«بسمه تعالي»

{سينا پس فيلم نامه پاياني (رها و وهاب) اثر صادق دهكردي}

در صحنه شروع فيلم منصور را مشاهده مي‌كنيم در زير باران در نيمه‌هاي شب از خيابان‌هاي شهر مي‌گذرد كه يك مرتبه يك ماشين با او برخورد مي‌كند و خودرو فرار مي كند و منصور زير باران با سر و صورت خونين دراز كشيده است و كم كم جان مي‌دهد و در ذهن خود به ياد فرزند نوزادش و پسر دوساله‌اش مي‌افتد كه به زودي بايد به آن‌ها رسيدگي كند. در صحنه بعدي يك شب از اوايل پاييز سال 1368 را مشاهده مي كنيم در كنار يك بيمارستان صداي نوزادها از داخل بيمارستان به گوش مي‌رسد. داخل بيمارستان منصور را مشاهده مي‌كنيم كه خداوند به غير از فرزند دوساله‌اش وهاب، يك دختر به او هديه كرده است. منصور خوشحال به دنبال همسر و فرزند نوزادش مي‌رود تا آن‌ها را از بيمارستان مرخص كند و به خانه بياورد، به هر حال آن‌ها را با آژانس به خانه مي‌برد و خانواده‌هاي دو طرف از آن‌ها استقبال گرم مي‌كنند و آن شب مي‌گذرد و همگي به خانه‌هاي خود مي‌روند. نيمه‌هاي شب فرا مي‌رسد. منصور و همسرش فائزه به همراه دو فرزندش تنها در خانه خواب هستند كه نوزاد سر و صدايش بالا مي‌رود. همگي از خواب بيدار مي‌شوند و متوجه مي‌شوند كه حال نوزاد بد است و زرد شده است و فائزه نيز از درد زايمان نمي‌تواند به درستي از جاي خود حركت كند. منصور درصدد آن مي‌شود كه با تلفن به آژانس زنگ بزند و نوزاد را به بيمارستان ببرد كه به دليل باران شديدي كه مي‌بارد تلفن قطع مي‌باشد. به همين دليل به طرف درب خانه‌هاي همسايه‌ها مي‌رود تا كمك بياورد كه كسي در را به روي او باز نمي‌كند. در نتيجه مجبور مي‌شود كه يك پتو دور نوزاد بپيچد و او را بيرون ببرد. منصور با نوزاد به كنار خيابان مي‌رود تا اين كه يك ماشين براي آن‌ها مي‌ايستد و آن‌ها را به بيمارستان انتقال مي‌دهد. زماني كه منصور از ماشين پياده مي‌شود و پول ماشين را حساب مي‌كند كيف پولش داخل جوي آب مي‌افتد و او متوجه نمي‌شود. تا اين كه داخل بيمارستان مي‌رود و به پذيرش مي‌رود تا نوبت براي نوزاد دخترش بگيرد تا اين كه آن‌جا متوجه مي‌شود كه پول‌هايش نيست. به هر حال با هزار التماس و درخواست وارد مطلب دكتر اديب كه مسئول شيفت شب است مي‌شود. دكتر نوزاد را معاينه مي‌كند و متوجه مي‌شود كه زردي دارد و دستور مي‌دهد كه هرچه زودتر نوزاد را به بخش انتقال دهند تا درون دستگاه مهتابي قرار گيرد تا مورد درمان قرار گيرد تا مورد درمان قرار گيرد. منصور مسئله گم كردن پول‌هايش را با دكتر در ميان مي‌گذارد و از دكتر خواهش مي‌كند كه نوزاد را به بخش انتقال دهند تا برود و از برادرش كه در همين نزديكي‌هاست پول قرض بگيرد و زود برگردد. به هر حال دكتر اعتبار خود را در بيمارستان گرو قرار مي‌دهد و نوزاد را به بخش اتاق مخصوص نوزادان زردي گرفته انتقال مي‌دهند. هنگام خارج شدن منصور از اتاق نوزاد دست منصور را گرفته است و رها نمي‌كند. گويا او را از حادثه‌اي با خبر مي‌كند. منصور كمي در چشمان نوزاد دخترش مي‌نگرد و او را رها مي‌كند. و سريعاً به بيرون از بيمارستان مي‌رود و توي باران از اين خيابان به آن خيابان مي‌رود تا به خانه برادر برسد و پول قرض كند.

در هنگام عبور از خيابان با يك خودرو شديداً برخورد مي‌كند و خونين نقشي بر زمين مي‌شود. راننده كه خيابان را خلوت مي‌بيند نيز فرار مي‌كند و منصور لحظاتي از فكر نوزاد و پسرش وهاب در ذهنش مي‌گذرد و همان جا مي‌ميرد. در صحنه بعد قبرستان را مشاهده مي‌كنيم كه همگي مشغول كفن و دفن منصور مي‌باشند و فائزه بر سر قهر منصور در كنار فرزندش وهاب نشسته است و زاري كنان به سمت قبر، سرنوشت نوزاد دخترش را مي‌پرسد كه كجاست. چند روزي مي‌گذرد و رئيس بيمارستان به نزد دكتر اديب مي‌رود و آدرس پدر نوزادي كه به سفارش او داخل بخش رفته است را مي گيرد. دكتر در آن‌جا فكر مي‌كند كه، منصور كه آن شب آن‌جا آمده بود، مي‌خواسته است كه فرزندش را رها كند و فرار كند. به ناچار دكتر مجبور مي‌شود كه نوزاد را به پرورشگاه انتقال دهد.

بيست و دوسال مي‌گذرد و ما خانه منصور خدا بيامرز را مشاهده مي‌كنيم كه به شكل امروزي درآمده است. طرف‌هاي ظهر است كه يك مرتبه صداي آيفون در به گوش مي‌رسد. انگار كسي كار فوري دارد و زنگ را به طور ممتد فشار مي‌دهد. فائزه كه پيري در چهره‌اش موج مي‌زند را در آشپزخانه مي‌بينيم و وهاب را كه داخل اتاقش از زنگ‌هاي ممتد از خواب بيدار شده است. وهاب 24 ساله مي‌زند و بسيار خوش سيمات. او خواب آلود به سمت آيفون مي‌رود و در را باز مي‌كند و متوجه مي‌شود كه منيره خانوم، زن همسايه سراسيمه وارد حياط منزل مي‌شود. فائزه، مادر وهاب از توي آشپزخانه به سمت او مي‌شتابد و متوجه مي‌شود كه فرزند چهار ساله‌اش جواد حالش بد است و تب دارد و چون شوهرش بيرون شهر مي‌رود و كار مي كند خانه نيست و از آن‌ها مي‌خواهد كه وهاب با ماشين تاكسي سمندش آن‌ها را به بيمارستان اطفال ببرد. به هر حال وهاب، منيره و جواد را به بيمارستان اطفال مي‌برد. همگي وارد مطلب خانوم دكتري به نام رها مي‌شوند. وهاب چشم در چشم خانوم 22 ساله مي‌شود و گويي عاشق آن مي‌شود و فكرش را از سرش نمي‌تواند بيرون كند. تا به خانه برمي‌گردند. روز بعد وهاب داخل اتاق خوابش فكر مي‌كند كه با چه ترفندي دوباره خانوم دكتر رها را ببيند كه فكري به نظرش مي‌رسد و سريعاً به جلوي در خانه منيره خانوم مي‌رود و شروع به در زدن مي‌كند كه يك مرتبه علي آقا كه پدر جواد است با سبيل‌هاي از بنا گوش در رفته در را باز مي‌كند. وهاب خودش را جمع و جور مي‌كند و به علي آقا مي‌گويد كه آمده است دنبال جواد تا يك نسخه ديگر او را به مطلب دكتري كه رفته بود ببرد تا مطمئن شود كه حالش خوب شده يا نه.

به هر حال جواد را به همان مطلب دكتر رها مي‌برد. داخل مطلب وهاب به دكتر رها مي‌گويد كه آماده‌ايم تا ببينيم حال دادشمان بهتر شده است يا نه، كه جواد مي‌گويد دروغ مي‌گويد و خانم دكتر آن‌ها را بيرون مي‌كند. روز بعد فرا مي‌رسد و وهاب نقشه اي ديگر مي‌ريزد و به يك گل فروشي مي‌رود و يك دسته گل مي‌گيرد و به يك اسباب‌بازي فروشي مي‌رود و يك ماشين مي‌گيرد و به سمت كوچه خودشان راهي مي‌شود. در كوچه جواد را مي‌بيند كه با ميخ به ديوارهاي كوچه مي‌كشد و بازي مي‌كند. به دنبال او مي‌رود و به اين شرط كه كاري را براي او انجام دهد ماشين اسباب بازي را به او هديه مي‌دهد. وهاب، جواد را با خود براي مرتبه سوم به بيمارستان مي‌برد و با هم داخل حياط بيمارستان، منتظر دكتر رها مي‌شوند تا بيايد. تا اينكه دكتر مي‌آيد. وهاب سريعاً گل را به دست جواد مي‌دهد تا به سمت دكتر ببرد و خود منتظر مي‌شود. در زماني كه جواد در كنار دكتر نشسته و حرف مي‌زند. وهاب در تصوراتش مي‌بيند كه در كنار سفره عقد در كنار دكتر نشسته و عاقد خطبه عقد را مي‌خواند، كه يك مرتبه صداي ضربه‌اي وارد سرش مي‌شود و باز در تصوراتش اتاق دادگاه را مي‌بيند كه قاضي با چكش محكم طلاق آن‌ها را صادر كرده است. و به خود مي‌آيد و مي‌بيند كه دكتر رها دسته گل را بر سرش خرد كرده و از او دور مي‌شود. روز ديگر مي‌رسد و وهاب در اتاق خوابش به خواب ظهر فرو رفته است كه يك مرتبه صداي آيفون به گوش مي‌رسد كه به هيچ عنوان نمي‌خواهد قطع شود. وهاب عصباني از خواب برمي‌خيزد و به سمت در حياط مي‌دود و در را باز مي‌كند. يك مرتبه علي آقا پدر جواد او را بيرون مي‌كشد و به ديوار مي‌چسباند و به او مي‌گويد دفعه آخرت باشد كه براي كثافت كاري‌هات بچه من را با خود مي‌بري. وهاب خسته و كوفته به داخل خانه برمي‌گردد كه يك مرتبه متوجه زنگ تلفن خانه مي‌شود و گوشي را برمي‌دارد و متوجه مي‌شود كه مادرش از سفري كه به مشهد رفته بوده است زنگ مي‌زند و از او حال و احوال مي‌كند. وهاب به او مي‌گويد كه تا كي مي‌خواهي هر ماه به مشهد بروي. مادر مي‌گويد تا زماني كه خواهر گمشده‌ات را خداوند به ما برگرداند. آن روز تمام مي‌شود و به شب مي‌رسد. وهاب شب تا صبح فكر مي‌كند كه چه كار كند تا دل دكتر را به دست بياورد. روز بعد وهاب يك كلاه نقابي از داخل كمدش بيرون مي‌كشد و بر سر مي‌كند و دوباره به سمت بيمارستان مي‌رود. جلوي در بيمارستان مي ايستد و با تاكسي‌اش منتظر دكتر رها مي‌شود تا از بيمارستان بيرون بيايد. در اين زمان چند نفر مسافر مي‌خواهند وارد تاكسي وهاب شوند كه وهاب مخالفت مي‌كند. به هر حال دكتر به سمت بيرون بيمارستان مي‌آيد. وهاب كمي كلاه نقابي‌اش را جلو مي‌كشد تا شناخته نشود و به سمت دكتر مي‌رود و جلوي او مي ايستد و دكتر را سوار مي‌كند. كمي از راه را مي‌روند. وهاب كم كم هق هق مي‌كند. گويي كه بغزي در گلويش است و شروع به تعريف داستان زندگي‌اش مي‌كند. دكتر به طريقي كه يعني به طريقي كه يعني حواسش نيست به حرف هاي وهاب گوش مي‌دهد. وهاب از سرگذشت مرگ پدرش و گم شدن خواهرش و بيماري مادرش و عشقي كه نسبت به دختري دارد و دختر مورد نظرش او را مورد بي مهري قرار داده است صحبت مي‌كند. كه در اين قسمت رها به حرف مي‌آيد تا با آن دختر حرف بزند كه يك مرتبه وهاب كلاهش را برمي دارد و به سمت رها نگاه مي‌كند. رها جيغي مي‌كشد و يك مرتبه حالش بد مي‌شود و كف بالا مي‌آورد. وهاب هول مي‌كند و سريعاً او را به بيمارستان انتقال مي‌دهد. داخل بيمارستان پرستار از اتاق خارج مي‌شود و به وهاب مي‌گويد كه حال بيمار شما خوب است و بيشتر مواظب حالات بيماري سرعي كه دارد باشيد تا دوباره اين طوري نشود و وهاب را راهنمايي مي‌كند كه به سمت بيمارش خانم دكتر رها برود.

وهاب داخل اتاق مي‌شود و با دكتر روبرو مي‌شود. رها به وهاب مي‌گويد كه من با دختره حرف زدم و او قبول كرد. فقط تنها حرفش اينه كه آيا تو هم رازي هستي با يك آدم سرعي زندگي كني، كه وهاب جواب بله را مي‌گويد. روز ديگر فرا مي‌رسد و رها و وهاب را مشاهده مي‌كنيم كه در يك كافي‌شاپ رفته‌اند و مشغول صرف نوشيدني هستند كه وهاب داستان شكل‌گيري سرع‌رها را جويا مي‌شود كه رها داستاني را كه پدرش دكتر اديب براي او سرهم كرده و گفته است در كودكي بيماري داشته و دير به او رسيدگي كرده‌اند را بيان مي‌كند و از كافي شاپ خارج مي‌شوند. وهاب دكتر رها را به منزلي كه در بالاي شهر دارند مي‌رساند. روز بعد وهاب توي تاكسي منتظر رها مي‌باشد تا از بيمارستان بيرون بيايد و چشمانش خيره به سمت بيمارستان است كه يك مرتبه رها از سمت راننده با يك شاخه گل وهاب را مي‌ترساند و كمي بعد به سمت يكي از پارك‌هاي شهر مي‌روند و روي يك نيمكت مي‌نشينند. وهاب يك گردنبند به او هديه مي‌دهد كه يك قلب نيمه در زنجير است و همانند همان را هم براي خودش خريده است. هردو به گردنبندها خيره هستند كه يك مرتبه آب پاش‌هاي پارك براي آب ياري باز مي‌شوند و از قضا آن‌ها جلوي يكي از آن‌ها نشسته‌اند و خيس آب مي‌شوند. كمي داخل پارك قدم مي‌زنند كه گوشي موبايل وهاب زنگ مي‌خورد و متوجه مي‌شود كه حال مادرش توي مشهد بد شده است. و او در حال حاضر در يك بيمارستان بستري مي‌باشد. وهاب با رها خداحافظي مي‌كند و به فرودگاه مي‌رود و با اولين پرواز خود را به مشهد مي‌رساند و توي بيمارستان به عيادت مادرش مي‌رود. مادر كه ديگر حالش رو به بهبودي مي‌باشد با پسرش وهاب گرم صحبت مي‌شود و به او مي‌گويد كه پدرش را در خواب ديده است كه از او خواسته هرچه زودتر وهاب را داماد كند و در اين لحظه وهاب خبر خوشحال به مادر مي‌دهد كه از يك دختري خوشش آمده است. مادر جوياي آن دختر مي‌شود تا اين كه وهاب شماره رها را از روي كارت ويزيتي كه از دكتر گرفته بود با گوشي مي‌گيرد و با رها صحبت مي‌كند و وهاب براي مادر شرح مي‌دهد كه هنگامي كه از مشهد رفتند بايد به خواستگاري رها بروند. تا اين كه آن شب فرا مي‌رسد و فائزه و وهاب با دسته گل به خواستگاري دكتر رها مي‌روند. فائزه و وهاب وارد منزل دكتر اديب مي‌شوند ولي تضاد طبقاتي زيادي بين دو خانواده وجود دارد ولي اين تضاد طبقاتي را بيماري رها از بين برده است. زيرا با وجود سرعي كه دارد تمامي خواستگارهاي او از ازدواج با رها باز پس زده‌اند و دكتر اديب و همسرش كه او هم جراح مي‌باشد بنابر خواسته دخترشان به اين وصلت تن مي‌دهند و به فائزه و وهاب جواب مثبت مي‌دهند. البته در آن شب دكتر اديب سعي مي‌كند كه براي اولين و آخرين بار ميخ را محكم بكوبد و وهاب را مطيع خود سازد با طرز حرف زدنش، كه وهاب هم با جسارتي كه دارد كمي اين عادت دكتر را از سرش مي‌اندازد. وهاب در آن شب جريان مرگ پدرش و خواهرش كه گم شده است را نيز شرح مي‌دهد. دكتر اديب تنها يك شرط براي ازدواج مي‌گذارد، آن هم اين كه وهاب ادامه تحصيل دهد، زيرا خانواده آن‌ها تمامي تحصيل كرده مي‌باشند. وهاب نيز خواسته آن‌ها را نيز اجابت مي‌كند و قول مي‌دهد كه دانشگاه ثبت نام كند. و ثبت نام وهاب در دانشگاه را مبدأ نامزدي آن‌ها مي‌خوانند. روز بعد رها و وهاب به اداره پست مي‌روند براي دريافت دفترچه و كارهاي پستي را انجام مي‌دهند و با رسيد پستي به طرف دكتر اديب مي‌روند. دكتر اديب داخل مطب با آن‌ها برخورد مي‌كند و خواستار اين است كه حتماً وهاب توي دانشگاه قبول شود، در غير اين صورت نامزدي به هم مي‌خورد. به هر حال پد كمي راضي مي‌شود و قبول مي‌كند كه لااقل انگشتر نامزدي بخرند. رها و وهاب حلقه‌هاي نامزدي‌شان را مي‌خرند. روز مراسم نامزدي نيز برگزار مي‌شود. در خانه دكتر اديب، خانواده‌هاي دو طرف در آن مراسم جمع مي‌باشند تا آن شب تمام مي‌شود. روز ديگري فرا مي‌رسد و دكتر اديب، همسرش و رها به سمت خانه وهاب راهي مي‌شوند تا با خانه و محل زندگي آن‌ها بهتر آشنا شوند. بالاخره خانه آن‌ها را پيدا مي‌كنند و ميهمان وهاب و مادرش داخل پذيرايي خانه آن‌ها مي‌شوند. داخل پذيرايي همه نشسته‌اند و مشغول صرف چايي مي‌باشند. دكتر اديب در حال خوردن چايي مي‌باشد كه يك مرتبه چشمش به عكسي كه روي ديوار نصب شده است مي‌افتد. عكس مربوط به منصور، پدر وهاب مي‌باشد. در همين حين در ذهنش خاطرات بيست و دو سال پيش تداعي مي‌شود كه منصور با نوزادش نيمه شب به مطب او رفته‌اند. در همين حال چايي داغ را نيز به خودش مي‌ريزد و مي‌سوزد. دكتر اديب جوياي مسئله مي‌شود كه عكس از كيست. فائزه جريان بيست و دو سال پيش را براي آن‌ها شرح مي‌دهد. دكتر اديب دوباره در فكر مي‌رود تا جايي كه رنگش مي‌پرد و افتادن فشار را بهانه مي‌كند و به بهانه اين‌كه كاري مهم در مطب دارد، خانه آن‌ها را ترك مي‌كنند. شب همان روز، داخل خانه دكتر اديب، دكتر و همسرش و رها روي مبلمان نشسته‌اند كه دكتر اديب به يكباره فرياد مي‌زند و مي‌گويد كه اين ازدواج سرنمي‌گيرد و تضاد طبقاتي را دليل سر نگرفتن اين وصلت مي‌داند. در همان شب رها حالش بد مي‌شود و با سر روي سراميك‌هاي كف سقوط مي‌كند. رها را به بيمارستان مي‌برند. رها در بيمارستان زماني كه به هوش مي‌آيد، پدرش را بالاي سرش مي‌بيند و از او دليل واقعي اين پاسخ نه را مي‌خواهد كه يك‌باره وهاب با جعبه شيريني سر مي‌رسد. دكتر اديب از آن ها مي‌خواهد كه به حرف‌هايش گوش بدهند. دكتر اديب ماجراي بيست و دو سال پيش را تعريف مي‌كند كه نوزاد دختر منصور، پدر وهاب را به پرورشگاه برده است. در همان شب آن روز، دكتر اديب به خانه مي‌رود و دوباره همسرش را مي‌بيند كه زانوي غم بغل گرفته است از بابت اين كه خداوند بچه‌اي به آن‌ها نمي‌دهد. اديب به همسرش مي‌گويد خوب بيا يك بچه از پرورشگاه به فرزندي قبول كنيم. ولي همسرش دوست دارد كه يك نوزاد داشته باشد، كه يك باره دكتر اديب به ياد آن نوزادي كه پرورشگاه برده بود مي‌افتد. همسر دكتر از خوشحالي مي‌خواهد كه شبانه بروند و آن نوزاد را ببينند كه دكتر مي‌گويد شب بسته است و فردا اين امر خير را انجام مي‌دهيم. فرداي آن روز دكتر اديب به همراه همسرش به پرورشگاه مي‌روند و نوزاد را به فرزندي قبول مي‌كنند و همان جا اسمش را رها مي‌گذارند، به دليل اين كه پدر و مادرش او را رها كرده‌اند. رها و وهاب كه داخل اتاق به حرف هاي دكتر اديب گوش مي‌دهند. اشك در چشمانشان حلقه مي‌زند و وهاب گريه كنان از اتاق خارج مي‌شود و به سمت ماشينش مي‌رود و با سرعت زياد پشت فرمان رانندگي مي‌كند. در راه به ياد خاطراتش با رها مي‌افتد.

خاطرات اولين ديدار، خاطرات پارك و كافي شاپ و غيره، كه به يك باره اشك در چشمانش حلقه مي‌زند و ديگر چشمانش جلو را به درستي نمي‌بيند و از لاين اصلي خارج مي‌شود و با يك ماشين كاميون كشنده برخورد مي‌كند و صداي مهيب و انفجار و نور همه‌جا را فرا مي‌گيرد. در صحنه پايان اتاق‌هاي بيمارستان را مشاهده مي‌كنيم كه ديوانه‌ها در آن پرسه مي‌زنند در يكي از اتاق‌ها، فائزه مادر وهاب را نظاره مي‌كنيم كه در كنار يك تخت نشسته است. تختي كه رها روي آن قرار دارد و حالاتش نشان مي‌دهد كه ديوانه شده است. فائزه اسك ريزان رو به آسمان مي‌كند و مي‌گويد خدايا اين چه حكمتيه كه يكي را دادي، يكي را گرفتي. باز هم يكي را گرفتي و يكي را دادي.

{پايان}

{صادق  دهكردي}

   

 

 

 

 

خیر مقدم، خیلی خوش اومدی

×