بنام خدا

                                  (   پدر پر رنج- پسر ولخرج  )

علی آقا کارمند یک شرکت بار بری است. همچنین او صاحب یک همسر و یک پسر جوان بی کار به نام حسن است. علی آقا همیشه آرزو دارد که یک آدم میلیونر باشد. او به افراد پولدار حسادت می کند و همیشه می گوید اگر پول دار بودم در فلان کار سرمایه می گذاشتم واز این طور حرف ها. روزی از روزها علی آقا به دلیل رعایت نکردن موارد ایمنی در هنگام کار، یک بار سنگین به طرف او سقوط می کند و در دم جان می دهد. زمانی که می میرد روحش بر می خیزد ونظاره گر جریاناتی که در پیرامون می گذرد می شود. شرکت به خانواده ی او مبلغ هنگفتی پول می دهد. روح علی آقا صحنه ی دادن پول ها را به خانواده می بیند. او می خواهد سعی کند که پسرش را راهنمایی کند تا در کاری سرمایه گذاری کند. ولی پسر او یک جوان ولخرج است و علی آقا هم دستش از این دنیا کوتاه می باشد. علی تنها از دست کارهای پسرش هرس می خورد. حسن هر روز یک ماشین تعویض می کند و مدام به مسافرت رفتن با دوستانش می پردازد. از طرفی هم مادر اکبر حریف کارهای بیهوده ی او نمی شود و نصیحت هایش به گوش حسن کار ساز نمی باشد. تا این که علی آقا در نظر همسرش مجسم می شود وبا یکدیگر حرف می زنند. علی از همسرش می خواهد تا هر چه زودتر جلوی ولخرجی های حسن را بگیرد. ولی دیگر دیر شده است وپول ها به آخر رسیده است. روح علی به همسرش می گوید شاید اگر من هم به جای حسن بودم همین کارها را می کردم. واین قسمت است که  یک نفر پول دار باشد و یک نفر بی پول. تنها علی از همسرش می خواهد که دل تنگی نکد. چون به هر حال یک مقرری اندک که از طرف بیمه برای او هر ماه واریز می شود کفاف عمر او را می دهد. دیگر پول ها تمام می شود و حسن به بی پولی می رسد.او از دوستانش که با آن ها به خوش گذرانی می پرداخته، می خواهد که کمکش کنند. ولی هیچ کدام از دوستانش در این شرایط او را تحویل نمی گیرند. همچنین آن هایی که پول قرض گرفته بودند به دلیل نداشتن مدرک، قرضشان را ادا نمی کنند. ماجرا ی حسن به جایی می رسد که کم کم مستمند می شود. مادر نیز مدام حسن را سرزنش می کند و می گوید که دیگر هیچ خرجی ای نداریم وباید سر کار بروی. اکبر که این وضعیت را می بیند. مجبور می شود به محل کار پدرش برود و به حساب سابقه ی پدرش، همان کارهای سخت و طاقت فرسای او را ادامه دهد. روح علی آقا هم به دیار باقی می شتابد.

                                                        طرح: صادق دهکردی