....بنام خالق رویا....

     

      (( زبل خان در شکار خرگوش قصه ها))

 

                    [ نمایشنامه کودک]

 

                   

            [(نویسنده: صادق دهکردی)]

 

 

              (شخصیت های نمایشنامه)

                      (زبل خان)

                      (زبل جان)

                   (حنا خرگوشه)

                  (فرشته مهربون )

                                 

                                       جنگلی به نام قلقلک

 

[ درختان تنومند با چهره های خندان به همراه بوته ها به چشم میخورند.در قسمتی از صحنه خرس بزرگی دیده میشود. صدای خرو پف خرس در میان صدای پرندگان وموجودات جنگل. به همراه صدای زوزه باد به وسیله موسیقی تداعی میشود. فرشته مهربون وارد میشود.]

 

فرشته مهربون: بنام خدای مهربون!.. خدای دریا و زمین و آسمون!..  پسر دخترا!.. مامان باباها!.. سلام بچه ها!.. امروز واستون ماجرا دارم!.. یه داستان از اون خیلی دوردورها!.. اسم این جنگل قلقلکه!.. داستانهایی داره که خیلی تکه!.. و اما داستان امروز مااا!.. بیرون جنگل!.. یه شکار چی هست خیلی ناقلا!.. اون داره به ما نزدیک میشه!..هواسا اینجا آهای بچه ها!.. زبل خانه اسمش!.. همراهه با اون، پسر بلاش یعنی زبل جان!.. و اما اونها!.. خیلی وقته که، دنبال خرگوش قصه هان!.. که اسم اونم هست، خرگوش حنااا!..و اما حالا..

 

[در همین لحظه صدای پاهای زبل خان به همراه صدای خنده اش به گوش میرسد.فرشته مهربون لحظاتی ساکت میشود.]

 

فرشته مهربون: ای وای بچه ها!... صدای پای شکار چیمون داره میاد... اینم صدای خنده هاشه!.. من میرم تا شما ادامه داستانو خودتون ببینید!..

 

[فرشته مهربون از صحنه خارج میشود. در همین لحظه زبل خان با تفنگ بزرگ و ژست شکارچی گونه اش آرام آرام وارد جنگل قلقلک میشود.]

 

زبل خان: (با خودش) زبل خان اینجا!.. زبل خان اونجا!.. زبل خان همه جااا!.. زبل خان میره تا یه حیوون دیگه رو شکار کنه!..

 

[دستمالش را از جیبش بیرون میاورد. به پیشانی میکشد و آن را میچلاند تا عرقش خشک شود. یک مرتبه با خرس بزرگ روبه رو میشود. میترسد. تیری به هوا شلیک میکند و زمین میخورد. اسلحه به طرفی می افتد. او خودش و شکمش را به زور جمع میکند و از صحنه فرار میکند. فرشته ی مهربون وارد میشود.]

 

فرشته ی مهربون:  و اما حالا زبل خان!. میره دنبال زبل جان!.. غافل از این که خرگوش!.. پشت سرش بود فال گوش!.. ای خرگوش حنایی!.. زرد و سرخ و طلایی!.. بدو و بیا تو جنگل!.. یه وقت نشی تو تنبل!.. حالا بچه ها ی باهوش!.. اینو نکنین فراموش!.. توی جنگل به این بزرگی!.. ممکنه باشه یه گرگی!.. پس تنها نرین به اینجا. نه اونجا، یا حالا بگم به هر جا!.. (صدای آهنگ ورود خرگوش به گوش میرسد) شما هم میشنوین بچه ها؟!.. صدای حنا خرگوشه!!.. الانه هاس که بیاد تو جنگل!.. حالا ببینیم ادامه داستان؟!.. چی؟ ساکت باشم؟.. چشم الان!...

 

[ فرشته  مهربون خارج میشود. ترانه ورود خرگوش با آهنگ تداعی میشود. خرگوش قصه ها آوازخان با توشه سفرش وارد جنگل قلقلک میشود.او با همان ژست، ترانه خان مشغول به چیدن میوه و سبزیجات از اطراف جنگل میباشد. او آنها را درون توشه می اندازد. چرخ زنان هویجی میچیند و به دست میگیرد. یک مرتبه با جمعیت حاظر و بچه ها روبه رو میشود. در حالی که رو به تماشاچی ها خیره شده  است. برای لحظاتی مشغول به خوردن هویج میشود. او تا نیمه های هویج را میجود. در همین لحظه زبل جان خسته، کوفته و گرسنه در حالی که به زحمت راه میرود وارد جنگل میشود. صدای قار و قور شکمش به گوش میرسد. ]

 

زبل جان: (ناله کنان) آهای آهای بابا بابا من گشنمه!.. پلو میخوام!.. گوشت لذیذ! چلو میخوام!..گشنمه نون و جو میخوام!... یه پرس کباب ناب میخوام!.. آهای آهای بابا کوشی!؟ کجای؟ نمیبینمت!؟..

 

[تفنگ پدر را مشاهده میکند.آن را بر میدارد.  خرگوش، بی هواس همچنان در همان حال. زبل جان متوجه خرگوش میشود.]

 

زبل جان: (تفنگ به دست. ناله کنان) آخ!.. بابا بابا چرا منو کاشتی رفتی!؟ (چشمش به خرگوش می افتد) چی؟!.. (خوشحال. کمی انرژی میگیرد) به به ببین یه خرگوش!.. یه خرگوش بازیگوش!.. خوابم یا که بیدارم! (چشمانش را میمالد) ببین چی شد شکارم (با اسلحه به طرف خرگوش پیش میرود) یه دل از عذا در میارم!.. واسه بابامم خب!!!(تاکید) البته که میزارم!..(آب دهانش را ملچ و مولوچ میکند) به به به چه خرگوشی! چه خوشمزه!.. اینو مامان جان جان  تو چی می پزه؟!..

 

[زبل جان تفنگ را روبه روی خرگوش میگیرد. خرگوش با لوله تفنگ روبه رو میشود. ترسان و لرزان خیره به زبل جان میماند.]

 

زبل جان: گوشا بالا!.. چیز! نه !.. دستا بالا!.. (خرگوش فکر میکند) وگرنه بی حرکت (با خودش) چی گفتم؟.. مگه با تو نیستم؟!.. اون چیه تو دستت؟!.. تو توشه ات چی داری؟.. خوردنیه؟!.. زود بگو تا کبابت نکردم!؟..

 

[ همین لحظه. یک تابلو بالای سر خرگوش به عنوان افکارش ظاهر میشود. روی تابلو نقش خرگوش بریان دیده میشود. خرگوش سرش را تکان میده. تابلو برعکس میشود. آن طرف تابلو عکس سبزیجات به شکل قلب نمایان است. از درون قلب علفی یک هویج مثال تیر عبور کرده است. خرگوش ترسش را کنترل میکند. تابلو میرود.]  

 

خرگوش: وا.. سلامت کو؟.. خب تو بگو گشنمه؟!.. چرا میترسونیم این همه!. دوس داری توهم بخوری!.. تا شکمت حال بیاد زود و فووری ؟!.. چیه؟چیه؟ نگا میکنی!؟.. ترسیدم!.. یه چیزی بگو لرزیدم!؟ 

زبل جان: (متعجب. نگاه به شکمش که قاروقور میکند) اوهوم اوهوم!.. خوشمزس؟.. گوشت بریونه؟.. زودی بگو تا نشدم دیوونه!؟

خرگوش: گوشت بریون؟.. وای وای وای!..

زبل جان: مگه چیه؟.. آخه فقط غذای من گوشته!.. غذای مخصوصم آبگوشته!.. خیلی هم  هست خوشمزه!..چون با ادویه و نمک میپزه!..

خرگوش: نه جانم!.. (از درون توشه سبزیجات رابه او معرفی میکند) نگا کن!..به اینا میگن سبزیجات!.. مفیده برای هرجات!.. آهن و فیبر فراوون!.. لازمه برات پسر جوون!.. بخور ببین چه طعمی!.. مثل من میشی به این زرنگی!.. گوشت زیاد مضرره!.. زیادیش میشی قلمبه!.. بچه باید سالم باشه! چابک باشه!.. تا پیش همه عزیز باشه!..نمک بخوری فراوون!.. مثل یارو میشی تو داغون!.. چرا داری منو نگا میکنی!.. زود بگیر بخور به آسونی!.. اگه بخوری دعام میکنی!.. فقط دیگه یک کلام!..بسم الله بگو والسلام!..

زبل جان: (اسلحه را می اندازد.میوه و سبزیجات را میگیرد) وای دهنم آب افتاد دلم به تاپ تاپ افتاد!.. ببینم !.. شکلش که خوش آب و رنگه!.. طعمشو باید ببینم!.. اگه خوب بود واسه بابامم بچینم!.. (کمی از هر کدام میخورد) وای چه طعمی!.. وای چه بویی!.. چه عطری!.. دیوونش شدم میفهمی؟میفهمی؟

خرگوش: میفهمم! میفهمم! واقعا فکر کردی که نفهمم!؟هووم؟

 

[ هردو زیر خنده میزنند. صدای موزیک. هردو شادمان در حال خوردن میوه وسبزیجات میباشند. فرشته مهربون وارد میشود.]

 

فرشته مهربون: بله عزیزانه این جان!.. زبل جان بعد از یک عمر که غذاهای چرب و نمکی میخورد.. متوجه شد که سبزیجات علاوه بر این که برای بدن مفیده!.. بلکه یک غذای کاملی هم نیز به شمار میاد!.. خرگوش هم که دیگه اعتماد زبل جانو به خودش جلب کرده بود.. دیگه از ترسش کاسته شده بود.. اونا یه جورایی دوستای خوبی برای همدیگه شده بودن!.. ولی غافل از این که زبل خان باز هم وارد جنگل قلقلک شده بود و کم کم داشت به جمع دوستانه آن ها نزدیک و نزدیک تر میشد!.. حالا گلای باغچه!.. اگه بچه ها حدس زدین چه اتفاقی میوفته؟.. من که خودم خیلی مشتاقم ببینم زبل خان با دیدن اونا چه عکس العملی از خودش نشون میده!؟. شما رو نمیدونم!؟..ولی حالا بریم تا ببینیم ادامه ماجرا به کجا ختم میشه!..

 

[ فرشته مهربان خارج میشود.خرگوش و زبل جان همچنان در کنار همدیگه شادمان میوه میخورند.]

 

زبل جان: حنا خرگوشه؟!.. خیلی خوبه که دوست خوبی مثل تو دارم!

خرگوش: آره دیگه!.. منم همینطور!..

زبل جان: ولی یه مشکل هست!.. خیلی بزرگ!.. اونم بابا جونم!.. اون اومده تا تورو شکار کنه!..

خرگوش: باید چکار کنیم؟.. راضیش میکنی؟..

 

[در همین لحظه صدای پا و خنده زبل خان شادی آن ها را بر هم میزند.هردو ترسان.]

 

خرگوش: این صدای چیه؟.. خنده مال کیه؟..

زبل جان: بابا جونمه!.. صدای پاهاش!.. صدا خنده هاش!..

خرگوش: وای چکار کنم؟!.. کجا فرار کنم؟..

زبل جان: برو پشت سرم!.. نه پشت اون بوته!..

 

[خرگوش میترسد. پشت سر زبل جان پنهان میشود.زبل خان با ژست مخصوش وارد میشود. ]

 

زبل خان: زبل خان اینجا!.. زبل خان اونجا!..زبل خان همه جا!.

[زبل خان دستمال جیبی اش را در می آورد. عرقش را خشک میکند ومیچلاند.او متوجه پسرش میشود که اسلحه به دست میوه میخورد.خرگوش از پشت سر زبل جان به پشت بوته ای پنهان میشود.]

زبل خان: هان؟!.. زبل جان!؟.. عزیز دردونه ی جان جان؟!. تو این جا؟.. خبر اینجا؟.. چرا تنها اومدی  اینجا!؟.. چرا ساکتی پس؟.. زبونت پس؟!.. سلامت پس؟... سلامت کو پسر جان؟!..

 

[ زبل جان در حالی که به پدر خیره است از پنهان شدن خرگوش پشت بوته مطمئن میشود. خرگوش ترسان پشت بوته. زبل جان توشه سبزیجات خرگوش را برمیدارد و اسلحه ب دست نزد پدر میرود.]

 

زبل جان: (با لکنت زبان) اِ... سَ سَ سلام بابا زبل جان!.. کجا بودی تا الان؟..ای پدر من! سرور من!. ای شکارچی ! ای تنومند!. تویی که تموم حیوونات جنگل!.. ندیدن به مثالت توی این جمع!.. اصلا پدر! شما چرا گیر دادین به این خرگوش تن تن؟..

زبل خان: داشتی چیکار میکردی؟.. چیزی شکار میکردی؟..

زبل جان: من؟.. شکار؟..

زبل خان: پس اسلحه من دست تو چکار میکنه؟..

 

[زبل جان فورا اسلحه را زمین می اندازد.]

 

زبل جان: نه..نه..نه.. پدر جان!.. شکار؟.. اونم زبل جان؟..

زبل خان: (دست به کمر) میدونستم عرضه شکار کردن نداری!..

 

[ زبل خان تا نزدیکی های بوته مذکور میرود. خرگوش دور بوته میچرخد. زبل خان شک میکند. بر میگردد. زبل جان از ترس جلو چشمانش را میگیرد. خرگوش سرش را میدزدد. زبل خان مجدد سمت پسرش میرود. زبلا جان چشمانش را باز میکند. لبخند میزند. زبل خان متوجه توشه ای که در دست پسرش است میشود.]

زبل خان:(با اشاره به توشه) اصلا این چیه تو دستت!.. انجام ندادی باز مشق و درست؟.. پسرم اومدیم شکار خرگوش!.. اینو باید بکنی آویزه گوش!.. حالا بگو اون توشه چیه تو دستت؟..

زبل جان: هیچی یکم خوردنیه!..

زبل خان: گوشته؟..

زبل جان: نه..نه.. پدر.. (دست به شکم بزرگ پدر میزند) پدر جون میدونی که چرا شما چاقی!؟.. از بس میخورین فست فودها به آنی!.. به قول خالمون تو مهد کودک!.. سبزیجات بخور تا نشی کودن!؟

زبل خان: (عصبانی) کودن؟.. کودن؟.. اونم من؟.. چی گفتی پسر من؟.. اگه باز بگی تو یه بار دیگه!..  میندازمت اونجایی که  تاریکه!...میدمت بخوره نهنگه!..

 زبل جان: (با بغض و ترس) این چیزارو نگو میترسم!.. لطمه میخوره به درسم!.. اصلا هر چی که شما بگی!.. فقط منو نبر تو تاریکی!.. باشه خرگوشو میگیرم!.. تادلتو دست بگیرم!..

زبل خان: حالا گریه نکن عزیزم!.. از گشنگی مریضم!.. بیا تا یه چی شکار کنیم!.. دوای این درد بکنیم!.. راستی تو امروز چی خوردی!؟.. نکنه علوفه خوردی؟..

 

[هر دو میخندند. زبل جان دست در توشه خرگوش میکند. میوه و سبزیجات را بیرون می آورد. به پدر تعارف میکند.]

 

زبل جان: بفرمایین پدر جون!.. اینارو خوردم چه آسون!.. جاتون خیلی خالی بود!.. مزه هاشون عالی بود!.. بفرمایید میل کنیم!.. بخوریم و کیف کنیم!.. (به پدر یک سیب میدهد) این سیب میوه بهشته! هر کی نخورده زشته!

زبل خان: (سیب را میخورد) وای که چقد گشنم بود!.. این واقعا عالی بود!

زبل جان: (به پدر یک هویج میدهد) پدر اینم هویجه!.. هر کی نخورده گیجه!

زبل خان: (هویج را میخورد) این میوه مال چه جاییه!.. دنیا به چشمام یه حالیه!.. جنگل به نظر چه عالیه! (چشمانش را میمالد) چشمام چقدر قوی شده!.. (با نگاه به نوک درخت) اون کرم رو درخت چرا خاکی شده؟.. وای چشمام چقدر خوب میبینه!.. روی کوهها دارکوب میبینه!..

 

[پدر و پسر هر دو شادمان در کنار یکدیگر نشسته اند. زبل جان از توشه خرگوش همچنان میوه و سبزیجات به پدر تعارف میکند. زبل خان نیز یکی پس از دیگری میوه ها را میخورد. صدای آن ها به گوش نمیرسد. خرگوش نیز همچنان در پشت بوته ها به چشم میخورد. فرشته مهربون وارد میشود.]

 

فرشته مهربون: بله بچه ها!.. زبل خان هم مثل فرزندش متوجه خواص و فواید میوه و سبزیجات تا حدودی شده بود!.. خرگوش زرنگ هم دیگه از بس که پشت بوته ها منتظر مونده بود خسته شده بود!.. اون مدام دنبال یه راهی بود تا هواس زبل خان پرت بشه و از معرکه فرار کنه!.. تا این که کم کم زمانش فرا رسید!.. زبل خان طبق عادت همیشگی !. بعد از خوردن غذا آماده برای خواب نیمروزی شده بود!..

 

[ فرشته مهربون خارج میشود.زبل خان خودش را کش و قوس میدهد. او آماده برای خواب است. زبل جان خوابش نمی آید. خرگوش نیز مدام از پشت بوته ها نیم نگاهی به آن ها می اندازد.]

 

زبل خان: ( روبه پسرش)  این میوه ها عالی بود!.. جای مامانت خالی بود!..  احساس خوبی دارم! انگار یه عمر بیدارم!.. بعد غذا یه خوابه نیمروزی هم میچسبه!.. تو فقط هواست باشه!.. کسی از اینجا رد نشه!.. اینو تو نکن فراموش!.. اومدی شکار خرگوش!.. بعد شکار خرگوش!.. بعدا بشو بازیگوش!(رو به اسلحه) فقط یه چیزی بگم من!.. این تفنگو میبینی روی زمین؟!.. دیگه دست بهش نمیزنی!.. اگه به تفنگ دست بزنی میندازمت تو زیر زمین!.. من دیگه دارم میخوابم!.. ولی تو خوابم بیدارم!.. حالا دیگه من بخوابم!؟.

زبل جان: بله به چشم پدر جان!.. گفتین دیگه!.. بخوابین!..

[زبل خان سریعا به خواب میرود. صدای خوروپوفش بالا میرود. حنا خرگوشه از پشت بوته ها بیرون می آید. به سمت زبل جان میرود. با صدای آهسته که زبل خان از خواب بیدار نشود با زبل جان حرف میزند.]

 

خرگوش: سلام سلام زبل جان!.. تو که معروفی به جان جان!.. جونم را مدیون تو ام!.. پدر را خواب کردی گلم؟..

 

[زبل جان سریعاً اسلحه پدر را بر میدارد. به سمت حنا خرگوشه میگیرد.]

 

زبل جان: به به حنا خرگوشه!.. بیا بیا این گوشه!.. خوب به چنگت آوردم!.. افتادی به دام خودم!.. حالا شکارت میکنم!.. بعد پدرو بیدار میکنم!..

خرگوش: (متعجب. ترسان) چی شد یه دفعه زبل جان؟.. طرز رفتارت شدالان!.. من که بدی نکردم!.. غیر خوبی چه کردم؟.. دلت میاد بگیریم؟.. توی قفس ببینیم؟..

زبل جان: این حرفا سرم نمیشه!.. حرف پدر کن پیشه!.. باید تورو بگیرم!.. پدر رو خوشحال ببینم!..

خرگوش: متاسفم برای خودم!.. اصلا میدونی من کی ام؟.. من خرگوش قصه هام!.. از من یه دونس تو جهان!.. اگه منو بگیری!.. تا دنیا هست اسیری! (هق هق میکند.زیر گریه میزند.) این کارو نکن تو با من !.. به پدر بگو در رابطم!..

زبل جان: گریه نکن دروغین!.. ما خودمون شلوغیم!.. الان میارم یک قفس!.. میندازمت توش یک نفس!.. (خرگوش گریه میکند) اشک دروغین نریز!.. خودتو میکنی مریض!.. خرگوش قصه هایی!.. دیگه نداری تو راهی!.. دستتا بگیر زود بالا!.. بیا پیش من زودی حالا!.. راه فرار نداری!..نداری نداری!..

خرگوش: (ناراحت) راه فرار ندارم ندارم!.. دلتو به دست میارم!.. میارم میارم!

زبل جان: (مدام) نداری نداری!

خرگوش: (مدام) میارم میارم!

 

[درهمین لحظه خرگوش اتسه بلندی میکند. با صدای اتسه زبل خان از خواب بلند میشود. خیره به پسرش که اسلحه را گرفته نگاه میکند.]

 

خرگوش: صبر اومد و صبر اومد !.. تو تابستون برف اومد!.

زبل خان: (عصبانی. به پسرش) دست به تفنگ میزنی؟.. نگو که پلنگ میزنی؟.. مگه که تو قول ندادی؟ ای بچه ی حسابی؟!.. حالا بدو ببینم میخوام حالتو بگیرم!..

زبل جان: (عصبانی. به خرگوش) ای خرگوش حنایی ببین چقدر بلایی!.. حالا بدو ببینم میخوام حالتو بگیرم!..

خرگوش: آخیش!.. آجستمو واجستم. تو حوض نقره جستم!... اگه راست مییگی تو منو بگیر!..

 

[زبل جان به دنبال خرگوش میدود. زبل خان هم به دنبال پسرش میدود.لحظاتی از دویدن آن ها. خرگوش برای زبل جان جا خالی میکند. زبل جان هم برای پدر جا خالی میکند.خرگوش اتسه میکند.]

 

زبل خان: (با صدای بلند) صبر اومد!..(هرسه سر جای خود می ایستند) وایسین که قلبم درد اومد!..

زبل جان: صبر اومد و صبر اومد قلب پدر درد اومد!..

خرگوش: حالا که اومد یه صبری!.. توضیح میدم یه قدری!.. آهای آهای عموجون!.. شدی بلای این جون!.. اصلا بزار بگم من!.. من خرگوش زرنگم!.. من مال تو قصه هام!.. اینقدر نیا تو همرام!.. اگه که منو بگیری!.. بدون تو هم اسیری!.. چون خرگوش قصه هام!.. از من یه دونس تو جهان!.. باید اینو بفهمی!.. که دنیای بچه ها!.. نیاز داره به ماها!.. نسل منو نابود نکن!.. بچه ها رو گریون نکن!.. مهر و محبت کجاس؟... لطف و صفا همین جاس!.. بیا بکن تو دوستی!.. دنیا میشه گلستان!.. فقط و فقط با دوستی!..

زبل جان: پدر این کلک داره میزنه!.. افتخار گرفتنش مال منه!.. اگه که اونو بگیریم!.. جایزشو میگیریم!.. خیلی وقته دنبالش بودیم!.. باید که نتیجه بگیریم؟!.. دیگه داره شب میشه!.. کارمونم سخت میشه!.. دستور بدین تا بگیرمش!.. از جنگل فرار کنیم همه!.

زبل خان: اول اون تفنگا بده به من!.. بعدم زبون بگیر به دهن!..(اسلحه را میگیرد) نمیبینی دارم فکر میکنم!.. چاره ی مشگل میکنم!..(کمی فکر میکند) خرگوش داره راست میگه!.. اون واقعا زرنگه!.. اون مال تو قصه هاس!.. توی قفس نیست که جاش!.. بیایین با هم دوست باشیم!.. بخندیم و زود پاشیم!.. (میشیند و بلند میشود) بیایین با هم دوست باشیم!.. بخندیم و زود پاشیم!..  (میشیند و بلند میشود. رو به تماشاچی ها) آهای آهای بچه ها خرگوش حنا مال شما!.. آهای آهای بزرگترها!..گوش بدین به حرف بچه ها!.. ما هم اشتبا میکنیم!.. ممکنه اینو ندونیم!.. آدم باید عاقل باشه!.. تا همه جا عزیز باشه!..

خرگوش: ( به زبل جان) تو هم باید قول بدی!.. با حرفی ناراحت نشی!.. بیا با هم دوست باشیم!.. بخندیم و زود پاشیم!..(میشیند و بلند میشود) بیایین با هم دوست باشیم!.. بخندیم و زود پاشیم!.. (میشیند و بلند میشود)

زبل جان: منم دگ قول میدم!.. حرف حقو بفهمم!.. دگ با هم خوب باشیم! بخندیم و زود پاشیم!  (میشیند و بلند میشود) دگ با هم خوب باشیم! بخندیم و زود پاشیم! (میشیند و بلند میشود)  دگ داره شب میشه! باید بفهمیم همه!.. حالا که با هم دوست شدیم!.. یه هدیه بدیم  زود بریم!..   

زبل خان:حالا به افتخار دوستیتون!.. یه هدیه بدین زود به ایشون!.. (رو به تما شاچیها) آهای آهای بچه ها!.. هدیه بدین به همدیگه!. تا دوستیهاتون پابرجا بمونه!..

 

[خرگوش و زبل جان به دنبال هدیه میگردند.صدای موزیک. زبل خان به آن ها نگاه میکند. خرگوش میوه میچیند. زبل جان نیز مشغول چیدن گل قرمز و بزرگی از بوته ها میباشد.]

 

خرگوش: (در حالی که میوه میچیند) به افتخار دوستیمون!.. میوه میدم من به ایشون!..

زبل جان: (در حالی که گل قرمز را از بوته میچیند) به افتخار دوستیمونیه گل میدم من به ایشون!..

زبل خان: (در حالی که به آنها نگاه میکند) به افتخار دوستیها!.. هدیه بدین آی بچه ها!..

 

صدای راوی: بله بچه ها!.. با دادن یک هدیه دوستی پا بر جا میمونه!.. ولی فراموش نکنین!.. هدیه ای که میخایین بدین!..اول با اجازه ی بزرگترا!.. ولی حالا!.. خرگوش برای هدیه میوه را کرده نشونه!.. غافل از این که زبل جان گل آرزو را میچینه!.. 

 

[خرگوش با میوه ها و زبل جان با گل قرمز بزرگ به سمت یکدیگر میروند. هردو دستهایشان را پشت سر پنهان کرده اند تا هدیه ها دیده نشوند. به همدیگر میرسند. خرگوش اول میوه ها را نشان میدهد. ولی زبل جان هنوز گل را پشت سر پنهان کرده است.]

 

زبل جان: (با دیدن میوه ها) اخ جون بازم میوه جات!.. باز دل من شد فدات!.. میوه را دوست میدارم!.. سر سفره میزارم!.. از این به بعد میوه ام!.. میشه غذای دلم!.. حالا وقت هدیه ی منه!.. میخوام نشون بدم به همه!.. یه چیزی واست آوردم!.. تکه تو دنیا مثل من!..

خرگوش: نشون بده بینم!.. هدیه تو زود ببینم!.. اگه که راست میگی تو!.. نشون بده زودی تو!.. حدس بزنم یا نزنم؟!..

زبل جان: حدس بزنی یا نزنی!.. چشماتو زود بنداز زمین!.. بعد که چشاتو وا کردی!.. خودت زودی میفهمی!.. حالا میتونی حدس بزنی!..

خرگوش: خوردنیه؟!

هرسه نفر: نه نه!..

خرگوش: پوشیدنیه؟!..

همگی: نه نه!..

خرگوش: اسباب بازیه؟..

همگی: نه نه!..

خرگوش: شکستنیه؟!..

همگی: نه نه!..

خرگوش: تا شدنیه؟!..

همگی: نه نه!..

خرگوش: اوا خسته شدم!.. آخه اون چیه که نه خوردنیه!.. نه پوشیدنی!.. نه شکستن!.. نه تا شدنی!.. نه اسباب بازی!.. خب بگو تا پیر نشدم!..از خستگی سیر نشدم!.. حالا اون چیه؟..

زبل جان: (به پدر) پدر بگم؟!.. یا که نگم؟!.. نشون بدم؟!.. یا که ندم؟!.. اگه که بگم همون میشه قصه هامون تموم میشه!..

زبل خان: پسر بگو!.. از صب تا غروب خسته شدیم!.. میون جنگل قلقلک  بسته شدیم!..

 

 [ زبل جان دستانش را از پشت سر هویدا میکند. گل قرمز را به او نشان میدهد. خرگوش از تعجب و عصبانیت با دیدن گل فقط نگاه میکند.]

 زبل جان: (تا گل را نشان میدهد) دَکّی!.. یه گل چیدم تا دوستیما نشون بدم!.. پس چی شدش؟!.. از خوشحالی پرکشیدی؟!.. یا انتظار نداشتی؟!.. پس چی شدش؟!.. (به پدر) پدر چی شد خرگوش ما پر پسته شد!؟.. انگاری خواب خرگوشی!.. راسته خرگوشی؟!..

زبل خان: شاید که از، بوی گلِ قرمزِ تو بیهوش شده!.. یا که ز خوشحالی هدیه پسر مدهوش شده!.. نمیدونم نمیدونم!.. آی خرگوش حنایی زرد و سرخ و طلایی!.. بگو بینم کجایی!.. نکنه تو رویاهایی؟!..

 

[خرگوش با عصبانیت به طرف پدر میرود. تفنگ را از دستش میقاپد. به طرف زبل جان میرود. اسلحه را به سمت او نشانه میرود.پدر و پسر متعجب هستند.]

 

خرگوش: (عصبانی به زبل جان) این چیه تو تودستت؟!.. کی گفته به گل دست بزنی؟.. عمر اونو پس بزنی!.. هرکی به گل دست بزنه!.. شاپره نیشش میزنه!.. خرگوشه نیشش میزنه!.. زنبوره نیشش میزنه!.. گل موجودی لطیفه!.. باپرهای ظریفه!.. گل مثل تو جون داره!.. آرزو در دل داره!.. چرا اونو از جاکندی؟.. عمرشو کوتاه کردی؟!.. حالا به تو من نشون میدم!.. یه تکونی بهت میدم!..

 

زبل جان: (ترسان) چه اشتباهی کردم!.. این گل رو از جا کندم!..

زبل خان: بشکن بشکنه!.. بشکن!..

خرگوش: (اسلحه به طرف پدر) گل دلش شکست!..بشکن!..

زبل جان : دیگه نمیشکنم!.. بشکن!..

 زبل خان: بشکن بشکنه!.. بشکن!..

خرگوش: (اسلحه به سمت پسر) گل دلش شکست!..بشکن!..

زبل جان : دیگه نمیشکنم!.. بشکن!..

 

[خرگوش به سمت پدر و پسر تیر هوایی شلیک میکند. ستاره های درخشان از اسلحه به هوا پرتاپ میشود. پدر و پسر فرار میکنند. خرگوش به دنبالشان با اسلحه میدود و شلیک میکند. آنها نیز همچنان جا خالی میکنند و فرار میکنند.]

 

خرگوش: (در این حال) بشکن بشکنه!.. بشکن!..

زبل خان: (در این حال) گل دلش شکست!.. بشکن!.. آخ!.وای!.

زبل جان: ( در این حال) دیگه نمیشکنم!.. بشکن!.. آخ!. وای!

 

[ لحظاتی از تکاپوی آنها در میان صحنه. آنها به همین صورت از جنگل خارج میشوند.]

 

صدای راوی: بله بچه های قشنگم!.. خوشگل و رنگ وارنگم!.. هر کی به گل دست بزنه شاپره نیشش میزنه!.. گل مثل ماها آدما زندگی قشنگ داره!.. پرهای رنگ وارنگ داره!...خونه ی اون تو خاکه!.. خوراکشم که آبه!.. پس اونو از جا نکنین!.. به زندگیش پا نزنین!.. ایشالا که زندگیتون مثل گلها قشنگ باشه!.. خوشگل و رنگ وارنگ باشه!... سر سفره ی دلهاتون میوه ها یادتون نره!.. بچه ها با هم دوس باشین!.. مودب و تمیز باشین!.. ماجرای قصه ما به سر رسید!.. خرگوش قصه هامونم دوباره خونشون رسید!..

تا ماجرای قصه ی بعدیمون !.. خدانگهدارتون!.. خدانگهدارتون!.. خدا نگهدارتون!..

 

                                                                                  [پایان]

 

خیر مقدم، خیلی خوش اومدی

×