بنام خدا

                                              (  مبارزبرسرعشق )

هاشم آقا قهرمان مبارزات رزمی جهان است. او بسیار عاشق مبارزه می باشد. به همین دلیل  هر روز در خانه، بین بادیگاردهایش مبارزه می گذارد. هاشم آقا در این سن پیری دوست دارد دخترش شیوا با یک قهرمان مبارزات رزمی ازدواج کند. او حسام را برای دخترش انتخواب کرده است. زیرا حسام در درجه ی اول پسر عموی شیوا می باشد و در درجه ی دوم از کودکی زیر دست عمویش هاشم در رشته ی رزمی تلاش های مکرری داشته است. همچنین دارای چند مدال قهرمانی نیز می باشد.در گذر ماجرا شیوا به دلیل عشقی که نسبت به دوست هم دانشگاهی اش مقداد دارد. راضی به انجام وصلت با حسام نمی باشد. همچنین او قبل هر مراسم خواستگاری بهانه ای می تراشد تا خودش را پا پس بکشد. مقداد که ماجرای خواستگار شیوا را متوجه می شود. قدم پیش می گذارد و به او پیشنهاد ازدواج می دهد. شیوا به مقداد می گوید که پدرش تنها دامادی را می پذیرد که در رشته ی رزمی فعالیت داشته باشد. مقداد پس از کمی تامل با دوست دوران کودکی اش عرفان، که او نیز رزمی کار است صحبت می کند. عرفان در ملاقاتش از او می خواهد تا به باشگاهش بروند و طی چندین ماه تلاش، فنون و هنرهای رزمی را به او آموزش دهد. مقداد این خبر خوش را به شیوا می رساند. در شب ماجرا به دلیل اصرار زیاد پدر برای ازدواج، شیوا مجبور می شود داستان مقداد را بیان کند. هاشم آقا متذکرأ تنها شرط برای داماد آینده را قهرمان و رزمی کار بودن می داند. شیوا هم در نظر پدر مقداد را یک رزمی کار قهرمان جهان که باشگاهی نیز برای خود دارد معرفی می نماید. هاشم آقا آدرس باشگاه مقداد را برای تحقیقات می خواهد. شیوا از پدر یک روز مهلت می خواهد تا آدرس باشگاه را به او بدهد. فردای آن روز شیوا مسئله را با مقداد در میان می گذارد. مقداد در ابتدا ناراحت از تصمیم نابه جای او می شود. ولی در نهایت با درمیان گذاشتن موضوع با عرفان، تصمیم می گیرند هویت باشگاه را به صورت جعلی از آن مقداد تلقی نمایند. شیوا آدرس باشگاه را به پدر می دهد. هاشم آقا به طور نامحسوس وارد باشگاه مذکور می شود. در صورتی که برنامه ریزی های قبلی از طرف شیوا شده است. زمانی که هاشم آقا وارد باشگاه می شود متوجه ی مقداد می شود که پشت میز مدیریت قرار دارد. در این حین مقداد با مشاهده ی او ، گاه گاهی دستوراتی را به بچه های رزمی کار در حال تمرین می دهد. در هر صورت در تحقیقات اولیه مقداد خودش را در دل هاشم آقا جا می کند. پدر از شیوا می خواهد تا مقداد به همراه چند نفر از بچه های باشگاهی اش برای مبارزه با بادیگاردها دعوت شوند. شیوا خواسته ی پدر را به مقداد می رساند. مقداد به همراه عرفان و یکی دو نفر از بچه های رزمی کار برای مبارزه با بادیگاردها به خانه ی مجلل هاشم آقا دعوت می شوند. در شب میهمانی شاهد مبارزه ی عرفان و بچه های رزمی کار با بادیگارد های هاشم آقا می شویم. که در نهایت با تساوی دو برد و دو باخت از طرف هر دو تیم. با نتیجه ی تساوی هر دو تیم مقابل، میهمانی تمام می شود. در پایان هاشم آقا از مقداد می خواهد تا برای جلسه ی بعدی خودش را برای مبارزه با تنها رقیب عشقی اش حسام آماده سازد. فردای میهمانی حسام متوجه ی ماجرای مقداد می شود. همچنین او با تعقیب شیوا متوجه ی عشق آنها نسبت به یکدیگر نیز می شود. او آدرس مقداد را پیدا می کند. وارد باشگاه می شود. با مقداد رو به رو می شود. او را دعوت به مبارزه می نماید. مقداد پس از  شناختن حسام، تنها شرط هاشم آقا را متذکر می شود که در جلسه ی بعد، آن هم در خانه ی شیوا مبارزه کنیم. حسام عجول است و می خواهد وارد مبارزه با او شود. ولی با دخالت عرفان ، شاهد در گیری رزمی بین حسام و عرفان می شویم. در پایان عرفان شکست سختی از حسام می خورد. او به مقداد می گوید که منتظر او می باشد و برای مبارزه لحظه شماری می کند. حسام به دلیل ذات بدش در یکی از شب ها از طریق یک مبارز ، جلوی مقداد را می گیرد. در این ماجرا مقداد به دست مبارز کتک مفصلی می خورد. او حتی قادر به انجام دفاع از خودش را نیز نمی باشد. حسام متوجه ی دروغ بودن هویت او می شود. ماجرا را به عمویش، هاشم آقا اطلاع می دهد. ولی شیوا پس از اطلاع از جریان به پدر می گوید که مقداد یک انسان خاکی می باشد. همچنین او تکنیک هایش را تنها در باشگاه و جاهایی که دعوت شده باشد انجام می دهد. اگر هم تن به شکست داده است، تنها به دلیل افتادگی و مردانگی اش می باشد. هاشم آقا می پذیرد و بیشتر از قبل از مقداد خوشش می آید. و حسام را سرزنش می کند چون به دلیل سابقه های خلافش قادر به تا سیس یک باشگاه هم نیست. مقداد با اطلاع از جریان متوجه ی آن می شود که فرصت چندانی ندارد. او باید هر چه زودتر خودش را برای مبارزه آماده سازد. عرفان تلاشش را برای آموزش مقداد فشرده تر می سازد. حسام نیز در این مدت سعی بر دلبری شیوا را دارد. ولی شیوا تن به ازدواج با او را نمی دهد. شیوا هر روز بر سر تمرینات مقداد می رود و او را تشویق به تلاش بیشتر می کند. عرفان با در نظر گرفتن مبارزه ای که با حسام داشته است، مطمئن است که او حریف قدری است. او تصمیم می گیرد تا تکنیک های مبارزه ای حسام را با توجه به تصویرهایی که از مبارزات او دارد، مورد بررسی قرار دهد تا نقاط ضعف او را شناسایی و نقاط قوت عرفان را تقویت نماید. در هر صورت مقداد به تمرینات سخت ادامه می دهد تا این که شب میهمانی فرا می رسد. هاشم آقا در شب میهمانی از حسام و مقداد می خواهد تا لحظه ای را که منتظرش بودند را به سر انجام رسانند و با یکدیگر مبارزه کنند. مقداد سعی خودش را در زمان مبارزه می کند. ولی در چند دقیقه اول مبارزه ،مقداد با یک ضربه ی فنی از طرف حسام شکست می خورد. ولی همچنان  با دردی که دارد سعی می کند روی پا بایستد.همچنین حسام بعد از شکست مقداد ، یک سری مدارکی را رو می کند که متوجه می شویم باشگاه مذکور متعلق به عرفان است و مقداد هیچ مدال قهرمانی و هیچ گونه مسابقه ی رزمی در زندگی اش وجود ندارد. و او را یک شارلاتان قلمداد می کند که با نفوذ بر خانواده ی آن ها تصمیم به ازدواج با شیوا را دارد. هاشم آقا پس از متوجه شدن ماجرا از مقداد می خواهد که برای همیشه از شیوا و خانواده ی آن ها دور شود. همچنین او از این کار به جای حسام خوشش می آید واگر هم که خلا فی در گذشته کرده است را می بخشد و او را داماد آینده ی خود بر می شمرد. همچنین شیوا را مجبور به ازدواج با حسام می کند. کم کم مراسم ازدواج حسام و شیوا فرا می رسد. مقداد بسیار ناراحت از شکست و ماجرایی که پیش آمده است. شب عروسی فرا می رسد. در این شب ، شیوا بسیار ناراحت از این وصلت می باشد. او در اتاق خودش متوجه ی سفره ی عقد می شود. راهی به جایی نمی یابد. شیوا به یک باره رگ دست خودش را می زند. مقداد نیز در بیرون مراسم با ناراحتی ایستاده است. او متوجه ی خود کشی شیوا می شود. او وارد مراسم می شود. با چهره ی بی تفاوت حسام رو به رو می شود. مقداد در میان میهمان ها با حسام مبارزه می کند. پس از مبارزه ای طولانی ما بین آن ها ، مقداد با استفاده از نقاط ضعف حسام، او را ضربه ی فنی می کند. که حسام از هوش می رود. در بیمارستان شیوا از مرگ حتمی نجات پیدا می کند. زمانی که به هوش می آید، هاشم آقا و مادرش را متوجه می شود که با ازدواج او با مقداد راضی می باشند. زیرا بر خلاف حسام، او در این مدت بیهوشی پشت در بیمارستان با نگرانی از حال او منتظر نشسته است. همچنین متوجه شده ان که مقداد واقعأ عاشق او می باشد. به این دلیل، تمام این برنامه ها هم از سر عشق و علاقه ای می باشد که به او داشته است.           (پایان)

                                                        [ طرح: صادق دهکردی ]