بسمه تعالي

 [سيناپس فيلم نامه (عاشقي از نوع ديگر ) اثر : صادق دهكردي]

در صحنه آغاز فيلم ، يك سالن تئاتر را مشاهده مي كنيم كه در آن مراسم تجليل از قهرمانان ورزشي هاي رزمي در آن صورت مي گيرد . در ميان جمعيت تماشاچي ها يك مرد تقريباً مسن با سيبل هاي كلفت و هيكل درشت نشسته است و مشكوكانه به ورزشكارهايي كه از سوي مسئول مراسم معرفي مي شوند و يكي يكي بالاي سن مي روند نگاه مي كند و در روي يك تكه ورق كاغذي كه در دست دارد چيزهايي مي نويسد . مسئول مراسم پشت ميكروفون محمد زرينكوب را صدا مي زند و او بالاي سن مي رود و جايزه خود را دريافت مي كند. سپس اشكان وفادار كه جواني 25 ساله و خوش سيماست را صدا مي زند كه قهرمان طلاي كونگ فو مي باشد و اشكان با حالت ساده لوحانه اي كه دارد بر روي سن مي رود و دو جايزه خود را دريافت مي كند. مسئول مراسم خانم مينا محمدي را صدا مي زند كه او نيز جواني 23 ساله و خوش سيما ست به طرف سكوي اهداء جوايز مي رود و چهره اش نشان مي دهد كه انسان صبوري مي باشد او نيز قهرمان طلاي كشور در رشته كاراته مي باشد كه جايزه خودرا دريافت مي كند و مسئول مراسم چند قهرمان ديگر را نيز معرفي مي كند و آن ها نيز جايزه خود را دريافت مي كند . بعد از پايان مراسم مينا محمدي كه فردي از قشر سرمايه دار شهري        مي باشد در داخل ماشين بنز خود مشغول صحبت با گوشي مي باشد كه مشكوكانه در مورد شخص صحبت مي كند و دائماً چشمش به طرف در خروجي است كه كسي را ببيند.يك مرتبه چشمش به اشكان محمدي ،كه او نيز فردي از قشر و طبقه زيرين جامعه است مي افتد . اشكان جايزه در دست در گوشه اي از خيابان  مي ايستد ومنتظر ماشين است . گويا عجله دارد كه جايي برود .مينا به سمت او با ماشين مي رود و جلوي او مي ايستد .اشكان ،مينا را به جا مي آورد واز او مي خواهد كه تا جايي او را برساند. اشكان كه پسر ساده لوح و خجالتي اي مي باشد به هر حال مي پذيرد و سوار ماشين بنز مدل بالا ي مينا مي شود . مينا توي ماشين رو را كنار مي گذارد و تا مسيري كه اشكان مي خواهد برود چندين سوال در مورد جايي كه مي رود كار مي كند مي پرسد و كمي او را دست مي اندازد . اشكان توي يك باشگاه مربي گري مي كند و مين نيز خود يك باشگاه شخصي دارد .مينا ، اشكان را جلوي در باشگاهش مي رساند.

وقتي اشكان پياده مي شود به سمت باشگاه مي رود . مينا در حالي كه به او نگاه مي كند با خود حرف مي زند و مي گويد اين پسره ساده ،نترس خودم از آب وگل بيرونت مي كشم.

داخل باشگاه ،شاگردهاي اشكان در حال گرم كردن خود به وسيله حركاتي كه برادر صاحب باشگاه ،سينا كه نشان مي دهد رفتار او خواهرانه اي دارد ، هستند و صاحب باشگاه ،راسي پشت ميز باشگاه نشسته است وبا چهره عبوسش دائماً به ساعت روي مچش نگاه مي كند ومنتظر اشكان مي باشد كه دير كرده است . اشكان با تنديس كه جايزه گرفته است وارد باشگاه مي شود يك مرتبه پايش به دليل اينكه سر به هوا است ، جلوي درگير مي كند وتنديس از دستش بيرون مي پرد و روي كف سراميك هاي باشگاه خرد مي شود.اشكان كه اين مسائل براي او زياد اهميت ندارد ،‌تكه هاي تنديس را جمع مي كند وبه دور مي ريزد ونزد صاحب باشگاه مي رود . راسي كه از دست او دلخوري مي باشد كمي به گير مي دهد وبا اشكان بحث و مجادله مي كند و ميخواهد كه اگر يك بار ديگر دير آمد، ديگر سر كار نيايد و اشكان مظلومانه تنها به حرف هاي راسي گوش مي دهد . در اين ميان سينا با رفتار خواهرانه خود سعي بر آرام كردن برادرش راسي مي كند . به هر حال اشكان بر سر تمرين دادن شاگردهايش مي رود . كم كم شب مي شود و سانس باشگاه تمام مي شود. اشكان از باشگاه خارج مي شود و وارد پياده رو مي شودكه يك مرتبه مينا جلويش ظاهر مي شود مينا يك شاخه گل رز آبي راكه در دست دارد به اشكان هديه مي دهد. اين گل را نشانه آشنايي آن هامي داند. به هرحال اشكان سوار ماشين مينا مي شود وبه راه مي افتند. مينا توي ماشين سر صحبت را باز مي كندو اشكان با خجالتي كه مي كشيد به حرف هاي او گوش فرا مي دهد. مينا چند سوال خصوصي از اين كه مجرد است يا متاهل مي پرسد وبه يك باره مي گويد كه تا به حال ديده اي يك دختر از يك پسر خواستگاري مي كند ودرهمان جا عشقش را نسبت به اشكان ابراز مي كند . اشكان كه ازاين مسئله كه يك خانم پول دار عاشق اوشده است خوشحال مي شودو دليل عشق مينا رابا همان حالت حيا كه دارد مي پرسد ومينا دليلش را پاكي ،صداقت ، فروتني و.... مي داند .اشكان فكر مي كند كه مينا او را دست انداخته است ولي انگار قضيه جدي است زماني كه ديگر صحبت هاي آنها تمام مي شودوكم كم به كوچه هاي پايين شهر نزديك مي شوند ومينا جلوي در خانه اشكان توقف مي كند .اشكان تعجب مي كند و ميگويد شما منزل ما را از كجا بلد بوديد كه مينا تنها دليلش را عشق به او مي داند ومي خواهدكه تا فردا حتماً جواب خواستگاري امشب راكه مثبت است يامنفي حتماً به او بدهد واز او جدا مي شود.مينا و اشكان كه از خوشحالي قند توي دلش آب مي كنند با هم از دور خداحافظي مي كنند تا اينكه اشكان وارد خانه قديمي شان مي شود ودر را مي بنند . زماني كه مينا از رفتن اشكان مطمئن مي شود يك مرتبه توي ماشين زير خنده مي زند به حدي كه ديگر نمي تواند جلوي خودرا از قهقهه بگيرد در همين لحظه صداي يك خنده ديگر از داخل ماشين به گوش مي رسد ويك مرتبه يك خانم ديگر به نام مهناز كه همسن وسال مينا مي باشداز پشت صندلي عقب كه خودرا پنهان كرده بود، بيرون مي آيد وبا او مي خندد. مهناز كه مينا رابه نام رئيس صدامي زند به او مي گويد كه آيا لازم بود اين قدر تند برود واشكان راسريعاً‌هوايي بكند.مينا مثل از خود مطمئن ها به او برمي گردد ومي خواهد كه به كارش شك نكند وتنها دستورات او را اجرا كند درهمين لحظه شخصي به گوشي مينا زنگ مي زندواو را از عروسي دوستش صفورا باخبر مي كند . هنگامي پايان تماس ، مينا با ناراحتي حسادت كه نسبت به صفورا داشته است از اين خبر احساس ناخشنودي مي كند شب ديگر فرا مي رسد مينا جلوي درب باشگاه اشكان كه درآن كار مي كند به همراه مهناز كه توي ماشين نشسته اند ،منتظر اشكان مي باشند كه اشكان از باشگاه خارج مي شود و مينا از مهناز مي خواهد كه خود رادر پشت صندلي ماشين مخفي كند تا او را نبيند. مينا براي اشكان بوق مي زند واو را متوجه خود مي سازد وبا ابراز عشق به او مي خواهد سوار ماشين شود اشكان سوار مي شود ودر هنگام حركت ،مينا از اشكان جوياي جواب مي شودكه نظرش را بيان كند. اشكان به او مي گويد كه فكر كرده است قضيه شب گذشته تنها يك شوخي بوده مينا وانمود مي كند كه از دست اشكان بابت اين حرف ناراحت شده است . اشكان مي گويد كه آخر من چيزي از لحاظ مادي در بساط ندارم و پولي راهم كه از باشگاه به دست مي آورم در حال حاظر خرج جهازيه خواهرش مي كند واگر مينا با اين شرايط كنار مي آيد جواب او مثبت مي باشد مينا از اين حرف خود را خوشحال نشان مي دهد. در اين لحظات ، مهناز كه پشت صندلي اشكان پنهان شده بود . دائماً لول مي خورد و باعث مي شود كه صندلي اشكان دائماً تكان بخورد واو دليل اين تكان خوردن صندلي را از مينا جويا مي شود مينا كه اين صحنه رامتوجه مي شود ، دروغي سر هم مي كند ومي گويد كه اين تكان خوردن مربوط به ماساژور صندلي مي باشد والان اين ماساژور را خاموش مي كند مينا به عقب خم مي شود ومشتي بر كمر مهناز كه پشت صندلي دائماً لول مي خورد فرودمي آوردمهناز از درد جيغ بلندي          مي كشد وساكت مي شود مينا دليل اين جيغ را خاموش شدن ماساژ ور مي گويد مينا سپس از اشكان مي خواهد كه ديگر به باشگاهي كه در كار مي كند نرود تا خودش يك باشگاه بزرگ براي او در كنار باشگاه خودش داير كند وباز مي گويد كه فردا عروسي يكي از دوستانش      مي باشد وممكن است كه ديگر او يكي دوروزي نبيند . مينا شماره موبايلش را به اشكان     مي دهد تا پس فردا با يكديگر به محلي كه قرار است باشگاه جديدش را داير كند بروند. اشكان بسيار خوشحال از اين قضيه مي باشد تا كه به جلوي در خانه شان مي رسد وبا مينا خداحافظي مي كند . اشكان از ماشين پياده مي شود وبه سمت خانه مي رود. جلوي خانه آنها يك وانت پيكان پارك شده است كه مشخص است به وسيله آن پلاستيك ونان خشك خريداري مي كنند واين وانت مربوط به برادر اشكان كه حميد است مي باشد به هر حال اشكان وارد خانه مي شودومينا نظاره گر است . مهناز ناله كنان از پشت صندلي عقب خارج مي شود ومينا از دست او شاكي كه چرا اين حركات را انجام مي داده .مهناز به رئيسش مينا مي گويد كه ،‌يك سوسگ توي كمرش رفته بوده با مشتي كه مينا بر كمر او زده است دلش سوخته وبيرون آمد وبا خداحافظي از او جدا شده است.وباز مهناز از مشتي كه مينا به او زده تشكر مي كند  زيرا قولنجي را كه داشته شكسته است وحال او احساس راحتي مي كند . مينا از مهنازمي خواهد كه ديگر دري وري نگويد و خفه شود وتنها دستوراتي را كه به اومي دهد اجرا كند .در همين لحظه گوشي موبايل مينا زنگ مي خورد و شخصي خبر فوت دوست ديگرش كه راحله نام داشته است را ميدهد . او پس از پايان تماس به دليل حسادتي كه به راحله داشته است . احساس خوشنودي از مرگ راحله را دارد .

روز بعد فرا مي رسد. اشكان كه از حرف هاي مينا وارد رويا رفته است وهوايي شده كمي ديرتربه سر باشگاه راهي مي شود تا تلافي بي احترامي هاي راكه صاحب باشگاه راسي با او كرده است تلافي كند وبا خاطري آسوده به سمت خوشبختي اي كه در خيالش مي پروراند برود. به هر حال اشكان يكي ،دو ساعت دير كرده است وبا چهره اي از خود راضي وارد باشگاه مي شود .شاگردهاي اشكان از بس انتظار كشيده اند خسته شده انددر گوشه اي از باشگاه هر كدام نشسته اند ودارند چرت مي زنند. راسي با چهره  عصباني به سمت اشكان مي نگرد وبا لحن بسيار بد او را مورد هجوقرار مي دهد .اشكان نيز مدام جواب او را ميدهد تا با يكديگر گلاويز مي شوند سينا برادر راسي ، اين صحنه را كه مي بيند مثل زن ها به سروصورت خود چنگ مي زند وهمچنين ، شاگردهاي اشكان نيز با ديدن صحنه درگيري آن ها،جوگير          مي شوند وبه جان همديگر مي افتند وبا يكديگر زدوخورد مي كنند .

روز بعدفرا مي رسد ، اشكان از خانه بيرون مي زند . گوشي موبايلش را بيرون مي آورد وبه شماره اي كه مينا به او داده بود زنگ مي زند.مينا گوشي را جواب مي دهد.اشكان مي گويد كه براي رفتن به باشگاه جديد ش آماده است ولي مينا اظهار مي كنند كه بيرون شهر است وبه مراسم خاكسپاري يكي از دوستان قديمي اش رفته .او قول مي دهد كه فردا يكديگر را ملاقات كنند وپس از ابراز عشق به يكديگر خداحافظي مي كنند . اشكان گوشي اش را داخل جيبش مي گذارد وتوي كوچه شان به راهش ادامه مي دهد .كه چندپسر بچه را مي بيند كه توي كوچه در حال بازي با توپ مي باشند يكي از پسرها كه توي كوچه فوتبال بازي مي كند ، با توپ به شيشه همسايه شوت مي زند . شيشه خرد مي شود صداي شكستن شيشه در گوش اشكان كه در حال خود راه مي رودطنين مي اندازد .

اشكان مي ترسد بچه ها هر كدام از يك طرف فرار مي كنند .توي كوچه تنها اشكان مي ماند . اشكان روبه رو خانه همسايه اي است كه شيشه اش شكسته است .مرد همسايه با عصبانيت از در خانه خارج مي شود واشكان را روبه رو ي خود مشاهده مي كند . مردهمسايه چندمتلك بار اشكان مي كند ومي گويد چرا زورش به شيشه خانه آنهامي رساند . اشكان كه از حرف هاي همسايه كه نا حق مي زند خوشش نمي آيد واز قصد شكستن شيشه را گردن خود مي اندازد وبه مرد همسايه مي گويد كه چند برابر پولش را مي دهد وبا چهره حق به جانب به راه خود ادامه مي دهد.مرد همسايه نيز از حرف هاي اشكان كه نه به اصطلاح قهرمان وپهلوان محله است ناراحت مي شود وچيزي به اونمي گويد صبر مي كند تا طبق گفته هاي اشكان پول شيشه را خودش بياورد.

اشكان وارد خيابان وبازار مي شود .ودرروبروي يك نمايشگاه اتومبيل مي ايستد واز پشت ويترين به يكي از ماشين هاي مدل بالا داخل نمايشگاه خيره مي شود وخودش را در آن احساس مي كند كه با سرعت بي حد ومرز از توي خيابان ها مي گذرد ويكي يكي از ماشين ها مقابل خود سبقت مي گيرد .ناگهان يك ماشين پليس رامي بيند كه مدام  به او هشدار        مي دهد .

يك مرتبه به خودش مي آيد ومتوجه مي شود كه يك ماشين راهنمايي ورانندگي پشت سرش ايستاده است وخودرويي را متوقف كرده است .بعدازظهر مي شود واشكان توي بازار در حال گذشتن از كنار ويترين هاي مغازها مي باشد كه متوجه ويترين يك ساعت فروشي مي شود كه ساعت هاي مچي گران قيمت ولوكس مي فروشد ..اشكان متوجه يك جوان مي شود كه داخل ساعت فروشي ،درحاي خريد يك ساعت مچي گران قيمت واسپرت مي باشد .زماني كه جوان از ساعت فروشي خارج مي شود ،اشكان جلوي او قرار مي گيرد وخواهش مي كند تا كمي ساعتي را كه خريده است نگاه كند وقيمتش را مي پرسد كه جوان به او مي گويد ششصد هزار تومان آن را خريداري كرده است.اشكان براي اين كه كم نياورد به جوان          مي گويد كه خودش قبلاً يك ساعت داشته است كه تقريباً توي مايه هاي ساعت او مي باشد ولي با اين تفاوت كه قيمت آن يك ميليون تومان بوده .باز اشكان سوال مي پرسد كه آيا ساعت شما ضد آب هم هست ،كه جوان شاكي مي شود ومي گويد ضدآب، ضد خش ،ضد اشعه هم نيز مي باشد ومي خواهد كه برود .اشكان مي گويد ولي اون كه من داشتم ضد گلوله هم بوده است .جوان با عصبانيت از كنار اشكان مي گذرد .

اشكان ديگر خسته شده وبرمي گردد به سمت خانه .ديگر شب شده است توي كوچه آواز   مي خواند وكم كم نزديك خانه مي شود وارد خانه مي شود .خانه اي كه به سبك قديمي     مي باشد وحميد ،برادر اشكان با همسرش وپسرودختر خردسالش در قسمتي از دورحياط ، پدر ومادر اشكان در قسمتي از حياط،اشكان وخواهرش نيز در دواتاق جداگانه در سمت ديگر حياط زندگي مي كنند .تا اشكان وارد مي شود با مادرش ،معصومه كه 55 سال دارد ،روبه رو مي شود به مادر سلام مي دهد ومادر به او مي گويد كه چرا اين قدر زود به خانه برگشتي ،نكند دوباره خودت را بيكار كرده اي .اشكان مي گويد چه حس ششم قوي اي داري مادر .مادر كمي قرونر مي كند واشكان مي گويد كه اين دفعه با دفعه هاي قبل فرق دارد .مادر در جوياي مسئله مي شود .اشكان براي او ماجرا را تعريف مي كند .مادر خوشحال مي شود كه پسرش مي خواهد زن بگيرد وبا اشكان به اتاق او مي رود تامابقي داستان را برايش تعريف كند .

روز ديگر فرا مي رسد . اشكان پايش رااز خانه به داخل كوچه مي گذارد وپشت در خانه با خوشحال گوشي موبايلش را بيرون مي آورد وبا مينا تماس مي گيرد .ولي گوشي مينا وخطش مسدود مي باشد .اشكان نااميد نمي شود وچندين بار ديگر تماس مي گيرد .ولي گوشي مينا از دسترس خارج شده است .اشكان با نااميدي سرش رابه زير مي اندازد وبه راهش ادامه     مي دهد.

در همين لحظه شخصي جلوي راه اورا سد مي كند . اشكان سرش را بالا مي آورد ومتوجه     مي شود كه مرد همسايه كه شيشه خانه آنها شكسته است با عصبانيت در روبرويش  قرار گرفته .مرد همسايه مي گويد ،پس چه شد اين شيشه كه قرار بود بياوري .اشكان يك فرصت تا شب از همسايه مي خواهد كه يك شيشه خوب براي پنجره خانه اش بياورد. مرد همسايه اورا به شرافتش قسم مي دهد كه حتماً اين كار را تا شب به سرانجام برساند.چون همسرش از بس غر زده است ديگر خسته شده است  اشكان به راهش ادامه مي دهد ودائماً گوشي موبايلش را بيرون مي آورد وبا مينا تماس مي گيرد .ولي دائماً با مسدود بودن خط او مواجه مي شود . اشكان وارد يك ايستگاه اتوبوس مي شود وبا ناراحتي به ماشين هاي كه در حال حركت هستند نگاه مي كند .ودر حالي كه توي ايستگاه نشسته است در خيالاتش چندين بار مينا را مي بيند كه هر دفعه توي يك ماشين مدل بالا نشسته است وبا او باي باي مي كند و شكلك در مي آورد .اشكان خسته مي شود ، برمي خيزد وروبه خيابان مي كند ومي گويد خيلي نامرد هستي .اشكان با نااميدي تمام به سمت خانه راهي مي شود وبا خود شعرهاي غمگين مي خواند تا به درب خانه شان مي رسد وبا افسردگي تمام وارد خانه مي شود .

روز ديگر فرا مي رسد .اشكان  از خانه بيرون مي زند وبه پشت در خانه تكيه مي دهد گوشي موبايلش را بيرون مي آورد وبه مينا زنگ مي زند ولي گوشي مينا دوباره مسدودمي باشد .چندين بار ديگر سعي مي كند ولي فايده اي ندارد .اشكان با ناراحتي تمام زير گريه مي زند ودر جلوي در مثل مصيبت زده ها مي نشيند يك مر تبه صداي دادوبيداد از خانه يكي از همسايه ها برمي خيزد .اشكان متوجه خانه همسايه اي مي شود كه شيشه خانه آنها شكسته شده بود . يك مرتبه در خانه همسايه باز مي شود وزن همسايه مردش رابه بيرون مي اندازد وبه او مي گويد تا شيشه نخريدي ديگر وارد خانه نمي شوي .مرد همسايه متوجه اشكان مي شود وبا عصبانيت به طرف او ميرودويقه اشكان رامي گيرد وبه او مي گويد دلت خنك شد پس كي مي خواهي ديگر شيشه براي خانه ما بياوري . اشكان مي گويد بسيار خوب ،پس بيا تا باهم برويم ويك شيشه براي خانه شما بخريم. وبا يكديگر راهي مي شوند . اشكان ومرد همسايه به طرف يك موبايل فروشي مي روند تا اشكان موبايلش را بفروشد وبه وسيله پول آن شيشه خريداري كنند . توي موبايل فروشي ،    مغازه دار از خط و گوشي اشكان ايراد مي گيرد ومي گويد آن را نمي خرد وتنها مي تواند آن را با چيزي ديگر تعويض نمايد. اشكان با ناراحتي ماجراي شكستن شيشه را براي مغازه دار شرح مي دهد.مغازه دار به او مي گويد خوب مسئله اي ندارد وما تا دلتان بخواهد شيشه خرده توي مغازه مان داريم ونگاه اشكان ومرد همسايه را به مقاديري شيشه كه پشت ويترين قرار داده جلب مي كند مرد همسايه به ناچار يكي  از شيشه ها را انتخاب  مي كند ولي شيشه مذكور ،كمي از اندازه اي كه آنها       مي خواهند ،بزرگتر است .مغازه دار ،نظر مي دهد كه مي توانيد با چسب پنچ سانتي شيشه را دور قاب آن بچسبانيد. ولي مرد همسايه دائماً از اخلاق زنش شكايت مي كند ودر نهايت آدرس يك شيشه بر را از مغازه دار جويا مي شوند . مغازه دار آدرس يك مغازه خدمات كامپيوتري را به آن ها مي دهد . اشكان تعجب مي كند مغازه دار مي گويد تعجب نكنيد ، اون شخص مدنظر قبلاً شيشه بر بوده  است واز اين كارها قبول مي كند .مغازه دار به آنها مي گويد ،شما شيشه را ببريد ،من خودم با او تماس مي گيرم ومي گويم ملاحظه تان را بكند وسفارشي شيشه را برايتان ببرد. اشكان ومرد همسايه ،شيشه را به مغازه  خدمات كامپيوتري مي برد .مغازه دار براي آنها ،شيشه رابه وسيله الماس ومتري كه دارد اندازه مي زند ومي برد .زمان حساب كردن اجرت مغازه دار مي شود .مغازه داركمي تعارف تيكه پاره مي كند و به يك باره مي گويد كه پنج هزار تومان مي شود. اشكان وهمسايه جا مي خوردند. اشكان به مغازه دار مي گويد مگر دوستتان ،آقاي موبايل فروش مگر سفارش ما را نكرده اند. مغازه دار مي گويد ،چرا سفارش كرده كه چند برابر از شما پول بگيرم . به هر حال اشكان دست در جيبش مي كند و چند تا پانصد توماني ودويستي وصدي پاره بوده ، به همراه ي بسته بليط اتوبوس را جلوي مغازه دار مي گذارد. مغازه دار پول ها را مي شمارد ومي گويد كه نصف پول اجرت هم نمي شود . اشكان از مرد همسايه خواهش مي كند تا پول به او قرض دهد . مرد همسايه      مي گويد كه پول هاي من دست زنم مي باشد .به هر حال مغازه دار قبول مي كند كه يك مرتبه چشمش به دكمه زيباي پيراهن اشكان مي افتد وبه يك باره آن را از جا مي كند وآن رابه عنوان مابقي پول برمي دارد وبه اشكان مي گويد كه يك تا مواز خرس كندن هم غنيمت مي باشد. يك هفته مي گذرد.در يكي از شب ها مادر اشكان با ناراحتي وارد حياط خانه      مي شود وبه سمت خانه ديگر پسرش حميد كه با همسرش ودوفرزندش زندگي مي كند       مي رود ودر خانه آن ها را مي زند .حميد كه مردي در حدود 35 ساله مي زند وچهره خلاف كارانه اي دارد ،جلوي در مي آيد وبا چهره مادر روبه رو مي شود .مادر به حميد مي گويد كه حال اشكان بد شده و مثل افسرده ها يك هفته خودش را توي اتاق حبس كرده ولب به غذا   نمي زند و از حميد مي خواهد كه به اوضاع برادرش رسيدگي كند و نيز ماجراي عشق اشكان نسبت به مينا را براي او تعريف مي كند تا آخر .حميد متعجب مي شود وبه سمت اتاق برادرش اشكان مي رود . او اشكان را توي اتاق در حال افسردگي كامل مشاهده مي كند كه در گوشه اي از اتاق كز كرده است . خودش را به او مي رساند وبرادر را در بغل مي گيرد . اشكان توي بغل حميد زير گريه مي زند ومي خواهد كه ماجرا را تعريف كند كه حميد وسط حرف هايش مي پرد ومي گويد مادر همه چيز را برايم تعريف كرده است . اشكان مي گويد كه ديگر هيچ اميدي توي دنيا نداردواز همه جا رانده ومانده شده است . حميد به او مي گويد كه چقدر به تو گفتم ورزش براي تو نان وآب نمي شود وپيش خودم بيا كار كنيم وحالا هم دير نشده است واز فردا خودم زير پروبالت را مي گيرم وبا خودم به سر كار مي برم. اشكان حرف برادر را          مي پذيرد وتوي بغل يكديگر مي روند. چهره حميد نشان مي دهد كه از بابت تصميم اشكان خرسند شده است و گويي اوهم به هدف شومش رسيده است .

فرداي آن روز فرا مي رسد وحميد واشكان از خانه خارج مي شوند وبه طرف ماشين وانتي كه روبه روي خانه آن ها پارك شده است مي روند . وانت مذكور ،مربوط به كارهاي بازيافتي      مي باشد ،‌از جمله نان خشك وپلاستيك واين حرف ها .حميد به اشكان مي گويد كه تو از امروز راننده اين ماشين هستي وتنها رانندگي مي كني وبه كار هاي مشتري هاي من وخودم كاري نداشته باش. اشكان مي گويد كه پس راننده اي كه داشتي چه شد .او مي گويد چون در كارهاي من دخالت مي كرد اورا اخراج كردم وحميد مانند سركارگر ها به او دستور مي دهد كه سوار ماشين شود مدتي مي گذرد . حميد در سمت شاگرد در حالي كه ميكروفون بلندگوي وانت در دستش مي باشد وگوش موبايلش در دست ديگر ش با خوشحالي نشسته است .اشكان نيز با همان حالت افسردگي در سمت راننده نشسته است وتنها رانندگي مي كند . يك مرتبه گوشي موبايل حميد به صدا در مي آيد واو جواب مي دهد .شخصي كه در پشت گوشي ،حميد را به عنوان دايي صدا مي زند از او طلب آبكي مي كند وحميد به او مي گويد داريم ولي اگر كره وپنير خوب هم خواسته باش در خدمتت هستيم .حميد گوشي را قطع    مي كند وبه اشكان دستور مي دهد كه به سمت دو تا كوچه پايين تر حركت كند ماشين وارد كوچه مذكور مي شود .حميد ميكروفون را جلوي دهان مي گيرد ومي گويد نون خشكه و دمپاي كهنه وپلاستيك ها را خريداريم . يك مرتبه يك مرد شكم گنده از داخل يك از خانه ها خارج مي شود وبا يك پلاستيك مشكي كه داخل آن پر از نان خشك است به سمت ماشين مي شتابد .ماشين مي ايستد وحميد پياده مي شود به سمت پشت ماشين مي رود ونان خشك ها را از مرد مي گيرد وتوي ماشين خالي مي كند .مرد مقداري پول به او           مي دهدوطلب دو بطري 5/1 ليتري آبكي مي كند حميد زير آشغال هاي توي ماشين مي كند ودوتا بطري تو كيسه مرد مي اندازد وبه او ميدهد .لحظاتي بعد ماشين وارد كوچه ديگر       مي شود وبه همان شكل قبلي حميد ميكروفون را جلوي دهان مي گيرد وداد وفرياد از طلب نون خشكه مي كند تا اينكه ديگر ماشين نزديك به انتهاي كوچه مي رسد حميد كه منتظر يكي از مشتري هاست واو دير كرده است ،ناراحت وعصباني مي شود .يك مرتبه يك مرد با مقاديري نان خشك برطرف ماشين آن ها مي رودمرد از مشتري هاي حميد نيست وتنها      مي خواهد نان خشك هايش را آب كند وحميد به او مي گويد كه ما نان خشك ديگر         نمي خريم وكمي با هم سر اين موضوع بحث وجدل مي كنند . ماشين دوباره به حركت در    مي آيد .يك مرتبه مشتري حميد كه يك معلول است وروي ويلچر نشسته ، در حالي كه يك دستش به چرخ ويلچر مي زند وبا دست ديگر شوت مي زند با داد وفرياد دايي ،دايي مي كند صداي شوت و فرياد مرد معتاد توي ماشين مي پيچد ولي اشكان وحميد متوجه صدا كه از كجا مي آيدنمي شوند تااينكه حميد از توي آينه بغل متوجه مردمي شودوبه داد آن مي رسد.پس از كمي دست انداختن مرد معلول توسط حميد به هر حال با دريافت پول مواد مخدر را به او مي رساند. در گذر حوادثي كه گذشت همسر آبان چندين بار چندين بار با گوشي حميد تماس مي گيرد ولي حميد به او بي توجهي مي كند وجوابش رانمي دهد. تااين كه ديگر شب مي شودو ماشين به سمت خانه نزديك مي شود .حميد واشكان وارد حياط خانه           مي شوند. يك مرتبه حميد متوجه همسرش ،آبان كه زني 35 ساله مي زندواز چهره اش شر مي بارد ، در حالي كه يك تكه شلنگ دردستش مي باشد ومنتظر اوست ،مي شود.

حميد كه يك آدم زن ذليل است با ديدن آبان مي ترسد وآبان به او مي گويد كه چرا دير آمدي  وچرا گوشي ات را جواب نمي دادي وبعد از كمي ناسزا بار حميد كردن با شلنگ به سمت حميد ،حمله ور مي شود.حميد هر چه التماس ودرخواست مي كند ،فايده اي ندارد .اشكان در حالي كه به گوشه اي از ديوار چسبيده است به صحنه فرار و گريزحميدو دنبال كردن هاي آبان با شلنگ نگاه مي كند يكي دوساعتي مي گذرد .اشكان به همراه پدرش حيدر كه كمي گوش هايش سنگين است با مادرش معصومه وخواهرش مريم بر سر سفره شام نشسته اند وزماني كه خواهر اشكان واشكان حرف مي زنند ،اشتباهي حرف هاي ديگر         مي شنود وخواهر وبرادر مدام مجبور به متوجه كردن پدر به حرف هاي آن ها مي شوند مادر نيز سر صحبت را در مورد نامزد مريم باز مي كند كه يك جناب سروان است وامشب قرار است به خانه آن ها بيايد ،حرف مي زند كمي آن طرف تر در خانه حميد خانواده آن ها را     مي بينيم .آبان در حالي كه يك كاسه تخمه در كنارش گذاشته منتظر سريالي است كه از ماهواره پخش مي شود وحميد نيز مي خواهد سريال تاريخي اي را كه از شبكه سيما پخش مي شود ببيند . ولي آبان بازهم او را تهديد مي كند وحميد مجبور را مي كند تا زماني كه سريالش تمام مي شود با دختر سه ساله شان سحر بازي كند تامزاحم ديدن سريال او نشود.

در همين لحظه پسر 18 ساله آنها ،فريد كه يك سرباز وظيفه است وبراي مرخصي وگرفتن كارت گواهينامه رانندگي مدتي به خانه برگشته ،از اتاق خواب وارد پذيرايي مي شود وبا ناراحتي در مورد قضيه امتحان شهر كه هميشه توي پارك كردن ماشين رد مي شود با مادرش آبان صحبت مي كند آبان حميد رامجبور مي سازد كه با فريد كار كند تا امتحانش را قبول شود .حميد كمي فكر مي كند ويك فكر به نظرش مي آيد وبه فريد مي گويد من فردا كاري مي كنم كه قبول شهر را بگيري .در همين لحظه صداي زنگ در حياط به گوش مي رسد معصومه به طرف در مي رود ودر را براي جناب سروان كه نامزد مريم است باز    مي كند وباهم به طرف خانه آنها مي روند.در همين لحظات حميد از پشت پرده اتاق با ترس ولرز به سروان كه وارد خانه آنها شده است نگاه مي كند .به هر حال آن شب تمام مي شود. صبح روز بعد فرامي رسد حميد صبح زود از خانه بيرون مي آيد وپشت در منظر مي ايستد دو موتورسوار مي آيند به دنبالش وحيمد با آن ها به طرف جايي كه فريد امتحان شهر قرار است بدهد       مي روند. موتور سوار ها به محل نزديك مي شوند .حميد متوجه پسرش فريد مي شود كه توي يك پرايد نشسته ودارد امتحان شهر مي دهد. توي ماشين پرايد ،سرهنگ به فريد       مي گويد پشت ماشيني كه آن روبه رو است يك پارك دوبل بگيرد . فريد در كنار ماشين مذكور مي ايستد وبا ترس ولرز در حال دنده عقب رفتن مي باشد كه موتورسوار ها پشت ماشين مذكور مي ايستند ومانع پارك فريد مي شوند . سرهنگ با موتور سوارها صحبت     مي كند تا اجازه بدهند فريد پاركش را انجام بدهد ولي موتور سوار ها راضي نمي شوندواز موتور پياده مي شوند . سرهنگ كمي اين طرف وآن طرف را نگاه  مي كند ولي ماشين ديگري در حال پارك نمي بيند وچون فريد در كليه مراحل ديگر رانندگي مشكلي نداشته او راقبول اعلام مي كند وفريد بسيار از اين عمل پدر خوشحال به نظر مي رسدبعدازظهر همان روز فرامي رسد وماشين حميد در حالي كه اشكان با افسردگي تمام در حال رانندگي آن مي باشد وحميد در كنار دستش در حال شمردن پول هاي خلاف روزانه ،قرار براين مي شود كه به خانه برگردنددر همين هنگام گوشي حميد زنگ مي خورد وحميد گوشي را پاسخ مي دهد پشت گوشي مردي صحبت مي كند كه انگار با حميد يك نقشه را باهم انجام داده اند كه مربوط به اشكان مي باشد .حميد به مرد پشت گوشي كه كريم نام دارد مي گويد كه الان به طرف آدرس كه او مي گويد مي روند .حميد گوشي را قطع مي كند به اشكان مي گويد كه قرار است ،يك شخصيت مهم با او ملاقات كند .حميد و اشكان به طرف آدرسي كه كريم داده است مي روند ومنتظر اومي شوند .حميد از ماشين پياده مي شود به طرف كريم مي رود.كريم كسي نيست جزهمان مرد هيكلي وسبيل كلفت كه در آغاز فيلم در مراسم تجليل از قهرمانان در ميان جمعيت نشسته بودو مشكوكانه به آن ها نگاه مي كرد وچيزهاي روي كاغذ مي نوشت .كريم وحميد كمي باهم صحبت مي كنند وكريم مقداري پول ،بابت كاري كه تابه امروز انجام داده واشكان را نزد او برده   مي دهد .كريم وارد ماشين مي شود وبا چهره اشكان كه افسرده است روبه رومي شودواورا وعده وعيد يك كارپردرآمد مي دهد تا بتواند اشكان روي آدم هاي پول داري مثل مينا را كه جواني ها را سر كار مي گذاردكم كند واشكان بابت حرف هاي كريم خوشحال مي شود وقرار براين مي شود كه فردا يك ماشين به دنبال اشكان برود واورا به محل كاري كه قرار است انجام بدهد ببرند. وكريم ذكر مي كند كه او با كسي درمورد اين مسئله هيچ حرفي نزد .صبح روز بعد فرا مي رسد اشكان با چهره خوشحال وظاهر آراسته بيرون مي رود ومنظر مي ماند يك مرتبه يك خودروي بنز مشكي با سه سرنشين به طرف اومي روند واشكان وارد ماشين مي شود .سرشين هاي عقب چشم هاي اشكان رامي بندند تا او جايي كه قرار است برود نبيند .ماشين به طرف محل مورد نظر راهي مي شود واشكان را وارد يك زير زمين مي برند كه سوئيت در آن قرار دارد .اشكان را وارد سوئيت مجهز ي كه كليه امكانات رفاهي در آن ديده مي شود مي كنند. داخل سوئيت اشكان متوجه جوان ديگر ي مي شود به نام محمد زرينكوب كه او نيز يكي از قهرمانان مراسم تجليل بوده مدت زماني مي گذرد .يك مرتبه در سوئيت باز ميشودويك مرد عجيب وغريب كه يكي از چشمانش با چشم ديگر ،رنگش متفاوت است وصداي نيز عجيب وغريب است به همراه دو بايگارد وارد مي شود وبه اشكان ومحمد مي گويد كه به نزد او بروند. مرد عجيب وغريب به آنها از بابت اين كه وارد گروه تروريستي شده اند خوش آمد گويي مي گويد . اشكان ومحمد با شنيدن اين حرف جا مي خورند واز اين كه وارد اين مكان شده اند احساس ناخرسندي مي كنند ومي خواهند بروند .مرد عجيب وغريب دوراه جلوي پاي آنها مي گذارداولين راه اين كه ترور وثروتمندشدن ودومين را اين كه انصراف از عمل ترور ومنجر به مرگ خود آنها وتا فردا به آن ها مهلت ميدهد تا تصميم بگيرند ونيز عكس شخصي مورد نظر كه بايد ترور كنند به آن ها ميدهد. مرد مي رود واشكان ومحمد هاج واج مي مانند اشكان ومحمد به طرف پاكتي كه عكس مورد نظر در ان قرار دارد مي روند .زماني كه پاكت را باز مي كنند متوجه مي شوند كه عكس مذكور مربوط به چهره مينا مي شود .محمد او را مي شناسد ومي گويد كه اين دختر من را سر كار گذاشته ووعده وعيد ازدواج داده وسپس متواري شده است اشكان نيز همين داستان رابراي او تعريف مي كند محمد كه كينه مينا را به دل گرفته است راضي به ترور اومي شودولي اشكان كه هنوز عاشق اومي باشد وجدانش پاك تر از محمداست راضي به اين كار نمي شود به هر حال آن شب باماجراهاي ديگر به پايان مي رسد .روز بعد فرامي رسد مردعجيب وغريب وارد سوئيت مي شود وپاسخ از آنهامي خواهد محمد زودتر به نزد اومي رود وپاسخ مي دهد كه جواب اونسبت به ترور مينا مثبت مي باشد.مرد پاسخ اشكان را مي خواهد اشكان به او جواب منفي ميدهد ومرگ را ترجيح مي دهد .مرد دليل اين پاسخ رامي خواهد واشكان عشق نسبت به مينا رادليل آن ميداند .يك مرتبه مردعجيب وغريب به همراه دوباديگارد،شروع به تشويق كردن ودست زدن براي اشكان مي شوند.يك مرتبه صداي مرد عجيب وغريب عوض مي شود وتبديل به صداي مينا مي شود.مرد عجيب وغريب دست برموهاي خود مي برد وبالامي كشد .اشكان ومحمد متوجه مي شوند يك ماسك بوده است .ماسك كنار مي رود وچهره مينا آشكارمي شودمينابه اشكان ابراز عشق مي كند ومحمد از اين بابت بسيار ناراحت است .

در صحنه آخر، يك باغ را مشاهده مي كنيم كه در آن مراسم عروسي برپا مي باشد يك مرتبه سه ماشين مرسدس بنز سفيد كه هر كدام جداگانه گل كاري شده اند وارد باغ ميشوند از ماشين اول اشكان ومينا با لباس داماد وعروس پياده مي شوند از ماشين دوم محمد زرينكوب به همراه مهناز كه دوست مينا است با لباس داماد وعروس پياده مي شوند واز ماشين سوم خواهر اشكان ،مريم به همراه جناب سروان كه لباس عروس وداماد پوشيده اند پياده           مي شوند وهمگي به طرف حاظرين در باغ مي روند در گوشه اي از باغ پدر اشكان ،حيدر كه گوش هايش سنگين است را مشاهده مي كنيم كه در كنار پدر مينا كه همان كريم است (مرد هيكلي است وسبيل كلفت )ايستاده است وباهمديگر صحبت مي كنند حيدر به كريم مي گويد كه خدا شكر وكريم در جواب او مي گويد خدارا شكر كه خدا داماد گلي مثل پسر شما به ما داده، حيدر برداشت غلط از حرف  كريم مي كند وفكر مي كند كه گفته دامادگه .حيدر دست به يقه كريم مي شود ومي گويد گه خودتي و كريم مدام مي گويد كه گل گل ولي حيدر بازهم اشتباهي مي شنود.  پايان