بنام خدا

                                        ( اردوگاه رزمی )

ابو دهقان در میان اسرایی قرار دارد که به شهادت رسیده اند. قرار بر این است که عراقی ها این کشته شدگان را به بیابانی انتقال دهند که سوزانده شوند. در میان راه دهقان با وجود زخم هایی که بر بدن دارد، به طرز معجزه آسایی به هوش می آید. او از کامیون نعش کش ها، از میان شهدا بر می خیزد و فرار می کند. دهقان با هر مشقّتی که هست وبا وجود این که تقریبأ راه های این منطقه را می شناسد، خود را به مرز ایران می رساند. پس از مداوای دهقان، فرماندهان ایرانی متوجه می شوند که او اطلاعات ارزشمندی در مورد یکی از اردوگاه های عراقی دارد. زیرا او اهل جنوب است و زبان عربی را خوب بلد است. که متوجه ی صحبت های یکی از فرماندهان عراقی با تلفن شده است. مبنی بر این که قرارگاه مذکور از چه اهمیّتی برخوردار می باشد. زیرا این اردوگاه معبر کلّیه ی امکانات، قراردادها، میزگردهای عملیاتی و همچنین بیشتر نقشه های جنگی است که در آن جا شکل می گیرد. همچنین داخل این اردوگاه محافظینی قرار دارد که همگی از بهترین رزمی کارهای بنام عراقی می باشد. دهقان به فرماندهان عملیاتی اذعان می کند که برای نفوذ به این اردوگاه، عملیاتی باید شکل گیرد که به دور از هر گونه سلاح گرمی باشد. زیرا شلیک حتی یک تیر در این اردوگاه به منزله ی منحل شدن سریع اردوگاه و کلیه ی عملیات های جنگی که به صورت المثنی از طرف دولت عراق وارد آن جا می شود، است. به همین دلیل چندین نفر از بهترین رزمی کاران به نام ایرانی باید وارد عملیات شوند. تا لحظه به لحظه و قدم به قدم وارد اردوگاه مذکور شوند. و به اسرار پرونده های عملیاتی که در اقسی نقاط مناطق عملیاتی شکل می گیرد پی ببرند. یکی از فرماندهان ایرانی برای تأیید صحت مسئله و حرف های ابو دهقان، گروهی را برای تحقیق و تفحّص اعزام می کنند. در نتیجه ی این تحقیق متوجه می شوند که چندین اسیر در نقطه ای از یک بیابان سوزانده شده اند. در نهایت صحت و سقم مسئله اثبات می گردد. به همین دلیل با یک سری تحقیقات میدانی، این گروه رزمی کار از جای جای مناطق کشور شناسایی وبرای شرکت در این عملیات دعوت می شوند. این گروه چند نفره، هر کدام دارای شخصیّت، کار، خصوصیات و مشکلات خاص زندگی خود می باشند. که معیارهای شخصیّتی آن ها جنبه ی کمدی دارد. که بر حسب این که می خواهند تغییری در سرنوشتشان رقم زده شود. یا این که به اسم و رسمی در این بوهبوهه ی کشور برسند. با توجّه به مشکلاتی که در میان راه دارند، این دعوت نامه را قبول می کنند. به این ترتیب به عملیات مذکور فراخوان می شوند. این گروه رزمی کار به همراهی فرمانده ی باهوش و زبده ی عملیات: سردار هاشم پور. و به همراهی راه بلد این قرار گاه: ابو دهقان، راهی اردوگاه مذکور در کور ترین نقطه از یک بیابان برهوت می شوند. سردار هاشم پور در آغاز عملیات متوجه می شود که محافظین عراقی در محل هایی مثل پشت گردن و جاهایی که با ضربات فنّی، فرد از هوش می رود. یک قطعه ی محافظ کننده قرار داده اند. که از هر گونه ضربه ی احتمالی جلو گیری می کند. سردار به گروه رزمی کارها دستوراتی می دهد که از طریق علم گریمِ پرسپکتیو همانند یکی از نظامیان عراقی شوند. به این صورت که تا فاصله ی چند متری از دید محافظین عراقی، خودی به نظر برسند. سپس رزمی کار ایرانی که همسان شده است، سرش را زیر اندازد، نزدیک محافظ عراقی شود و او را با ترفندی به سرعت خلع سلاح نماید. وسپس با او مبارزه کند و او را از پای در آورد. و نیز پس از آن دست بند و چسب دور دهانش ببندند و به مخفی گاه زیر زمینی کوچکی که در حوالی آن جا حفر و ساخته اند، انتقال داده شوند. همچنین هیچ گونه وسایل ارتباطی رادار دار و فرکانسی مثل بی سیم هم نباید همراه خود داشته باشند، که در غیر این صورت به سرعت ردیابی می شوند و عملیات منحل می گردد. در نهایت سردار هاشم پور با سبک و سیاست فرماندهی خود، طی دستوراتی به رزمی کارن ایرانی، کم کم وارد معبر دشمن می شوند. که در این میان مبارزاتی با محافظین رزمی کار عراقی شکل می گیرد بسیار تماشایی و دیدنی. همچنین با جنبه های کمدی موجود در این مبارزات. سردار هاشم پور با از میان برداشتن هر کدام از محافظین، یکی از رزمی کارهای ایرانی را به جای آن ها قرار می دهد. همچنین قابل ذکر است در یکی از نبردهای تن به تن. یک محافظ عراقی از وجود قطعه ی محافظ گردنش به تنگ می آید، آن را برای لحظاتی از خود جدا می کند. که این باعث می شود با ضربه ای به پشت گردنش از طریق یکی از رزمی کارها بی هوش گردد. در حالی که رزمی کار ایرانی از این مسئله خوشنود است. تا به خودش می آید یک مرتبه صدایی می شنود. تا بر می گردد، متوجّه می شود که محافظ عراقی به هوش آمده، اسلحه اش را برداشته و به سمت او نشانه گرفته است. در این لحظه رزمی کار ایرانی به سوی او می پرد. عراقی ماشه را می کشد. ولی تیری در آن نمی باشد. ولی همان صدای چیریک ماشه همه را به وحشت می اندازد. در نهایت کلیه ی مراحل مأموریت قدم به قدم و لحظه به لحظه پیش می رود. تا این که همگی وارد قرارگاه مذکور می شوند. هنگام ورود همگی متعجب از فضایی که در آن قرار گرفته اند می شوند. قرار گاه مذکور یک سالن خالی و خلوت به نظر می رسد. در این لحظه به یکباره در اصلی سالن خود به خود بسته می شود و گازی به سرعت از طریق لوله های اطراف سالن به داخل متساعد می گردد. که باعث می شود کلیه ی افراد گروه تجسس بی هوش شوند. پس از مدّت زمانی وقتی همگی به هوش می آیند و چشم باز می کنند. کاشف به عمل می آیند که در یک قرارگاه محفوظ و کاملأ حسار شده ی دیگری در نا کجا آباد اسیر شده اند. همچنین متوجّه می شوند که تمامی این برنامه ها نقشه ای از پیش تعیین شده نبوده است. و ابو دهقان یک جاسوس ستون پنجمی بیشتر نبوده است. پس از اندک مدّتی نامه ای از طرف دولت عراق به وسیله ی دهقان به آن ها ابلاغ می گردد. مبنی بر این که صدام از طرف  آمریکا از آن ها دعوت به عمل می آورد تا سبک های ناشناخته و باستانی ای که تنها خودشان و از طریق استادان قبلی سینه به سینه به آن ها رسیده است را به رزمی کاران آمریکایی آموزش دهند. در این صورت حتّی دولتشان حاظر است به آن ها یک هویّت و شناسنامه ی آمریکایی بدهد. همچنین در کنار یک زندگی آن چنانی در هر کجای دنیا که دوست داشته باشند. در ابتدا رزمی کارها به دلیل سرگذشتی که هر کدام قبل از ماجرا داشته اند و هدفی که برگزیده اند، شادمان می شوند. شرط مذکور را می پذیرند. حتی بعضی به این شرط می پذیرند که در این ماجرا خانواده هایشان هم در کنارشان زندگی کنند. ولی در کش و قوس این ماجرا متوجه می شوند که هر کدام از خانواده های آن ها با شنیدن چنین خبری راضی به چنین عملی نمی شوند. که به طرق مختلف آن ها را ترد می کنند. که با هدف آن ها که قبل از عملیات داشته اند همگامی ندارد. همچنین بعضی دیگر که خانواده برایشان مهم نیست و تنها هدفی که دارند مثل اسم، رسم و پول می خواهند بپذیرند. که اثر گذاری حرف های سردار هاشم پور بر آن ها و به دلیل غیرت ایرانی که در خونشان می باشد حاظر به همکاری و خیانت به وطن نمی شوند. همچنین یکی از رزمی کارها که خانواده اش موافقت می کند، متوجه می شویم که به یک باره به دلیل ماجرایی که از طرف دولت جمهوری اسلامی شکل می گیرد جلوی خروج آن ها از مرز گرفته می شود. که در نهایت  با تأثیر گذاری حرف های اثر بخش سردار هاشم پور به اسیران رزمی، کلّیه ی این خدئه ها دفع می شود. در نهایت هیچ یک از رزمی کارها حاظر به انجام چنین کاری نمی شوند. و به گفته ی خودشان مرگ را ترجیح می دهند تا خیانت به کشور، ناموس و وطن. با این وجود دولت عراق با دسیسه های آمریکایی، تصمیم به آن می گیرد که چند رزمی کار به مراقبت از آن ها گماشته شوند. همچنین نمی خواهند صدمه ای به رزمی کارها برسد. زیرا سبک هایی که آن ها دارند شدیدأ مورد توجّه و احتیاج آمریکایی ها می باشد. ولی رزمی کارهای ایرانی به هیچ وجه با آن ها راه نمی آیند. همچنین با صحبت های هر روزه ی سردار هاشم پور، آن ها را غیور تر می کند. که بر تصمیم خود استوارتر باشند. به گفته ی خودشان آن ها مانند آهنی شده اند که هر روز با وجود سردار آب دیده تر و محکم تر می شوند. در نهایت آمریکایی ها و دولت عراق دست به دامان دهقان می شوند. زیرا او هویّت ایرانی عراقی دارد و با رسم، رسوم و خصوصیّات ایرانی ها بیشتر آشنا می باشد. دهقان با تفکّر بر روی مسئله به نتایجی می رسد. از جمله این که رزمی کارهای ایرانی با غیرت هستند. مثلأ با اهانت به عقاید و شرف آن ها و کارهایی از این قبیل خدشه ای به غرور آن ها وارد می کنند. تا این که رزمی کار ها از کوره در روند  و وابسته به شرایطی که در آن هستند با محافظین وارد صحنه ی نبرد شوند. به عنوان مثال یکی از رزمی کارها را تنهایی به قسمتی می برند. او را گیر می کشند. با چنین ترفندهایی غیرتش رارمحک بزنند و با او مبارزه ی تن به تن یا چند تن به یک نفر کنند. تا وارد صحنه ی نبرد شوند. که در نتیجه از آن ها فیلم برداری و عکس برداری نامحسوس به عمل آورند. در این میان سردار هاشم پور با مشاهده ی ناخودآگاه نور فلاشر دوربینی به یاد و خاطره ی نور فلاشری که در صحنه ی مبارزات قبلی، هنگامی که در بیابان می خواستند وارد معبر شوند می افتد. که تصور بر آن می رفت خطای دید یا فوکوس نور خورشید ممکن است باشد. ولی در اصل فلاشر دوربینی بود که از فاصله ی دور از مبارزات آن ها فیلم برداری و عکس برداری انجام می پذیرفت. در نتیجه باز هم به دلیل هوش و زکاوت سردار هاشم پور و گوش زد کردن این مسئله به رزمی کارها، مبارزات اجرائی در میانه ی راه نیمه کاره می ماند. و هر بار مبارزان ایرانی با مذهکه و مسخره بازی مبارزه ای انجام می دهند. که مبارزات آن ها از این به بعد جنبه ی دفاعی دارد تا نبرد تن به تن. از طرفی هم عراقی ها به دلیل اهمیّت این گروه، اجازه ی هیچ صدمه ای به آن ها را ندارد. در این میان سردار و رزمی کارها این حقیقت را که آن ها متوجه ی برنامه های آن ها شده اند را کتمان می کنند. تا دشمنان به خیال خودشان سرگرم باشند. این مسئله موجب می شود که دهقان باز هم تصمیم  بگیرد تا مبارزان دشمن به شکل گروهی بر سر مبارزان ایرانی بریزند و تکنیک های رزمی آن ها را ثبت کنند. که در نهایت باز هم به نتیجه ی دلخواه نمی رسند. هر بار مبارزان ایرانی طبق معمول با مذهکه و مسخره بازی مبارزه انجام می دهند. در این میان سردار هاشم پور تصمیم جدّی می گیرد که به هر نحوی شده است تمام گروه از قرارگاه بگریزند. همچنین میان این بوهبوهه در آن طرف مرزهای ایران متوجه می شویم که ایرانی ها به دنبال سرنوشت رزمی کارها و سردار هاشم پور هستند که از صفحه ی روزگار محو شده اند. همچنین فرماندهان ایرانی متوجه می شوند که قرارگاهی که دهقان تعریف آن را کرده بود. یک اردوگاه ساختگی و دروغین بیش نبوده است. داخل قرارگاه، سردار هاشم پور در طی این مدّت با بررسی های کاملی که از محیط و پیرامون قرارگاه به عمل آورده است. متوجه می شود که برای فرار از این کارزار شرایط سختی را باید متحمّل شوند. به همین دلیل  نقشه های فرار کشیده می شوند. که در هر مرتبه ی فرار با شکست روبه رو می شوند. در هر مورد از فرار عراقی ها متوجّه می شوند و آن ها را دستگیر می کنند. که متذکّرأ عراقی ها در این بین حق هیچ گونه آسیبی به این گروه را ندارند. در این میان ابودهقان با تأمّل در شخصیّت رزمی کارها متوجّه می شود که هر کدام از آن ها سرگذشتی، کاری و مشکلی داشته اند که تا حدودی از آن ها با خبر است. زیرا او زمانی که در ایران بود، مدام پی گیر مسئله ی دعوت نامه ی رزمی کار ها بوده و به شکلی از وضعیّت و مشکلات آن ها با خبر می باشد. با نفوذ بر این مسائل و نقطه ضعف ها سعی بر آن دارد که آن ها را مجبور کند تا با دشمن کنار بیایند. ولی هر بار وجود سردار هاشم پور و صحبت ها و اندرزهای او که به مسائل پشت پرده اشاره می کند. مانع از رسیدن دشمنان به اهدافشان می شود. همچنین دهقان سعی می کند از طریق تروریست ها و گروهک های مجاهدین، یکی از اعضای خانواده ی رزمی کارها را بدزدند. ولی با وجود سیاستمداران دولت مرد جمهوری اسلامی و گوش به زنگ بودن آن ها در این مسائل، دشمنان ناکام می مانند. به این صورت که به عنوان مثال این دولت مردان، مکان زندگی خانواده ی آن ها را تغییر می دهند. یا این که با بهانه ی مسافرت رفتن خانواده، به هر نحوی نمی گذارند که دست دشمنان به خانواده ی آن ها برسد. البته این اتّفاقات به شکلی صورت می پذیرد که دشمن هیچ گونه شکّی در مورد این مسأله پیدا نکند. به هر حال دشمنان موفّق به انجام آدم ربایی نمی شوند. در نتیجه دهقان تظاهر دروغ به دزدیدن خانواده ی آن ها می کند. که در نتیجه ی سیاست های سردار هاشم پور مانع از هر گونه اشتباهی می شود. دشمن به تنگ می آید. تصمیم می گیرند که رزمی کارها را شکست روحی روانی بدهد. از جمله شیوع یک بیماری در میان آن ها که داروی این بیماریِ مُسری تنها در دست دشمن می باشد. و به این شرط دارو را به آن ها می رسانند که با آن ها راه بیایند و خواسته هایشان را اجابت نمایند. باز هم سردار هاشم پور متوجّه آن می شود که این بیماری تنها یک عارضه است که از طریق موادّ خوراکی به آن ها شیوع پیدا کرده و مطمئنأ به زودی های زود سلامت خود را به دست می آورند. تنها به این شرط که اسراء روحیه ی خود را نبازند. زیرا دشمنان وجود آن ها را غنیمت بر می شمارند و قصد هیچ گونه صدمه ی جدّی به آن ها را ندارند. به هر حال دشمنان باز هم در این خدئه شکست می خورند. در این میان هر بار سردار نقشه ی فراری می کشد. تا این که در نهایت نااُمیدی به یک باره فرار موفقیّت آمیزی انجام می دهند. آن ها با به دست آوردن مادّه ی بی هوشی از طریق یکی از آزمایشگاه های اردوگاه در فرارهای قبلی به این شکل که مادّه ی بی هوشی را به تانکر کوچک آب آشامیدنی دشمن انتقال می دهند. در نهایت با استفاده ی دشمنان از آب تانکر مذکور همگی پس از ساعاتی در نیمه های شب، خواب آسوده ای می روند و تا صبح به هوش نمی آیند. به هر حال سردار و رزمی کارها با استفاده از این فرصت و نقشه ی بیرون اردوگاه و همچنین لوازمی که باز هم از صدقه ی فرارهای قبلی به دست آورده اند. به راحتی از اردوگاه مذکور فرار می کنند. آن ها در نیمه های شب کم کم به آخرین حفاظ ها و موانع سر راهشان می رسند. زمانی که می خواهند از اخرین حفاظ فنس و سیم خاردار عبور کنند. متوجّه می شوند که آن طرف حسار پر است از تعداد زیادی گرگ گرسنه که فرار از میان آن ها کاری بس دشوار و نشدنی می باشد. همچنین آن ها اجازه ی شلّیک هیچ گلوله ای را نیز ندارند. به دلیل این که با شلّیک تنها یک گلوله در تنهایی شب. آن هم در بیابان. باعث آن می شود که اردوگاه های هم مرز آن ها که در چند کیلومتری آن ها قرار دارد، متوجّه ی حضور آن ها شوند. تنها یک راه می ماند. آن هم مبارزه با گرگ ها است. مبارزین با چند تا از گرگ ها مبارزه می کنند و آن ها را از پای در می آورند. ولی تعداد گرگ ها بسیار زیاد است و توان مبارزه با آن ها بسیار کم. در نهایت عملیات فرار آن ها باز هم شکست می خورد. در نهایت سردار به همراه گروه رزمی کارها به این تنیجه می رسند که در همان نیمه های شب، به اردوگاه بازگردند. بدون اینکه کسی متوجّه ی آن شود که آن ها حضور نداشته اند. پس از این ماجرا دشمن به وسیله ی ابو دهقان متوجّه می شود که سردار تمامی این نقشه ها را طرح می کند. و وجود سردار هاشم پور است که باعث ناکامی عملیات آن ها شده است. دهقان به دشمنان پیشنهاد می دهد که سردار را نیست و نابود کنند. یا حدّاقل از قرارگاه اسراء او را خارج کنند. ولی مخالفت رزمی کارها در این مسئله باعث می شود که دشمنان تصمیم بگیرند سردار را به شهادت برسانند. آن ها با شلّیک گلوله ای از طریق یکی از تک تیر اندازها، سردار را از ناحیه ی سر مورد ضرب گلوله قرار می دهند. که موجب مرگ ایشان می شود. با این اتّفاق رزمی کارها به مرحله ی کامل یأس و نا امیدی می رسند. در نهایت آن ها خود را از همه چیز و از همه جا ناکام می بینند. حتّی متوجّه این مسئله هم هستند که تمامی راه های احتمالی نیز به روی آن ها بسته است. آن ها تنها دو راه را در نظر خود مجسّم می دارند. یکی راه همکاری با دشمنان و خیانت به وطن و استادانشان. راه دیگر مرگ با عزّت می باشد. در نتیجه آن ها با خودشان بسیار کلنجار می روند. همچنین با یاد آوری درس هایی که سردار به آن ها داده است. و با توجّه به مرگ سردار که گوهر ارزشمندی برای آن ها بوده است. باعث می شود بیشتر از هر زمان دیگر غیرت مندانه تر به مسأله  بنگرند. در نهایت تصمیم می گیرند کشته شوند تا این که در این شرایط اسف ناک قرار داشته باشند. به همین دلیل به دنبال شیوه ای برای خلاص شدن از بند این زندگی می باشند. همچنین از آن طرف متوجّه می شویم که ایرانی ها سخت به دنبال مکان اسارت رزمی کارها می باشند. آن ها به سر نخ هایی نیز رسیده اند. آن ها از طریق کنترل نا محسول اشخاصی که می خواستند یکی از خانواده ی اسراء را بربایند. به این صورت که کلّیه ی ملاقات ها و تمامی تماس های آن ها را از آغاز عملیات زیر نظر می گیرند. تا این که مکان اردوگاه اسیران رزمی را از طریق نقشه ای می یابند. فرماندهان ایرانی با جسارت تمام تصمیم به انجام یک عملیات چریکی (زمینی، هوایی) را می گیرند. تا اسراء را نجات دهند. با توجّه به این که درون قرارگاه، بچّه های رزمی کار بر تصمیم مرگ خود راسخ می باشند. آن ها به دنبال راهی برای انجام این کار می گردند. تا این که به فکر یکی از آن ها می رسد که خودکشی به طریق مذهبی را انجام دهند. در نتیجه آن ها ساعت ها بر این مسئله ی بسیار مهم فکر می کنند. در نهایت با خودشان کنار می آیند. این تصمیم آخرین راه برای سرکوب دشمن است. همگی بر این عقیده استوار می مانند. تصمیم به خودکشی مذهبی می گیرند. آن ها به شکلی که عراقی ها متوجّه ی منظورشان نشوند، در حال مهیّا کردن شرایط و وسا یل این خودکشی می شوند. همه چیز همان طور که می خواهند فراهم می گردد. دیگر زمان آن فرا می رسد. هیچ یک از عراقی ها را متوجّه ی خود نمی بینند. آن ها شهادتین خود را نیز می گویند. در ثانیه های آخر که نزدیک به این عمل می باشد. همگی متوجّه ی سر و صدایی از جانب بیرون اردوگاه می شوند. رزمی کارها متوجّه می شوند که ایرانی ها وارد محوطه ی قرار گاه شده اند. که به موجب این عملیّات تمامی اسراء نجات می یابند. در این عملیات کلیّه ی نیروهای دشمن شکست سهمگینی را متحمّل می شوند. حتّی مشاهده می کنیم که ابو دهقان نیز به بدترین شکل ممکن با مرگ دست و پنجه نرم می کند. او در نهایت جان خود را تسلیم می کند. در پایان رزمی کارهای ایرانی به شهر و دیار خود باز می گردند. آن ها به همان آرزویی که داشتند می رسند. با این تفاوت که شرایط جنگ و اسارت کاملأ بر شخصیّت قبلی آن ها چیره شده است. به شکلی که از لحاظ شخصیّتی طور دیگری شده اند. که حتِّی خانواده ی آن ها و اطرافیان تصوّر آن را نیز نداشته اند. در هر صورت آن ها تصمیم می گیرند پس از استراحتی کوتاه برای نبرد حق علیه باطل راهی میادین نبرد شوند. زمانی که کوله بار رزم خود را مهیّا می کنند تا به سمت مناطق عملیاتی راهی شوند. مصادف می شود با پایان جنگ هشت سال دفاع مقدس بین ایران و عراق.   

   [[[پایان]]]

((طرح: صادق دهکردی))