بنام خدا


(نع ره)


[فیلمنامه]


(صادق دهکردی )

                                                

  شخصیت های فیلمنامه:

 

سینا                                                                                                                       سیما

 فربد                                                                                                                       سهیل

  اسماعیل                                                                                                           

  سردار                                                                                    

                                                برزو

                                                جمال

 

 

روز- خارجی

بیابان

[ بیابان.  دو سرباز در حال کندن قبریبا بیل و کلنگ هستند. در کنار قبر. دو متر آن طرف تر.یک کفن. جسد فربد با صورت خونی درون کفن. او سرشکمی از کفن بیرون است.کنار جسد. اسلحه ی یکی از سربازها به چشم می خورد.ناگهان چشمان فربد باز می شود. از درون کفن نگاهی به سربازهای درحال قبر کندن می اندازد.]

 

 

 

O:داخلی

اتاق  سردار

 

O: [اتاق  سردار. پشت میز کار. روی دو صندلی.سردار به همراه یک زن در حالی که دستهایشان از آرنج به پایین نمایان است نشسته اند .زن روبه روی سیستم کامپیوتر.اودر حال ورود به سیستم. مانیتور.تصویر جنایتکارهای تروریست . زن با انگشتانش سریعاً چیزی تایپ می کند.مانیتور.عکس جوانی ظاهر می شود. نامش نوشته شده،فربد میرزایی  نابغه ی برق.]

صدای زن: فربد میرزایی!... نابغه برق!.. بله سردار!... به خاطر سپردم!.. چه فایده !..

صدای سردار: برو بعدی!... وقت نداریم.

 

 

 

روز – داخلی

هنرستان فنی پسران.کلاس درس

 

[هنرستان فنی  پسران- کلاسدرس مدارهای الکتریکی- تمام بچه  هنرستانی ها  روی نیمکت  خود نشسته اند – معلم نیامده است – در کلاس به صورت نیمه باز است.بالای در. مابین جداره ی شیشه و روی در. یک سطل پر آب  قرار دارد .گویی بچه ها برای معلمنقشه ای کشیده اند . هنرآموزها با  تمسخر به بالای درمینگرند. بعضی نیز پچ پچ می کنند . در باز میشود.معلم وارد می شود.سطل آب از بالای در به سمت او سقوط می کند .معلم خیس آب می شود. بچه هازیر خنده می زنند . پسرها سریعا خودشان را جمع و جور می کنند.همه جا ساکت. معلم  زیر در از سر تا پا خیس شده است.او شوکه شده. معلم به بالای در و سطل آب که در گوشه ای از کلاس افتاده نگاه می کند. با عصبانیت رو به هنر آموزها می کند. پسرها خیره در چشم استاد.]

استاد: ( با عصبانیت)  کار کدوم احمقی بود؟... آره؟...

[ بچه ها ساکت می مانند. کسی حرف نمی زند]

استاد: ( با فریاد) با شمام ؟... اگه نگید کار کی بود!.. این ترم درس مدار تک تکتون رو رد می کنم!... جواب نمی دید؟

[استاد با توپ پر از کلاس خارج می شود.فید. استاد با مدیر  وارد کلاس می شود.دو نفری جلوی بچه ها قرار می گیرند.]

استاد: ( رو به مدیر) آقای مدیر این شما اینم کلاس!... وقتی مسبب این کار رو پیدا نکردید، منم حاظر به درس دادن نیستم!...

مدیر:چشم آقای هِروی !.من واقعا شرمندم !..شما بفرمایید!

[ استاد از کلاس بیرون می رود. مدیر بسیار جدی و عبوسبه  پسرها نگاه  می کند.]

مدیر: ( با عصبانیت) آخه چقدر من از دست شماها حرس بخورم !...دیگه خستم کردید!... ( با ملایمت) مرد باشید و  شهامت به خرج بدید!... بگید ببینم کار کی بوده؟... والا،این ترم همگی افتادینا!... در عوضش منم قول می دم که این سری رو ببخشم و زیر میزی ردش کنم بره!.. دِ زود باشید دیگه !... داره دیر میشه ها!...[ مدیر چند لحظه در چشم پسرها نگاه می کند. سکوت همه جا را فرا گرفته است. مدیر به طرف بچه ها به نشانه ی تأسف سری تکان می دهد.]

مدیر:نچ نچ نچ نچ !... به شما هم می گن مرد!...

[همین لحظه. فربد میرزایی جوان 17 ساله که پر دل و جرأت به نظر می رسد از روی نیمکت کلاس بر می خیزد.]

فربد: ( با صدای رسا) آقا ما بودیم!...

[ مدیر با صدای فربد رو به او میکند. چشم در چشم یکدیگر می شوند. چشمهای مدیر خوشحال به نظر میرسد.]

مدیر: ( در دلش) کاری باهات می کنم که رَب و رُبِ تا یادت یاد کنی!...(روبه امید با ملایمت ) به به آقای فربد میرزایی !... نابغه!... شما که اینقدر باهوش و زکاوتی. تا الان هم چند تا اختارع  ثبت کردی !... این رسمشه؟ یه همچین بلایی سر استادت بیاری؟...

فربد: ( با لحن جسورانه) خب آقای مدیر!؟ این دفه راشما ببخشید!...قول می دم جبران کنم !... جوونی کردیم!..

مدیر: باشه، می بخشم!..فقط بیا اینجا یه تنبیه کوچولو بکنمت!... حسابمون کاملاً صاف صاف بشه!...

فربد: تورو خدا آقای مدیر !... هر کاری که بگید می کنم!...تورو خدا تنبیه نه!... خواهش می کنم!... تورو خدا!...

مدیر : بیا این جا!.... بیا!... نترس!... خیلی دوست دارم که فقط می خوام تنبیهت کنم !... دِ بیا دیگه !... اِ....

[ فربد به طرف مدیر می رود. مدیر دو تا خودکار را از جیب کتش بیرون می آورد. فربد نزدیک مدیر می شود. خودکارها را می بیند.]

فربد: (جسورانه) آقا مگه نگفتم که نه!...

مدیر:بله!؟... رو تو برم!... دستتو بیار جلو ببینم !...

فربد: باشه!... ولی آروم!... واِلّا؟!؟!..

مدیر: واِلّا چی؟...

[ فربد دستش را به طرف مدیر دراز می کند. مدیر دست فربد را می گیرد. خودکارها را ما بین انگشتان او قرار می دهد. فربد نگاه نفرت آمیزی به مدیر  می کند. مدیر لبخند تمسخر آمیزیمی زند.او دست فربد را با نهایت قدرت می فشارد. فربد از درد دادمی کشد. روی زمین زانو می زند. به خودش می پیچد. مدیر می خندد. فربد التماس و ناله می کند. مدیر همچنان دستش را می فشارد.فربد به طرف زانوهایش خم شده است و درد می کشد. یک مرتبه به سمت جورابش نگاه می کند .دستش دیگرش را در بغل جورابش می برد و چاقویی را که در آن پنهان کرده به سرعت بیرون می آورد. با  درد شدیدی که می کشد بر می خیزد. چاقو را در قلب مدیر فرومی کند.پسرها با دیدن این صحنه ازمیزهای خود برمی خیزند. مدیر نقش بر زمین می شود.فربد دست مصدومش را زیر بغل میگیرد.او نگاهی به هنر آموزها و مدیر که چاقو درون سینه اش قرار دارد می اندازد. مدیر جان می کند.فربد با سرعت از کلاس متواری می شود.]

 

 

 

 

O: داخلی

اتاق کار سردار(ادامه)

O: [ اتاق سردار. ادامه .زن پشت سیستم که تنها دستهایش تا آرنج دیده می شود با انگشتان دستش سریعاً کلماتی تایپ می کند.مانیتور.عکس جوان دیگری ظاهر می شود. در کنار عکس نوشته شده است: (سهیل جمالی- نابغه فیزیک). در این لحظه سردار پشت میز در کنار کامپیوتر به صورتی که تا کمر یده می شود قدم می زند.]

صدای زن: سهیل جمالی!... نابغه ی فیزیک!... بله سردار !...این هم توذهنم حک شد!.. فکر کنم این همون بی خطره باشه!... درسته؟

صدای سردار: نه!... نباید اینارو دست کم بگیری !... برو بعدی!...

 

نیمه شب- داخلی

اتاق خواب

[ اتاق خواب خانه ای در حوالی جنوب شهر. دو تخت ودر کناری یک کامپیوتر دیده می شود .درو دیوارهای اتاق کاغذ دیواری به سبک تزئینات جوانهای امروزی . رو به روی در اتاق یک پنجره وجود دارد که به وسیله آن داخل کوچه را می توان دید. پشت کامپیوتر، سهیل که جوان سال است به چشم می خورد.اودر حال کار با فرمول های فیزیک است. کنار پنجره. برادر سهیل( جمال )که جوان و بزرگتر است دیده میشود.اودر حالی که آماده برای بیرون رفتن است، دائماً از گوشۀپرده داخل کوچه رادید می زند .اومضطرب است.دراین حال به سمت سهیل که غرق کامپیوتر است حرف می زند.]

جمال: سهیل!... سهیل!... اِه!... چرا جواب نمی دی؟..

سهیل: (غرق درکامپیوتر )بله!... جونم داداش!...

جمال: هوای کاروکه داری ؟...مواظب باش دهن لق بازی در نیاری یا!... باشه؟...با توام!...هِی!..

سهیل: باشه ..باشه!... شما برو من خودم تا صبح حواسم هست!..

جمال: اصلا! معلومهست تا صبح با این کامپیوتر چیکار می کنی؟...

سهیل: (روبه جمال) داداش نمی دونی که!... (خوشحال) یه فرمولی پیدا کردم که دنیارا می شه باهاش زیروروکرد!...

جمال: فرمول؟... فرمول چیه دیگه؟... من به تو میگم مواظب باش در مورد کار من چیزی به کسی نگی!... تومیگی فرمول؟.....

سهیل: خیلی خوب شما هم داداش !... ولی، شما هم بیا و از این دله دزدیا دست بردار. برو دنبال یه کار!...

جمال: (شاکی) معلومه این زبونتاز سرت زیادی کرده ها !... به جون ننه اگه فهمیدم لب تر کردی و به کسی چیزی گفتی!...(عصبی. روبه دستانش) با همین دستام زبونتو از تو حلقومت می کشم بیرون!..فهمیدی؟..

سهیل: ( با ترس) ببخشید!... خوب شما هم حالادیگه داداش...من اصلا غلط بکنم که به شما کاری داشته باشم !... چشم!..حتماً... هر چی شما بگی!..

جمال: (روبه کوچه) آفرین!.. این درسته !.... مثل اینکه برو بچ اومدن !.. من دارم می رم!...اوکی؟.

سهیل: چی کی؟

 

نیمه شب- خارجی

سر کوچه ،جلوخانۀ  سهیل و جمال

[ نیمه شب. کوچه ی سهیل و جمال. کوچه زیر نور چراغ های برق در روشنایی کامل. جلوی خانه سهیل یک ماشین پلیس با چراغ های گردان  ایستاده است. یکی از مأمورها در جلوی در با سهیل در حال حرف زدن می باشد.]

مأمور: سلام !..شرمنده مزاحم شدیم!...ببخشید شما می دونید منزل جهانبخش علیدوستی کجاست؟...

سهیل: بله ، همین طرف. چهار تا خونه ی بالایی هستش !... ولی الان چهار ماهی میشه از این جا رفتند ...چیزی شده سرکار؟...

[ همین لحظه جمال با دو جوان دیگر سوار بر دو موتور از انتهای کوچه می خواهند وارد کوچه شوند. جمال چشمش به ماشین پلیس و پلیسی که در روبه روی خانۀ آنها ایستاده  می افتد. دو موتور سوار در کنار یکدیگر توقف میکنند. جمال که پشت یکی از موتور سوارها نشسته است  با همدستانش حرف می زند.]

جمال : (با عصبانیت) اِ اِاِاِ !... نگاه کنید!... بعدا می گن که داداش آدم مثل پاره تن می مونه!... نگاش کن سه سوته مارو فروخت!... زبونتو می برمو می ندازم جلوی سگ!... صبر کن!...

موتورسوار1: حالا میگی چیکارکنیم جمال خان؟... کجا ببرمت؟..

جمال: هیچ چی!... فعلا گردش کنیم بریم که خورد پا چشمون..

موتور سوار2: اگه جای ما را هم لو داده باشه چی؟...

جمال: نترسید!... شما  را نمی شناسه!... بریم تا توی راه بگم چه نقشه ای برای وطن فروش کشیدم!... زود باشید تا ما رو ندیدند!..

موتور سوار1: به روی چشم جمال خان!... برو که رفتیم

[موتور سوارها سریعا از محل متواری می شوند.]

 

 

 

 

 

روز – خارجی

خیابان ،بیابان +روی موتور

[ یک بیابان متروکه. انتهای بیابان به کوه و صحرا ختم می شود. دربیابان یک موتور سیکلت با سه سرنشین در حال حرکت می باشد .راننده ی موتورسیکلت یکی از هم دستان جمال است. وسط موتور سهیل با چشم گریان  در حالی که چاقویی پشت گردنش توسط همدست جمال گذاشته شده است التماس می کند .]

سهیل: توروخدا!... منو کجا می برید؟...

[سرنشین چاقو به دست. دائماً چاقو رابر گردن سهیل می فشارد.]

سرنشین چاقو به دست: خفه شو!... رسیدیم خودت می فهمی!...

[راننده ی موتورسیکلت در حال خواندن شعر با خوشحالی]

راننده موتور: آدم فروش!... دست تو دیگه برام رو شده !... من آدم خوبی بودم به خاطر تو بد شدم !...(باهم) آدم فروش !.. آدم فروش !...

[موتور کم کموارد صحرا می شود. هیچ احدو الناسی وجود ندارد.موتور نگه می دارد. دزد چاقو به دست از موتور پیاده می شود. با لگد سهیل را نقش بر زمین می کند. موتور سوار از روی موتور پیاده می شود.موتور روی جک بغل می گذارد. از توی جیب های شلوارش یک انبردستو یک قیچی مخصوص بیرون می آورد .سهیل روی زمین دائماً التماس می کند. سارق چاقو به دست بالای سر او می نشیند. با یک دست نوک چاقو رازیر گلوی سهیل می گذارد.]

سارق چاقو به دست: خفه شو!... و الا خرخره تا می بُرم !...بذار کارمونو بکنیم!...

[سارق چاقو به دست. با دست دیگر که آزاداست وسط دولُپ سهیل را محکم می فشارد.دهان سهیل کاملاً باز می شود. سارق دیگر با انبردست وقیچی  بالای سر او میآید.]

سارق چاقو به دست: دِ زود باش ببر زبون صاحب مردشو !... دِ یالا!...

سارق قیچی به دست: (دائماً روبه سهیل ) دیگه آدم فروشی می کنی ؟..هان؟..

[سهیل دائما دست و پا می زند.بادهان باز التماس میکند. سارق انبردست را در دهان سهیل می کند. زبانش رابیرون می کشد. با دست دیگر که قیچی در آن است زبان سهیل را می چیند.زبان سهیل به گوشه ای روی خاک می افتد.فریاد سهیل همه جا را فرا می گیرد.]

روز – داخلی

زیر زمین خانۀ سهیل

[ زیرزمین خانه ی سهیل. زیر زمین در حدود 40 متر مربع باسقفی نسبتاً بلند. محیط  خلوت. دیوار و کف پوش از جنس سرامیک و موزائیک. وسط زیر زمین. روی سقف یک قلاب بزرگ تعبیه شده است.روی قلاب یک زنجیر آلفی آویزان شده. زنجیر مانند طناب دار ساخته شده است. قسمتی از قلاب، یک رشته سیم که به دو شاخ و پریز برق متصل است مشاهده میشود. مابین  سیم  یک کلید قطع و وصلقراردارد. زیر زنجیرآویز یک چهار پایه ی فلزی قرار داده شده است. روی چهار پایه، جمال با پاهای برهنه، دستان از پشت بسته وسر داخل حلقۀ زنجیر شده قرار دارد. او ترسان و لرزان روبه پله ها نگاه می کند.سهیل از پله های زیر زمین در حالی که یک بطری 5/1 لیتری بنزین در دستش دارد به طرف پایین می آید.سهیل وارد زیر زمین می شود. زیر زمین زیر نورهای مهتابی که در گوشه وکنار زیر زمین با رنگ های سفید و زرد تعبیه شده روشن  شده.او با بطری بنزین نزدیک به  سیم برق می شود. کلید تعبیه شده در روی سیم را دست می گیرد .جمال با ترس و لرز به او مینگرد و حرف می زند.]

جمال: (با التماس) داداش تورو جون عزیزت !... چرا با من این جوری می کنی؟... (بافریاد) آخه چه مرگته؟...آخه من داداشتم!... چرا آخه ؟...

[سهیل دائماً با دست دیگرش که آزاد است به دهانش اشاره می کند.او زبانش بریده است. سهیل مثل لال ها اِته پِته می کند و حرف می زند.]

جمال: آخه من چه می دونم کار کدوم احمقی بوده با تو این طوری کرده !.. تورو خدا دیوونه بازی در نیار !..بدبخت لقد به بختت می زنی ها!..

[سهیل کلید  را می فشارد. جمال را برق می گیرد.اومی لرزد. سهیل کلید را قطع می کند. رو به جمال می کند. جمال به خودش می آید. سهیل دومرتبه انگشتش را به سمت دهانش اشاره میبرد. جمال از فشار برق عصبی می شود. ]

جمال:( با عصبانیت ) آره کار من بوده!..می خوای چیکار کنی حالا؟.. زود باش !...دِ یالا پسر..هی، بیجربزه !..( بادادو فریاد) آهای، کمک !..کمک!...کمک کنید!.. کمک!... به دادم برسید!...

[سهیل کلید را زمین می اندازد . با بطری  بنزین نزدیک جمال می شود. در بطری را باز می کند. بنزین ها را به سر و صورت جمال می پاشد. جمال دائماً داد و فریاد می کند و کمک می خواهد. بنزین ها کاملاً به سرو صورت و بدن جمال ریخته می شود. سهیل  بطری خالی را با عصبانیت به گوشه ای پرتاب می کند. به طرف کلید تعبیه شده روی سیم می رود. کلید را دو مرتبه در دست می گیرد. جمال صدای فریادش بیشتر می شود و کمک می خواهد. سهیل با دست دیگر با جمال خداحافظی می کند. کلید را می فشارد. جرقه ی برق روی زنجیر  دیده می شود. جمال از  برق می لرزد. جمال یک مرتبه آتش می گیرد. سهیل کلید را می اندازد. به سمت چارپایۀ فلزی می دود.او با لگد زیر چهار پایه را خالی می کند .به عقب می رود و جمال را نظاره می کند. جمال در حال برق ، آتش و خفگی ، جان می دهد . سهیل گوشه ی دیوار می نشیند. او با چشمان گریان  به جمال که می لرزد ، می سوزد و بالا و پایین می پرد نگاه می کند. در همین لحظه. چند پلیس از پله های زیر زمین سریعاً وارد  می شوند. یکی از آنها با کپسول آتش نشانی به سمت جمال می دود.او دائما روی او  کپسول رامی فشارد.]

مأمور کپسول به دست: (دائماً ) خدایا نه!...(با ناراحتی)وای خدا نه!... نه!..نه!.. خدای من!...

[دو پلیس دیگر با اسلحه به سمت سهیل که رو به روی جمال زانو زده واو را نگاه می کند می روند. در این لحظه سهیل فقط به جمال نگاه می کند.]

پلیس ها: (دائماً) دستا بالا!... دستا بالا!... ایست!... از جات تکون نخور!...

 

O: داخلی

اتاق کار سردار (ادامه)

O: [ اتاقسردار. ادامه. زن پشت سیستمبا انگشتانش سریعاً جملاتی تایپ می کند. مانیتور.عکس جوان دیگری ظاهر می شود. در کنار عکس نوشته: برزو محّبی – نابغه شیمی. سردار پشت مانیتورتا کمردیده می شود.اورو به زن ایستاده است.]

صدای زن: برزو محبّی !... نابغه شیمی!..سردار ؟!...الان چهره حاظر رو نداره!... با این حال به خاطر سپردم.

صدای سردار:درود بر تو!....برو بعدی!...

 

 

 

 

 

روز.داخلی

کافی شاپ

[ یک کافی شاپ – روی بیشتر میزها میهمانان زیادی، اعم از دختر وپسرهای جوان نشسته اند.آنها در حال حرف زدن و صرف دسر و بستنی می باشند. یکی از میزها. جوانیبه نام برزو محبی با دوست دخترش، شیرین که او نیز جوان و ظاهر زیبایی دارد رو به روی همدیگر نشسته اند. در حالی که دو تا بستنی ساین شاین روبه روی آن ها قرار دارد  مشغول صحبت هستند. شیرین با حالت نازواَدا.]

شیرین: آقا برزو چی باعث شده که شما!.. اون هم یه نابغه  !... از یه دختری مثل من خوشش بیاد؟..

برزو: ( با حالت شرمندگی) اِی بابا!... این حرف چیه می زنید؟.. ما خاک پاتیم شیرین خانوم !.. البته!... خوب!...خانوم زیبایی مثل شما!... نابغه که هیچی !... ابوعلیهم که باشه بایک نگاه یه دل نه صد دل شیفتتون میشه!.. آره جونم!...

[ در همین لحظه. جوانی خوش چهرهخوش هیکل، عصبانی وارد کافی شاپ می شود.نگاهی به اطراف می اندازد . چشمش به شیرین و برزومی افتد. با عصبانیت به شیرین زُل می زند. شیرین متوجه او می شود. شوکه می شود. خودش را جمع و جور می کند. برزو متوجه قضیه می شود.]

شیرین: (با ناراحتی) وای!...نه!...

[شیرین با دودستش  چند ثانیه جلو چشمانش را می گیرد.]

برزو: (باتعجب) چی شد؟... این یارو کیه؟... ببینم تورو!..

[شیرین دستانش  را بر می دارد. جوان با عصبانیت  نزدیک  برزو می باشد.]

شیرین: ( با نارحتی ) باز هم این پسره ی مزاحم پیداش شد!... هر کاری می کنم خودشو از من نمی کنه !... مثل سایه همه جا باهام می یاد!..تورو خدا مواظب باش. چیزی بهش نگی!... و اِلا یه بلایی سرت می یاره!...

[برزو از صندلی بلند می شود. به جوان که  نزدیک میشود با خشم می نگرد و با شیرین حرف می زند.]

برزو: تو نگران نباش!... کاری می کنم باهاش که  دُمشو بذاره رو کولشو بره...  دیگه هم پیداش نشه!..

شیرین: (با ناراحتی) آخه چطوری ؟... این که دُم نداره همش عضله است!...

برزو : تو فقط تماشا کن!..

[جوان نزدیک برزو می شود. رو به روی او قرار می گیرد. چشم در چشم یکدیگر. با نهایت خشمونفرت نگاه می کنند. جوان یقه ی برزو را می گیرد.]

جوان: پسرۀ پررو. چی می خوای دنبال نامزد من؟..

[ برزو دستهایش را از یقه اش به شدت  پایین می اندازد.]

برزو: ( با عصبانیت) من چی می خوام؟.. تودعوتنامه  نفرستاده خودتو جُل کردی!... تو چی می خوای ؟... نامزد؟!...

[ دو نفری یقه ی همدیگر را میگیرند.با نفرت به هم می نگرند.همین لحظه. سه پسر جوان از کافی شاپ به برزو می رسند. جوان را می گیرند.یکی از آنها طلبکارانه با جوان خوش هیکل حرف می زند.]

 

 

جوان خوش هیکل: ( دائماً ) ولم کنید !.. شما دیگه کی هستید ؟.... چرا فوزولی می کنید؟...

جوان 3: چی خیال کردی ؟... میذاریم همین جوری مفتی مفتی آقای محبی را اذیت کنی؟... برو گمشو از اینجا بیرون!...

برزو: دیدی که چی گفت؟... حالا برو رد کارت. دیگه هم این ورا آفتابی نشو !... گرفتی که چی شد؟... بجنب!...

[ جوان خوش هیکل دست های دو جوان دیگر رامی اندازد. با عصبانیت رو به برزو می کند. در این لحظه شیرین با حالت ناراحتی به برزو و جوان خوش هیکل نگاه می کند.]

شیرین: (مضطرب) توروخدا دعوا نکنید!... تورو خدادعوا نکنید!...

جوان خوش هیکل : ( رو به شیرین) خیلی بی معرفتی !... همین دیگه ؟.. ( رو به برزو) تو هم فکر کردی خیلی زرنگی ؟... بلایی به سرت میارم که رفتی دسشویی!... سنگ توالت از دیدنت شرمش بشه!...

برزو: برو دیگه.اینقدرهم شاخ و شونه نکش.. برو!... برو گفتم!... دِهه !..

[جوان خوش هیکل نگاهی به شیرین، برزو و سه جوان دیگر می اندازد. رو بر می گرداند و خارج می شود.]

 

 

 

 

 

 

روز- خارجی

بیرون کافی شاپ- کنار خیابان ( ادامه)

 

[ بیرون کافی شاپ – پیاده رو - رفت و آمد عابرین به ندرت. برزو وشیرین با خوشحالی از کافی شاپ خارج می شوند. وارد پیاده رو می شوند.]

برزو:ولی خوب دُمشو چیدم!...نه؟..

شیرین: آره، دَمِت گرم!... ولی خدا کنه دیگه مزاحممون نشه!

برزو: نترس !... به هرحال، هر چه پیش آید خوش آید!.. آره!...  بریم سوار ماشین شیم،  می خوام محلولی رو که ساختم نشونت بدم!...

[ برزوو شیرین در پیاده رو، در حال قدم زدن، حرف می زنند.]

شیرین: چه محلولی؟..

برزو: محلولی که اگه حتی بوش بِهِت بخوره !... سوسگت می کنه!...

شیرین: یعنی چه که سوسگت می کنه؟...

برزو: هیچ چی !... یعنی اینکه ذوبت می کنه !حالا زودتر بریم !... تا روی یه موش آزمایشگاهی واست امتحان کنم!... بریم !...بریم!...

شیرین: ( با لبخند) جدی؟... آخ جون ! سوسک کوچولو!...

[یک مرتبه جوان خوش هیکل روبه روی آنها ظاهر می شود. یک شیشه در دستش قرار دارد. شیشه پر از اسید است. مایع درون شیشه را به صورت برزومی پاشد.او پا به فرار می گذارد. برزو دستهایش را روی صورتش می گیرد. در حالی که از سوزش پوست درد می کشد دو زانو سرش را به زمین می کند. این لحظه شیرین در کنارش نشسته است.او با ترس نگاهی به برزو و عابرانی که دور آن ها حلقه زده اند میکند.]

برزو: ( با درد شدید) آی صورتم!... آی سوختم!... وای!.. کمک!.. کمک!..خدایا!... به دادم برسید!.. آب برسونید!...

شیرین: (دائما با ترس و ناراحتی) عزیزم چی شد؟... وای خداجون. کمک!... ( رو به مردم) تو رو خداآمبولانس خبر کنید!... یکی کمک کنه!..

[برزو در همین حال از درد به خود می پیچد و فریاد می زند.]

 

شب – خارجی

حیاط خانه ی برزو

[ شب .حیاط خانه یبرزو درحدود صد متر مربع- لامپ های حیاط فضا را نورانی کرده است. دورو اطراف حیاط باغچه هایی با بوته  گل  دیده می شود. وسط حیاط یک صندلی چوبی با دو دسته ی آهنی قرار دارد. روی صندلی جوان خوش هیکل ، دست و پایش به وسیله ی چسب پنج سانتی به دسته و پایه ی صندلی بسته شده است. دور دهانشنیز با چسب باند پیچی شده . اوبا چشم های  متعجب  رو به رویش را نگاه می کند. مقابلش برزو ایستاده است.او صورتش از شدت سوختگی پینه بسته وچروک شده، به شکلی که یکی از چشمانش کور شده و پوست اضافی آورده، همچنیناثری از یکی از چشم ها در صورتش دیده نمی شود. در دست برزو یک شیشه آزمایشگاهی ته گرد که درون آن محلول  سبز رنگ که تا نیمه های شیشه پر شده قرار دارد. برزو با حالت عصبانی  که شیشه را  سمت جوان گرفته حرف می زند. جوان نیز در جای خود تقلا می کند.او مدام صندلی را از جای خود تکان می دهد. به شکلی که صندلی روی زمین می لغزد.]

برزو: ( عصبانی) که به صورت من اسید می پاشی؟...آره؟..(روبه شیشه) اینو می بینی ؟.. (رو به جوان) کاریت می کنم که اسید برینی!... ( رو به شیشه با خوشحالی) یه بوس مکزیکی بده من ببینم!... ( شیشه را می بوسد ) آهان!...جیگرم حال اومد !...

[ برزو به طرف او نزدیک می شود. در فاصله ی یک قدمی اش می ایستد. جوان در حالی که چسب دور دهانش پیچیده شده فریاد می زند.صدای او گنگ و مبهم است.]

برزو:چی؟..چی می گی؟...

[ برزو گوشش را نزدیک  دهان جوان می کند.]

برزو:چی؟...عَر بَده؟..

[سرش را به عقب می برد. رو به روی او. چشم در چشم. با حالت از خود مطمئن.]

برزو: نَه، عَر خوبه!.. آره عَر بزن که می خوام سوسگت کنم !.. آره!..

[برزو شیشه ی محلول را روی سر، دست ، بدن و پاهای او، با احتیاط که به خودش نریزد می پاشد. جوان دود از سر، بدن ، دست و پاهایش بلند می شود. از شدت درد با صندلی به بالا و پایین می پرد.]

برزو: ( باخنده) بگیر!... بخور!... نوش جونت !... ( قهقه)

[جوان پس از تقلا کردن بسیار، در حالی که دود تمام بدنش را فرا گرفته، می میرد. برزو شیشه رابه گوشه ای از حیاط می اندازد. کمی عقب می رود. روی زمین، مقابل جوان می نشیند. با ناراحتی به او نگاه می کند. دود همچنان روی بدن و صندلی  حلقه زده است. یک مرتبه پایه های صندلی آب می شود. کج می شود. صندلی و جوان به زمین سقوط می کند. برزو از جایش بر میخیزد. اشک در چشمانش حلقه می زند. گوشی خود رااز جیب بیرون می آورد .شماره ای میگیرد. گوشی را  کنار گوش  می گیرد. گوشی وصل می شود .]

برزو: (با ناراحتی) اَلو!... 110 !... آقا به این آدرس که میگم بیایید !... بله!... نه یه مورد قتل !... یادداشت کنید!... گفتم که بله!.. مرکز شهر!..

 

O:داخلی

اتاق سردار(ادامه)

O:[ اتاق  سردار . ادامه. زن پشت سیستم با انگشتان دستسریعاً چیزی تایپ می کند. عکس جوان دیگری روی مانیتور ظاهر می شود. در کنار عکس نوشته شده: ( اسماعیل کیانی- نابغه کامپیوتر) !... بله سردار!... این هم تو ذهنم ثبت شد!...

سردار: خوبه !... و اما، برو سر اصل مطلب !... فقط خواهش می کنم احساسی برخورد نکن!...

نیمه شب- داخلی

اتاق خواب

[ نیمه شب . یک اتاق خواب کوچک در خانه های پایین شهر. فضای اتاق تاریک. تنها نور مهتاب که از شیشه پنجره به سمت اتاق می تابد ، همه جا را نورانی کرده.گوشه ای از اتاق. اسماعیل، جوانی 17-18 ساله ، با چهره ای معصوم در حالی که پارچه ای روی مانیتور وسرش کشیده،به شکلی که گردن او ازبیرون پارچه نمایان است،پشت  مانیتور و کیبورد قدیمی نشسته است. اسماعیل در زیر پارچه با حالت ترس ولرز در حالی که محو کار با کامپیوتر است، گاهی با چرخاندن سر به اطراف،به صداهای اطراف گوش می دهد. اودر حال کار با بعضی از اعداد و ارقام و برنامه های کامپیوتر می باشد . صدای جیرجیرکها فضای اتاق را نجوا می دهد .همین لحظه. پدر اسماعیل از پشت سر، در حالی که یک سیگار پشت گوش و یکی روشن در دست،با ظاهرمعتاد،عبوس وخشمگین آرام به سمت اسماعیل نزدیک می شود. اسماعیل را در این حالت تماشا می کند. آتش سیگاررا به سمت گردن اسماعیل نشانه می رود .سیگار روشن را  روی گردن اسماعیل فرومی کند. اسماعیل ازسوختگی فریاد می زند.از روی چهارپایه ی چوبی ای که روی آن نشسته به یکباره می پرد. پارچه از روی سرش به طرفی پرت می شود . چهره ی پدر زیر نور مانیتور شکل وحشتناکی دارد. اسماعیل در حالی که دستش را روی گردن خود گرفته، متوجه پدرش می شود که به او با خشم می نگرد . پدر مابقی سیگار را روی کیبورد می اندازد. اسماعیل لرزان و ترسان نگاه می کند .]

پدر: (با لحن معتادی) بی پدر و مادر!... بازهم که  نشستی پای این صاحب مرده!... چقدر  پول مفت بدم جای این مسخره بازی هات؟....آره؟ ...جواب بده ببینم؟...

اسماعیل:  (با لرزش صدا) بِ بِ بِ ببخشید!...دا دا دا داشتم روی طرح جدیدم !کار می کردم!..

[پدر با دستش محکم روی سر اسماعیل می زند. اسماعیل زیر گریه می زند.]

پدر: زهر مار آشغال بی شرف !... بسه دیگه. اگه می خواهی  ببخشمت زودی برو برام یکپاکت سیگار جفت و جور کن، که سیگارام تموم شده !... زود باش دیگه لعنتی !.. یالا !... بدو!...

اسماعیل: آخه!... آخه!...

پدر: آخه چی ؟.. دِ جون بکن لاکردار!..

اسماعیل : آخه آقاجون!؟.. این وقت شب از کجا برم سیگار بگیرم؟...

پدر: (با عصبانیت) چی؟...رو حرف من حرف می زنی؟..

[پدر بادست محکم موهای اسماعیل را می گیرد. سرش را روی کیبورد می زند. صورت اسماعیل روی کیبورد با فشار دست پدر چسبیده است.]

پدر: پدر سوخته!... چه طور این وقت شب اداره برق برای آقا بازه!..

اسماعیل: (مدام) تورو خدا!... باشه !... باشه!...

پدر: اون موقع یه مغازه برای من!... منی که شب تاصبح برای شما جون می کنم باز نیست!..

[ پدر سر اسماعیل را بالا می آورد. موهایش را رها می کند. با چشم های قرمزشده به سمت پسر نگاه می کند. اسماعیل اشک در چشم به سمت اومی نگرد. ]

پدر : دِ بجنب دیگه!.. بازم داره منو نگاه می کنه!...

[پدرمچ دست چپش را بالا می آورد. به ساعت پلاستیکی روی دستش نگاه می کند. رو به اسماعیل می کند.]

پدر: از الان ده دقیقه وقت داری تا یه پاکت سیگار برسونی !.. اگه دیر برگردی!... ( رو به کامپیوتر) همین کامپیوترو!.. ( رو به اسماعیل) روی سرت خوردو خاک  می کنم!... فهمیدی یا نه؟.... زود باش!...

 

 

 

نیمه شب- خارجی

مغازه سوپر مارکتی-پارکینگ شبانه روزی +پیاده رو+خیابان(ادامه)

 

[ نیمه شب. یکی از مناطق پایین شهر. چراغ های خیابان و پیاده رو فضا را روشن کرده است. قسمتی از پیاده رو. ورودی یک پارکینگ ماشین شبانه روزی دیده می شود.ورودی پارکینگ. یک اتاقک کوچک به عنوان نگهبانی و سوپر مارکت شبانه روزی  دیده می شود. اسماعیل با عجله ومضطرب درپیاده رو می دود. نزدیک ورودی پارکینگ و نگهبانی می شود. نگهبان مردی  مسن می زند.او پشت شیشه، روی صندلی نشسته و چرت می زند. اسماعیل با دست به شیشه ی نگهبانی می کوبد. نگهبان از صدای شیشه از جا می پرد. لحظاتی بعد. درب ورودی پارکینگ.اسماعیل در حالی که یک پاکت سیگار در دستش دیده می شود، با عجله از پارکینگ خارج می شود . همین لحظه. صدای پارس سگی از داخل پارکینگ به گوش می رسد. اسماعیل بر میگردد. نگاهی به داخل پارکینگ می اندازد. چهره اش نشان می دهد چیز وحشتناکی دیده است. یک قدم یه عقب می رود. چشمانش گرد می شود. یک مرتبه سگی غول پیکر از داخل نگهبانی خارج می شود. به سمت اسماعیل می دود.اسماعیل به سمت خیابان میدود.سگ به پاچه ی شلوار اسماعیل می پرد. در این لحظه اسماعیل وارد ورودی خیابان شده است. اسماعیل می خواهد آن طرف خیابان بدود. سگ پاچهاش را می کشد. او در حالی که کمک می خواهد بر کف خیابان نقش می شود.او در حالی که دست چپش که پاکت سیگار در آن قرار دارد، به سمت آن طرف خیابان روی زمین نقش است. ناگهان یک کامیون از روبه روی اسماعیل بوق کشان می خواهد بگذرد. سگ پاچه اسماعیل را گرفته و می خواهد به طرف پیاده رو بکشد.او دادو بیداد می کند. کامیون با چرخهایش از روی دست چپش که سیگار در آن قرار دارد به سرعت عبور می کند. اسماعیل از درد فریاد می کشد.کامیون به سرعت از صحنه خارج می شود. دست اسماعیل در حالی که پاکت سیگار در مشت آن گره شده از کتف قطع می شود وبه گوشه ای از خیابانخونین و مالین می افتد .]

 

 

 

 

روز-داخلی

پذیرایی خانه ی اسماعیل

[پذیرایی خانه ی اسماعیل.چیدمان شبیه خانه های پایین شهر. گوشه ی پذیرایی. یک تلویزیون 19 اینچ روی میز تلویزیون قرار دارد. روبه روی تلویزیون. پدر اسماعیل در حالی که یک جا سیگاری پر از فیلتر روبه رویش و یک سیگار روشن در دستش قرار دارد و دائماً به آن پُک می زند، روی زمین، روبه روی تلویزیون روشن نشسته است. تلویزیون در حال نشان دادن صحنه هایی از فیلم کلبه ی وحشت می باشد . در همین لحظه اسماعیل از پشت سر ظاهر می شود. دست چپ او کاملا از کتف به پایین قطع شد است. درون دست راستش یک چماغ سر گِرد وجود دارد .پدر تلویزیون تماشا می کند. از پشت سر نزدیک پدر می شود. چماق را  بالا می برد. محکم پشت سر پدر میکوبد. پدر با صورت توجا سیگاری می رود.خاکه سیگارها به هوا پرتاب می شوند. پدر از هوش میرود. لحظاتی بعد. تلویزیون خاموش . پدر در گوشه ای از پذیرایی.اودرحالی که روی زمین نشسته، دستهایش باز است و کف دودستش با دو میخ طویل به دیوار گچی خانه کوبانده شده.او پاهایش به وسیله طناب بسته شده و رو به جلو درازاست. همچنین لبهایش به وسیله ی نخ کاموای زرد رنگ به یکدیگر دوخته شده است. از کف دستهایش خون بر روی زمین میچکد. پدر با چشم های از ترس گِرد شده به رو به رو نگاه می کند. اسماعیل در حالی که اشک می ریزد و لب به سخن نمی گشاید، یک سیگار گوشه ی لبش قرار می دهد و با فندک زیر آن را روشن می کند. سیگار روشن می شود و یک پُک می زند . اسماعیل سیگاری نیست، تا دود در دهانش می رود زیر سرفه می زند. چند تا سرفه می کند. همچنان می گِرید. پدر با لبهای دوخته شده با حالتی که صدای گُنگی به گوش می رسد، با چشم هایش نشان می دهد که التماس می کند . اسماعیل با سیگار روشن نزدیک پدر می شود. آتش سیگار را درون یکی از چشمان پدر می کند . پدر درد می کشد. لحظاتی بعد. اسماعیل روبه روی پدر نشسته است. پدر یکی از چشمانش به دلیل سوختگی بسته است.او با همان حالت قبلی به اسماعیل التماس می کند. اسماعیل چندین کارد آشپزخانه در کنارش گذاشته است. کمی به پدر نگاه می کند.او می گرید و لب به سخن نمی گشاید. کاردها را یکی یکی بر می دارد و به طرف  پرتاب می کند. یکی از کاردها درون سینه ی پدر، یکی درون قلبش وبه همین صورت تا 10 کارد را پرتاب می کند. پدر از فرط درد، درحال جان دادن می باشد. پدر تمام می کند و می میرد. اسماعیل به او خیره می ماند و تنها به او نگاه می کند. در همین لحظه مادر و خواهر اسماعیل از در اتاق وارد می شوند. یک مرتبه چشمشان به پدر می افتد. از ترس جیغ می کشند و توی سر خود می زنند.]

 

[2 ماه بعد]

 

روز –داخلی

زندان

[ یکی از سلول های زندان  که در آن چهار تخت قرار دارد. روی هرکدام از تخت ها یکی از نابغه ها دراز کشیده اند. یکی از تخت ها خالی است. اسماعیل با لباس زندانی ها و یک دست قطع شده روی یک تخت با چهره ی افسرده. سهیل با لباس زندانی ها و زبان قطع شده، عصبانی و مدام با حالت لال گونه با خودش قُر قُر می کند. برزو با صورت درب و داغون و چین و چروک انداخته، که حتی یکی از چشمانش پوست اضافی آورده با خودش رجز می خواند.]

برزو: الان میاندشون !.. خوب بیاندشون !... یعنی کجا می برن منو؟... خوب معلومه !... همون جایی که اون خدا بیامرزو بردند !... خوب ببرند!... به درک!... مرگ!... درد!... کوفت!... زهرمار!... بمیری ایشاالله!...

[ در همین لحظه سلول باز می شود. یک زندانی جدید به وسیله ی نگهبان وارد سلول میشود. سهیل و برزو و اسماعیل باصدای دراز از جای خود بر می خیزند وروی تخت می نشینند.به زندانی جدید خیره می شوند. نگهبان در را می بندد و می رود. زندانی که یک جوان در حدود 30ساله می باشد به سه نابغه نگاهی می اندازد.]

زندانی: این سه تا نابغه که قراره فردا اعدامشون کنند شمایید؟

برزو: (با حالت طلبکارانه ) آره!... چطور مگه؟..شما؟..

زندانی: نترسید منم از خودتونم!

[زندانی یکی دو قدم جلوترمی آید.]

زندانی: (با صدای آهسته ) قراره که فردا فراریتون بدند!.. غصه شو نخورید!..

سهیل: (خوشحال) آقا تو رو خدا راست می گی؟... یا اینکه گرفتیمون؟..

برزو: برو فیلم درنیار!... ما خودمون کارگردانیم!..

زندانی : خیلی خوب !... الان میگم چه طوری؟...

[زندانی دست توی جیبش می کند. سه تا آهن ربای کوچک به اندازه یک عدس بیرون می آورد. آهن رباها گِرد ، قرمز و مشکی هستند. پشت آهن رباها یک برچسب وجود دارد که زیر برچسب حالت چسبندگی دارد. زندانی دست گِره کرده اش را به طرف پسرها دراز می کند.مچش را باز می کند.پسرها آهن رباها را کف دست زندانی می بینند. سهیل با زبان بریده چیزهایی می گوید.]

اسماعیل: (با تعجب)  چی؟... نخودچی کیشمیش واسمون آوردی؟..

زندانی: نه!... بیایید پایین پیش من تا توضیح بدمجریان از چه قراره !..

[لحظاتی بعد. زندانی روی یکی از تختهاکه پایین تر از همه قرار دارد نشسته است . پسرها با خوشحالی در حالی که  یکی از آهنرباها توی دستشان قرار دارد، یک نگاه به آهن ربا و یک نگاه به زندانی که توضیحاتی برای آنها می دهد می اندازند.]

زندانی:پس چی شد؟ ... اینا اسمش آهنربااِ، نه نخودچی کیشمیش !... در ضمن، پشت این آهنربا یه برچسب هست که زیر اون مثل چسب می مونه !... حالا چراچسب؟... برای اینکه محکم بچسبه!... کجا بچسبه؟.. خوب !... الان می گم!... فرداصبح قبل از اینکه بیاند و ببرندتون، این برچسب ها رو بر می  دارید!..

[زندانی  با دستش پسرها را متوجه منظور خود می کند. پسرها به پشت و روی آهن ربا و حرفهای زندانی توجه می کنند.]

زندانی: آهن ربا رو پشت یکی از دندون های بالایی تون که جلو قرار داره می چسبونید!... تا حالاش که فهمیدید؟..

اسماعیل: بعداً این آهن ربا چه طوری جون ما رو نجات می ده؟...

برزو: (با جدیت) ما هم ساده!.. آره؟ راه راهیاشم توی جنگل های گلستان پیدا می شن!.. فکر کردی ما خریم؟... نکنه اشتباهی به جای دیوونه خونه آوردنت اینجا!...

[سهیل نیز چیزهایی قر قر می کند]

زندانی: نخیر آقایون !... شمااین کار رو بکنید!... فردا پای چوبه ی دار نتیجه شو خودتون می بینید!..

اسماعیل: آخه چه طوری؟..

زندانی: منممثل شما نمی دونم !... فقط به من پول دادن که این آهنربا ها رو به شما برسونم !... حالا دیگه تصمیم با شماست!.. به قول داش جواد!... سنگمفت گنجیشکم مفت!.. حالا خود دانید!...

 

 

 

 

صبح – خارجی

میدان شهر – چوبه ی دار

[ صبح. یکی از میدان های بزرگ شهر – جمعیت مردم اطراف چوبه های دار که بوسیله ی طناب  در کنار یکدیگر در انتظار برزو ، سهیل و اسماعیل می باشند. چندین گنجشک روی شاخه ی درختان در حال جیک جیک کردن. سه نابغه به همراه چندمأمور که آنها را هدایت می کنند کم کم نزدیک چوبه ی دار می شوند. سهیل،اسماعیل و برزو دستهایشان از پشت به وسیله طناب پشت کمرشان محکم بسته شده است. سه نفری نزدیک چوبه ی دار می شوند.با حسرت به چوبه های دار نگاه می کنند.صدای تپش قلب بر روی تصویر زمینه .در همین لحظه. میان جمعیت. فربد در حالی که یک دست لباس چرمی مشکی رنگ،پالتو و یک عینک دودی به چشم زده است، به چشم می خورد. فربد به سه اعدامی نگاهی می اندازد. برحسب عادت روی زمین یک تُف می اندازد. از داخل جیبش یک آهنربا شبیه سه آهنربای دیگر بیرون می آورد. برچسب پشت آهنربا را می کند. آهنربا را پشت یکی از دندانهای جلویی سمت بالا می چسباند. از جیب دیگرش یک توپ شیشه ای و شفاف که درون آن پر از چراغ فلاش است بیرون می آورد. توپ به اندازه ی یک توپ تنیس میباشد.روی توپ یک دکمه ی مشکی رنگ کوچک در کنار سایر فلاش ها قرار دارد. روی دکمه را می فشارد. صدای جیغ کوتاهی شنیده می شود. توپ را به آسمان پرتاب می کند. توپ سریعا شروع به فلاش زدن می کند.طیف نور از همه جهات فضای موجود را تا فاصله ی یک کیلومتری نور باران می کند.نورسفید بسیار پر رنگ است. چهره ی مردم، مأمورین انتظامی، سه اعدامی وحتی پرندگان روی درختان با نور فلاش خاموش و روشن میشوند. توپ به زمین می افتد. فلاش های آن قطع می شود. در همین لحظه. چند پرنده روی زمین سقوط می کنند. همه مات و مبهوت به همان زاویه ای که قرار داشته اند خیره می مانند. کم کم مردم ومأمورین انتظامی پاهایشان سست می شود. انگار به همگی بی حس کننده تزریق کرده اند . یکی یکی روی زمین می افتند .در حالی که دستها،پاها و بدنشان کاملاً بی حس شده است. به غیر از سه اعدامی و فربد همگی روی زمین نقش شده اند. سه اعدامی با تعجب به فضای اطراف و مردم نگاه می کنند. مردمو مأمورین تنها چشم هایشان پلک می خورد و زیر لب می نالند. ولی نمی توانند دست و پایشان را تکان دهند.فربد به سمت توپ می دود. توپ را از زمین بر می دارد.رو به سه اعدامی می کند.]

فربد: ( با صدای بلند) زود باشید!... سریع!... به چی نگاه می کنید؟..فرار کنید.

[فربد مدام با دستش به پسرها علامت می دهد که به سمت او بروند.]

فربد: بیایید دیگه !.. داره دیر میشه!..

برزو: (روبه سهیل و اسماعیل ) یعنی چی شده؟... اینا چرا اینجوری شدن؟... این یارو دیگه کیه؟..

اسماعیل: (باتعجب) خدایا این جا چه خبره؟.. من چه می دونم؟..

[سهیل بازبان لالش حرف هایی می زند. فربد به سمت اعدامی ها می دود. پیراهن سهیل را که نزدیکتر به اوست می گیرد.او را می کشدو رو به برزو و اسماعیل می کند.]

فربد: (باصدای بلند) زود باشید دیگه لعنتی ها!... مگه با شما نیستم!.. بیایید دیگه !... زود باشید. بیایید دنبال من!..

[پسرها درحالی که به اطراف مات و مبهوتند،به خودشان می آیند. به همراه فربد می دوند. از صحنه خارج می شوند. در این لحظه مردم ومأمورین انتظامی باهمان حالتی کهروی زمین پهن شده اند، تنها با زاویهی چشم هایشان سه اعدامی و فربد را نگاه می کنند.آنها با زبان های بی حس و سنگین ناله می کنند.]

 

الف:صبح- داخلیب:صبح – خارجی

ماشین سانتافه مشکی فربد-خیابان (ادامه)             خیابان. ماشین های پلیس( ادامه)

الف:[داخلی. ماشین سانتافه ی مشکی فربد. در حرکت.خارجی. خیابانی در شهر. معابری که  ماشین از کنار آنها عبورمی کند.داخلی. پشت فرمان. فربد  در شیشه آینه جلو رو به برزو، اسماعیل و سهیل حرف می زند.اوگهگاهی به پشت سر، خیابان را نگاه می اندازد. شیشه ی سمت فربد پایین است.او دائما  برعادتی که دارد به بیرون تُف می اندازد و حرف می زند.صندلی عقب. اسماعیل، سهیل وبرزو با دستهای باز شده و چهره های خوشحال  به  فربد می نگرند.]

فربد: حال کردید چه طور از این مخمسه نجاتتون دادم !... برید واسه همشهریاتون تعریف کنید!... ( باخنده) !... صد آفرین بر من!..

برزو: آخه چه طوری رفیق!.. چه طوری این کارو کردی؟..پس چرا مااین طوری نشدیم؟..

اسماعیل: ( خوشحال) وای خدا، شکرت!... یعنی دوباره آزادشدم !... باورم نمیشه!..

فربد: تعجب نکنید!... الان روشنتون می کنم  جریان از چه قراره!... اون فلشری که  انداختم یه بمب مغناطیسی بود که روی مغز سریع واکنش نشون می ده. یه جورایی بدن را کاملا فلج میکنه.!.. ولی متأسفانه فرمولش کمی ناقصه !... چون تا چند لحظه ی دیگه همه  اونایی که  به اون حال وروز افتادن به حال عادی بر می گردن!...

برزو: اون وقت چرا مارو فراری دادی؟..

فربد: و اما چرا شما رو فراری دادم!...  به این دلیل که می دونم چه کارهایی از دستتون بر می یاد !.. با همدیگه می خوایم این فرمول را کامل کنیم!... یه بمبی بسازیم که تو تاریخ نمونه اش ثبت نشده باشه!...

[سهیل آهنربا را از پشت دندان بیرون می آورد. به سمت فربد نشان میدهد. چیزهایی میگوید. فربد متوجه اش میشود.]

فربد: دِلامسب بگذار تو دهنت تابگم. بگذار گفتم(سهیل آهنربا را دومرتبه در دهان می گذارد) و اما اون آهن رباها!.. اونم خیلی ساده است!.. کمی فکر کنید!...(پسرها با تعجب به یکدیگر می نگرند) خوب معلومه دیگه!... قطب های مثبت ومنفی اون آهنربا باعث شدکه شما فلج نشید!...یعنی این  که جریان  اون بمب مغناطیسی رو دفع کرد، پس  به سوی موفقیت !... هورا!...

[همین لحظه. صدای آژیر پلیسها فضای ماشین را فرا می گیرد. فربد از شیشه ی آینه  جلو نگاهی به عقب می اندازد. پوز خندی می زند.خارجی. ماشین های پلیس زیادی پشت سر آن ها، در حال تعقیب سانتافه می باشند.داخلی. سهیل ، اسماعیل و برزو با ترس نگاهی به عقب ماشین می اندازند.]

اسماعیل:  پلیسا!... چیکار کنیم؟..  دوباره اعدام می شیم؟..

برزو: ( رو به فربد) زود باش فرار کن!... زود باش!... الان می رسن!... بگازونش... بجنب رفیق!..

[ سهیل با ترس حرفهای نامفهوم می زند. فربد می خندد.]

فربد: ( با خنده) نترسید!... راحت بشینید سرجاتون!.. فکر اونجاشم کردم!.. آره!... فقط تماشا کنید!..

ب:[ خیابان و پیاده رو.  چند ماشین پلیس آژیر کشان پشت سر سانتافه در حال حرکتند. پلیس ها دائما در بلند گو به سانتافه اخطار ایست می دهند. پیاده رو. چند عابر پیاده در حال حرکت. همین لحظه. پشت سانتافه. شیشه عقب آن به جای چراغ ترمز یک فلاشر بزرگ قرار دارد.چندین نور فلش پر نور سفید به  خیابان متصاعد می شود. ماشین های پلیس منحرف می شوند. هر کدام به طرفی می روند.پیاده رو. عابران با نور فلشرها نقش بر زمین می شوند.خیابان. سانتافه به سرعت متواری میشود.]

 

 

 

روز- خارجی

میدان شهر-چوبه های دار(ادامه)

[ میدان شهر و سه چوبه ی دار – ادامه-چند مأمور آتش نشانی، آمبولانس ، دکتر و پرستار در کنار مردم و مأمورین  انتظامی که بر زمین افتاده اند نشسته اند و در حال معاینه ی آن ها می باشند. همین لحظه. پرندگانی که بر زمین افتاده بودند، دومرتبه به حال خود در می آیند و از زمین پرواز می کنند. به تبعیت از آن، مردم و مأمورین انتظامی یکی یکی به حال خود در می آیند.آنها آرام آراماز زمین بلندمی شوند.همگی مبهوت به اطراف مینگرند.]

 

 

روز – داخلی

اتاق کنفرانس. نشست اضطراری درجه دارهای نیروهای مسلح

 

[ سالنکنفرانس- یک میز بزرگ U  در اتاق کنفرانس دیده می شود .دور میز. مقام های ارشد سپاه، ارتش ، نیروی انتظامی ،نیروی هوایی و نیروی دریایی به چشم می خورند. بالای میز. سردار در کنارسروان مظاهری،درجه دار نیروی انتظامی، در حال ایستاده برای دیگرمسئولین در حال حرف زدن می باشد. سروان با چهره ی عبوس و اخمو،که سنی در حدود 35 سال دارد، در کنار سردار ساکت ایستاده است.او به حرف های سردار با مسئولین دیگر گوش می دهد.]

سردار: ( به حاظرین با جدیت) این یک شرایط فوق العاده اضطراریه !... می تونه اعلان جنگ باشه!... ما باید عزممون رو جزم کنیم تا توی این اقدام تروریستی که امروز صورت گرفته !...ثابت قدم و استوار!...نگذاریم مملکت دست یه مشت اجنبی  از خدا بی خبر بیفته!... به همین دلیل ! طبق مذاکراتی که صورت گرفت، ورأیی که صادر شده (روبه سروان) جناب سروان مظاهری رو، به دلیل رشادتهایی که در کارنامه ی خدمتشون به ثبت رسوندند !.. رهبر این عملیات اعلان می دارم!..باشد، خداوند متعال، مثل همیشه یاور و نگهدارش باشه!..

[حاضرین با سر تکان دادن و اعلان موافقت به سمت سروان نگاه می کنند]

 

 

 

 

داخلی

آزمایشگاه زیر زمینی فربد

[ یک آزمایشگاه زیر زمینی به مساحت 50 متر مربع، یک مکان بسته که تنها نور مهتابی های تعویه شده فضا را روشن کرده است . قسمتی از آزمایشگاه. روی یک میز. محلول های شیمیایی، لوله های آزمایشگاهی و مواد مربوط به آن،قرار دارد. قسمت دیگر. روی یک میز. لوازم، تجهیزات الکتریکی و وسایل مربوط به آن دیده می شود. در قسمت دیگر. دو سیستم  با مانیتور و کیبورد، روی دو میز جداگانه  رؤیت می شود. محیط آزمایشگاه مانند مکان های متروکه می ماند. همین لحظه. در ورودی آزمایشگاه باز می شود. فربد به همراه سه نابغه ی دیگر وارد  میشوند . سهیل، اسماعیل وبرزو با تعجب به اطراف می نگرند. فربد در حالی که دائماً تُف می اندازد، شروع به حرف زدن می کند.]

فربد:بچه ها به خونه ی خودتون خوش اومدید!.. این جا، همه چیز برای شروع  دوره ی جدیدی از تحقیقات که قراره انجام بدین!.. آماده است!..بیاییددست به دست هم بدیم و این اختراع رو به ثبت برسونیم!.. با ثبت این اختراع ، به راحتی می تونیم از کشور خارج بشیم !... ضمناَ، با فروش این بمب اسم ماتوی تاریخ  ثبت میشه !.. همه اش که من حرف زدم!..آقایون؟ سؤالی ندارند؟..

برزو: حالا داداش، کار ما اینجا چیه؟..

اسماعیل:(مشتاقانه) کارمن!.. کارمن چیه؟..خیلی،خیلی دوست دارم زودتر از ین مخمصه فرار کنم!..

[ سهیل با اشاره و مِن مِن کردن،حرفهای نامفهوم میزند.]

فربد: خیلی خوب!.. صبر داشته باشید!.. یکی یکی !...(روبه برزو) آقا برزوشما .کارت اینجا اینه، یه محلول شیمیایی  درست می کنی که تا24 ساعت سیستم های حیاطی بدن را طریق مغز مختل کنه!..یعنی..یعنی یه جورایی طرف رو دچار مرگ مغزی کنه!.درضمن، پادتن این محلول هم مدنظر هست !.. علاوه بر این!.. این محلول رو طوری باید پرداخت کنی که به شکل گاز متصاعد شه!... می تونی؟..

[ برزو کمی فکرمی کند.]

برزو: آره می تونم !..فقط  کمی طول میکشه !..ولی من احتیاج به مواد شیمیایی بازار روز دارم !.. موادی که به تازگی توی بازار آمریکا ساخته می شن!..

فربد: یه نگاهی به اون میز بینداز!..

[ برزو به میز محلول های شیمیایی و مواد آزمایشگاهی نگاهی می اندازد.]

برزو: خوب !..

فربد: خب نداره!.. هر چی که لازم داری روی اون میزه! همش هم به روزِ روزه !... برو ببینم چی کار می کنی!...

[ برزو به طرف میز می رود]

اسماعیل: آقا حالا کار من چیه؟..

فربد: اولاً که اسم من آقا نیست و فَربُده !.. در ضمن، همه به من می گن فِری برقی !.. روشن شد؟..

اسماعیل: ببخشید آقا فری !..حالا بگوکار من چیه؟...

فربد: آفرین به این پشتکار !... الان می گم!.. آقا اسماعیل شما کارهای کامپیوتری ما رو انجام می دی!.. مثل کانکت شدن به گروههای تروریستی !.. ایمیل!..حکر و از این قبیل کارها!.. برو ببینم توچیکار می کنی، ها ماشاالله!.. برو ببینم!..

اسماعیل: حالا کجا برم؟..

فربد: باز می گه کجا برم!.. برو طرف یکی از اون سیستم ها دیگه !.. اِه !.. برو !.

اسماعیل:بله آقا فری !.. حالا چرا ناراحت می شی؟..

[ اسماعیل به طرف یکی از سیستم ها می رود. سهیل می ماند .او با حرف های نا مفهوم وگنگ، با اشاره ی دست می گوید کار من چیست؟]

فربد: خیلی خوب!.. اینقدر ادا و اصول در نیار !... الان می گم کار تو چیه !... خیلی خوب !.. باشه !.. و اما !... آقا سهیل !.. شما توی احتمالات کمک ما می کنی!.. به این شکل که بایستی یه فرمولی طرح و برنامه ریزی کنی که کار ما رو، یعنی همون مرگ مغزی مورد نظر رو 24 ساعتعقب بندازه!.. یعنی منظورم اینه که، این بمب الکتروشیمی ما  زمانی در حدود 24 ساعت طول بکشهروی مغز تأثیر بگذاره !.. فهمیدی ؟.. چی شد؟.. می تونی؟..

[ اسماعیل با حرکت سر به نشانه ی مثبت بودن جواب، پاسخ می دهد.]

فربد: ها باریکلا !.. پس تو هم برو ببینم!.. آفرین !... برو سر کارت.

 

 

روز.خارجی

تمرینات سخت نظامی

[ مکانی که تمرینات نظامی، اعم از سیم خاردار. پرش از موانع. تمرینات پرش با طناب از روی ارتفاع ، میدان تیرو غیره صورت میگیرد.در اینمحل ها، سروان سینا مظاهری با همان چهره ی عبوس و اخمو، سخت مشغول تمرینات نظامی می باشد. در این لحظات، سردار در کنار سروان است و تمرینات او را نظاره می کند.]

 

 

داخلی

آزمایشگاه زیر زمینی

[ آزمایشگاه زیر زمینی.  فربد کنار میز خود به تجهیزات و لوازم الکتریکی مشغول است.او دائما روی زمین تُف می اندازد. برزو در کنار میزش به محلول های شیمیایی و مواد  مشغول است. اسماعیل و سهیل هم در کنار یکدیگر، رو به رو ی سیستم های  خود مشغولند. اسماعیل با تنها دستش ( دست راست) سریعا با سیستم مربوط  خود کار می کند. سهیل گهگاهی با تعجب به اسماعیل نگاه می کند. در این لحظه هر چهار نفر یک دست لباس تمام چرم مشکی با پالتو به تن دارند.همین لحظه.گوشی موبایل فربد زنگ می خورد. فربد گوشی را جواب می دهد. صدای پشت گوشی یک زن است. صدای زنی که درکنار سردار و داخل اتاق سردار پشت کامپیوتر به گوش می رسید. فربد هنگام حرف زدن با گوشی دائما تف می اندازد.]

فربد:اَلو!... سلام رئیس!..

صدای زن: ( پشت گوشی) سلام فربد!.. خوبی؟..

فربد: ممنون رئیس!..

صدای زن: فربد چیکار کردی؟.. آوردیشون؟..

فربد: بله رئیس!.. همه توی آزمایشگاهیم.داریم روی پروژه کار می کنیم!...

صدای زن: آفرین به تو فربد!.. می دونستم که از عهده ی این کار بر می آیی!.. راستی سیستم کامپیوتری چی شد؟..سازمان جوابی نداده؟..

فربد: نه فعلاً رئیس!.. ولی اسماعیل  سعی می کنه کانکت شه!..

صدای زن: خیلی خوب!... سریع باشیدتا مکان اختفاتون لو نرفته!..

فربد: بله بله!... حتما رئیس!.. ما نهایت سعی مونو  می کنیم!..

صدای زن: خیلی خوب!.. حالا که این طوره، گوشی رو روی بلندگو بذار تا به بچه ها خوش آمد بگم!..

فربد: چشم!.. السّاعه!... بفرمایید!... این شما و این بچه ها( رو به پسرها) بچه ها یه لحظه !..رئیس که شرح حالشونو واستون توضیح دادم روی خطه !...می خواد باهاتون چند کلمه حرف بزنه!..

[فربد گوشی را روی بلندگو می گذارد. همه به صدای بلندگوی گوشی توجه می کنند.]

صدای زن: ( پشت بلندگوی گوشی) درود بر شما بچه ها!.. امیدوارم که حالتون خوب باشه!... شما منو نمی شناسید!.. ولی من شماروخوب می شناسمو به کارتون واقعا ایمان دارم!.. امیدوارم از شرایط کنونی دلخور نباشید!.. چون با سعی  و تلاش شمااین شرایط اسف ناک  یک باره تغییر می کنه!.. اونم به این بستگی داره که هر چه سریع تر پروژه ی بمب الکتروشیمی رو تحویل بدین!.. اون موقع منم پناهندگی تون روبه یکی از کشورهای تروریستی ترتیب میدم!.. به امید دیدار در افق های دور!.. دوست دار شما!... رئیس!..

[ صدای تلفن قطع می شود. همه با خوشحالی به یکدیگر نگاه می کنند.]

 

روز –داخلی

اتاق سردار

[اتاق سردار . داخل اتاق یک میز کار دیده می شود .روی میز یک کامپیوتر  و مقادیری عکس از متهمین و چند پرونده به چشم می خورد. سردار پشت میز، روی صندلی چرمی اش نشسته است. آن طرف میز صندلی دیگری وجود دارد. روی صندلی  سروان سینا مظاهری با لباس شخصی وچهره ی عبوس نشسته است. در کنار سروان و مقابل میز سردار. دکتریایستاده است.او جعبه ی کوچک واستیلی را از روی میز بر می دارد.دکتر در جعبه را باز می کند.]

دکتر: ( رو به سردار)این جدیدترین ردیابیه که تو سازمان ساخته شده !...

[داخل جعبه. یک تار مو و در کنار آن انبر نوک تیزی قرار دارد.دکتر انبر کوچک را بر می دارد. به وسیله ی آن تار مو را بر می گیرد.]

دکتر: ( رو به سردار) ردیاب تو ریشه ی مو قرار داره!... پس مطمئناً مو لای درزش نمی ره!.. شما نظرتون چیه قربان؟...

سردار: ( با تکان دادن سر) واقعا ترفند جالبیه !... فقط امیدوارم  مارو به هدف نزدیک کنه!..

سروان مظاهری: ( رو به دکتر) آقای دکتر لطفا این ردیاب رو هر چه زودتررو سر من کار بذارید که کلی کار داریم !...( رو به سردار ) نه سردار؟...

[دکتر با حالتی که تار مو را با انبر گرفته، به سمت سروان نزدیک می شود.]

سردار: درسته سروان!... خیلی کار داریم!

دکتر: خیلی خوب من آماده ام!.. ( رو به سروان) شما هم آماده اید؟..

سروان: ما از همون ابتدای عملیات آماده ایم!.. شما به کارتون برسید!...

[ دکتر نزدیک سر سروان می ایستد. با دستش موهای سروان را باز می کند.ردیاب را توی سر سروان جاسازی می کند. این کار اندکی به طول می انجامد.در این لحظه سردار توضیحاتی را برای سروان شرح می دهد.]

سردار: از حالا به بعد در حالت آماده باش کامل به سر می بری!... ضمنا تمام سیستم های دور بین مدار بسته کلیه ی مکان های عمومی ، خصوصی، فروشگاهها، چهار راه ها و غیره و غیره تحت کنترل نا محسوس مأموران ما قرار داره!... بالاخره تروریست ها در گوشه ای از این شهر قرار دارند!... مطمئنم از این طریق سر نخی به دست ما می رسه!... اگه تصویری از اون ها به دست ما رسید!... دیگه اون موقع سروان نوبت شماست که وارد عملیات شی!... باید با ترفندهای خاص خودت وارد گروهشون بشی !.. و تا وقتی که عامل یا عوامل اصلی که پشت پرده قرار دارند رو شناسایی نکردی، دست از عملیات نمی کشی!... درضمن،به وسیله ی این ردیاب از مکانشما خبردار می شم!.. بعلاوه، مواقعی که ازمحل اختفاء خارج شدی مأمورهای مخفی مادر گوشه  و کنار مواظب شرایط و اوضاع هستند!... به وسیله علامت دادن، محل میکروفون های مخفی را به تو نشون می دهند !... به وسیلهاون میکروفون ها مراحل پیشبرد عملیات رو شرح می دید!..

سروان: معذرت می خوام قربان!.. نمی شه یه میکروفون مخفی با خودم حمل کنم تااین همه توی دردسر نیفتید!...

سردار: چرا می شه!... ولی جای ریسکش خیلی زیاده!... چون احتمال می دیم که میکروفون رو شناسایی کنند!.. با شناسایی میکروفون، هم عملیات و هم اینکه ممکنه شمارو از دست بدیم!...

[ در همین لحظه. کار دکتر تمام می شود.]

دکتر: این هم از این،..بفرمایید!..

 

داخلی

آزمایشگاه زیر زمینی

[داخل آزمایشگاه.پسرها پشت میز و سیستم های خود.آنها با لباسهای تمام چرم مشکی در حال کار می باشند. فربد پشت میز کار خود.او در حال بازی با یک کلت کمری و صدا خفه کن آن می باشد.همین لحظه. برزو از کار با محلول های شیمیایی دست می کشد. به سمت فربد می رود. نزدیک او می شود. فربد  دائما تف می کند.]

برزو: آقا فری شرمنده !.. ما خیلی گشنمونه، چیزی برای خوردن نداریم!..

فربد: چرا عزیزم!..

برزو: خب چی ؟..

فربد: ( با حرکت دستش مثل باد بزن) نون و حاظری!..

برزو: آخ که دلم لک زده واسه کباب !..

فربد:اتفاقا داشتم خودمو آماده می کردم که برم بیرون و کمی خرت و پرت واستون جور پور کنم!... ( رو به اسماعیل) اسماعیل!... اسماعیل!..

اسماعیل: ( رو به فربد) بله آقا فری!..

فربد: پاشو تا باهم بریم کمی خرید کنیم و برگردیم!...

برزو: ( شاکی) مگه آقا فری ما چمونه که نمی تونیم باهات بیایم!..

فربد: هیچ چی !... چیزیت نیست !... فقط کمی قیافت زاقارته .. ناراحت نشو!.. قول میدم یه روز تو رو هم با خودم ببرم!..

[ برزو با ناراحتی سرش را زیر می اندازد. اسماعیل به سمت فربد نزدیک می شود.]

 

 

 

 

الف: روز –داخلیب: روز- داخلی

رستوران( ادامه)                              اتاق کنترل سیستمهای مدار بسته

الف:[ یک رستوران.توی رستوران میهمان های زیادی در حال خوردن غذا هستند. فربد و اسماعیل با لباس چرم مشکی به همراه پالتو در کنار صندوق رستوران ایستاده اند. بالا سر صندوق یک دوربین مدار بسته گردان وجود دارد.دوربین دائما به طرف فربد و اسماعیل می گرددو  زوم می کند.]

فربد: ( رو به صندوق دار خانوم) آقا یه هشت پرس کباب کوبیده به ما بدین.

صندوق دار: بله حتماً!.. می بریدیا همین جا میل می کنید؟..

فربد:  مگه ترکیدیم  دو نفری هشت دست کوبیده بخوریم!..

صندوق دار: ببخشید !.. شرمنده، اصلاًحواسم نبود!... پس می برید؟...

فربد:آره داداش!!.ببخشید آبجی.

[ صندوق دار پشت کامپیوتری که  قرار دارد چیزی تایپ می کند. فربد در کنار اسماعیل، مقابل صندوق مشغول به حرف زدن می باشد. فربد با طرح مسائلی اسماعیل را  دست می اندازد. در این حال فربد یواشکی روی زمین تف می اندازد.]

فربد: ( رو به اسماعیل) می دونستی هر کی کف دستش اندازه ی صورتش باشه سرطان داره؟

اسماعیل: ( با تعجب) وآ!... نه!..

فربد: خوب امتحان کن ببینیم سرطان داری یا نه؟..

[ اسماعیل کف دستش را به طرف صورتش می برد. کف دستش را به صورت پنجه باز روی صورت می گذارد. فربد با دستش پشت دست اسماعیل می کوبد. کف دست اسماعیل با بینی اش برخورد می کند. فربد زیر خنده می زند. اسماعیل ماتو مبهوت می ماند.]

فربد: ( باخنده) وای، عجب خری هستی تو دیگه !.. ببخشید!.. ببخشید!... شوخی کردم!..

اسماعیل: ( ناراحت) خیلی شوخی بی معنی ای بود!... لال اقل یکم آروم تر می زدی!.. آخ!... دماغم!..

[ دوربین بالا سر صندوق  دائما به طرف اسماعیل و فربد می چرخد. روی آنها زوم می کند. صندوق دار بی توجه به آنها، پشت صندوق  مشغول  می باشد.]

فربد: خیلی خوب  !.. حالا یه سؤال ازت می پرسم!.. اگه جواب درست دادی معلومه که واقعا نا بغه ای !.. بپرسم؟..

اسماعیل: اگه مثل این شوخیت بی معنی نیست بپرس!...

فربد: این یکی واقعا ضریب هوشی تورو می رسونه!.. اگه گفتی بچه سیاه پوست وقتی به دنیا می یاد دندوناش سیاهه یا سفید؟..

اسماعیل: ( سریعاً)خوب معلومه سفیده دیگه!.. سؤال مسخره تر از این نبود ؟..

فربد: ( باخنده) وای پسر، عجب آی کیوی آکبندی داری!..

اسماعیل : چرا می خندی؟... می خوای که بگم  سیاهه؟...

فربد: آخه خره!.. بچه که به دنیا می یاد  اصلا دندون نداره !.. دیوونه.

ب:[ اتاق کنترل سیستمهای مدار بسته ب اداره اطلاعات. چندینسیستم و مانیتور روی میز پیوسته ای قرار دارد. پشت هر سیستم یک اپراتور نشسته است. روی مانیتور سیستم ها تصاویری از خیابان ها و فروشگاهها. یکی از مانیتورها. تصویر فربد و اسماعیل به وسیله ی دوربین رستوران دیده می شود.پشت سر اپراتور سردار ایستاده است. سردار در حال تماشای فربد و اسماعیل می باشد. سردار گوشی موبایلش را بیرون می آورد. در حالی که به تصویری روی مانیتور نگاه می کند، شماره ای را می گیرد. گوشی وصل می شود.]

سردار: سلام سروان!... آماده ای که؟.. خیلی خوب!.. به این آدرس که می گم سریعا خودتو برسون!... یادداشت کن!..

 

 

 

 

 

 

الف: روز – داخلیب: روز – خارجی

ماشین سانتافه قرمز.پشتچراغ قرمز( ادامه)پشت خط عابر پیاده روبه روی

سانتافه قرمز+خیابان

الف: [ داخلی. ماشین سانتافه  قرمز فربد. اوپشت فرمان. پشت چراغ قرمز. در انتظار سبز شدن و تف تف کنان به سمت بیرون. اسماعیل در کنار او، در حالی که چند پرس کباب روی دست راستش قرار داده، رو به چراغ قرمز حرف می زند.در این لحظه عابرین زیادی از جلوی ماشین عبور می کنند.]

اسماعیل: اَح!... این چراغ هم  یک ساعته قرمزه!.. چرا سبز نمی شه؟

فربد: ( رو به اسماعیل با خنده) می خوای  بریم آب بریزیم پاش تاسبز شه؟... نظرت چیه؟.. هان؟..

اسماعیل: اِه!.. خوشمزه!...

ب:[ خیابان. پیاده رو. پشت خط عابر پیاده.چراغ برای عابرین سبز است.عابرین مشغول عبور از خط می باشند.پشت خط عابر پیاده. سروان مظاهری با حالتی که خود را شبیه پیرمردها کرده، با موهای سفید و فر شده. صورت چروک. سبیل سفید و پهن. عینک ته استکانی برچشم. یکدست کت و شلوار نیمه کهنه ی مشکی. به همراه یک عصای چوبی در دست، در حالی که دست و عصایش را به نشانه پیری زیاد می لرزاند.او نگاهی به چراغ قرمز ماشین ها و نگاهی به ماشین سانتافه قرمز فربد می کند. ماشین در چند قدمی سروان قرار دارد. یک مرتبه چراغ ماشین ها سبز می شود . عابری از خط  عبور نمی کند. سروان با دقت به سانتافه نگاه می کند. سانتافه یک نیش گاز می دهد. ماشین کمی جلو می رود. یک مرتبه سروان جلوی ماشین می پرد. سروان به شکل ماهرانه ای روی کاپوت و از روی کاپوت به زیر ماشین می افتد. فربد ترمز می زند. اسماعیل با دیدن این صحنه فریاد می زند.]

فربد: ( شوکه) لعنت به تو!.. این دیگه کجا بود؟..

ب:[ فربد و اسماعیل از ماشین پیاده می شوند. به سمت جلوی ماشین می روند. چند عابر با دیدن  صحنه به سمت ماشین می روند. فربد بالا سر سروان می رود. سروان  یکی از شیشه های عینکش ترک برداشته.او در حالی که عصایش کنارش افتاده می نالد. فربد در چهره ی پیرمرد خیره می شود.]

فربد : ( با تعجب) چی؟... بابا بزرگ؟!.. بابا بزرگ تویی!..

[ سروان خودش را شبیه به پدر بزرگ فربد ساخته است. فربد بالا سرپدر بزرگ با ناراحتی زانو می زند. اسماعیل  در کنار او. چند عابر پیاده در کنار آنها. همه در کنار پیر مرد زانو می زنند. فربد به همراه یکی از عابرین زیر بغل سروان را می گیرند.]

فربد: ( رو به عابر ) زود باشید. ببریمش تو ماشین !.. وای خدا!... این بابا بزرگمه !..

اسماعیل: ( با تعجب) چی؟ بابا بزرگته؟..

عابر: ( رو به سروان) حاجی حالت خوبه؟... چیزیت که نشده؟..

سروان: ( با صدای پیرمرد) وای!... سرم!... نه پسرم!.. فقط چشمام تار می بینه ( رو به فربد با تعجب)  فربد!... باباجون تویی؟..تو این جا چیکار می کنی؟.

[ فربد به همراه یکی دو عابر دیگر سروان را به طرف صندلی عقب  می برند.]

الف:[داخل ماشین. چند لحظه بعد. در حرکت. فربد پشت فرمان. اسماعیل در کنارش. سروان روی صندلی عقب. او در حالی که عصایش در دستش میلرزد و نشسته است. همگی خوشحال و شاد. فربد لبخند بر لبانش میباشد. از توی آینه ی جلو با پدر بزرگ حرف میزند.]

فربد: بابا بزرگ، قم کجا ؟ اینجا کجا؟.. عجبتصادفی !... بابا بزرگ جاییت که درد نمیکنه؟..

سروان: نه خداروشکر باباجون!.. فقط شیشه ی عینکم شکسته.

اسماعیل: ( رو به فربد با تعجب) واقعا بابابزرگته؟..

فربد: آره شاغال !.. پس فکر کردی عممه ؟... حیف نون که بِدن تو بخوری !...

سروان: (رو به فربد) باباجون زشته !.. آدم با دوستش که این طوری حرف نمی زنه !..

[ اسماعیل ناراحت. او سرش را به پایین می اندازد. فربد رو به پدر بزرگ حرف می زند.]

فربد: ببخشید بابا بزرگ !... دیگه تکرار نمی شه !... هرچی شما بگی !...راستی ! بابایی؟!. این جا چیکار می کردی؟..

سروان: ای بابا جان!... دستروی دلم نذار !.. اتفاقادلم واستون تنگ شده بود !..اومده بودم تورو ببینم، که بابات شستمو از خونه انداختم بیرون !..

فربد: ( ناراحت) ای نمک به حروم!... بیا و پسر بزرگ کن !.. حالا چرا بابا بزرگ؟..

سروان: میون کلومت شیکر !... نمی دونم!.. یه مشت حرف ضد و نقیض در موردت به من زدند!.. منم برگشتم بهشون !.. چمیدونم، می گفتن که توریستی !.. یه همچین چیزهایی !.. باباجون منظورشون چی بود؟...

[ اسماعیل زیر خنده می زند]

فربد: ( رو به اسماعیل ) زهرمار! ایکبیری!.. به اون دست نداشتت بخند!..

اسماعیل: ببخشید ( رو به سروان) آقا بزرگ منظورشون تروریسته !...

سروان:آره همون !.. حالا یعنی چه این توریست که می گن؟..

فربد: ( رو به سروان) هیچچی بابابزرگ!.. فقط اینکه من خودم کوچیکتم !... خودم نوکرتم!... اصلاً خاک پاتم بابابزرگ. از حالا به بعد مهمون خودمی!..(در دلش.روبه خیابان و بابابزرگ)چقدر بابایی صدات عوض شده!؟..حتماً از تصادفه، بیچاره هوول کرده.

ب:[خارجی.ماشین دور میشود]

 

روز – داخلی

اتاق سردار

[  اتاق سردار. او پشت میز کارش  تنها نشسته است. رو به صفحه ی کامپیوترش یک برنامه GPS قرار دارد. او نقشه و محل  سروان را تماشا می کند. مکان سروان به شکل نقطه ی قرمز چشمک زن روی نقشه نمایان است.نقطه ی قرمز رنگ در خیابان عبور می کند. سردار با دقت به صفحه ی مانیتور می نگرد.]

 

داخلی

آزمایشگاه زیر زمینی

[ آزمایشگاه زیر زمینی. برزو، اسماعیل وسهیل به همراه سروان که یکی از شیشه های عینکش شکسته، عصا در دست و لرزان در کنار میز فربدایستاده اند. فربد یک توپ شیشه ای  براق و شفاف در دست دارد . توپی به اندازه ی دو برابرتوپ تنیس. روی توپ چند لامپ فلاشر و محفظه ای شیار مانند کوچک قرار دارد. قسمتی از توپ  کلید فشاری قرمز رنگ و قسمت دیگر یک صفحه ی شمارش گر دیجیتال هشت رقمی.زیر هر کدام از هشت شمارش گر  کلید فشاری مشکی رنگ کوچک برای رمزگذاری قرار داده شده است. زیر شمارش گر هشت رقمی یک شمارش گر دو رقمی دیگروجود دارد که به عنوان تایمر بمب استفاده می شود. همگی با خوشحالی به توپ نگاه می کنند. فربدقسمت های مختلف بمب را با دستش برای دیگران توضیح می دهد. سروان با دقت به حرف های فربد گوش می دهد. در این لحظه همگی به غیر از سروان لباس های چرمی  به تن دارند. فربد طبق عادت همیشگی با تف انداختن روی زمین حرف میزند.]

فربد: ( رو به پسرها) امروز روزیه که تلاش چند هفته ای این گروه به ثمر رسیده. و من به همه ی شما بابت این تلاش  از طرف خودم و هم از طرف رئیس گروه که تا این لحظه یاور و پشتیبان ما بوده تبریک می گم !.. بعلاوه، از جهت دیگه ای من امروز واقعا خوشحالم ( رو به سروان) چون بابا بزرگ گلم رو بعد از این همه مدت که ازش دور بودم ، توانستم دو مرتبه ببینم!.. بابا بزرگ به گروه ما خوش اومدی!...

سروان: ممنون پسر گلم !.. ولی باباجون این شیشه ی عینکم خیلی داره اذیتم میکنه !.. می شه  درستش کنیم؟..

فربد: باشه بابا بزرگ!.. حتماً !... ما کوچیک شما هم هستیم!.. ولی اگه اجازه بدیناول این کار دستی رو که با بچه ها ساختیم طرز کارشو توضیح بدم!.. چشم!.. بعد حتما با همدیگه می ریم!..

سروان: پیربشی باباجون!... پدر مادرت باید به تو افتخار کنن که نمی کنن!.. خدا خیرشون بده!.. فقط منم که می دونم چه نوه ی گلی دارم !.. بگو بابا جون !.. دیگه مزاحمت نمی شم!.. پس من می رم  اون طرف می شینم!.. چون پاهام  دارن از خستگی واقعا ذوق ذوق می کنن!.. ( رو به بقیه پسرها)شرمنده پسرای گلم!..

اسماعیل: خواهش می کنم آقا بزرگ، بفرمایید!..

برزو : بفرمایید پدرجان، شما راحت باشید!..

فربد: پس بابا بزرگ برو روی اون صندلی، پشت اون کامپیوتر بشین!..

سروان:باشه پسر گلم!... فعلاً!..

[ سروان به طرف صندلی وپشت یکی از کامپیوتر ها می رود و می نشیند. او به صورت فال گوش به حرف های فربد  گوش می دهد.]

برزو: ( رو به فربد) حالا آقا فری کار این بمب رو برای ما بیشتر توضیح می دی؟..

اسماعیل: آره!.. آره!.. منم خیلی دوست دارم که بدونم که چه طوری کار می کنه!..

[ سهیل نیز چیزهایی زیر لب باحال لال گونه ی خود وِروِر می کند .فربد در حالی که توپ شیشه ای رادرون دستش این طرف و آن طرف می کند.]

فربد: خیلی خوب!.. الان میگم که چه طوری این بمب الکتروشیمی رومونتاژ کردم.( با اشارۀ انگشت به سمت کلید فشاری قرمزرنگ) با سه بار فشار روی این، بمب فعال می شه ( بااشار ی انگشت دست به سمت فلاشر ها)مرحله ی اول، این فلاشرها به کار می اُفتن!.. که اختراع داداشتونه !... نور این فلاشرها فضای یه کیلومتری رو مورد فوکوس خودش قرار می دهد!.. که باعث می شه  انرژی الکتریکی به سمت افرادی که تواین فاصله قرا دارناصابت کنه!.. این انرژی به دلیل وجود مبارک آقا سهیل، فضای درونی مغز روشوک عصبی شدیدی میده.!.. این شوک یکی دوساعت بدن رو کاملاً بی حس می کنه!( با اشاره به سمت شیارها) مرحله ی بعدی مربوط به این شیارها می شه!.. از داخل این شیارها به موجب اختراع آقا برزو !.. گاز شیمیایی ای به نام عنصر سبز متصاعد می شه!..این فرمول هم  تا مسافت چند صد متری با هر کس که برخورد کنه!..24 ساعت  فضای مغزش رو مورد حمله ی شدید شیمیایی قرار می ده!.. اگه از24 ساعت بیشتر شه!.. طرف رودچار مرگ مغزی می کنه!( اشاره به سمت صفحه ی شمارش گر دیجیتال هشت رقمی) اما این صفحه ی شمارش گر که زیر اونهشت تا کلید فشاری کوچک قرار داره!.. این کلیدها شماره ی رمزبمب دومرو تعیین می کنه!.. حالا کار بمب دوم چیه؟...با رمز این بمب، که شمارش رو فقطمن می دونم و رئیس!.. بمب دوم منفجر می شه!... که یه جورایی فرشته ی نجات مصدومین مورد حمله ی شیمیایی یه!.. وقتی بمب دوم منفجر شه، یه گاز دیگه متصاعد می شه، به اسم گاز پادتن!. این گاز دو مرتبه فضای مغز افرادی که حمله ی شیمیایی شدن رو به حالت عادی بر می گردونه!..وطرف سلامت خودش رو دو مرتبه به دست میاره!( با اشاره به شمارش گر دو رقمی) اما این شمارش گر دو رقمی، زمان رانشون می ده!.. اگر زمان از 24 ساعت بیشتر شه وبمب دوم منفجر نشه!.. تمام اونهایی که با گاز عنصر سبز آلوده شدن!.. دچار مرگ مغزی می شوند و به سوی آن دنیا رخت بر میبندند! (میخندد)حالا این 24 ساعت  زمانیه  که ما باید از مرز خارج بشیم!.. تا بتونیم خودمونو به یکی از کشورهای تروریستی برسونیم!.. خیلی خوب!.. من دیگه دهنم کف کرد!.. کسی سؤالی نداره؟..

برزو: ( با تعجب) نه آقا فری!.. فقط همین که کارت بیسته!..

اسماعیل: آقا فری!.. یعنی ما تا کی می تونیم از این جهنم دره خلاصی پیدا کنیم؟..

فربد: غصه شو نخورید!.. اول بذارید من بابا بزرگمو ببرم عینک فروشی و برگردم!.. زمان عملیات رو بعداً مفصل واستون شرح می دم!... در ضمن، این توپ روی همین میز می مونه!.. نبینم کسی بهش دست بزنه ها!.. اُوکی!.. همگی اُوکی!..

 

 

روز – داخلی

اتاق سردار

[ اتاق سردار. او در حالی که روی صندلی نشسته است، به نقشه یGPS که روی  مانیتور مقابلش مکان سردار را نشان می دهد نگاه می کند.در کنار سردار یک درجه دار ایستاده است.]

سردار: ( رو به درجه دار) سروان مظاهری از محل اختفاء اومد بیرون!.. سریعا یه میکرفون به محلی که توقف کردند برسونید!.. باید خبرهای خوبی برامون داشته باشه!..

درجه دار: بله قربان!..

 

روز- داخلی

مغازه ی عینک فروشی

[ مغازه ی عینک فروشی. فربد با لباس چرمی که تن دارد در کنار بابا بزرگ ( سروان) با همان حالت قبلی که عصا در دست دارد ایستاده است. روبه روی آنها.مغازه دار پشت میز شیشه ای ایستاده است. فربد طبق عادت همیشه به شکلی که کسی متوجه نشود  روی زمین تف می کند. مغازه دار چند عینک روی میز، روبه روی سروان گذاشته است. سروان عینک شکسته اش را بر می دارد.روی میز شیشه ای می گذارد.]

مغازه دار:پدر جان در حال حاظر با این درجه ی چشم شما!..فقط همین عینکها رو  داریم!... اگه می پسندید تا تقدیم کنم!..

فربد: (رو به بابابزرگ) بابا بزرگ همشون قشنگن و فکر کنم (با اشاره به یکی از عینکها) این یکی بیشتر بهت می یاد!.. نظرت چیه؟..

سروان: ( روبه فربد) وای!..باباجونچرا اینقدر تار شدی؟..

فربد: (باخنده) آخه عینکتون رو برداشتید!...

سروان: آخ!.. باباجون اصلاً هواس  برام نموده!..پیریه و هزار دردسر!.. پس به سلیقه ی خودت یکی شون رو انتخاب کن!..

[همین لحظه. یک مأمور با لباس شخصی وارد مغازه می شود. رو به مغازه دار میکند.]

مأمور شخصی: آقا سلام!...

مغازه دار: سلام !.. بفرمایید!..

مأمور شخصی: آقا شرمنده، مزاحم شدم!.. می شه یه لحظه تشریف بیارید بیرون؟.. یه مشکل برای این دوستتون پیش اومده!.. گفتند که بیام پیش شما!..

مغازه دار: ( با تعجب) کدوم دوستم؟.. منظورتون کیه؟..

مأمور شخصی : تو رو خدا بیاید!.. خودتون متوجه می شوید!..

مغازه دار: ( رو به فربد) آقا شرمنده!... تا شما انتخاب می کنید برم و برگردم!.

فربد:(باتعجب) بفرمایید!..

[ مغازه دار پشت سر مأمور شخصی از مغازه خارج می شود. چند لحظه بعد. مغازه دار در حالی که چیزی درون مشتش پنهان کرده وارد می شود. مشکوکانه به فربد و بابا بزرگ نگاه می کند. سروان یک عینک از عینک های روی میز را به چشم زده است.]

فربد: اِ- چه عجب اومدید!.. ماانتخابمونوکردیم!..

سروان: ( رو به مغازه دار) پسرم همین عینکو برمی دارم!.. خیر ببینی !..

مغازه دار:چشم!..مبارکتون باشه!...پس تا شیشه عینکتون آماده شه ببرید!.. یه لحظه فقط!.( پشت میزش می رود. رو به سروان)لطفاً چند لحظه عینک رو به من بدید تا بارکُدش رو بردارم!... لطف می کنید!..

سروان:حتماًپسرم!..

[ سروان عینک را به مغازه دار می دهد . مغازه دار مشکوکانه عینک رابه زیر میز می برد. از دستش که گره کرده بی سیمی کوچک و بیضی شکل روی دسته ی عینک از داخل می چسباند.مغازه دار در حالی که بااحتیاط اینکار را انجام می دهد حرف  میزند.]

مغازه دار: (مظطرب) مردم با چه ترفندهایی که گدایی نمی کنند !.. یارو رومیگم،همین که اومد تومغازه !.. مارو کشونده بیرون، به پامون افتاده!... که چی؟.. بچم مریضه و پول ندارم !.. ما هم درد مجبوری یه پولی بهش دادیم!.. آهان!.. اینم از این!..

[ مغازه دار عینک را به سمت سروان دراز می کند.او  با انگشت دستش مدام روی بی سیم جاسازی شده روی دسته ی عینک می زند.]

مغازه دار: حاج آقا بفرمایید!... دقت کنید!..

[ سروان متوجه ی اشاره ی مغازه دار میشود.عینک را رو به مغازه دار می گیرد و به چشم  می زند.]

سروان: ( رو به فربد) بله بابابزرگ !.. حالا ماه شدی!..

 

 

 

الف: روز- داخلی.ماشین سانتافه آبی.مقابل پارک(ادامه)

ب:روز.داخلی.سرویس بهداشتی

ج:روز.داخلی.اتاق سردار

 

الف: [ ماشین سانتافه ی آبی فربد.ماشین مقابل پارک و فضای سبزایستاده است. فربد پشت فرمان.او رو به بابابزرگ که سمت شاگرد نشسته است می کند.]

فربد: حالا بابا بزرگ نمی تونستی صبر کنی تا برسیم؟..

سروان: نه بابا جون، واقعا!... دیگه نمی تونم جلوی خودمو بگیرم!.. شرمنده باباجون!..

فربد: خیلی خوب!.. اشکال نداره، نوکرتم هستم!... پس برین تو سرویس های همین پارک!.. منم منتظر می مونم!..

ج:[ اتاق سردار. او پشت میز رو به کامپیوتر در حالی که بی سیم توی دستش قرار دارد نشسته است. یک مرتبه در اتاق به صدا در می آید.]

سردار : بفرمایید!..

[ در اتاق باز می شود. یک درجه دار وارد می شود. احترام می گذارد.]

درجه دار: ( مضطرب) ببخشید قربان !... یه مشکلی روی سیستم ها به وجود اومده!.. می شه یه لحظه تشریف بیارین!..

سردار: بازم خراب کاری کردید؟.. خیلی خوب!... بفرمایید!..اومدم.

[ درجه دار احترام می گذارد و خارج می شود. سردار از پشت میز بر می خیزد. بی سیم را روی میزش می گذارد. از اتاق خارج می شود.]

ب:[ راهرو خلوت. پشت در ورود به یکی از سرویسهای بهداشتی پارک. کسی توی سرویس ها نیست. سروان عینک را از چشم برداشته و بی سیم را جلوی دهان می گیرد. او با صدای عادی خودش حرف میزند.]

سروان: ( رو به بی سیم با ناراحتی) سردار صدامو می شنوی؟... سردار خواهش می کنم جواب بده!..

ج:[ اتاق سردار. کسی نیست. بی سیم سردار روی میز مدام صدای سروان را پخش می کند.]

صدای بی سیم: سردار، منم سینا!.. اگه صدای منو می شنوید خواهش می کنم جواب بدین!..

الف:[ داخلی. ماشین سانتافه فربد. او پشت فرمان، رو به سرویس های بهداشتی پارک با عصبانیت نگاه می کند.]

فربد: اَح!... این بابا بزرگم دیگه داره شورشو در می یاره!.. نکنه بلا ملایی سرش اومده !.. هان !..  چیزیش نشده باشه!..

ج:[سردار وارد اتاق می شود. بی سیم را در حال سرو صدا می بیند.]

صدای بی سیم: سردار!؟.. خواهش می کنم جواب بدین!..

[ سردار سریعا بی سیم را  بر می دارد.]

سردار: ( رو به بی سیم)مظاهری به گوشم !.. موقعیتتو اعلام کن!..

صدای بی سیم: خدارو شکر!... سردار من الان توی یکی از سرویسهای پارک هستم!...

ب:[سروان در حال حرف زدن با بی سیم روی عینک می باشد.  فربد ناگهان می خواهد  وارد توالت شود. متوجه حرف های بابا بزرگ با یک صدای ضعیف که از دسته ی عینک شنیده می شود می گردد. از پشت در به طرف سرویس بهداشتی، با گوشه ی چشم به پدر بزرگ که صدایش تغییر کرده نگاه می کند.]

سروان: سردار اینها می خوان یه بمب خیلی خطرناک منفجر کنن!..

صدای سردار: مظاهری مطمئنی؟.. چه جور بمبی؟..

سروان: یه بمب الکتروشیمیایی خیلی خطرناک !.. فقط تا این حد می دونم که ممکنه تلفات جانی زیادی به جا بذاره !.. اجازه می دین وارد عمل بشم؟..

صدای سردار: نه سروان!. رئیس گروه چی ؟.. اونو دیدی؟..

سروان: نه قربان!.. ولی قراره  روز عملیات خبری ازش بشه!..

فربد: ( با خودش) ای بابا بزرگ قلابی !... خوب مُچِتا گرفتم!... خاک بر سرت فری!.. گند زدی و اَح نگفتی !..یه بلایی سرت بیارم سروان، که دیگه برای ما معرکه نگیری!..

الف:[ داخلی. ماشین سانتافه. لحظاتی بعد. در حرکت. فربد تُف تُف کنان به سمت بیرون ماشین.اوبا عصبانیت  روبه رو را نگاه می کند.با سرعت خیابان ها را به طرف خارج از شهر طی میکند. بابا بزرگ درکنار فربد.اوبا تعجب به روبه رو نگاه می کند.]

سروان: ( رو به فربد با صدای بابابزرگ) باباجون چی شده؟..اینطوری رانندگی می کنی؟... خطر داره!... اینقدر تند نرو!..

فربد: ( رو به خیابان) اِه!.. بابابزرگ بی خیال!... حالم گرفته!... توکه از خودمونی!.. ازتو چه پنهون ؟.. حقیقتش دارم میرم یه جایی، واسه  شما هم جالبه!...

سروان: منظورت چیه باباجون؟.. ازچی  حرف می زنی ؟...

فربد:(رو به سروان با پوز خند) بابا بزرگ مهربون بشین، خودت می فهمی!..

 

الف: روز- خارجیب: روز – داخلی

یکی از بیابانهای خارج از شهر( ادامه)اتاق سردار(ادامه)

الف:[ بیابانهای بیرون شهر. یک صحرای خشک  و برهوت. گرما و نور خورشید همه جا را پوشانده. قسمتی ازبیابان. محوطه ای در حد چند متر مربع. چندین تکه استخوان بدن و جمجه ی انسان به چشم می خورد. استخوان ها کنار هم پراکنده شده اند . از فاصله  دورتر خودروی سانتافه آبی فربد به چشم می خورد.ماشین با گرد و غباری که از پشت  آن بر می خیزد به سرعت به سمت استخوان ها نزدیک می شود. خودرو نزدیک استخوان ها می شود.کنار آنها توقف می کند.فربد با عصبانیت از ماشین پیاده می شود . به سمت در شاگرد می رود. در را باز می کند. پدر بزرگعصا در دست را از ماشین می کشد بیرون.او را روی استخوان ها پرت می کند. سروان ( پدر بزرگ ) ترسان و متعجب به استخوان های زیر دست و پایش نگاه می کند.]

سروان: آخ!.. باباجون؟!... چرا اینجوری میکنی؟.. اینجا چه خبره؟.. این استخوان ها چیه اینجا ؟.. چت شده؟..

فربد: ( با عصبایت و تف تف کنان) پاشو خودتو به موش مردگی نزن!...( با تأکید) جناب سروان!..

ب:[ اتاق سردار.او در کنار بی سیم ایستادهو به حرفهای سروان و فربد گوش میدهد.]

صدای بی سیم: ( صدای فربد با فریاد) پاشو کثافت!... پاشو گفتم!..( صدای سروان) کمک!.. کمک!..

سردار: ( رو به بی سیم)  سروان موقعیتت رو حفظ کن !.. الان نیروی کمکی می فرستم!.

الف: [ سروان خونین و مالین روی استخوان ها افتاده است. به فربد نگاه می کند. فربد از زیر پالتو کُلتش را بیرون می آورد. به سمت سروان می گیرد.]

فربد: یالا اون سبیل و کلاه گیستو بردار، که دلم نمی یاد بکشمت!..دِ یالا پست فطرت!.. بجنب!.. زود باش بی همه چیز!..دِ یالاّ لعنتی!..

[سروان سبیل و کلاه گیسش را بر می دارد.]

سروان: ( با صدای معمول خودش) خیلی خوب آروم باش !..خودتو کنترل کن!.. باشه، هر چی تو بگی!..

[ فربد  تیری به سمت  بازوی سروان شلیک می کند. سروان در حالی که درد می کشد با دست دیگر بازویش را می گیرد.]

فربد: ( با عصبانیت) این جا جاییه که فوضولارو می یارن!.. تمام این استخوان هایی که زیر پات می بینی، یه روزی مثل تو تو کار من سرک کشیدن!... می بینی به چه روزی اُفتادن!..

سروان: ( با درد) آخ خ خ خ !.. خواهش می کنم!.. اوضاع رو از این بدتر نکن، خواهش می کنم !.. تو هنوز جوونی !..

[ فربد تیری به  بازوی دیگر سروان شلیک می کند.]

فربد: اوضاع؟.. اوضاعاز حالا به بعد بدتر هم میشه!..

سروان:( با فریاد و درد) بسه دیگه!.. احمق نشو!.. بس کن دیگه!..

[فربد تیری  وسط پیشانی سروان شلیک می کند. سروان می میرد و بر روی استخوانها نقش می شود. فربد به جسد سروان نگاه می کند و پوزخند می زند.همین لحظه. چند هلیکوپتر نظامی و چند ماشین انتظامی فضای صحرا را فرا می گیرند.آنها کم کم به فربد نزدیک می شوند.فربد سعی بر فرار به سمت سانتافه را دارد. هلیکوپترها با شلیک تیر به جلوی در سانتافه مانع  کارش می شوند. ماشین های پلیس سریعا خود را به فربد می رسانند. او را محاصره می کنند. فربد  به ناچار دستهای خود را بالا می برد.اودر حالی که با تعجب به هلیکوپتر ها و ماشین ها نگاه می کند، تسلیم می شود.]

 

 

 

                                                     روز- داخلی

اتاق کنفرانس – نشست اضطراری درجه دارهای نیروهای مسلح

[ سالن کنفرانس – یک میز بزرگ U داخل سالن دیده می شود .دور میز مقام های ارشد سپاه ، ارتش، نیروی انتظامی ، نیروی هوایی و نیروی دریایی به چشم می خورد. بالا سر میز،عکس شهید سروان مظاهری با روبان مشکی گوشه ی آن دیده می شود. سردار کنار عکس و مقابل حاظرین ایستاده است.او درحال حرف زدن با مقامات می باشد.]

سردار: متأسفانه توی این عملیات سروان مظاهری به شهادت رسیدند!..همچنین یکی از اعضای اصلی باند به نام فربد دستگیر شده است!.. ما هرکاری کردیم نتونستیم اعترافی از این شخص مبنی بر اینکه با کدام گروهککار می کند بگیریم!.. بااین وضعیت من که دیگه ذهنم به جایی نمی رسه !.. چون در حال حاظر عملیات نیمه تمام اعلام شده. حالا اگه حاظرین نظری دارند!..تا دو مرتبه عملیات رو به حالت عادی برگردونیم نظرشونرا خاستاریم !

[ حاظرین در حال پچ پچ کردن با هم هستند. همین لحظه. یک درجه دار با درجه ی سروانی، از روی یکی از صندلی ها بر می خیزد. احترام می گذارد.]

سردار: بفرمایین سروان!..شما نظری دارین؟..

سروان: بنده هم دانشگاهی جناب سروان مظاهری بودم !.. توی این دوران من باایشون خاطره های زیادی داشتم!.. یک شب تو یکی از عملیات ها، ایشون از خواهر دوقلوی خودشون برای من تعریف می کردند!.. خواهری که از لحاظ ظاهری و اخلاقی هیچ فرقی با خودشون نداشتند!.. من نظرم اینه که توی این عملیات از خواهر سروان مظاهری استفاده کنیم!.. البته ایشون توی آمریکا اقامت دارند!..اگه اصلاح می دونید تاترتیب اثری بشه تا با ایشون ملاقاتی  صورت بدهیم!..

سردار: ( با تعجب) جداً!!..(کمی فکر می کند) احسنت به تو سروان!.. چرابه فکر خودم نرسیده بود!.. پس تا دیر نشده محل اقامت خواهر سروان را پیدا کنید و مراتب سفرشون رو سریعا به ایران ترتیب بدید!..

 

داخلی

آزمایشگاه زیر زمینی

[آزمایشگاه زیرزمینی. سهیل، برزو واسماعیل در کنار میز، رو به بمب الکتروشیمی ایستاده اند. برزو با عصبانیت با سهیل و اسماعیل حرف می زند. در این لحظه همگی لباس های چرم مشکی بر تن دارند.]

برزو: لعنت به تو فری!.. معلوم نیست کدوم قبرستونی رفته!.. الان دو روزه که ما رو اینجا گذاشته !... دیگه حتی آب هم برا خوردن نداریم!..

[ سهیل چیزهایی من  من می کند.]

برزو:تو دیگه چی میگی لالیه؟... خفه ببینم چی کار می تونیم بکنیم!..

اسماعیل: نظرتون چیه من برم و یه چیزی برا خوردن جور کنم؟...

برزو: نه !.. تا امشب هم صبر می کنیم!.. اگه خبری نشد، فردا صبح این بمب رو بهاجرا می گذاریم!..  این تنها کلید نجات ما از این مخمصه است!..

 

 

 

O:روز- داخلی

اتاق سردار( ادامه)

O: [ اتاق سردار. زنی که روی صندلی، پشت کامپیوتر نشسته و تنها دستهایش ازآرنج به پایین نمایان است در حال تایپ کردن چیزی می باشد. در این لحظه سردار پشت سر او ایستاده است. یک مرتبه عکس سروان مظاهری روی مانیتور ظاهر می شود.یک مرتبه چهره زن نمایان می شود.او خواهر دو قلوی سروان مظاهری است. چهره ی او با سروان مظاهری هیچ فرقی ندارد. تنها فرقش در این است که چهره ی سیما( خواهر سینا ) برعکس برادر که عبوس و اخمو است، بسیار خنده رو و بشاش است. سیما،(خواهر سینا) لحظاتی به عکس برادرش که روی مانیتور نقش بسته  نگاه می کند.]

سیما: ( در دلش) ای برادر بیچاره ی من!.. از همون بچگی آبمون تو یه جوب نمی رفت!.. خدا بیامرزدت!..نترس، نترس خودم راهتو به نحو احسن ادامه می دم!( پوزخند)

[ سردار به طرف سیما سر خم می کند]

سردار: خوب سیما خانوم !.. دخترم!.. برادرتم دیدی؟.. حالا حاظری که با ما همکاری کنی؟..

سیما: ( با چهره ی به ظاهر نارحت) بله سردار!.. تنها یک خواهش کوچولو دارم!.. می تونم!..

سردار: بگو دخترم!.. بالاخره این حق توست!.. چیه خواسته ات؟..

سیما: فقط می خوام قبل عملیات !.. برای چند لحظه ام که شده، خصوصی با قاتل بردارم حرف بزنم!.. این خواسته ی زیادیه؟..

[ سردار رو به  سیما در حال فکر کردن است.]

 

 

داخلی

زندان.سلول انفرادی فربد

[ یک سلول انفرادی در زندان. داخل سلول. فربد بالباسهای مبدل زندانیان با چهره ی کتک خوردهنشسته است.اوبه در سلول که یک پنجره کوچک دارد نگاه می کند. همین لحظه. پنجره ی در سلول باز می شود. صدای سیما از پشت پنجره به گوش می رسد.]

صدای سیما: فربد!... فربد ؟.. با تو هم فربد!..

[ چهره ی فربد ابتدا حالت تعجب به خود می گیرد، سپس خوشحال می شود.]

فربد: ( باخودش) چی؟.. رئیس( به طرف پنجره سلول می رود) رئیس شما؟.. این جا چیکار می کنید؟.. چه طوری؟..

صدای سیما: آره، خودمم!.. اونش دیگه به تو ربطی نداره!..فقط اگه دوست داری از این مخمصه بیای بیرون، کاری رو که می گم انجام بده!..

فربد: ( خوشحال)  چه کاری؟.. بگین، بگید!.. انجام می دم!..

صدای سیما: فردا صبح  می خوایم بمب رو منفجر کنیم!..

[ یک کپسول خوراکی قرمز رنگ از پنجره به سمت فربد دراز می کند.]

صدای سیما: تو هم فردا صبح این کپسول رو می خوری !..

[ فربد کپسول را میگیرد. با تعجب به آن نگاه می کند .]

فربد: ( با تعجب )  چه طوری؟... با این کپسول؟..

صدای سیما: گفتم که اونش دیگه به تو ربطی نداره!.. تنها کاری رو که می گم انجام می دی!.. فهمیدی یا نه؟..

فربد:چشم رئیس !.. هرچی شما دستور بدین!..

صدای سیما:(آهسته) راستی!... از این بمب چند تا دونه ساختین؟...

فربد:(آهسته)تا حالا دو تا!..

صدای سیما:کجا گذاشتیتشون؟....

فربد:  لحظه ی آخر که اومدم بیرون، یکیشون روی میز کارم بود!.. یکیاش هم توی کشوی میز کار!...

صدای سیما: خیلی خوب !.. اطلاعات ساخت بمبچی؟.. اونو کجا ذخیره کردی؟...

فربد: اتفاقا اون رو هم یه فلش مموری ذخیره کردم !.. فلش مموری هم توی کشوی میز کاره!..

صدای سیما: من  دارم میرم!... سفارش نکنم!.. کاری رو که گفتم  انجام بده!..

فربد: (با نگاه به پنجره و کپسول) بله رئیس ! حتماً!..( فربد کف دستش رابرچشمش می گذارد.با خوشحالی) به روی تخم چشم!..

 

شب وصبح.خارجی +داخلی

فضای شهر+آزمایشگاه زیر زمینی

[ خارجی.شب.فضای شهر از دور دست.خورشید کم کم طلوع می کند.صبح.داخلی. آزمایشگاه زیر زمینی. سهیل، برزو و اسماعیل با چهره های بی حال، هر کدام در گوشه ای از آزمایشگاه نشسته اند. همین لحظه. سیما با لباس و پالتو چرم مشکی به تن وارد  می شود. پسرها از زمین بلند می شوند.سه تایی با تعجب به سیما خیره می شوند.]

برزو: ( با تعجب)  کی هستی؟..اینجا چیکار داری؟..

سیما: زودباشید!.. جمع  کنید که باید بریم!... وقت نداریم!..

اسماعیل: ( باتعجب )  شما؟..

سیما:من؟.. رئیس هستم دیگه!... یادتون نیست؟ تلفنی باهاتون حرف زدم؟..

برزو: چی؟ رئیس؟..(روبه پسرها.روبه سیما) سلام !... ولی!. آقا فری؟..اون کجاست؟..

سیما: فربد دستگیر شد!..ما هم باید هر چه زودتر بمب رو منفجر کنیم و از کشور خارج بشیم!... ( رو به میز کار ) آهان دیدمش!...

[سیما به طرف میز کار فربد می رود. بمب را ازروی میز بر می دارد. در کشوی میز  را باز می کند.]

سیما: زود باشید دیگه!.. مگه با شما نیستم؟..

اسماعیل: ( خوشحال)  ما آماده ایم!...

[ سهیل خوشحال.او دستهایش را به سمت برزو و اسماعیل پایین  بالا می کند.او حرفهای نا مفهومی زیرلب میزند.سهیل،اسماعیل و برزو در بغل یکدیگرمیپرند.خوشحال هستند.]

 

صبح- داخلی

سلول انفرادی

[ صبح. سلول انفرادی فربد.او نشسته است.کپسول داخل دستش را نگاه می کند.]

فربد:آره!.. الان دیگه وقتشه!..بایتسی بخورمش !.. برو تو خندق بلا!..

[فربد کپسول را در دهان می اندازد. آن را قورت می دهد. کمی صبر میکند.]

فربد: دِ زود باش!.. یعنی الان چه اتفاقی می افته؟..چُم!. صبر میکنم!.. دِ یالاّ!..

[  چند لحظه بعد.او دردشدیدی در تمام وجودشدارد.]

فربد: ( با حس درد شدید) آی!.. دلم!.. سرم!... وای چشام!..آی دارم می میرم !...این دیگه چی بود؟... .ای خدا ، دارم می میرم!...

[ فربد دو زانو می نشیند. درد فراوان می کشد.از دماغ و دهان خون ریزی پیدا کرده است. روی زمین نقش می شود. دست و پا می زند و جان می دهد.]

 

صبح- داخلی

                                                فروشگاه زنجیره ای

[ یکی از فروشگاههای زنجیره ای شهر. ازدحام  مردم داخل فروشگاه. غرفه های زیادی در حال ارائه محصولات خود به مردم می باشند. مشتری های زیادی در حال خرید از غرفه ها می باشند.همین لحظه. درب شیشه ای فروشگاه  شکسته می شود. شیشه ها روی زمین می ریزند. با صدای شکستن شیشه جمعیت رو به درکه شیشه ندارد خیره می شوند. ناگهان توپ شیشه ای براق ( بمب دو زمانه ) فلاشر زنان به داخل فروشگاه پرتاب می شود. بمب در حال فلاشر زدن روی زمین می افتد.لحظاتیتشعشع نور سفید برفضای فروشگاه و جمعیت  حکم فرما می شود. نور فلاشر قطع می شود.جمعیت از روی پاهای خود سست می شوند.آنهایکی یکی بر زمین سقوط می کنند.جمعیت حاظربدنشان بی حس شده است. به زاویه ای که بر آن نقش شده اند پلک زنان خیره می شوند.همین لحظه.. هشت رقم رمز توپ،که صفر را نشان می دهد روشن می شود.تایمر ساعت توپ روشن می شود. تایمر به عکس از ساعت 24 به عقب شروع به شمارش می کند. ازبین شیارهای توپ، گاز سبز رنگی با فشار زیاد شروع به تصاعد شدن میکند. گاز تمام فضای فروشگاه را میگیرد. گاز به جمعیت بر زمین نقش شده میرسد.صورت مردم کم کم سبز رنگمی شود.رنگ سفیدی چشم هایشان کم کم به زرد تبدیل می شود. جمعیت با پوست سبز و چشمان زرد خیره به نقطه ای می مانند.]

 

الف: روز- داخلیب: (فروشگاه.شمارش گر تایمر بمب)(ادامه)

اتاق کنفرانس.نشست اضطراری نیروهای مسلح

الف:[ اتاق کنفرانس. میز بزرگU داخل اتاق دیده می شود. دور میز مقام های ارشد و درجه دارهای نیروهای مسلح نشسته اند. بالا سر میز. عکس شهید سروان مظاهری با روبان مشکی در گوشه ی آن دیده می شود. سردار در کنار عکس و مقابل حاظرین ایستاده است.او در حالی که ناراحت است رو به حاظرین مشغول حرف زدن می باشد.]

سردار: متأسفانه با این همه سعی و تلاش شبانه روزی ما!... تروریست ها موفق به انفجار بمب الکتروشیمی شدند!.. والان خیلی از هموطنان مادرحالت کما به سر می برند !.. همچنین تروریست ها خواهر شهید مظاهری را هم به گروگان گرفتند!.. اونها در قبال دادن رمز بمب، خواستار یک بالگرد بدون ردیاب و جی پی اسهم هستند،تا اونها را به مرزهای تروریستی انتقال بده!... با این وضعیت، چاره ای جز خواسته ی اونها نداریم!... باید منتظر باشیم از مرز عبور کنند و به یاری خدا رمز را به ما بدن!.. شاید هموطنانمون رواز این وضع اسف ناک رهایی بخشیم!..

 

ب:[فروشگاه زنجیره ای. جمعیت در همان حال کما .شمارش گر تایمر بمب دو زمانه که زمان 18 ساعت باقیمانده را نشان می دهد.]

 

 

 

 

الف:روز-داخلی – خارجیب: (فروشگاه.  شمارش گر تایمر)(ادامه)

هلیکوپتر- بالا سر مرز+سقوط

الف:[آسمان.داخلی.هلیکوپتر. در حرکت.کابین عقب خلبان.اسماعیل ، برزو و سهیل  با لباس چرم مشکی وعینک دودی بر چشم، می رقصند و آواز می خوانند. کابین خلبان. سیما با لباس خلبانی وعینک دودی بر چشم. او در یک دست فرمان هواپیما و در دست دیگر بمب شیشه ای را گرفته ومدام به آن نگاه می کند. او می خندد و هلیکوپتر را هدایت می کند.]

سیما:  ( باخنده) آدم های احمقیبودن!... وآآآی، وای وای وای!.. هم فال بود و هم تماشا!.. بازهم بعد چند سال وطنمو دیدم( رو به بمب) کارت خیلی ملسه!.. حال کردم!.. عجب چیزی هستی!.. یه چیزی بگو؟.. هر چی من هیچی نمیگم، توهم هیچ چی نمیگی؟.. ( رو به جلو) آهان!.. اینم از مرز، داریم می رسیم!..

[ همین لحظه. یک مرتبه بمب از دست سیما لیز می خورد. به زیر صندلی هواپیما می اُفتد. سیما خم می شود بمب را بردارد. بمب دو سه مرتبه می غلتد. دکمه ی فشاری آن درحینغلتیدن سه بار داخل می رود. بمب منفجر می شود. نور فلاشر درون کابین خلبان و کابین پشت شروع به تششع می شود .سیما به همراه سه نابغه بی هوش می شوند. خارجی.ادامه- هلیکوپتر وسط بیابان سقوط می کند و منفجر می شود.]

 

ب: [فرو شگاه زنجیره ای. جمعیت حاظر در همان حال کما.شمارش گرتایمر دو زمانه که 14ساعت باقیمانده را نشان می دهد.]

 

 

 

 

الف: خارجیب: (فروشگاه.تایمربمب)(ادامه) ج:صبح – داخلی(ادامه)

طلوع و غروب خورشیداتاق کنفرانس. نشست اضطراری

الف: [آسمان و ساختمان های شهر ازدور دست. خورشید به سرعت غروب می کند وبه سرعت  طلوع می کند. صبح می شود.]

ب: [فروشگاه زنجیره ای. جمعییت حاظر در حالت کُما. تایمر بمب 01 ساعت باقیمانده رانشان می دهد.]

ج:[صبح.اتاق کنفرانس. مقامات دور میزU بی خوابی می کشند.سردار از بی خوابی چشمانش قرمز شده است.او دستانش را پشت صندلی گرفته ، رو به حاظرین مشغول  صحبت می شود.]

سردار: ( ناراحت) دوستان، ما یک ساعت بیشتر فرصت نداریم!.. متأسفانه خبری هم از تروریست ها طی این 23 ساعت نشده!..فکر کنم اینهم یکی از اهداف شومشون بوده!... باید راهی باشه که این بمب رو منفجر کنیم !..( با تأکید) برای نجات مصدومین باید این بمب رو منفجر کنیم!..( با تأکید بیشتر) باید!.. من که دیگه فکرم کار نمی کنه!..کسی نظری یا پیشنهادی برای نجات از این بحران نداره؟..خواهش می کنم ، کسی نظری نداره؟ سر تا پا گوشم!.. دوستان ،خواهش می کنم!..

[مقامات به یکدیگر نگاه میکنند.سری به نشانه ی تأسّف تکان می دهند.همین لحظه. یک درجه دار از صندلی بر می خیزد. احترام می گذارد.]

سردار: خواهش می کنم. بفرمایین!..پیشنهادی دارین؟..

درجه دار: بله!.. اون یکی تروریست که  تو زندانه!.. شاید رمز رو بدونه !..(روبه مقامات) نظرتون چیه؟(روبه سردار)هرچه سریعتر به حرف بیاریمش؟..

سردار: درود برتو!.. آفرین بر تو!.. چرا به فکر خودم نرسیده بود؟.. پس تا این یک ساعت هم به بطالت نگذشته، زودتر به حرف بیاریدش!.. زود باشید تا دیر نشده!..

 

داخلی

زندان.سلول انفرادی فربد

[ سلول انفرادی فربد. اودر حالتی که مرده  روی زمین نقش شده. زمین را خون فرا گرفته است. فربد با خون خود  ( شش به توان هشت) را بر زمین نقش کرده است.همین لحظه. چند مأمور وارد سلول می شوند. فربد را در این حال می بینند. بالای سر او می روند.]

مآمور1: وای خدا نه!.. خودکشی کرده!.. بدبخت شدیم!..

مأمور2: فکر نکنم!؟. دارو بهش تزریق کردن!.. حالاچیکارکنیم؟..

مأمور3: (نبض گردن و دستش را میگیرد) مرده !.. چیکار کنیم؟..

مأمور1: ( ر و به نقاشی ) نگاه کنید!.. این چیه اینجا ؟..

مأمور2: شش و هشت؟!.. یعنی چی ؟..یعنی چی؟..

مأمور3:معلومه!.  پشیمون شده و رمزرو خواسته  بده!..

مأمور1: ولی رمز هشت تا رقم داره!..این که دورقمه!..

مأمور2: (رو به نقش.دقت میکند) شش به توان هشت!..هشت تا شیش کنار هم!..

مأمور3:درسته!.همینه! پس زودتر با مأمور عملیات فروشگاه تماس بگیرید تا دیر نشده!.. زود باشید

 

روز.داخلی

فروشگاه زنجیره ای(ادامه)

[ فروشگاه زنجیره ای. جمعیت وافرادیکه روی زمین باپوست سبز و چشمان زرد در حالت کما افتاده اند. یک مأمور با لباس ضد مواد شیمیایی، به همراه ماسک مخصوص، در کنار بمب نشسته است.او بی سیمی در دست دارد.]

مأمور: ( رو به بی سیم) بله دریافت شد!.. هشت تا شش!.. رمز عملیات!.. به حول و قوه ی الهی می خوام که بمب رو بترکونم تا همه نجات پیدا کنیم!..

[ مأمور بی سیم را زمین می گذارد. به شمارش گر هشت رقمی روی توپ شیشه ای نگاهی می اندازد. روی هر کدام از هشت کلید فشاری مشکی، شش بار فشار واردمی کند. رمز 66666666 پدیدار می شود. صدای جیغی از توپ شنیده می شود. مأمور از بمب کناره می گیرد.از شیارهای بمب،گاز سفید رنگی با فشار به بیرون متصاعد می شود. گاز فضای فروشگاه را فرا می گیرد. کم کم رنگ پوست جمعیت در حال کما سفید می شود. به طبعیت از گاز، رنگ زرد چشم آنها سفید می شود. کم کم جمعیت به هوش می آیند. روی زمین می نشینند. آن ها با تعجب به این طرف و آن طرف نگاه می کنند.]

 

 

 

 

 

روز – داخلی

اتاق کنفرانس. نشست اضطراری( ادامه)

[اتاق کنفرانس. میزU. تمامی حاظرین در اتاق با خرسندی برخاسته اند. آنها با یکدیگر دست و روبوسی می کنند .به یکدیگر بابت این موفقیت تبریک می گویند.]

 

[ پایان]

 

[ این صحنه ها بعد از نوشته های پایان فیلم به نمایش در می آید.]

 

[ یک روز بعد]

 

روز- خارجی

بیابان

[ بیابان.  دو سرباز در حال کندن قبریبا بیل و کلنگ هستند. در کنار قبر. دو متر آن طرف تر.یک کفن. جسد فربد با صورت خونی درون کفن. او سرشکمی از کفن بیرون است.کنار جسد. اسلحه ی یکی از سربازها به چشم می خورد.ناگهان چشمان فربد باز می شود. از درون کفن نگاهی به سربازهای درحال قبر کندن می اندازد. نگاه دیگر به اسلحه ای که کنارش قرار دارد می کند. به طرز وحشتناکی کفن را پاره می کند.بیرون می پرد واسلحه ی کلاش را بر می دارد.او سربازها را به تیر می بندد. یک خنده ی شیطانی می کند. صدای قهقهه بیابان را فرا می گیرد.]

 

روز- خارجی

بیابان.مرز.هلیکوپتر(ادامه)

[بیابان .مرز.هلیکوپتر گوشه ای سقوط کرده. بقایای آن دیده می شود. هلیکوپتر همچنان دود از سر و کله اش بیرون می زند.فاصله ی چند متری هلیکوپتر. سیما  روی زمین می خزد و به جلو می رود.در دستش یک فلش مموری دیده می شود.]

پایان