده، باز نمي‌شه!

 

{فرهاد واميد در حال كلنجار رفتن به كمربند مي‌باشند.آن را بازمي‌كنند. اميد زير صندلي دنبال چيزي مي‌گردد.}

 

فرهاد: چي شده بابا ؟ ... چيزی گم كردي؟

اميد: بابا قرآن!... قرآنم!... لطفأ درش مياري؟! ...

 

{فرهاد سعي و تلاش‌ اميد را مي‌بيند. ازعشق به او،زير صندلي خم مي‌شود. قرآن رابيرون مياورد.}

 

فرهاد: بيا بابا! ... اينم كتابت!.. ديگه چي مي‌خواهي عزيزم؟! ...

 

{امید نگاهی به سمت ماشین پدر می کند. متوجّه ی چهره ی ملکی و همسرش می شود.آنها در کنا ر ماشین ایستاده اند. در نظرش چهره ی آن ها بسیار زشت و شیطانی شده است. }

اميد:استغفرالله(روبه قرآن.به پدر) بابا گناه داره- زير صندلي افتاده بود! ... تو رو خدا ببوسش!...

 

{فرهاد كمي به چهره اميد وكمي به قرآن نگاه مي‌كند . اُمید با نگاه و حرکت سر خواهش می کند. فرهاد قرآن را مي‌بوسد. اميد پدر رابا گريه بغل مي‌گيرد.}

 

اميد: بابا قربونت برم! ... چقدر توخوبي..! بابا خيلي دوستت دارم.

                            

                                 روز+ شب - خارجی+داخلی

                 شلوغی شهر- کوچه ی مهندس نبوی+ خانه ی مهندس

                                  

{ آسمان آبی. ورودی شهر. شب کم کم فرا می رسد. صدای شلوغی شهر در شب. ساعاتی بعد. نیمه شب. بالا شهر. کوچه ی فرهاد در خلوت شب. داخلی . خانه ی مهندس . اُتاق خواب فرهاد. نور چراغ خواب فضای اُتاق را روشن کرده است. فرهاد روی تخت خوابیده و خُرناسه می کشد. پذیرایی خانه. اعظم روی کاناپه، جلوی تلویزیون به خواب رفته است. }

 

نیمه شب- خارجی

        کوه نور

 

{قلّه ی کوه و مزار شهدای گمنام . قرص کامل ماه شب چهارده . امید روی تخته سنگ، بر سر جانماز نشسته است. با چشم های گریان رو به ماه نگاه می کند. دستانش رابه حالت دعا بالاگرفته است. یک مرتبه از آسمان چند ستاره به طرف او فرود می آیند و وارد چشم ها وسنگ انگشتر عقیق او می شوند. امید ازهوش می رود . چند ساعت بعد. صبح شده است. امید کم کم به هوش می آید. ترسان خودش را جمع و جور می کند.}

 

امید: (ترسان)چی شد؟.. خدایا کجام؟... ای وای خواب می دیدم؟(مضطرب) خدا  صبح شده!!!نماز!!!(به آسمان)بابام!! خدا جون،خودت آبرو داری کن..(به اطراف) چه کاری درسته؟؟.. حالا چیکار کنم؟...

 

{امید سریعاً جانماز خود را جمع می کند. با عجله خود را پایین کوه می رساند. جادّه ای در کنار کوه. امید سوار ماشینش که پارک کرده  می شود. ماشین به سرعت دور می شود.}

 

 صبح- خارجی+ داخلی

 

بیرون خانه امید + داخل خانه امید(ادامه)

 

{صبح. ماشین اُمید جلوی خانه شان پارک می کند. امید سریعأ از ماشین پیاده می شود. جا نمازش را در صندوق عقب می گذارد. مضطرب به سمت در خانه شان می رود. او جلوی در ، دستانش را رو به آسمان بلند می کند. کمی چشمان خواب آلودش را می مالد. میخواهد کلید روی در بیاندازد. یک مرتبه در باز می شود. از ترس چشمانش را می بندد. ازدید امید. او آرام آرام پلکهایش را باز می کند. یک مرتبه متوجّه ی اکرم میشود. اکرم با چشمان خواب آلود منتظر او است.}

 

اکرم: (عصبانی) معلوم هست کجایی؟؟.. صد بار مردم و زنده شدم.. زود باش بیا تو!! الانه است که مامان بابا بیدار بشن (امید متعجّب)باز داره منو نگاه میکنه...اُمید!!؟؟؟

امید: (نفسی راحت می کشد)..آخیش..چی؟باشه باشه!!

{لحظاتی بعد. داخل خانه. فرهاد از دستشویی خارج می شود. او در حال کشیدن دست در موهایش می باشد. با اعظم روبه رو میشود.}

اعظم: عزیزم...صبح بخیر

فرهاد: صبح تو هم به خیر!..میگم این بچّه ها صبحیه چه شونه؟؟انگار که یه هفته  بی خوابی کشیده باشن ها..

اعظم:(می خندد) آره قربونشون برم..دیدی شون؟این یکی اخلاقشون به من رفته

فرهاد:(متعجّب)عزیزم از چی حرف می زنی؟یکمی واضح تر منظورتو میرسونی؟

اعظم: هیچ چی!! یعنی میگم کِهِ هِ هِ.. خوب این رفتارشون طبیعیه... خستگی مسافرته دیگه!!.. یادمه من هم که هم سنّ و سال بچّه ها بودم، وقتی از مسافرت بر می گشتیم ، همین طوری این خستگی و کوفتگی تو بدنم بووود، تا این که رفع میشد..(میخندد)

فرهاد: (می خندد) که این طور!!پس از اون خاطره (با هم می خندند)   

 {آشپزخانه. روی میز صبحانه. امید و اکرم در حال خواب و بیدار چورت می زنند و صبحانه می خورند. امید دستش زیر چانه اش می باشد. اولقمه ای می جود. به خواب می رود. دستش از زیر چانه اش لیز می خورد. با صورت در کاسه ی مربّا می رود. اکرم هم نیمه خواب است. با این صدا از جا می پرد. صورت امید مربّایی شده است. به یکدیگر آرام می خندند.}

اکرم: (با خنده ی آهسته) نگاه کن قیافه شو،پاشو آبرومونو بردی،،پاشو(میخندد)

{ امید با دستمال صورتش را پاک می کند. می خواهد نخندد ولی نمی تواند.}

امید: (به اکرم) تورو خدا نخند(نگاه به خروجی آشپزخانه) گفتم نخند، میفهمن ها

اکرم: باشه،،حالا  پاشو صورتتو بشور که دیرت  میشه!!(کمی میخندد)

امید: راست میگی!!خنده و مسخره بازی دیگه بسه،،

اکرم: (با تبسّم) در عوض امروز من کلاس ندارم!!پس چون تا صبح کشیکت را می دادم،، به جای تو هم میخوابم..

امید: (بلند می شود که برود) باشه،، پس حالا که این طوره!! خوش به حالت خواهر کوچولو،،خوابهای خوب ببینی!!

 

{ لحظاتی بعد. کوچه.  اُمید باکیف دانشگاهش از خانه خارج می شود. در  را با دست راستش می بندد. چشمش به انگشتر عقیق پیرمرد که در انگشت کوچکش می باشد می اُفتد. انگشتر، نور قرمزرنگی تشعشع می کند. امید متوجّه برق آن می شود. متعجّب نگاهی به خورشید و انگشترش می کند. بی خیال می شود. به سمت ماشینش میرود. چندقدم مانده به ماشين ، انگشتر سنگینی می کند. دست امید به سمت بالاي کوچه دراز می کند. امید تعجب می کند. در ابتدا می ترسد ولی بعد از چند ثانیه.}

 

امید: (با تعجب) یعنی چی؟... چی شد؟(رو به آسمان) خدا این دیگه چیه ؟(رو به دستش و اطراف) کی هستی؟(دستش به سمت بالای کوچه کشیده می شود) کجا می بریم؟..آی دستم!آخ..آخ... صبر کن...(به آسمان) خدا خودت کمک کن..

 

{انگشتر دست امید را به طرف بالاي کوچه می کشد. امید در ابتدا مقاومت می کند.انگشتر زورش از امید بیشتر است. امید با دست دراز شده به سمت کوچه می رود.حین رفتن به این طرف و آن طرف نگاهی می اندازد.عابران پیاده ومردم توی کوچه،با تعجب به اومی نگرند. امید به خیابان می رسد. کمی جلوتر. انگشتر دست امید را رها می کند. امید تعجب می کند.این طرف و آن طرف را نگاه می کند.}

 

امید: یعنی چي؟(رو به انگشتر) چی شد؟( لحظه ای گذرا خاطره ی پيرمرد و كوه در نظرش می آید. به انگشتر) انگشتر!!؟،،چه انرژی ای !!چی می خواهی؟؟دانشگاهم دیرشد!!

 

{می خواهد به سمت کوچه ی خودشان حرکت کند. انگشتر نمی گذارد. امید عصبانی می شود. می خواهد انگشتر را از دستش خارج کند. انگشتر در نمی آید. بی خیال می شود. به اطراف، حتی زیر پاهایش را نگاه می کند. متوجه خیابان ميشود. یک خانم کیف به دست را میبیند. پشت سرش یک موتور سیکلت دو سرنشین آرام آرام به سمت او نزدیک می شوند. لحظه ای دزد جلوی دانشگاه در نظرش می آید. متوجه مقصود موتور سوار می شود. رو به انگشتر می کند. آن را میبوسد.}

 

امید: فهمیدم چی می خواهی!رفتم!(سریعاً به سمت دخترمیدود. فریادمیکند)آی دزد! بگیریدشون... خانم مواظب کیفت باش...خانوم؟!پشت سرت!

 

{دو موتور سوارمتوجه امید می شود. دخترکیفش را محکم در بغل می گیرد ومینشیند. موتورسواراز جلوی امید عبور می کند. راننده موتور،صفدرکچل(مردی سی ساله. سر تراشیده.ریش پرفسوری و روی چشمش جای زخم  دیده می شود).او با چهره عبوسش نگاهی به امید می کند و او را تهدید می کند.}

 

صفدرکچل: آق پسر- حالتو مي‌گيرم

 

{امید به صفدرمینگرد. موتور دور میشود. خیابان کم کم شلوغ می شود. مردم به طرف امید و دختر نگاه می کنند.امید به سمت دخترمی رود.اوبه امید نگاه میکند}

 

امید: خدا را شکر خانم به خیر گذشت،،، چیزیتون که نشده؟

دختر: (شوکه) چی؟!..خیلی ممنون،، نبودید بدبخت بودم!! این کیف همه چیزمه!!

امید: از این به بعد بیشترمواظب باشین (دخترنگاهي به اطرافش می اندازد) مي خواهید برسونمتون؟

دختر: (با تعجب و دودلی) نه- خیلی ممنون آقا!... الان یه تاکسی می گیرم،راحت ترم.. دست شما درد نکنه.

   

      روز- خارجی

       خيابان (ادامه)

 

{ خيابان. درميان تردد ماشين‌ها . موتور صفدر را مشاهده مي‌كنيم. مختار نیز پشت سرش نشسته است.}

 

مختار: صفدر!؟داداش!؟ ما اين همه کارهای بزرگ بزرگ مي‌كنيم- آخه حيف نيست با اين دله دزدی ها خودمون رو خراب كنيم؟

صفدر كچل:  حریف می گی چي ‌كار كنم؟...عادته دیگه- از بچگي تومامونده –هركار ‌میكنم نمي‌شه .. ترك توش نیست!..این که چیزی نیست حریف(عصبانی) کینه هامم خیلی شتریه ،،حالا بي خيال باش! دارم رو این کاره فکر می کنم،،پس فهمیدی که  چی به چی شد؟

مختار: پس چی!!بعد این همه سال به کار منم شک دارین؟؟

صفدر: هی یارو!؟ توکارت رِدیفه،، به این دوتا شک دارم،، یه جورین!

مختار: کسی مزاحمشون نشه کارشونا بلدن..

صفدر: (طعنه) باشه..

{موتور در خیابان دور مي‌شود}

 

 

 

  روز، خارجی + داخلی

جلو دانشگاه- خیابان + ماشین



{ بیرون دانشگاه. امید از دانشگاه خارج می شود. به سمت ماشینش می رود. داخل ماشین.در حرکت. امید به جلو می نگرد ورانندگی می کند. وارد خیابانی می شود. چشمش به انگشترش می اُفتد.عقیقش  برق می زند.}

 

امید: باز یه اتّفاقی داره می اُفته!؟(ناراحت. به انگشتر) چی میخواهد بشه؟

 انگشتر!؟ کجا برم؟

 

{دست امید دورفرمان قفل میشود. فرمان به دست نیروی انگشترمی اُفتد. فرمان به سمتي میچرخد.امید میترسد.}

 

امید: باشه باشه!...خواهش می کنم آروم تر... واِلّا تصادف می کنیم و دیگه جایی نمی رسیم ها!.. آهان..

 

{خارجی. خیابان. امید سرعت ماشین را کم می کند. از کنار خیابان عبورمیکند. داخلی. ماشین. در حرکت. انگشتر فرمان می دهد. ازاین خیابان به آن خیابان. امید با احتیاط وخمیده به سمت شیشه جلو حرکت می کند. خارجی. ماشین آرام وارد بازار می شود. درکنار مغازه ها به جلو می راند. روبه روی یک طلافروشی. داخلی. ماشین امید . دست امید از فرمان آزاد می شود. ماشین رامتوقف میکند. رو به طلافروشی می کند.}

 

امید: این جا؟!طلا فروشیه!؟(رو به انگشتر) خیله خوب ، حالا بیرون  یا توی مغازه؟...نمی گی؟..باشه!(ترمز دستی می کشد. نگاهی به اطراف) صبر می کنيم.

 

{امید به سمت طلافروشی نگاه می کند.عبور و مرور عابرین را تماشا می کند. دو موتور سیکلت را متوجّه می شود که جلوی ماشین او توقف می کنند. یکی از موتور سوارها صفدر کچل ودیگری مختار است. پشت هر موتورسوار یک مرد با کوله پشتی خالی نشسته است. آنها با کوله پشتی  پیاده می شوند. به سمت طلافروشی می روند. نزدیک طلافروشی می شوند. از تو کیفشان ماسک بیرون می آورند و به صورت می زنند. امید متوجه می شود. خودش را آرام به سمت پایین صندلی می کشد که دیده نشود. موبایلش را سریعاً بیرون می آورد. به پليس زنگ می زند. دراین لحظه دزدها تو طلافروشی و موتورسوارها روشن بیرون طلافروشی منتظرند. گوشي اميد وصل ميشود}

 

امید: الو110؟.. سلام خسته نباشید!..آقا این جا یه مورد دزدی از طلافروشی رخ داده... بله... من توی ماشین متوجّه شدم... تو رو خدا زود باشید... بله بله، به این آدرس که می گم... خیابان...

 

 

      روز- داخلی

   طلافروشی (ادامه)

 

{داخل طلافروشی- سارقین ماسک به صورت زده اند. یکی از سارقین هفت تیری به سمت طلافروش و خانمی که برای خرید آمده نشانه گرفته است. طلافروش و زن ترسيده اند. آن ها دستشان را بالا گرفته اند . سارق دیگر در حال خالی کردن گاو صندوق و جمع آوری طلاها  درون کوله پشتی ها می باشد}

 

سارق مسلّح: (نگاه به طلاها. به فروشنده) همش همینه؟ لعنتی بقیه اش کجاست؟

فروشنده: (ترسان) به خدا همش همینه!! با این بازار همینم زیاده!!

 

{سارق سریعاً طلاها و پول ها را جمع می کند. سارق مسلّح دائماً به همدستش اخطار می دهد.}

 

سارق مسلّح: (به همدستش) تُواَم زود باش... دِ یالّآ... چی کار می کنی پس؟... سریعتر!!

سارق کوله به دست: (سریع تر جمع می کند) اَح!... باشه !..می بینی که!؟... از این تند تر نمی شه!

{صدای آژیر پلیس به گوش می رسد. پلیس ها بیرون طلافروشی توقف می کنند}

 

سارق مسلّح: (عصبانی) پلیسها کجا بودند؟ (به فروشنده) عوضی چی کار کردی؟؟لعنتی!( همدستش سریعاً کوله پشتی ها را میبندند.)

فروشنده: نه به جون بچّم،،من که این جام !! کی چی کار کرده؟

سارق مسلّح: پلیس های لعنتی(به همدستش) بَسّه ببندش... جمعش کن بریم...

 

      روز- خارجي

بيرون طلافروشي (ادامه)

 

{امید  متوجه پلیس ها می شود. سریعاً ازماشين  پیاده میشود. موتورها با دیدن ماشین پلیس سمت چپ خیابان دور می زنند. پلیس جلوی طلا فروشی ترمز می زند.امید طلا فروشی و موتورها راباانگشت به پلیسها نشان میدهد.}

 

امید: (طلا فروشی را نشان می دهد) دزدا،دزدا (موتورها را نشان می دهد) دزدا،اینها هم بودن!... اونجان!... بگیریدشون.

 

{ صفدر رو به امید می کند. امید چشم در چشم اومی افتد. همديگرراميشناسند}

 

امید: (رو به صفدر) تو؟؟

صفدر: (رو به امید) قبر خود تو کندی!...

 

{صفدر رو به امید، انگشت اشاره به گردنش می کشد. به نشانه ی سرت را می بُرَم. پلیس ها نزدیک امید میشوند. موتور سوارها سریعاً متواری می شوند. سارقین از توی طلافروشی بیرون می آیند. متوجّه ی فرار  همدستانشان می شوند. پلیس ها دزدها را می بینند. تفنگشان را به سمت دزدها نشانه می گیرند.}

 

پلیس: ایست. دست ها بالا... مقاومت نکنید(دزدها کوله پشتی ها را می اندازند و دست هایشان را بالاميبرند)

 

           روز- خارجی

چند متر مانده به طلافروشی (ادامه)

 

{20مترمانده به طلا فروشي. صفدر کچل  به شکلی که دیده نشود از کوچه ی پشتی واردمیشود. امید را زیر نظرميگيرد. پلیس را میبیند که همدستانش رادستگيرکرده است.}

 

صفدر: (زیر لب.عصبانی) شیطونه می گه برم و همین الآن یه چاقو تو شیکمش بِچِلونم!..نه ه ه-صبر کن!؟ طوری می کشمت که توی کتابها بنویسند...

 

   شب- داخلی

منزل صفدر کچل

 

{منزل صفدر- یک سوئیت کوچک با امکانات. روی فرش پر آشغال و ظروف یک بار مصرف کثيف. در و دیوارها با چاقو کنده کاری و خط خطی شده. چند  اسلحه   در گوشه ای به چشم می خورد.  صفدر به وسیله ی چاقو با عصبانیت دیوار را می کند و می خراشد. رو به دیوار حرف می زند}

 

صفدر کچل: تیکه تیکت می کنم!... نه!... ریزه ریزت می کنم!... کاری می کنم  کسی نشناسدت... پسره یه فوضول... با من در می اُفتی... می کشمت...می دونم چه بلایی سرت بیارم.

 

{با عصبانیت چاقو را سمت شیشه ی تلویزیون پرتاب می کند.شیشه ی تلویزیون خُرد می شود. نگاهی به اطراف می اندازد. دست در جیبش می کند. موبایلش را در می آورد. به همدستش زنگ می زند.گوشی به علی سیمرغی وصل می شود.}

 

صفدر کچل: (با ناراحتی) اَلو!... علی سیمرغی؟!... خوبی حریف؟... کجایی پس؟... خوب. باشه!... اینقدر اَراجیف نباف... هیچی بابا... پسرا را دم بانک گرفتن... آره... سریعاً سیمرغت را آتیش کن و زود بیا این جا که کارت دارم... دری وری موقوف !. زودی باش... (گوشی را قطع می کند)

 

     روز- داخلی

دانشگاه اميد. کلاس استاد

 

{دانشگاه- داخل کلاس - استاد در حال درس دادن به دانشجوها می باشد.همه در حال نکته برداری. قسمتی ازکلاس. امید در حال نکته برداری.اوچشمش به انگشتر می اُفتد.عقیق آن برق می زند. به خودش می آید. دستش به طرف در کلاس دراز می شود. بلند می شود. با دست دیگراز استاد اجازه می خواهد}

 

امید: (رو به استاد) استاد اجازه؟...

استاد: (با تعجب) بله آقای نبوی؟!مشکلي برای شما پیش اومده؟(با خنده) پلیس راهنمایی و رانندگی شدید؟

امید: نه استاد- ببخشید!...شرمنده...ولی احتیاج مبرم به بيرون دارم.

 

{دانشجویان دیگر در حال تماشای امید می باشند. با شنیدن حرف امید، همگی زیر خنده می زنند}

 

استاد: پس چرا دستتُ این شکلی کردی؟...

امید: آخه استاد!... توی این جور مواقع . خود به خود دستم این شکلی می شه(دانشجوها زیر خنده می زنند)

استاد: بسیار خب عزیزم!.. بفرماييد.

 

{امیدبادست دراز شده به سمت در می رود. با دست چپ در را باز می کند. همه با تعجب به او نگاه میکنند}

 

 

               روز- خارجی

          بیرون دانشگاه (ادامه)

 

{امید با دست دراز شده از دانشگاه خارج می شود. افراد دور و بر امید با تعجب به او نگاه می کنند. همچنان انگشتر جهت وقوع حادثه را نشان می دهد.امید واردخیابان می شود.به خط عابر پیاده نزدیک می شود.نزديک خط .دستش از قید نیروی انگشترآزادمیشود.منتظر می ماند.خط عابر خلوت است. چراغ  برای عابران قرمز می شود. ماشین ها از روی خط  به سرعت در حرکت هستند. آن طرف خیابان. روبروی امید. یک پیرزن با نوه ی دختر4 ساله اش  منتظر سبز شدن چراغ میباشند.امید متوجه ی دختر بچّه می شود. پیش از آنکه بخواهد اتفاقی بیفتد. سریعاً از لابلای ماشین های در حال حرکت خودش را می خواهد به دختر بچّه برساند.يکمرتبه دختر دست مادربزرگ را رها می کند.سریعاً به طرف خیابان می دود. امیدبا یک نگاه به دختر و یک نگاه به ماشین های در حرکت، سریعاً خود را  به او می رساند . او را در بغل می گیرد. در این لحظات ماشین های عبوری با عصبانیت بوق می زنند.مادربزرگ از ترس روی زمین زانو زده. عابران ، حیرت زده به صحنه نگاه می کنند.چراغ عابر سبز می شود.ماشیني از خط  عبور نمی کند. امید در حالی که بچه را  بغل گرفته سرش را بالا می آورد.عابران شروع به دست زدن و تشویق  امید می کنند}

 

      

         الف: روز- خارجي

              کوچه امید                                                                 

          

          ب :روز- داخلی

      ماشین شولت سیمرغی

 

الف:{ کوچه آرام .امید با پرايد نزدیک خانه میشود. روبروی خانه پارک میکند}

 

ب: {کوچه ی اميد. داخل شولت سیمرغی . صفدر در کنار(علی سیمرغی) با سبیل های بناگوش در رفته. موهای فر. یه چشم کورکه مثل دزد دریایی آن را بسته، نشسته است. ماشین در بیست متری خانه ی اُمید قراردارد.صفدر متوجه امید می شود.با آرنج به پهلوی سیمرغی که درحال بازی با لبه ی سبیلش است میزند.}

 

صفدر کچل: هی یارو!... اونه، مادر مرده... دیدیش؟...

سیمرغی: (با تمسخر)هه هه!..صفدر ما رو مَچَلِ خودت کردی؟..این ضعیفه که سرتا پاشم دو زار نمی ارزه.

صفدر کچل: این فوضولی یا به تو نچسبیده!..کارتو بکن و زبون به سقّت بچسبون!... فهمیدی؟

علی سیمرغی: خیله خب کچل!... تو هم...

 

الف: {امید از ماشین پیاده می شود. می خواهد به طرف خانه که آن طرف عرض کوچه قرار دارد برود. یکمرتبه دست راستش شروع به علامت دادن می کند. با این تفاوت که انگشتر دستش را به تمام جهات میچرخاند. امید به وسط کوچه نزدیک می شود. دستش همچنان به چپ و راست و بالا و پایین می چرخد}

 

امید: (با تعجب)انگشتر؟... چیه؟؟چی  ميگی؟...  دستم!... دردم گرفت!... بس کن.

 

ب: {داخل ماشین- علی سیمرغی ماشین را روشن می کند}

 

صفدر: یالا بچسبون حریف!... برو- می خوام با آسفالت یکیش کنی!...دِ گاز بگیر این دل آتیش گرفته  یخ کنه!- دِ یالّآ لندهور..

علی سیمرغی: باشه،نمی بینی ماشین سُلفیده؟(پا روي گاز میگذارد) رفتم که عین مُف بمالونمش روی زیمین(به سرعت راهي ميشود)

 

الف: {امید همچنان وسط کوچه با دست چرخان ایستاده است. اطراف خلوت است.یک مرتبه ماشین سیمرغی با سرعت به طرف امید نزدیک می شود.در فاصله ی چند متری. او متوجه ماشین می شود. صفدر خندان ازشيشه ماشین به او نگاه می کند. امید چشم در چشم صفدر میماند. ماشین محکم به اومی کوبد. صدای فریاد اُمید در کوچه پیچیده میشود. انگشتر از دست اميد بیرون می پرد. می چرخد و داخل جوی آب که در کنار خانه امید قرار دارد می رود.}

 

ب: {صفدرو سیمرغی،ذوق زده بهم خیره اند.صفدر جنازه ی خونین اُمید رامی بیند. پوزخندي میزند. متواری میشوند.}

 

الف: روزداخلی                             ب: روز- خارجی

خانه ی امید                                 کوچه امید (ادامه)

 

  

 

الف:{ پذیرایی خانه ی امید. اعظم(مادرامید) روی کاناپه ی پذیرایی مجللشان نشسته است.او روی چشمانش، خیارحلقه شده  و روی پوست صورتش پوست خیار گذاشته و لذت میبرد.يکمرتبه صدای برخورد ماشین به همراه پژواک صدای امید به گوش میرسد. با این صدا از جا میپرد.خیارو پوستها روی لباسش می اُفتد}

 

اعظم: (عصبانی) بیشعورها!...نمیزارن آسایش داشته باشیم!(دو مرتبه خیارها را روی پوستش می گذارد)

 

ب: {داخل کوچه. تمام همسایه ها دوراُمید جمع شده اند. صدای همهمه به گوش می رسد. یکی از همسایه ها یک چادر روی اُمید پهن می کند.چند نفر از همسایه ها به طرف خانه ی امید نگاه می کنند.}

 

الف:{پذیرایی.اعظم به همان صورت ريلکس. صدای ممتد آیفون در به گوش می رسد. اعظم ازترس می پرد.عصبانی میشود.}

 

اعظم: گَنده دماغ!... آخه این چه وضعیه؟(صداي آيفون. باعصبانیت به سمت آن ميرود. زیر لب) دیگه خسته شدم...نمی شه!..باید  یه فکری بکنیم.

 

ب:{کوچه همچنان شلوغ.سه تا از زن های همسایه با ناراحتي،روبروی آیفون خانه ایستاده اند.}

 

صداي اعظم:(پشت آیفون.عصباني)کیه؟...چه خبرتونه؟...کیه؟...

زن همسایه: (ناراحت)  خانوم نبوی شرمنده - یه لحظه تشریف بیارین !- یه اتفاق بد افتاده

اعظم: (پشت آیفون) چه اتفاقی بدتراز این که توي ظهر مزاحم مردم می شید؟(همسايه ها مظطرب)

زن همسایه2:(ناراحت)اعظم خانوم؟!-تو رو خداهُول نشیدها!.. مربوط به آقا امیده...یه لحظه تشريف بيارين..

 

 {در خانه باز می شود.اعظم جلوی در می آید. زن های همسایه او را  بغل می گیرند و گریه می کنند. اعظم  نمی داند چه شده. تعجب می کند.اِزدهام جمعیت کوچه را  متوجه میشود}

 

همسایه 1: (با گریه) تسلیت می گم!...

همسایه 2: (با گریه) اعظم خانوم خدا صبرت  بده!...

اعظم: (متعجب) چی شده؟... (ناراحت) تو رو خدا بگید چی شده؟...

 

{ ماشین امید را روبروی خانه می بیند. شخصی را هم که وسط خیابان رویش چادر کشیده شده می بیند}

 

اعظم: ای وای خاک به سرم(با فریاد)  نه!..اُمید..اُمید(صدای پژواک آن)

 

{اعظم در آستانه ی در چون عزادارها می نشیند. همسایه ها هم گریان درکناراو می نشینند. او را دلداری می دهند. اعظم می گرید و با دو دست بر سرش می زند. به چادر روی جنازه می نگرد. باد چادر را از صورت اُمید کنار می زند. چهره ی اُمید که با چشمان باز مرده است. تبسّمی نیز بر لبانش مشاهده می شود.اعظم جیغ می زند. می خواهد به طرف او برود.همسایه ها جلوی اورا میگیرند.شخصی دوباره چادررا روی امید میکشد.اعظم جیغ زنان می گوید نَه. تصویربالا می رود}

                            

                                     روز- داخلی

                                      دانشگاه- کلاس اکرم

 

{ دانشگاه. کلاس درس اکرم. اُستاد در حال درس دادن است. اکرم در میان هم دانشگاهی هایش دیده میشود.}

 

اُستاد: بله ، همون طور که خدمتتون عرض کردم(صدای در کلاس به گوش می رسد) ببخشید(به یکی)  خوب، پس تا اینجا تو خاطرتون باشه رشته ی کلام گم نشه تا یه لحظه (روبه در اُتاق)خواهش می کنم بفرمایید(یکی از مسئولین دانشگاه وارد کلاس می شود. بلند میشود)

مسئول دانشگاه: (به اُستاد) ببخشید مصدّق وقت کلاستون شدم.

استاد: خواهش می کنم جناب رئیس، دستور بفر مایین.

{مسئول دانشگاه در میان دانشجویان، نگاهی غم انگیز به اکرم میکند. رو به اُستاد میکند}

مسئول: می شه یه لحظه تشریف بیارین بیرون کلاس!! یه مسئله ای پیش اومده(استاد نگران) خواهش می کنم نگران نباشید!! یه لحظه تشریف بیارین...

 

{استاد با نگرانی به همراه مسئول دانشگاه بیرون می روند. دانشجوها شروع به پچ پچ می کنند. لحظه ای بعد. استاد وارد می شود. با ناراحتی رو به کلاس حرف می زند.}

 

استاد: دوستان!! خواهران وبرادرای گرامی، اجالتأ بحثمون تا همین جا باشه!! ادامه اش برای جلسه ی بعد!! خواهش می کنم بفر مایید!!

یک دانشجو: استاد یعنی کلاس تعطیل؟؟

استاد: (با دست اشاره به در) خواهش می کنم بفرمایید (به اکرم) فقط ، خانوم نبوی!! خواهشأ شما چند لحظه تشریف داشته باشین..

 

{دانشجویان با تعجّب می روند. هنگام رفتن پچ پچ میکنند. بعضی به دیگری میگویند:یعنی چه اتّفاقی اُفتاده؟ یعنی چی شُده؟ همه به جز اکرم می روند. اکرم با تعجّب نزدیک استاد می شود. اُستاد با ناراحتی رو به روی او ایستاده است.}

 

اکرم: (با تعجّب) بله اُستاد، اتّفاقی اُفتاده است؟؟!.

استاد: (سعی می کند ناراحتی اش را پنهان کند) نه خانوم نبوی! نه اصلأ.. فقط میخواستم خدمتتون عارض شم که ... هم شما و هم آقا اُمید که دانشجوی چند ترم قبل من بودن واقعأ باعث افتخار دانشگاه هستین..

اکرم: خواهش می کنم استاد، شما لطف دارین..

استاد: میگم خانوم نبوی !! همون طور که میدونید کلاس  تا سه جسه غیبت را هم مشمول بخشش میدونه..

اکرم: بله،چه طور مگه استاد؟؟

استاد: بیشتر بچّه ها از این فرجه استفاده میکنن و به کارهای عقب موندشون می رسن!! چرا شما هم استفاده نمی کنیین؟؟

اکرم: اُستاد؟؟ یعنی واقعأ اینقدر از من خسته شدین ؟؟

استاد: نه نه، اصلأ این طور نیست!! خواستم فقط (مکث) هیچّچی!! فقط اگه یه موقع کاری پیش اومد که احتیاج به زمان داشت!! این رو بدونید که تا چند جلسه غیبتتون هم از نظر من اشکالی نداره!!(ناراحت. صدایش می لرزد) واین که شما همیشه شاگرد اوّلین(کمی بغض میکند)   

 اکرم: (متوجه رفتار او. نگران) اُستاد اتّفاقی اُفتاده؟؟چیزی شده؟؟

استاد: (کمی عادّی) نه.. یعنی خانوادگیه.. شاید من تا یه چند وقتی نتونم و... شما فقط درستون رو فراموش نکنید .. خواهش می کنم؟!

اکرم: (متعجّب) ان شاالله که خیره .. خاطرتون جمع استاد.. شما مطمئن باشید..با اجازتون

استاد: خواهش میکنم.. به سلامت.

 

{اکرم می رود. استاد با ناراحتی پشت میزش می نشیند. او سرش را می گیرد.}

 

                                             روز- خارجی

                                         حیاط دانشگاه(ادامه)

 

{حیاط دانشگاه. غیر از بچّه ها ی کلاس استاد، کسی دیگر درون محوطه نمی باشد. اکرم وارد حیاط دانشگاه می شود. متوجّه ی بچّه های کلاس می شود. آنها مشکوکانه به او می نگرند. اکرم با خدا حافظی از میان آنها میگذرد. از دید یک دانشجو. اکرم دور می شود.}

دانشجو1: (به دیگری. با حسّ ترحّم) بیچاره، گناه داره..

دانشجو2: (با صدای بلند به دیگران) بچه ها!! رفت،، بیایین برین سر کلاس..

{دانشجوها با ناراحتی با یکدیگر پچ پچ می کنند. آنها به ادامه ی کلاس می روند. }

                                             

 

                                             روز- داخلی

                                     کارخانه ی تولید ورق فرهاد

 

{سالن کارخانه ی تولید ورق. دستگاه های برش ورق مشغول کارند.سر و صدای دستگاه ها نمی گذارند صدای کارگرها به گوش برسد.مهندس فرهاد نبوی تو سالن کارخانه در حال سرکشی به کارگرها می باشد.به کارگرها دستور می دهد.حرکاتش نشان می دهد به کارگرها فُحش می دهد.صدایش به دلیل سر و صدا به گوش نمی رسد.یکی از کارگرها با گوشی بی سیم نزدیک به مهندس می شود.گوشی را به او می دهد. فرهاد با گوشی توی سر و صدا حرف می زند. ابتدا چهره اش از حالت طلبکارانه، عادی، بعد ناراحت و خودش را به یکی از دستگاه ها تکيه ميدهد.او سر می خورد  میآید پایین. مثل عزادارها دو دستش را روی سرش می گذارد. کارگرها کم کم دور او حلقه می زنند.}

                                  

                                  روز- خارجی + داخلی

                                  خانه فرهاد – اتاق اُمید

 

{نمای معرّف. ساختمان خانه ی فرهاد. در و دیوارها پوشیده از پارچه های مشکی تسلیت امید نبوی. داخلی . اتاق اُمید. فرهاد به در و دیوارهای اُتاق پسرش می نگرد. چهره اش عزادار است. با قدم های سنگین به سمت جا نماز اُمید می رود. تسبیح دانه درشت اُمید روی جانماز است. تسبیح را بر می دارد. می گرید. مدام اسم پسرش اُمید را به زبان می آورد. تسبیح را می بوسد. روبه پوستر های مذهبی اُتاق تسبیح را می گیرد. اُتاق دور سرش می گردد.}

                           

                                        

                                    

 

                                      روز- خارجی- داخلی

                                             سردخانه

 

{نمای معرّف ساختمان سردخانه ی اموات. داخلی. پذیرش سردخانه. فرهاد با پیراهن مشکی و ظاهر آشفته روبروي پذيرش ايستاده است. توي دستش  تسبيح دانه درشت اُمید قراردارد. چهره‌اش سر به راه می زند. او در حال انجام کارهای انتقال جسد پسرش به قبرستان می باشد.}

 

فرهاد:(ناراحت.روبه مسؤل) آقا  چرا جنازه ی بچمو تحویل نمی دین؟..دیگه چی از جونش می خواید؟..

مسئول :(درحال بررسي پرونده.روبه فرهاد) جناب  نبوی!..اطلاع داشتيد پسرتون کارت اهداء عضوداشتن؟(فرهادمتعجب) چه طور بگم؟ يعني بعد از فوت،،اعضاء حیاتی بدنشون به بیمارای نیازمند اهدا مي شه!

فرهاد:(باعصبانیت)چی؟ آقا جان !! این چه حرفیه می زنید؟! آخه پسرمن چی ازش باقی مونده؟ که دیگه بخوادم ببخشه؟

مسئول:  بنده واقعأ متأسّفم!.. شما درست می فرمایین،،شدت تصادف زیاد بوده- اعضای اهدایی  بدنشون  متلاشی شدن،.. البتّه به غیراز قرنیه ی چشمهاشون.              

 فرهاد: (هاج و واج. ناراحت)اُميد؟! چرابابا؟! نشناختمت!؟ کي بودي؟!چرا؟چرا؟

 

              

           روز- خارجي+ داخلی

 روبروي خانه كريم مرتضوي+ داخل خانه

 

 

 

 

 

{ كوچه‌ي کريم مرتضوی. دو مرد كنار خانه ی كريم ايستاده‌اند. يكي از آن‌ها پاكت A4 در دست دارد. زنگ خانه را مي‌زنند. كمي صبرميکنند. كريم ، با چشمان نابينا. چوب دستی به دست . در را باز مي‌كند. }

 

كريم: بله؟ ... بفرماييد؟کاری داشتین؟

مرد 1: آقاي كريم مرتضوي؟ ...

كريم: بله خودمم!!بفرماييد؟چیزی شده؟

مرد2: (لبخند به همکارش. به کریم) آقا کریم تبريك مي‌گم!

کریم: تبریک؟؟ (سري با تعجب تکان ميدهد)

 

{داخلی. خانه ی کوچک کریم. زینب به دنبال فاطمه می دود. آنها می خندند و بازی می کنند. کریم، شادمان با پاکت A4 وارد میشود.}

 

کریم: (خوشحال) زینب!! فاطمه؟! بابا ؟! فاطمه؟! بیا اینجا را بخون!!بیا قربونت برم!! یه خبر خوبه..(بچّه ها ساکت می شوند. به خوشحالی پدر می نگرند)

                                         

                                        

                                        روز- خارجی

                                      قبرستان- قبر اُمید

 

{قبرستان- کنارقبر اُمید نبوی. اعظم (با مانتو) به همراه اکرم (با چادر) بالای سر قبر امید نشسته اند. اکرم با چشمان خیس در حال خواندن دعا است. اعظم کتابچه ای در دستانش می باشد. روی جلد نوشته شده((وصیّت به مادرم)( اُمید نبوی).

اعظم با چشمان اشک بار وصیت نامه ی امید را ورق می زند. همین لحظه. فرهاد با 4لیتری آب نزدیک می شود. او آب را روی قبر اُمید می ریزد. تسبیح دانه درشت اُمید را از جیبش بیرون می آورد. در کنار قبر می نشیند. نگاهی به اکرم و اعظم می اندازد. آنها درهمان حال خود هستند. فرهاد تسبیح را جلوی صورتش می گیرد و می گرید. تصویر عقب می رود.}                                                             

 

                                     

                                       روز- داخلی

                             اتاق عمل+ اتاق بستری کریم

 

{ اتاق عمل. پرستارها در حال آماده کردن  کریم ، براي انجام عمل پیوند قرنیه ی چشم می باشند.}

 

پرستار:آسید کریم؟؟.الان چه حالی دارید؟... خوشحالید که می خواهيد صاحب چشم بشین؟

سید کریم: (خوشحال) خوشحالم؟... خیلی !!(رو به آسمان) خدایا شکرت!..

 

{لحظاتی بعد. کریم روی تخت اتاق عمل دراز کشیده است. او در بی هوشی است.  دکترها در حال انجام عمل قرنیه ی چشم او می باشند. ساعت دیواری به سرعت چند ساعت را طی می کند. اتاق بستری کریم. او در حالی که چشمانش باند پیچی شده  روی تخت دراز کشیده است. برادرش رضا با لباس ژنده به همراه همسرش منیره در کنار فاطمه و زینب ایستاده اند. منیره زینب را بغل کرده است. زینب همچنان روی سرش از شکستگی باند پیچی شده است. فاطمه در کنار منیره ایستاده و دست او را گرفته است. رضا دست کریم را گرفته و با او حرف می زند. صدای آن ها به گوش نمی رسد. تقویم روی دیوار شهریورماه را نشان می دهد.}

 

 

 

 

 شب- خارجي+داخلی

  منزل کریم مرتضوی

 

 

 

 

{کوچه ي کريم. بیرون خانه ی کریم. داخلی . خانه ی کريم. پذیرایی کوچک خانه. کریم، زینب را آغوش گرفته و درکنارفاطمه نشسته است. کریم خرسند ازاين که چشمانش را بدست آورده است}

 

کریم: (رو به فاطمه) فاطمه!؟..بابا چقدر ماشاالله هزار ماشاالله خانمی برای خودت شدی!

زينب: بابایی؟!... یعنی تو دیگه همه چیزا را می بینی؟

کریم: آره کوچولوی بالا!!! آره خوشگل بابا... آره...

زينب: يعني حتي نقاشي ياموو؟!...

فاطمه: (رو به زینب) اِه. زینب؟! بابا رو اذیت نکن..

کریم:(زینب را نوازش می کند. رو به فاطمه ) فاطمه؟-زینب مثل تو بزرگ نشده که همه چیزا رو بفهمه!

زینب: یعنی بابا آدم بزرگها راهم می بینی؟

 

{کریم و فاطمه زیر خنده می زنند. در خانه به صدا در می آید. کريم به فاطمه نگاهي ميکند.}

 

فاطمه: الان بابا می رم تا ببینم کیه!...

کریم: نه بابا تو بشین!..از حالا به بعد همیشه من  در رو باز می کنم(زينب را  روی فرش می نشاند)خوشگل بابایی؟ یه لحظه بشین  ببینم کیه!(کریم به سمت در می رود)

 

شب- خارجی

حیاط (ادامه)

 

 

 

 

{کریم از دراتاق وارد حیاط کوچک خانه می شود.}

 

کریم: کیه؟؟کیه؟؟...

 

{او در را باز می کند. برادرش رضا  رادر کنار همسرش منیره میبیند. رضا با لباس ژنده روبه رویش ایستاده است. منيره با لبخند و شیرینی در دست درکنار او است.}

 

رضا: سلام داداش!... مبارک باشه.( رضا را بغل می کندوميبوسد)

 کریم: رضاجون؟!سلام(روبه منيره)سلام منیره خانوم...خیلی خوش اومدين.

منیره: سلام آقا کریم.   

رضا: داداش شرمنده،،ببخشید نتونستم زودتر بیام!.. می دونی که!..به خدا کاره و هزار دردسر.

منیره:منم تبریک می گم!..مبارک چشماتون.

 

{لحظاتی بعد. داخلی. خانه ی کریم. منیره، زینب و فاطمه را چون مادر بغل گرفته است. رضا و کریم  کنار يکديگر نشسته اند.}

 

منیره:(به کریم) خدا روشکر- بالاخره خدا آرزوتون را برآورده کرد...برای ماهم دعا کنید!.ديگه خسته شدیم...

رضا: زن؟!-شاکر باش!-چي داري ميگي؟...

كريم: زن داداش ؟!خدا به شما هم لطف مي‌كنه!..صبر داشته باشيد.

منیره: دوست دارم خدا دو تا گل مثل زينب وفاطمه به ماهم بده!(رو به آسمان)یعنی می شه؟

کریم: می شه!..فقط خدا..

رضا: هرچی که خدا قسمت کنه!...

فاطمه: زن عمو!! زن عمو!... وقتی کارهاتون را می بینم یاد مامان می افتم.

منیره: (به فاطمه) قربون تو دختر گلم برم.

 

{منیره فاطمه را می بوسد. زینب با تعجب نگاه می کند. منیره برمی گردد .سر  زینب را می بوسد.}

 

زینب:(دردش ميآد) آخ خ!..سرم!...

منیره: آخ ببخشید!..بمیرم ، حواسم نبود تازه سر تو باز کردی!..خانوم کوچولو.

{ همگی میخندند. تقویم دیواری مِهر ماه را نشان می دهد.}

 

                                      روز- خارجی

                                  جلوی خانه ی کریم

 

{کوچه ی کریم -او با چوب دستی از خانه خارج می شود. با آن راه می رود.متوجه  چوب دستی میشود}

 

کریم:ما را(به چوب دستی)هی رفيق،، خوبه کسی ما راباهم ندید!(آن را کنارديوارميگذارد) بايد دنبال يه دوست ديگه باشي.

 

{او وارد خیابان می شود. کمی به اطراف می نگرد. کنار دیوار می ایستد}

 

کریم: آخیش که چقدر دنیاتْ قشنگه  ای خدا(چشمانش را یک لحظه میبندد. با تعجب چشمانش را باز میکند)چی شد؟(بازچشمانش را می بندد.دراين حال)خودشه؟!..می بینم(چشمانش را باز می کند.) خدا یعنی دیوونه شدم؟؟؟

 

 

روز- خارجی

پارک  (ادامه)

 

 

 

 

 

{ورودی پارک.کریم نزدیک میشود. چشمانش را میبندد.پشت پلک کريم.پلک آرام بسته ميشود. تصویرورودي پارک که الان در آن ایستاده است را می بینيم}

 

کریم: خیله خوب!..همونجاييه که ميبينم!(چشمانش را باز ميکند)چیکار کنم؟...

 

{به اطراف مينگرد.ناگهان يک موتورسيکلت بسرعت ازبغلش ميگذرد.از پشت موتورکیفي برزمین ميافتد.راننده متوجه نمیشود.موتوردورمیشود.کریم کیف رابرميدارد.به اطراف مينگرد.کسی متوجه اش نیست.}

 

کریم:کیف عجیبیه!! توش چیه؟(گوشش را بغل کیف می گذارد)بمب نباشه!!(زیپ آن را باز میکند.)واي-اين جارا!! (توی کیف پراز پول است. بیش ازچندمیلیون.باتعجب) چقدر پول!واي خدا!

 

{با نگاه به اطراف. طوری که کسی متوجه نشود. کیف را می بندد. به طرف پارک می رود. توی پارک. روی یکی از نیمکت ها می نشیند.نگاهي به اطراف میاندازد. کسی را متوجه خود نمی بیند. آرام و با اشتیاق زیپ کیف را باز میکند. نگاهي به پولها می اندازد. پول ها را این طرف آن طرف می کند. یک برگه ميبيند. آن را بیرون می آورد}

 

کریم:نامَه ؟(کیف راکنارش میگذارد. برگه رانگاهي ميکند) بنده خدا!( کیف را بر میدارد وميرود)

 

       روز- داخلی

پذیرش بیمارستان(ادامه)

 

 

 

{ پذیرش بیمارستان. کریم نزدیک میشود. برگه را روی کانترمیگذارد.}

 

کريم:(روبه پذيرشگر)خسته نباشید!(کيف و برگه را روي کانتر ميگذارد)

پذيرشگر: ممنون(برگه رابر ميدارد.نگاهي به آن ميکند) بلاخره آوردید؟ چقدردير!؟

کریم :(باتعجب) بله؟!.

 

{همين حين. موتور سوار وارد بخش می شود. نفس نفس زنان به سمت آنها نزدیک می شود.}

 

موتور سوار: (ناراحت) بدبخت شدم!(کريم با تعجب نگاه ميکند)بیچاره شدم!!

حالا چی کار کنم؟؟

پذیرشگر:آروم آقا!..چی شده؟...

موتور سوار: پول عمل رو گم کردم!..

کریم:(متوجه ميشود.روبه کيف) آقا این کیف از شماست؟...

موتور سوار: (خوشحال)خودشه!.اينجا؟شما آوردید؟!(کريم را میبوسد) نمیدونید چقدر خوشحالم!. این پول عمل قلب بابامه. نميدونيد با چه دربدری جورش کردم...

پذیرشگر: آقا زود باشید! داره دیر می شه!

موتور سوار: چشم چشم(رو به کریم) آقا چه طور می توانم جبران کنم؟...

کریم:دعا!!فقط دعا .

 

{هردو دستانشان رابه رسم دعا بالا ميبرند.تصوير بالا ميرود.}

 

           روز- خارجی

 

حیاط بیمارستان+ بیرون بیمارستان (ادامه)

 

{تصوير پايين ميايد. کریم از بخش وارد حیاط بیمارستان می شود. نگاهی به اطراف میاندازد. چشمش به باغچه وگلها مي افتد.نزدیک میشود.سرش را نزدیک می کند. چشمانش را می بنددد .گلي راميبويد.}

 

کریم:(باچشم بسته) چه عطری!(باتعجب)چي شد؟(چشمهايش راباز ميکند..)

 

{کريم چشمش راميبندد.تصویرپشت پلکانش. پلکها بسته ميشود. تصویرِ جوی جلو بیمارستان رويت ميشود}

 

کریم: اِاِ! بیرون همین بیمارستانه!؟(چشم بازميکند.سمت بيرون بیمارستان ميدود.روبروي جوی تقريباٌ نيم متري.نفس زنان)بفرمایید چشمهای عزيز- قراره چه اتفاقی بیفته؟..باشه!( به جوی آب) شبیه این فیلم ها شده (به اطراف مينگرد.بیماران و همراهان دررفت وآمدند.) کو؟خسته شدم!؟

 

{همین لحظه. یک پیرمرد مسن، باعصای چوبی پوسیده و کمر خمیده نزدیک  جوی آب میشود. کریم متوجه اومیشود.به طرفش ميرود. پیرمرد عصایش را لب جوی میگذارد.به سختي ميخواهد پايش را بردارد.}

 

کریم ): چندقدمي پيرمرد) اِ ، داري چیکار می کني  بابا؟!...

 

{عصاي پيرمرد میشکند.میخواهد سقوط کند.کریم سریعاً ازجلواورا می گیرد.لحظاتي بعد.کریم زيربغل پیرمردراگرفته. آنها به سمت حیاط بیمارستان می روند.ج

 

کریم: بابا جان به خیر گذشت.

پیرمرد:(باحال ناخوشايند) پسرم زندگیمو نجات دادي.

کریم: بابا با این حالت!! اينجا؟!! تنها چی کارمی کنید؟..

پیرمرد: نَوَم این جا بستریه!-اومدم عیادتش.

کریم: ان شاالله خوب ميشه!..معلومه که خیلی دوستش دارید!؟

پیرمرد:عاشق نوه هامم!-از بچه هام که هیچ خیری ندیدم!-عوضش نوهام خیلی دوست داشتنین!!دوستم دارن!..منم عاشقشونم.

 

     نيمه شب- داخلی+صبح- خارجی

منزل كريم - خواب کریم+ حیاط خانه

 

{شب. منزل کریم. زینب خوابیده است. فاطمه رو به تلویزیون نشسته است. کریم خمیازه می کشد.}

 

کریم: (به فاطمه) بابا دیگه بسّه صبح مدرسه داری !!بلند نمی شی ها

 

{فاطمه تلویزیون را خاموش می کند. لحظاتی بعد.نيمه شب.منزل كريم.او در کنار دخترانش خوابيده‌ است. نور تیر چراغ کوچه اُتاق را روشن کرده است. چهره ی کریم در خواب . او خواب می بیند. خواب کریم.  او پيرمرد سيّد راميبيند. پيرمرد بااو حرف ميزند.}

 

پيرمرد سيد: پسرم!لطف خدا شامل حالت شده!! قدرت چشمای تو يه رازه!! اين راز رابه هیچ کسی نگو!درغير اين صورت، مطمئن باش،،دیگه جایی را نميبيني!

 

{كريم از خواب ميپرد. اطرافش را نگاه مي‌كند. دخترانش را ميبيند كه خوابند. دراز می کشد. دست به چشمانش می کشد. به گوشه ای خیره میشود. خارجی. حیاط  خانه کریم در سکوت شب.کم کم صبح می شود.فاطمه با لباس مدرسه وارد حیاط می شود. او لقمه ی نان و پنیر در دست دارد. لقمه را به دهان می گیرد. کفش هایش را می پوشد. کریم  با لباس بیرون وارد حیاط میشود.}

 

فاطمه: (متعجّب . به پدر) صبح بخیر بابا !! کجا دارین می رین؟؟

کریم: سلام فاطمه،، بابا منم دارم می رم دنبال کار،،توبرو مدرسه ات دیر می شه.

فاطمه: خداحافظ (در را باز می کند . می رود)

 

                                     روز- داخلی

                                    سوئیت صفدر

 

{سوئیت صفدر. اودرکنارسیمرغی وسه سارق به نامهای مختار،محسن وصمد که همگی ازدزدان تحت تعقیبند میباشد. صفدربرای همدستانش از جزئیات سرقت بانکی که قرار است فردا انجام دهند حرف می زند.}

 

صفدر: خوب دیگه حریف!! کف کردم بسکی گفتم!! آخرش فهمیدین چی کار کنید!! فردا حریف کارمون هم مشکله- همم خیلی راحت!...مشکِلِه چون بایس جلدی تو بانک رُفت پولا رو بِدید!...راحته چون  من و سیمرغی از قبل تو بانکا یه هفته بررسی کردیم...بلأخره فهمیدیم این مسئول آژیر، ساعت 5/1سی نهار شيفتشو چند دَقه ول میکنه!.(به مختار)مختار!حریف تو؟!... بیرون بانک با من رو موتور منتظر این محسن و صمد می مونی!.همگی روشن شد ؟!(همگي بله ميگويند) در ضمن! فردا چاسان فاسان کنین تا غلط اندازم نباشين.

 

         

             صبح- خارجی

 کوچه هاي بالاشهر + کوچه اميد

 

{بالاشهر- حوالی کوچه ی امید مرحوم. کریم به خانه های عیونی اطرافش می نگرد. او زنگ آیفون یکی از خانه ها را می زند. صبر می کند. }

 

صدای زن: (پشت آیفون) کیه؟... کیه؟...

کریم: سلام خانوم، صبح بخیر!- ببخشید، نظافتچی یا باغبون نمی خواهید؟...

زن: چی؟-نظافتچی!؟نه آقا، ما خودمون یکی شم زیاد داریم - می خواییم بندازیمش بیرون!- بفرمایید...

کریم: ببخشید!؟- میشه حالا چند لحظه تشریف بیارید جلوی در؟...شاید ما رو دیدید و  خوشتون اومد!

زن: چی؟-نِمیری؟- باشه!..الان با آغوش باز می رسم خدمتت!(با صدای بلند)نَعیم؟!...

 

{کریم خوشحال پشت در منتظر میماند. درباز میشود. یکمرتبه یک سطل پر از آب، توسط نعیم (کارگر خانه) به سمت او ریخته میشود. کریم خیس آب وشوکه میشود.با تعجب به نعيم مينگرد.}

 

نعیم :(طلبکارانه) حالا دیگه می تونی بری؟یا برم سگه رو صدا کنم، بیاد چخت کنه!؟هان؟!..برو دیگه!!

 

{کریم پا به فرار می گذارد. از خانه دور می شود. پشت سرش را نگاهی میکند. به طرف خانه ای که در حیاط آن نرده ای می باشد می رود.آیفون را می زند.از پشت تکیه به در نرده ای می دهد. نگاهي به پیراهن خیسش می اندازد. آستین هايش رامیفشارد تا بخشکد. يکمرتبه سگ خانه  به نرده های در می پرد وپارس ميکند. کریم از ترس  وسط کوچه می پرد.او نقش زمین می شود. سگ همچنان پارس می کند}

 

کریم: (با خودش) این جا همه دیوونن!(بلند ميشود) تا یه بلای دیگه  سرم نیومده، بهتره از این جا برم(خودراميتکاند)

 

{کریم  محتاطانه به خانه ها نگاه می کند وميرود. لحظاتي بعد. كريم سرش را پايين ‌انداخته،فكر مي‌كند وراه ميرود. او كم كم نزديك  ورودي كوچه اميد ميشود. همين لحظه. از كوچه يك زن چادري،كاملاً محجبه،خارج ميشود. كريم با او روبرو ميشود. زن كسي نيست جز مادراميد. درچهره‌ اعظم غم موج مي‌زند. همچنين  گفتارش متدين شده است.كريم از او معذرت خواهي ميكند.}

 

كريم: (روبه مادر اميد)شرمنده! ...حواسم نبود.

مادر اميد: (با متانت و غمي كه در چهره دارد) خواهش مي كنم ! ...

 

{اعظم به چشمهاي كريم خيره مي‌شود. كريم نيز خيره در چشمان او. اعظم اشك در چشمانش حلقه مي‌زند.}

 

كريم: (با تعجب) چي شد حاج خانوم؟

اعظم: پسرم  چشما ت خيلي شبيه چشماي پسر مرحوممه!

 

{اعظم زيرگريه ميزند.او سرش را زير مي‌اندازدوآرام آرام از كريم دور ميشود.كريم متعجب به رفتن او مينگرد. لحظاتی بعد. کریم وارد کوچه ی امید ميشود. انتهای کوچه. کنار جوی آب. یک کارگر شهرداری توسط بیل آشغالهای جوي را به گاری انتقال میدهد. چهره ي او را نمی بینیم .کریم در حال عبور از کنار خانه ی امید است. دیوارهای خانه با پارچه مشکی پوشیده است. او یک نگاه به پارچه های عرض تسلیت (در گذشت جوان ناکام امید نبوی را...) مي اندازد.او به عکس اميد نگاه ميکند. گويا سرش درد می گیرد. چشمانش را میبندد. سرش را با دست میگیرد}

 

کریم: وای سرم!آخ خ خ خ!چه سردرد عجیبی(چشم باز ميکند)حتمأ از عَمَلِه!

 

{کریم به راه ادامه میدهد. باانگشتان دست شقیقه اش راماساژ میدهد.او به سمت کارگر نزدیک میشود. کارگر همچنان در حال تمیز کردن جوی آب است. کریم چشمش به کارگر می افتد. متعجّب می شود.او برادرش،رضا است.}

 

کریم: (با تعجب) چی؟!- رضا؟!( به طرف رضا می رود.)

رضا: (سرگرم کار.سرش را بالا می آورد.کريم راميبيند.متعجب.) کریم؟!تویی؟!

کریم :(  بغل همدیگر میروند) سلام داداش!-این جا کار میکنی؟

رضا: آره کریم جون!..تو این جا چیکار میکنی؟-چرا لباسات خیسه؟

کریم: هیچی !- سر تو درد نیارم!..دارم دنبال کار می گردم.

رضا: دنبال کارميگردي؟- خوب فردا بیا اداره ی ما!..شرایط جدید استخدام دوباره اعلام شده.

 

{کریم مابين حرفهاي رضا، بي اختيار پلک هایش را براي چند لحظه بهم میزند. چشمهايش را باز میکند.دو مرتبه چشمهايش را برای چند ثانیه میبندد.ازديد رضا .کریم ساکت شده و چشمانش را بسته است. تعجب می کند.}

 

رضا: چی شده؟-داداش؟!..چشمات درد می کنه؟

کریم:(چشم بازمیکند. پيرمرد سيد به يادش مي آيد)فکر کنم ازعمله!-داداش؟ این نزدیکیها بانک ملی هست؟

رضا:(کمي فکر) دو تا کوچه پایین تر!..چطور؟

کریم: (عجله دارد) بعداً تعریف می کنم- فعلاً باید یه کاری را سريع انجام بدهم..

رضا:چي؟(نگاهي به جوي کثيف) باشه داداش،هرطورصلاح ميدوني!...

کریم: (از رضا جدا می شود) میبینمت...

 

 {کريم انتهاي کوچه ميرسد.چشمهايش رامیبندد.تصویر بانک ملی پشت پلکانش}

 

کریم: (با چشمان بسته) خوب! دیدمت! دارم می یام!(چشمهايش را باز میکند.به سمت کوچه ي روبرو میدود.)

    

   روز- خارجی

         خیابان

 

{خیابانی سمت بالاشهر. صفدر وصمد روی یک موتور. مختار و محسن روی موتور دیگر نشسته اند. در دست صمد ومحسن کوله پشتی خالی ديده ميشود. صفدرومختار لایی کشان درحرکتند. }

           

 

 

       روز- خارجي+داخلی

روبروي سیل گیر- ماشین سيمرغي

 

{ درکناريک سیل گیر.عبورومروربکُندي. داخلي. سیمرغی توشولت نشسته است. نگاهی به ساعتش میاندازد.}

 

 علی سیمرغی:خُب اَلانده وخت زیاته(به اطراف مینگرد.کسی را نمیبیند.سرش را ميخاراندن) وختشه!هه هه

 

{دست در جیب می کند. یک سیگار پر از حشیش بیرون می آورد. ابروهایش را به نشانی خوشحالی بالا  می اندازد. دست روی پخش صوت میگذارد. موسیقی را زیاد میکند. موزیک اکسیژن با صدای بلند پخش میشود. با فندک بنزيني زیر آن را را روشن میکند. دود، فضا را میگیرد. سیمرغی باآهنگ بالا وپایین میپرد.}

 

   

 روز- خارجی

روبروی بانک ملی(ادامه)

 

 

 

 

 

{خیابان. روبروی بانک. کریم منتظر. اونگاهی به بانک میکند.عبور و مرورعابران و خودروها را مينگرد.}

 

کریم: (مضطرب)آخه چه اتفاقی قراره بیفته؟-چی میخواهد بشه؟(اطراف رامينگرد)هر چيه، خدا کنه به خیر بگذره.

 

{روبروي بانک. موتورسوارها توقف میکنند. صمدومحسن باکوله پشتی پیاده میشوند. کریم متوجه آنهامی شود. صمدومحسن نزدیک بانک،به ساعتشان واطراف مینگرند. ماسک رابه صورت میزنند. واردبانک میشوند.}

 

کریم:(مظطرب)دزدا؟..اینها دزدن- چرا به فکرم خودم نرسید!؟...پلیس!..چیکار کنم؟(اطراف را مينگرد.مرد عابري  ميگذرد. رو به او میکند)آقا ببخشید!..میشه یه زنگ کوچولو باموبایلتون بزنم!؟

 

{مرد ابروهايش را بالا مي اندازد وميرود.کریم به موتور سوارهاي منتظرمينگرد.جلوی یک زن رامیگیرد.}

 

کریم: (مضطرب) خانم ببخشید!... میشه با موبایلتون یه زنگ بزنم؟!

زن:(باديدن چهره ي مظطرب کريم.کمي مکث) نه آقا،من موبایل ندارم!...

کریم: چی؟...ببخشید.

 

{زن ميرود. کریم مضطرب به موتور سوارها و بانک مينگرد. شروع به فرياد ميکند.}

 

کریم:(مُدام) دزد!دزد!.بگیریدشون!(با انگشت به مردم دزدها رانشان ميدهد)

 

{صفدرومختارمیترسند. مختارفرارمیکند.عابرين متوجه ميشوند. چندعابر با گوشي به پليس زنگ ميزنند واطلاع ميدهند. صفدر با چهره خشمگين به کریم مينگرد. او با  تک چرخ فرار میکند}

 

                                      روز- خارجی

                                   جلوی بانک(ادامه)

 

{خيابان.چند متر آن طرف تر بانک.صفدر با موتوراز پشت سر وارد میشود.در گوشه ای که دیده نشودکمین میکند.ازديد صفدر.بيرون بانک شلوغ است. پلیسهای زیادی آمده اند. صمد و محسن با دستبند توسط پلیس ها  داخل ماشین میشوند. لابلای جمعیت. صفدر چشمش به کریم می افتد که سارقین را تماشا میکند.}

 

صفدر: (با عصبانیت) عنکبوت فوزول!..زغال اَختِه اَت میکنم!(کریم را زیرنظر دارد)

 

                                        روز-خارجی

                              جلوی خانه ی کریم (ادامه)

 

{کریم وارد کوچه شان میشود. در را باز می کند و وارد میشود. روبروي خانه. صفدربا موتورتوقف میکند.}

 

صفدر:(باخشم. روبه خانه کريم)رفتی جزو کلکسیون مُرده ها!..(از جلوی خانه به سرعت دورميشود.)

               

                   

                   روز- خارجي

 

روبروي سیل گیر+ ماشین سیمرغی (ادامه)

 

{ماشين سیمرغی.اواز نعشگی روی فرمان خوابيده. پخش خاموش است. صفدرباموتورنزدیک ماشین میشود.جلوی ماشین توقف می کند. سیمرغی را میبیند. موتور را نقش بر زمین میکند.در راننده را باز میکند.}

 

صفدر: لندهور، گرفتی خوابیدی؟( سیمرغی را بیرون می کشد.اونقش  زمین میشود.)

سیمرغی:(با چشم قرمز.شوکه)هان!چی شده؟-داشي تویی؟-چرا این طوری میکنی؟-مگه دِلت درد می کنه؟

صفدر: مردک؟! فکر کردی اومدی پیک نیک؟ - گرفتی خوابیدی!؟...

سیمرغی: (خودش را از روی زمین جمع ميکند) ببخشید حالا!(نگاهي به سرتا پاي صفدر) پولارو آوردید؟...

صفدر: پولا؟-آره!-خاک تو اون سرت کنن!لوو رفتیم!.. پاشو که امشب می خواییم گوشت کبابی بخوریم!...

سیمرغی: (روبروی صفدر.باتعجب) گوشت کبابی!؟...

صفدر: بپر تو ماشین و آتیش کن..دِيالّا ..

سیمرغی: هيشوخت از کارات سر در نمی یارم.

            

 

            بعدازظهر- خارجی

روبروي خانه ی امید + جوی آب(ادامه)

 

[کوچه ی امید. رضا با گاری نزدیک خانه ی اُمیدميشود. بیل را توی جوی میکند. میخواهد بیل را بالا بیاورد. بيل خیلی سنگین شده است. بیل مابین زمین و گاری از سنگینی ایستاده است. رضا زور می زند تا بیل را بالا ببرد.}

 

رضا: یعنی چه!..آ آ آه ه ه!..این که چیزی توش نیست!..چقدرسنگینه!؟...

 

{بیل زمین می خورد. انگشتراُمید بااُفتادن بیل،  جلوی پای رضا می اُفتد. رضا خم میشود. آن را برمیدارد.}

 

رضا:(انگشترراپاک ميکند) چه قشنگه!-چه برقی!؟(انگشتررادست میکند) نگاه کن ،، چه اندازه ی دستمه!..(دست جلوی چشمش دراز می کند) چه بهم میاد.

 

{به انگشترنگاه ميکند.انگشترنورقرمزی تشعشع میکند. انگشتربادست رضا به انتهای کوچه درازمیشود. دست رضا او راکشان کشان به انتهای کوچه میبرد. رضا مقاومت میکند. بيفايده است. در اين لحظه کسی توی کوچه نیست.}

 

رضا: (هراسان) کمک!..کمک!-خدایا کمک!-چرا اينطوري شد؟...کی هستی؟... چرا نمیبینمت؟..منوکجا میبری؟...آهای!..با توام؟..وای...غلط کردم.( به همین صورت از کوچه خارج می شود)

                          

 

                             بعدازظهر- داخلي

               ماشین علی سیمرغی+ کوچه ی کریم(ادامه)

 

{ماشین سیمرغی. درحرکت. صفدرسمت شاگرد ومختار صندلی عقب نشسته است. نزديک کوچه ي کریم ميشوند.}

 

صفدر:(به مختار)فهمیدی حریف که چیکار کنی؟..اَمونش نمیدی!... تا گذاشتم درش ميديش تو!...شد؟

مختار: شد!..باشه داشی!..نوکرتم فهمیدیم! چند بار می گی؟

صفدر:(رو به سیمرغی) تونم حواستو جمع کن حریف- اُسْکول بازی در نیاریا!..چیزی که نکشیدی؟... ببینم چِشِتا!

سیمرغی:(پشت فرمان) نه داشی تو هم کچل!-اِ ه ه -این طور مواقع حواسمون جَمه!..آره(به کوچه ميرسند)

صفدر):با انگشت روبه کوچه) حریف اینجا!...همین کوچه!-ردش نکنی؟...

سیمرغی :همینجا؟...باشه داشی!!

 

{خارجي.ماشین وارد کوچه ی کریم می شود}

 

 

بعدازظهر- داخلی

   خانه ی کریم

 

{خانه ی کریم. اودر حال آماده کردن دخترها برای رفتن پارک. درحالی که پیراهن زینب را میپوشد.}

 

کریم: آهان، اینم از این!... چه خوشگل شده دخترم!...

زینب: بابایی؟!... تاب سواری هم می کنیم؟!...

کریم: آره بابایی!... تاب. سرسره. الاکلنگ!..همه رو سوار می شیم-عزیزدل بابایی!.

فاطمه: بابا رفتیم پارک. تو رو خدا چیپس و پفک هم برام بخر!.باشه؟

کریم: فاطمه. عزیزم!... مگه تا حالا شده از بابا چیزی خواسته باشی و فراهم نکرده باشم!... آره!...

فاطمه: خوب نه!...

کریم: یه طوری حرف می زنی  انگار حسرت چیپس و پفک داری!...

فاطمه: آخه هر موقع می گم پفک میگی نه!...

کریم: دلیل داره!... می تونی دلیلشم از معلمت بپرسی!...

زینب: بابایی!؟... بعد از تاب سواری می ریم مامانی هم ببینیم.

کریم: اِ. بابایی!... همین دیروز که رفتیم سر خاک!...امروزم بریم؟...

زینب: آخه دلم واسش تنگ شده!...

 

{اشک درچشمان کریم حلقه میزند. زینب را بغل می گیرد.باچشم های اشک بار زینب را می بوسد.}

 

کریم: (نارحت) آره بابایی!-می برمت!-هر موقع بگی!( صدای در خانه به صدا درمی آید)

فاطمه: من میرم!...

کریم: قرارمون یادت رفت؟...خودم  بازمی کنم!

 

{کریم به طرف در اتاق می رود. میخواهد در را باز کند. چشمهايش را ميبندد. تصویر آتش پشت پلک هایش نقش میبندد. چشمانش را بازمیکند. دومرتبه میبندد. آتش مهیبی را پشت پلکهایش میبیند. گرمايش رااحساس ميکند}

 

صداي کریم:(تصوير پشت پلکها) آتیش!..چه گرمه!-آه...دارم میسوزم(چشمهايش رابازميکند)

 

{کریم با تعجب نگاهي به  دخترها و در و دیوارخانه می اندازد. صدای در خانه دو مرتبه به صدا در می آید.}

 

فاطمه: بابا؟!!-چرا نمیری در رو باز کنی؟

کریم: (رو به فاطمه) الان میرم!... فقط، تا در رو باز  کنم  مواظب زینب باش!-          

 

                                  

                                  بعدازظهر- خارجي                

                 کوچه- جلودرخانه کريم+ جاده ی بیابانی(ادامه)

 

{کوچه ي کريم. پشت در خانه ي او. صفدر با دستمال آغشته به ماده ی بیهوشی یک طرف در و مختار طرف دیگر در ایستاده اند. درخانه باز می شود. کریم سرش را بیرون می آورد. صفدر با دستمال جلوی دهان کریم را می گیرد. کريم بیهوش می شود. صفدر و مختار دست و پای کریم را میگیرند.}

 

صفدر: دِ محکم بگیر اون لِنگاشو،،دِ یالّا..لامّسب زود باش!...

مختار: (نفس زنان) آخه  لاکردارم بَدقِلِقِه.

 

{آنها کریم رابه ماشین سيمرغي که روبروي خانه پارک است انتقال میدهند. ماشین سریعاً می گُريزد. لحظاتی بعد. رضا با دست دراز شده دوان دوان وارد کوچه ی کریم می شود. فاطمه و زینب  جلوی در خانه مضطرب ایستاده اند. رضا نزدیک آن ها می شود. فاطمه زیر گریه می زند. زینب هم با دیدن او می گرید.}

رضا: چیه عمو جون؟؟ چرا گریه میکنید؟؟

فاطمه: (گریان) بابام!!

رضا: بابات چی؟؟

فاطمه: (گریان) میخواستیم بریم پارک!!

رضا: (دستش دراز میشود. مضطرب) خوب. چی؟؟

فاطمه: (گریه بس) یه دفعه غیب شد؟؟(زینب گریه بس می کند)

رضا: (انگشتر می کشدش. به فاطمه) خیله خوب..حالا برو تو،،زینبم ببر تو!! من پیداش می کنم (انگشتر می کشدش) برین تو دیگه..برین

فاطمه: (متعجّب از رفتار عمو) چشم عمو (با زینب داخل می روند)بیا زینب..

 

{رضا با دست دراز شده ،دوان دوان به سمت انتهای کوچه می رود. لحظاتی بعد. جادّه ای بیابانی . رضا با دست دراز شده در جادّه می دود. او وارد بیابان می شود. همچنان در بیابان می دود.}

 

                                      غروب- خارجی

                                     باغ متروکه(ادامه)

 

{یک باغ متروکه. خورشيد درحال غروب.کریم در حال بیهوشي. او با طناب به شکل ایستاده به درختی بسته شده است.صفدر،مختاروسیمرغی آن طرف تر آتشي درست کرده اند و پای آن نشسته اند. کریم به هوش می آید}

 

کریم: (گیج) آخ خ خ خ!-این دیگه جا کجاست؟(رو به آتش)اینها کی یند؟...

 

{صفدر متوجه کریم میشود.چهارلیتری بنزین رابرمیدارد.با عصبانیت به سمت اومیرود.مختار و سیمرغی، با اشتیاق تماشا می کنند. صفدر روبروی کریم قرار می گیرد.کم کم درچهار لیتری بنزین را باز می کند}

 

کریم: (هراسان) آهای آقا!؟..آقا؟!..چی کار می کنید؟...

 

 

صفدر: هیچ چی!..قول داده بودیم به رفقا  یه کباب ناب براشون درست کنیم!-چه طور مگه؟...

کریم: (با دقت چهره ی صفدر را نگاه میکند ) من تو رو می شناسم!-آره!..تو همونی؟؟

صفدر:تو منو نمی شناسی!-نه-من همونم که فوضولارو می فرستم جهنم!؟..

 

{ بنزین را روی کریم خالی میکند. در حالی که بنزین را روی او می ریزد.کریم با ترس و لرز حرف می زند.}

 

کریم: تو رو خدا!..ديوونه  بازی در نیار!... به دخترام رحم کن.

صفدر:به ما رحم کردی؟ به تو رحم کنیم؟(به سیمرغی)سیمرغی آتیشتا بده(سیمرغی فندکش راپرتاب میکند)

کریم: (دائماً ) تو رو خدا نه!...

صفدر: (دائماً) چرا!...

 

{صفدر فندک را روشن میکند.عقب میرود.آن را به سمت اوپرتاب میکند. بیرون باغ متروکه. صدای فریاد سوختم کریم به گوش می رسد. صفدرو همدستانش سریعأ خارج می شوند. آن ها سوار سیمرغ می شوند. ماشین به سرعت دور می شود. همین لحظه. رضا دوان دوان با دست دراز شده می رسد. او وارد باغ می شود. داخل باغ متروکه. رضا نزدیک درخت، کریم را بغل گرفته است وفریاد وای خدا نه سر می دهد. از بدن کریم دود بلند می شود. رضا می گرید.}

      

 

       روز- داخلی

  سوئیت  صفدر کچل

 

{ سوئیت صفدر. او  گوشه ای از اتاق خوابيده است.(این وقایع در خواب). اُمید، کریم و رضا با لباس  پلیس. باتون دردست. بالای سر صفدر ایستاده اند.آنها با باتوم  کف دستهايشان به نشانه ی آمادگی برای زدن میزنند. صفدر آرام آرام چشمانش را باز می کند. آنها را بالا سر خود میبیند. میخواهد از جای خود حرکت کند، ولی نمی تواند. گويي بدنش بی حس شده است.آنها بي هیچ حرفی شروع به زدن صفدر با باتوم می کنند.}

 

صفدر: نه- غلط کردم... گُه خوردم.... ببخشید.... آخ... آخ.

 

{کریم و رضادستهاي صفدررامیگیرند.اوراازمین بلند میکنند. رضا با باتوم روبروی صفدر قرار میگيرد.}

 

صفدر: نَه نَه نَه نَه...گفتم که ببخشید...آخ آخ. آخ خ خ...بسه دیگه.

 

{رضا میخواهد شروع  به زدن صفدر کند. رضا و اُمید از پشت صفدر را محکم گرفته اند. صفدر از درد  نای ایستادن ندارد. یه باتوم محکم توی سر. يکي توی پای راست. يکي به پای چپ. صدای شکستن استخوانها به گوش میرسد. رضا صبرمیکند. به شلوار صفدر نگاه میکند. صفدر با صورت خونین به شلوارش نگاه میکند. از ترس آن راخیس کرده. مقداری هم از پاچه اش سرازیر میشود. رضا دو مرتبه باتوم را بالا می برد.}

 

صفدر: (فريادکشان) نَه ه ه ه ه ه.

 

{صفدر با صورت خیس عرق از خواب میپرد ومینشیند. به دست وپاهایش نگاه میکند.آنهاسالم هستند. به شلوارش مينگرد.خیس شده است. با نوک دو انگشت لبه ی شلوار را بالا میگیرد}

 

صفدر: اَح ح..کثافتا...تو خوابم ما رو ول نمی کنن!..خاک تو سرت صفدر!..نگا کن...اوه اوه-چه گندی زدی!

 

{صفدر در حال نگاه کردن به شلوار خیسش میباشد. ناگهان در ورودی خانه به یکباره کنده میشود. به همراه آن پنجره ی سوئیت هم شکسته میشود. چندین مامور با کلاه خود، ضد گلوله و اسلحه از در و پنجره وارد میشوند. صفدرهاج و واج به مامورها نگاه میکند. مامورها کم کم با اسلحه به طرف صفدر نزدیک میشوند}

                    

                               ((((((([ يك ماه بعد]))))))))

 

 

         روز- خارجی

   میدان شهر- چوبه ی دار

 

[میدان شهر. شلوغی جمعیت. مردم اطراف جرثقیلی که طناب دار به آن آویزان است،ايستاده اند. خانواده ی امید و خانواده کریم رامشاهده ميکنيم. فاطمه و زینب در بغل منیره (زن داداش کریم) قرار دارند. صفدر با دو مامور وارد صحنه می شود. زینب با دیدن صفدر می ترسد. چادر منیره را جلوی چشم می گیرد. منیره سر زینب را می بوسد.}

منیره: (به زینب) نترس عزیزم . دیگه کاری با ما نداره..

 

{فاطمه با نفرت به صفدر می نگرد. صفدر نگاهی به فاطمه می کند. پوزخندی به او می زند. فاطمه می ترسد. زیر چادر منیره پنهان می شود. منیره با دست فاطمه را در کنارش میگیرد.}

منیره: (به فاطمه) فاطمه ،،توهم نترس عزیزم..نترسید!! فدای جفتتون بشم من.

 

{مامورها صفدر  را به سمت چهار پایه ی دار همراهی میکنند. سر صفدر وارد حلقه ی دار میشود. چهار پایه از زیر پایش کشیده میشود.}

 

           

              روز- خارجی

     پشت میدانِ چوبه ی دار (ادامه)

 

{لحظاتی بعد. پشت میدان. رضا به همراه منیره، فاطمه و زینب در حال پیاده روی. رضا پشت سرآنهاراه ميرود.}

 

رضا: آخرش به سزای عملش رسید!...خدایا شکرت...

منیره: آره. یه شهر از دستش کلافه شده بودند!-مردک جانی!...

زینب: زن عمو!..زن عمو!؟!...

منیره: جونم!؟..دختر نازم!-چیه گلم؟...

زینب: میشه بریم تاب بازی؟...(رضالبخندي ميزند)

منیره: چرا نمی شه عزیزم!.. می برمت.

فاطمه: زینب!؟- اذیت نکن!...

منيره: نه عزیزم -اذیت چیه!؟اتفاقاً منم هوس تاب بازی کردم!..طوری نیست که!

 

{همین لحظه. دست رضا به وسیله ی انگشتر بالا می رود. دستش به سمتي کشيده ميشود.}

 

رضا:(روبه منيره) خانم!..من باید برم!..  بعد پارک بچه ها را ببر خونه،،کارم تموم شد برمیگردم.

منیره: (به رضا) باشه .. برو

 

           

              روز- خارجي- داخلی

جاده کوهستاني- ماشین سیمرغی + پرتگاه

 

{یک جاده ی کوهستانی. لبه ی راست جاده به پرتگاه و چپ آن به کوهستان ختم میشود. ماشین سیمرغی ازسمت راست ميگذرد.داخل ماشين. سیمرغی پشت فرمان و مختار در کنارش نشسته است.هردوافسرده اند.}

 

سیمرغی: (باخودش) گفتمش صبح بهتره-گفت که نه ظهر بهتره- گفتمش دیوونه نشو- گفت خُل شیم از تو بِي تره- گفتم نَسَخِشا بگیریم- گفت نه ،جون بهتره- گفتم این کارا یَلّلی تَلّلیه- گفت از یه زار دو زار بهتره.  گفتمش بریم سینه مواد، گفت: نه داشی،کارازاین بهتره. بعد بهش...

 

{مختاربین حرفهای سیمرغی کلافه میشود. سرش راچندمرتبه میگیرد و رهامیکند. دیگه تحمل نميکند.}

 

مختار: اه ه ه!..سیمرغی؟سر خاک داشی دیوونمون کردی!- بسه دیگه!..بذار یکم کَپه مرگِمونو بذاریم.

سیمرغی: سر خاک داشی منم نگرونم!(سکوت معني دار)خوب- بگیر بخواب!..بخواب. بخواب.

 

{مختارسرش را کنار شیشه میگذارد وميخوابد.سیمرغی نگاهي به او میکند.ازجیب پيراهنش یک سیگار پر حشیش بیرون می آورد.باخوشحالي چشم و ابرو بالا می اندازد.آن را لب دهان میگذارد.با فندک  روشنش میکند.ماشین پر از دود میشود.او به رانندگی ادامه میدهد.چشمش کاملاً قرمز شده.اومثل دیوانه ها می خندد. این صحنه در خیال سیمرغی.او درجاده پیش میرود. يکمرتبه رضا، امید و کریم را وسط جاده با لباس های پلیس راهنمایی میبیند. امید و کریم با دوتابلو که  جهت سمت پرتگاه رانشان ميدهد با دست سیمرغی را به طرف پرتگاه راهنمایی میکنند. درکنارحفاظ پرتگاه. رضا با لباس پلیس راهنمایی و رانندگی با دست، سیمرغی را به سمت پایین پرتگاه راهنمایی میکند.سیمرغی با دیدن آنها به نشانه ی بله ،دستش را به سینه میزند.او به سمت پرتگاه فرمان را میپیچاند. ، مختار از خواب بیدار می شود.}

 

مختار: (با فریاد) هوی یابو...داری چی کار می کنی؟... آ آی ي ی    

 

{خارجی. ماشین توی دره سقوط می کند}

 

 

             روز- داخلی

کلاس دانشگاه اکرم (خواهر امید)

 

{دانشگاه.کلاس اکرم.اودرکناراستادش با دفتری در دست ايستاده.همکلاس ها در حال تشویق کردن اومیباشند. تشویق تمام میشود.اکرم به نشانه ی تعظیم سرش را به سمت بچه ها فرود می آورد}

 

استاد : خانم نبوی؟!حقیقتاً که تزکیه شدیم- گفتین اسم داستانتون چی بود؟

اکرم:همیشه یکی هست(اشک در چشمانش جمع ميشود) تقدیم کردم به برادر عزیزم که الان بين ما نيست.(اشکهایش را پاک می کند)

 

{اکرم به سمت جایگاه خود میرود. بیرون کلاس. امید با لباس سفید ازپشت شیشه به سمت اکرم لبخند میزند.}


 

 

   روز- خارجی

       خیابان

 

{خیابان. پیاده رو. رضا با دست درازشده میدود.عابرين اورابه اسم رضا خُله ميشناسند.}

عابر1: (رو به عابر 2) اِ. بازم رضا خُله اُومد!... ببینش!...همونه که میگفتم..

عابر 2: کو. کو(کمي نگاه ميکند)چه جالب!! میگم همیشه این یه سوال شده برام!! چی توفکر این دیوونه ها ميگذره؟!...

عابر 1: نمیدونم!!باید دیوونه باشی تا بفهمی..

عابر2: دربدرا!-خونوادشون چی می کِشن؟!... (رضاهمچنان می دود)                                                عابر1: این جوری نبود که!! بیچاره یه سال پیش داداششو آتیش زدن!!از اون موقع تا حالا این جوری شده!!

{رضا همچنان در همان حالت در خیابان های شهر میدود. مردم به او می خندند و با دست به دیگری نشانش می دهند. تصویر کم کم بالا می رود.}      

 (((پایان)))