«بسمه تعالي»

سيناپس فيلمنامه پاياني: «با نردبان رو به آسمان» اثر: صادق دهكردي

حميد، پسر ده سالهاي است كه در يك خانواده پايين شهر زندگي ميكند. او يك خواهر هجده ساله و يك نابرادري چهار ساله و يك ناپدري به نام اصغر بابا دارد. همگي در كنار مادرشان معصومه خانم در يك خانه استيجاري زندگي ميكنند. چندي است كه حميد با ديدن يك سري مشكلات كه در خانوادهاش پيش آمده است، در فكر فرو ميرود تا چگونه به وضع نابه سامان خانوادهاش سر و سامان ببخشد. تا اين كه روزي كارت عابر بانك يارانهاي خانواده پنج نفري خود را ميدزدد، تا به خيال خود براي ناپدرياش كه كارگر ساختمان است يك سري وسايل بنايي نو و براي خواهر بزرگترش كه رشته كامپيوتر ميخواند، يك كامپيوتر. همچنين براي نابرداري كوچكش كه عاشق ماشين برقي است، يك ماشين بخرد. و براي مادرش كه با دست لباس ميشويد و ناراحتي پوستي گرفته است، يك لباس شويي بخرد. او در حالي كه از چند روز قبل پيش زمينه اين كار را فراهم آورده است. با برداشتن كارت عابر بانك به همراه رمز آن از جيب پدر به طرف يكي از باجههاي عابر بانك در سطح شهر ميرود. او با هزار ترس و لرز خود را جلوي بانك ميرساند. غافل از اين كه در همان مكان يك سارق جوان در كمين طعمه ميباشد تا به مقاصد شوم خود برسد.

سارق متوجه حميد ميشود. او خود را به عنوان يك دوست به حميد معرفي ميكند. حميد در عين سادگي باور ميكند. سارق به حميد در گرفتن پول كمك ميكند. در همين لحظه يك گشت آگاهي جلوي بانك توقف ميكند و متوجه موتورسيكلت سرقتي جوان ميشود. آنها پس از چك كردن موتور به دنبال صاحب آن ميگردند. دزد جوان در اين لحظه ناكام ميماند. او حميد را رها ميكند و يك جوري خود را براي چند لحظه از چشم مأمورها مخفي ميدارد. حميد با خوشحالي به راه خود ادامه ميدهد. در حالي كه مبلغ دويست هزار تومان پول نقد در جيب پشت خود گذاشته است. دزد جوان پس از اندكي خود را به حميد ميرساند. او ابتدا از پشت سر ميخواهد كه پولها را از جيب حميد بزند كه حميد پايش به يك سنگ گير ميكند و زمين ميخورد. دزد خود را مخفي ميدارد. حميد دو مرتبه به راه خود ادامه ميدهد. سارق باز هم به دنبال او ميرود. او ميخواهد كه براي مرتبه دوم خود را به جيب حميد برساند. در همين لحظه دو نوجوان دبيرستاني كه به دنبال يكديگر گذاشتهاند و از ميان جمعيت عابران ميدوند، با سارق برخورد ميكنند و او را نقش بر زمين ميكنند. حميد متوجه سارق ميشود. او را ميشناسد. او ميخواهد كه به دزد كمك كند. دزد در كمال بي رحمي او را مورد هجو قرار ميدهد. حميد ناراحت ميشود و به راه خود ادامه ميدهد.

سارق پس از جمع و جور كردن خود از روي زمين برميخيزد. او در يك اقدام ناباورانه پول ها را از جبيب حميد ميدزد و متواري ميشود. حميد از همه جا بي خبر، خود را نزديك يك اسباب بازي فروشي ميرساند. او متوجه ويرين پشت مغازه ميشود. پشت ويترين يك ماشين برقي قرار دارد. ماشين براي حميد با چراغ‌‌هايش چشمك ميزند. حميد لبخندي ميزند و ميخواهد كه داخل مغازه برود. او يك مرتبه متوجه ميشود كه پولها وجود خارجي ندارند. او يكي يكي جيب هايش را مورد كناكش قرار ميدهد. ولي خبري از پولها نيست. او با ناراحتي تمام روي زمين مينشيند. حميد به راهي كه آمده بود برميگردد تا پول ها را پيدا كند. او خيره به زمين پيادهروها را ميگردد. خانواده حميد متوجه ماجرا ميشوند و چون دوست ندارند كه آبرويشان برود راهي خيابانها ميشوند. آنها به دنبال حميد همه جا را ميگردند. حميد همچنان به دنبال پول ها ميگردد. چند باري او متوجه پليسها ميشود. حميد خود را از آنها مخفي ميدارد. كم كم دمدمهاي صبح ميشود. حميد سر به زير همچنان به دنبال پولها در خيابانهاي شهر ميگردد. از آن طرف هم پدر و مادر حميد نيز به دنبال او ميگردند. در كمال ناخود باوري حميد در ميان يك جمعيت پيادهروي صبحگاهي قرار ميگيرد. جمعيت مذكور همگي با پلاكارتهاي مخصوص به دامنه كوه ميروند. حميد نيز در ميان جمعيت، همچنان با همان سر به زير افتاده به دنبال پول ها ميگردد. در كنار حميد يك پيرمرد مسن قرار دارد كه گويا بيماري قلبي دارد. پيرمرد ديگر نميتواند به راه خود ادامه دهد. او پلاكارت خود را از گردن بيرون ميآورد. او كمي به اين طرف و آن طرف مي نگرد. پيرمرد متوجه حميد ميشود كه پلاكارت ندارد. او پلاكارت خود را گردن حميد مياندازد و از جمعيت دور و دورتر ميگردد. حميد همچنان با جمعيت به طرف دامنه كوه ميرود. همگي به مكان مورد نظر ميرسند. حميد با ناراحتي تمام، اشك ريزان، با چشمهاي خواب آلود روي قطعه سنگي مينشيند. جمعيت مذكور نيز هركدام در قسمتي اطراق كردهاند. آن طرفتر، يكي از مقامات مسئول مسابقه پيادهروي پشت تريبون قرار ميگيرد تا برنده خوش شانس را معرفي كند. او شمارهاي را ميخواند. كسي جواب نميدهد. مقام مسئول براي بار سوم شماره برنده را ميخواند ولي كسي جواب نميدهد. پچ پچ و همهمه همه جا را فرا ميگيرد. ناگهان شخص متوجه حميد و شماره پلاكارت او ميشود. شماره حميد همان شماره برنده ميباشد. شخص مذكور حميد را نويد ميدهد و او را به طرف تريبون ميبرد. حميد نميداند كه جريان از چه خبر است. حميد در كنار مقام مسئول در پشت تريبون قرار ميگيرد. حميد در همان حال از دور متوجه پدر و مادرش ميشود كه آنها نيز كم كم وارد كوه شدهاند.

پدر و مادر متوجه حميد ميشوند. آنها خود را به حميد ميرسانند. مادر حميد را بغل ميگيرد و ميگريد. مقام مسئول به پدر حميد بابت جايزه پنج ميليون توماني تبريك ميگويد. پدر با شنيدن اين خبر از خوشحالي قش ميكند. اندكي بعد، پدر و مادر حميد با خوشحالي هرچه تمامتر از كوه به طرف پايين ميآيند. پدر مدام حميد را بوسه ميزند. آنها وارد خيابان ميشوند. يك مرتبه از جلوي آنها يك جوان موتورسوار با سرعت عبور ميكند و با يك خودرو تصادف ميكند. جوان همان دزد ميباشد. سارق روي زمين نقش ميشود. جمعيت مردم كم كم دور او حلقه ميزنند. جوان از درد به خود مينالد. پليسها سر ميرسند و جوان را كه كمي پايش درد گرفته را دستبند ميزنند. حميد متوجه ميشود. حميد به پدر و مادرش ميگويد كه اين دوست من است كه كمكم كرده است. پدر به او ميگويد كه اين دوست نيست و او دزد اشت. حميد تنها با تعجب به دزد مينگرد. پدرش به او ميگويد كه قبل از دوستي با شخصي، ابتدا بايد او را بشناسي. حميد از اين حادثه درس بزرگي ميگيرد. در صحنهي پايان حميد وارد خانه ميشود و از اينكه اعضاي خانواده به وسايل مورد نياز خود رسيدهاند احساس خرسندي ميكند.

] پايان [