بنام خدا

                                                       پلیس امنیت ملی

 

علی آقا،افسر نیروی انتظامی که به تازگی ترفیع درجه ی سروانی گرفته است، تصمیم به ازدواج میگیرد. مهشید همسر سروان علی یاری در ابتدا با کار او مشکلی ندارد. یکی از شب ها به دلیل مأموریتی که به علی سپرده میشود، آنها نمیتوانند  به میهمانی مهمی بروند. مهشید از آن شب با کار همسرش مشکل پیدا میکند. این قضیه با موضوع فوت پدر مهشید و نرسیدن علی به مراسم ختم شدت پیدا میکند. مشید به تنگ می آید. صبرش لبریز میشود. قضیه را با علی فیصله میدهد، که یا کار ، یا زندگی و بچه ای که در راه داریم. مهشید با اینکه بار دار است ،هرروز بر این اصل اصرار میورزد. علی هر روز در فکر این مسئله است. همچنین او در این روزهای سرنوشت ساز، درگیر پرونده ای بسیار مهم است. علی به دلیل مشغله ی فکری، تصمیم غلط میگیرد. او با تصمیم اشتباه و سر پیچی از مافوق ،  مأموریتی که ماه ها برنامه ریزی شده را خراب میکند. در این ماجرا تعداد بسیاری خلاف کار تحت تعقیب متواری میشوند. به طبع دو تن از مأمورین انتظامی شهید میشوند. به همین دلیل علی یک درجه خلع میشود. او همان میشود که مهشید میخواهد. از کارش استعفا میدهد. علی با اینکه بسیار ناراحت است. به دلیل بارداری مهشید و پا به ماه بودنش ، تصمیم به صبر میگیرد. ماه های آخر تولد نوزاد کم کم فرا میرسد. به دلیل آلودگی هوای شهر و تشخیص پزشک مبنی بر تولد سالم نوزاد. آنها تصمیم میگیرند چند ماهی به یک روستای خوش آب و هوا سفر کنند. علی که در این مدت وانمود می کرده استعفا داده است. در اصل با مأموریت در لباس شخصی ، پی گیر پرونده ی خراب کاری شده می باشد. تا جایی که رد یکی از اعضای اصلی باند را میگیرد که در روستایی مخفی شده اند. همچنیین او در این مدت با دکتری که ذکر شد تبانی کرده تا مهشید را راضی کند برای سلامتی فرزندشان به جای خوش آب و هوا بروند. آنها به روستای مذکور میروند. علی در همان روزهای اول ورود به روستا ، شرایط و پیرامون را بررسی میکند. او سعی دارد مکان اختفای سردسته ی گروه شروران را شناسایی کند. به همین خاطر با کلیه ی افراد روستا شروع به آداب و معاشرت میکند. همچنین برای روستاییان دلیل مسافرت خود را همان بار داری همسرش بر میشمرد. به هر حال او عملیات سرّی خود را آغاز میکند. در بررسی هایی که به عمل می آورد متوجه میشود شخصی که خود را به عنوان زمین دار روستاهای اطراف معرّفی کرده است. نفوذ شدیدی در بین اهالی روستا دارد. او کسی نیست جز کمال خان، همان سردسته ی شروران مرکز شهر. علی که از همان آغاز عملیات با قرار قبلی و طبق دستورات ما فوق عمل کرده است. مراتب را به بالا اطلاع میدهد. کمال خان که فردی تیز بین است، طبق مشاهدات خود، به هویّت اصلی علی پی می برد. کمال خان یک شب قبل ازعملیات با چندی از دار و دسته وارد خانه ی علی در روستا میشوند. او مهشید را گروگان میگیرد. کمال خان از علی میخواهد که عملیاتش را منتفی و اطلاعات غلط به مافوقش ابلاغ کند. در این کشمکش مهشید دچار سانحه شده و درد شدیدی از ناحیه ی شکم دارد. علی و پلیس ها که از قبل تا این جای عملیات را بررسی کرده بوده اند. وارد عملیات میشوند. طی یک عملیات چریکی کلیه ی شروران را دستگیر میکنند.بعد از این لحظه، قابله ی روستا به داد مهشید می رسد و فرزندش را به دنیا می آورد. مهشید بعد از تولد فرزند، از علی میخواهد تا هر طور شده به کارش باز گردد. همچنیین او بعد از متوجه شدن ماجرای کمال خان و قاچاق اعظای بدن کودکان ، پی به اهمیّت پلیس در جامعه می برد.

 

                                                                      طرح: صادق دهکردی