بنام خدا

                         (   دزدی یا معتاد؟  )

رسول کارمند با سابقه ی یک شرکت است. اوبسیار انسان صادق وآبرو داری می باشد. ولی از بد روزگار، دچار بیماری اعتیاد به مواد مخدر می باشد. اوبه دلیل شخصیتی که دارد به هر دری می زند، که کسی از این موضوع بویی نبرد. رسول از پلیس ها می ترسد و همچنین در محل کار از نگاه هایی که همکارانش بی غرض بر حسب جو کاری به او می کنند ترس و دلهره دارد. روزی از روزها، زمانی که او در منزل است. یکی از همکارانش با او تماس می گیرد و می گوید که توی شرکت دزدی شده است. همچنین رئیس شرکت وپلیس ها به او مضنون می باشند. رسول به دلیل ترسی که مبادا کسی از اعتیاد او بویی ببرد و از ترس پلیس ها متواری می شود. او به یکی از روستاهای هم جوار شهر، مهمان پدر بزرگ و مادر بزرگش می شود. تا مبادا کسی از محل اختفای او بویی ببرد. او در این چند روز با ترس و لرز زندگی می کند. در نتیجه تصمیم می گیرد که مواد را ترک کند و با جسارت تمام به شرکت برگردد بگوید که دزدی کار من نیست. رسول با مشقت تمام طی این چند روز در حالی که اجازه نمی دهد پدر بزرگ و مادر بزرگ از این موضوع اطلاعی پیدا کنند، مواد را کاملأ ترک می کند. او با خوشحالی تمام به شهر باز می گردد و یک راست به طرف شرکت می رود. او بی ترس و دلهره نزد رئیس می رود وبا جسارت تمام اعلام می کند که دزدی کار او نبوده است. رئیس به او می گوید که دزد پول ها ، هفته ی گذشته دستگیر شده است. همچنین دلیل تأخیر چند روزه ی او را جویا می شود. رسول تنها در این لحظه با خوشحالی و تعجب به رئیس می نگرد. گویی که حرف های رئیس را نمی شنود. از آن روز به بعد رسول با خیال راحت به زندگی و کار در اجتماع ادامه می دهد.

                                                             [ طرح: صادق دهکردی ]

 

خیر مقدم، خیلی خوش اومدی

×