«بسمه تعالي»

{سينا پس فيلم‌نامه پاياني (جون شما قسم ) اثر صادق دهكردي}

در صحنه شروع، جابر و مختار كه دو برادر شرور و باج گير هستند، در ظهر تابستان كه همه جا خلوت است به يك مرد كيف به دست حمله ور شده‌اند تا كيف او را بربايند و پس از كشمكش موفق مي‌شوند و به يك خرابه مي‌روند و سهم‌هاي خود را تقسيم مي‌كنند و يك سهم را نيز براي پدر و مادر پيرشان كه گمان مي‌كنند آن‌ها از پول كارگري معاش مي‌كنند، كنار مي‌گذارند و به گشت و گذار درون شهر مي‌روند. آن‌ها به يك ساندويچ فروشي مي‌روند تا غذا بخورند. در حال ساندويچ خوردن مسئول ساندويچ‌ها مشغول تماشاي تلويزيون است و غرق در آن، آن‌ها از اين فرصت استفاده مي‌كنند و پا به فرار مي‌گذارند و بين راه مغازه‌دار را مسخره مي‌كنند و مي‌روند تا به پشت چراغ قرمز مي‌رسند. آن‌ها متوجه يك نابيناي گدا مي‌شوند و به بهانه كمك مي‌خواهند كه او را اذيت كنند. نابينا به آن‌ها مي‌گويد كه كمك نمي‌خواهد ولي به هر حال آنها او را تا آن طرف خيابان مي برند و جلوي يك جوي آب قرار مي‌دهند و مي‌گويند اين جا پل است و بقيه راه را خودت برو، به يك باره عينكش را برمي‌دارد و با عصا به دنبال آن‌ها مي‌دود. آن‌ها متوجه مي‌شوند كه او سالم است و خودش را براي گدايي به كوري زده است. ديگر شب شده است و آن‌ها در كنار خيابان، مقابل شمشادها مي‌ايستند در انتظار تاكسي تا آن‌ها را به منزل ببرد. در اين هنگام جابر دستشويي‌اش مي‌گيرد و ديگر نمي‌تواند خودش را نگاه دارد كه مختار او را به پشت شمشادها راهنمايي مي‌كند. جابر پشت شمشادها مي‌رود، در اين لحظه ماشين تاكسي‌اي نگاه مي‌دارد و مختار از درب عقب سوار ماشين مي‌شود و در را باز مي‌گذارد تا جابر بيايد و مدام جابر را صدا مي‌زند كه راننده فكر مي‌كند ديوانه است. جابر تا مي‌آيد كارش را تمام كند يك پيرزن عصا به دست به او نزديك مي‌شود و تا او را مشاهده مي‌كند جيغ مي‌زند و با عصا به جانش مي‌افتد كه جابر سريعاً خود را به تاكسي مي‌رساند و تاكسي حركت مي‌كند. در بين راه توي تاكسي دو برادر با چاقو صندلي‌هاي تاكسي را تيكه و پاره مي‌كنند و صداي جر خوردن صندلي‌ها را با صداي خنده خود در مي آميزند تا راننده متوجه نشود. به هر حال به كوچه‌هاي پايين شهر نزديك مي‌شوند و از ماشين پياده مي‌شوند. داخل يك كوچه مي‌شوند كه بعضي از همسايه‌ها خانه‌هايشان را عقب نشيني كرده‌اند و بعضي ديگر نه آن‌ها وارد خانه‌اي مي‌شوند كه ديوارش عقب نشيني نكرده است. در را مي‌زنند و مادر در را باز مي‌كند، برادرها وارد مي‌شوند و توي حياط مختار سهم مادر را به او مي‌دهد و مي‌گويد كه اين پول كارگري امروز مونه بگير براي خرجي‌ات. مادر متذكر مي‌شود كه داروهاي پدرت را گرفتي يا نه كه متوجه مي‌شوند نگرفته‌اند به همين دليل مختار مي‌رود تا دارو بگيرد و برگردد. در نيمه‌هاي شب مختار و جابر توي اتاق خواب خود نقشه دزدي فردا را مي‌كشند. فرداي آن روز فرا مي‌رسد. بعضي از افراد را زير نظر مي‌گيرند تا به يك شخص با وقار كه ريشي روي صورت دارد برمي‌خورند كه كيفي درون دستش قرار دارد. او را تعقيب مي‌كنند تا يك جاي خلوت كيفش را بدزدند نزديك يك كوچه مي‌شوند كه متوجه مي‌شوند آن مرد با گوشي موبايلش حرف مي‌زند و از نقشه گنج و گنجيابي كه توي خانه دارد صحبت مي‌كند. پسرها بي خيال كيف مي‌شوند و تصميم مي‌گيرند كه نيمه شب به منزل آن مرد بروند و نقشه گنج را بدزدند، به همين دليل او را دنبال مي‌كنند تا منزلش را پيدا كنند. تا اين‌كه منزل او را پيدا مي‌كنند. نيمه شب فرا مي‌رسد و آن‌ها به خانه آن مرد نزديك مي‌شوند و توي حياط خانه مي‌پرند. زماني كه مي خواهند نزديك ورودي ساختمان بشوند متوجه مي‌شوند كه پليس‌ها منتظر آن‌ها بوده‌اند و به همين دليل آن‌ها را دستگير مي كنند. توي پاسگاه متوجه مي‌شوند كه آن مرد ريشي خودش از مأمورين درجه دار نيروي انتظامي بوده كه با اين كلك آن‌ها را به محلكه كشانده تا دستگير كند. به هر حال آن‌ها دادگاهي مي‌شوند و توي دادگاه پدر و مادر آن‌ها را آق والدين مي‌كنند و به حال خود رها مي‌كنند. برادرها به يك سال حبس محكوم مي‌شوند. توي زندان از اين كه پدر و مادر آن‌ها را آق كرده‌اند بسيار ناراحتند و توبه مي‌كنند كه خوب شوند و شروع مي‌كنند به نماز خواندن و كارهاي مثبت، مثلاً به يك پيرمرد سن بالا كه حبس ابد است و نمي‌تواند كارهايش را بكند به او كمك مي‌كنند، بر خلاف بقيه زنداني‌ها كه پيرمرد را مسخره مي‌كنند. شش ماه مي‌گذرد. يكي از روزها از صداي بلندگو آن‌ها را صدا مي‌زنند. ابتدا برادرها فكر مي‌كنند پدر و مادر بعد از اين مدت ملاقات آن‌ها آمده‌اند ولي بعداً متوجه مي‌شوند كه به دليل كارهاي نيك و نمازهايي كه برپا كرده‌اند، شش ماه عفو به آن‌ها تعلق گرفته است. برادرها از زندان آزاد مي‌شوند. در حالي كه روي بازگشت به خانه را ندارند به هر حال با توكل به خدا به سمت خانه راهي مي‌شوند تا به كوچه‌هاي پايين شهر مي‌رسند و جلوي درب خانه قرار مي‌گيرند ولي روي رفتن را ندارند و براي در زدن يكديگر را جلو مي‌اندازند تا اين كه مختار در را مي‌زند. مادر در را باز مي‌كند و با پسرهايش روبرو مي‌شود اشك در چشمانش حلقه مي‌زند و در چهره‌اش هم خوشحال ديده مي‌شود و هم ناراحتي. مادر در را باز نگه مي دارد و داخل حياط مي‌نشيند و دو دستش را به زانو مي‌كشد. پسرها مي‌دوند به سوي و به پاهاي مادر مي‌افتند و به غلط كردن و خواهش و تمنا مي افتند. در صحنه بعد پدر و مادر در گوشه‌اي از اتاق با چهره‌هاي شكننده و در هم و برادرها هم در گوشه‌اي ديگر ساكت. تا اين‌كه عبدالله پدر پسرها كه يك پايش لنگ است به سخن مي‌افتد و مي گويد شما مي‌دانيد ما توي اين شش ماه چي كشيديم و خرجي‌مان را از كجا مي‌آوريم. من كه پايم لنگ است و نمي‌توانم كار كنم. مادر پيرتون هم براي خرج شكممان هر روز به اين امام زاده و آن مسجد مي‌رود تا نذري گير بياورد تا شكممان را سير كنيم. عبدالله يك نامه از زير فرش درمي‌آورد و نشان پسرها مي‌دهد و مي‌گويد كه اين نامه عقب نشيني خانه است و هرچه زودتر بايد خانه را عقب نشيني كنيم. پسرها به طرف پدر مي‌روند و با گريه و زاري از او طلب بخشش مي‌كنند و مي‌گويند كه قسم مي‌خوريم ديگر اين كارهاي زشت را انجام ندهيم. مادر با ناراحتي برمي خيزد و قرآن روي تاقچه را برمي‌دارد و از آن‌ها مي‌خواهد كه به قرآن قسم بخورند كه ديگر دنبال دزدي و گنج نروند و اگر بروند خداوند پدر و مادرشان را از روي زمين بردارد.

آن‌ها به قرآن قسم مي‌خورند و پدر و مادر آن‌ها را دوباره مي‌بخشند. روزي ديگر فرا مي‌رسد. پسرها براي پيدا كردن كار راهي مي‌شوند. به سمت يك دكه روزنامه فروشي مي‌روند و چند آدرس را از داخل يك روزنامه براي كار برمي دارند. آن‌ها به سمت يك شركت خدماتي مي‌روند. هنگام پر كردن فرم، متوجه مي‌شوند كه از آن‌ها سوء پيشينه مي‌خواهند، ولي آن‌ها سوء پيشينه داشتند. آن‌ها هر جا براي كار مي‌روند سوء پيشينه مي‌خواهند كه نمي‌توانند ارائه دهند تا اين كه شب مي‌شود و به خانه برمي‌گردند. برادرها و عبدالله توي اتاق منتظر مادر نشسته‌اند. مادر نفس زنان از بيرون با يك پلاستيك مشكي كه داخل آن نذري جمع كرده است وارد مي‌شود. برادرها خجالت زده به گل‌هاي قالي نگاه مي‌كنند. يك مرتبه مختار سرش را بالا مي‌آورد و رو به پدر مي‌كند و به او مي‌گويد فهميدم پدران، آيا شما هنوز او دو بيل قديمي را داريد پدر مي‌گويد توي زيرزمين زير اسباب و اثاثيه‌ها مي‌باشد. به هر حال آن شب آن‌ها بيل‌ها را پيدا مي‌كنند كه فرداي آن روز براي كار بروند. صبح روز بعد فرا مي‌رسد. برادرها براي پيدا كردن كار به دور ميدان مركزي شهر مي‌روند براي كارگري. دور ميدان در كنار بعضي ديگر از كارگرها كه مثل آن‌ها با بيل و كلنگ آمده‌اند مي‌ايستند.

تا ظهر صبر مي‌كنند، ماشين‌هايي مي‌آيند و بعضي از كارگرها را مي‌برند ولي كسي به آن‌ها انگار بهاء نمي‌دهد. صداي اذان ظهر به گوش مي‌رسد آن‌ها روي چمن‌هاي ميدان مي‌روند تا نماز بخوانند و از خدا بخواهند كه كمكشان كند. نماز را مي‌خوانند و دوباره برمي‌گردند. يك مرتبه يك وانت را مي‌بينند كه به طرف آن‌ها مي‌آيد. آن‌ها پيشاپيش به طرف وانت مي‌دوند. وانت بار جلوي آن‌ها توقف مي‌كند و مي‌گويد كه اصلاً شما مي‌دونيد كه چه كاري بايد انجام دهيد كه اين قدر هول مي‌كنيد. برادرها مي گويند هركاري كه باشد ما انجام مي‌دهيم. فقط شما ما را با خودتان ببريد. به هر حال وانت حركت مي‌كند و برادرها نيز پشت آن به حركت. وانت كم كم از شهر خارج مي‌شود تا كه بيرون شهر مي‌رسد. برادر گرسنه و تشنه و مضطرب كه نمي‌دانند كجا مي‌روند و براي چه كاري. تا اين‌كه وارد محدوده‌اي مي‌شود كه كارگاه‌هاي صنعتي در آن وجود دارد. داخل يكي از كارگاه‌ها مي‌شوند. داخل كارگاه يك خاور را مشاهده مي‌كنند و مقادير زيادي كپسول‌هاي گاز ‍CNG بزرگ مخصوص خودرو در كنار ديواري روي هم چيده شده است. صاحب كارگاه از سمت دفترش به سمت آن‌ها مي‌آيد و از آن‌ها مي‌خواهد كه اين كپسو‌ل‌ها را داخل خاور بگذارند و اگر نتوانستند، اين راهي را كه آمده‌اند بايد كه پياده تا خانه بروند و باز به همراه راننده به سمت دفترش مي‌رود. مختار با خوشحال به سمت يكي از كپسول‌ها مي‌رود ولي هرچه سعي مي‌كند نمي تواند آن را بلند كند. جابر به كمك او مي‌رود ولي با زور كمي آن را به جلو مي‌برند. كمي مي‌گذرد ولي آن‌ها موفق نمي‌شوند. برادرها مي نشينند و زانوي غم در بغل مي‌گيرند. يك مرتبه مختار چشمش به بيل‌ها مي افتد و فكري به نظرش مي‌رسد. جابر را بلند مي‌كند و با همديگر كپسول ها را به سمت در خاور مي‌غلتانند، بعد مختار بيل‌هاي قديمي پدرش كه دسته‌هاي كلفت و زمختي دارد، در دهانه در خاور و سر بيل‌ها را روي زمين جايي كه از قبل سوراخ كرده نگاه مي‌دارد تا نغلتد و به آرامي و يكي‌يكي كپسول ها را روي دسته بيل‌ها مي‌غلتانند و به داخل خاور انتقال مي‌دهند. تا تمام مي‌شوند و بعد هم جايي را كه روي زمين كنده بودند را پر مي‌كنند. صاحب كارگاه در كمال بي خبري سري به بيرون مي‌كشد كه از كه مي‌بيند خبري از كپسول‌ها نيست و برادرها با پوز خند به او نگاه مي‌كنند و طلب مزدشان را مي‌كنند. شب فرا مي‌رسد و برادرها در كنار پدر و مادر در كنار سفره شامي كه از دسترنجشان فراهم كرده‌اند نشسته‌اند و با تعريف اجراي كپسول ها و چشم‌هاي گرد شده صاحب كارگاه مي‌خندند و غذا مي‌خورند. روز بعد فرا مي‌رسد. برادرها باز به دور ميدان مي‌روند. يك ماشين 206 آن‌ها را براي اسباب كشي مي‌برد و آن روز نيز تمام مي‌شود. روز ديگري مي‌شود و كارگرها يكي‌يكي مي‌روند تا برادرها مي‌مانند و يك كارگر ديگر. در همين حين يك ماشين نيسان سوي آن‌ها مي‌آيد و همگي سوار آن مي‌شوند و به حركت ادامه مي‌دهند. ماشين از شهر خارج مي‌شود. كيلومترها دورتر تا خورشيد كم كم به وسط آسمان مي‌آيد. ماشين نزديك به يك شهر جديد با مجتمع‌هاي مسكوني جديد مي‌شوند، همان‌جايي كه مي‌گويند منازل 99 ساله. ماشين نگاه مي‌دارد. كارگرها پياده مي‌شوند. ماشين مي‌رود. يك مهندس به برادرها و كارگر نزديك مي‌شود و آن‌ها را از جزئيات كار مطلع مي كند و مي‌گويد كه اين‌جا چند سال كار است و حقوق آن چنان و بيمه و فلان. برادرها خرسند مي‌شوند و مشغول كار در مجتمع مي‌شوند. شب فرا مي‌رسد همگي در خانه عبدالله خوشحال و خرسند از بابت كار دائمي پسرها. روز دوم كاري فرا مي‌رسد و برادرها در قسمتي ديگر از ميدان منتظرند تا ماشين مخصوص كارگرهاي مجتمع‌هاي 99 ساله فرا برسد. برادرها از دور متوجه دو خواهر مي‌شوند كه با چهره‌هاي معصوم و لباس‌هاي كهنه نزديك مي‌شوند و خواهر كوچك‌تر نقش بر زمين مي‌شود. برادرها به طرف آن ها مي‌شتابند و متوجه مي‌شوند كه آن‌ها براي اوستاي خياطشان كار مي‌كنند كه يك خانه اجاره‌اي كوچك به آن‌ها مي‌دهند و خواهر كوچكتر با اشتياق مي خورد. برادرها جوياي حال آن‌ها مي‌شوند و متوجه مي‌شوند كه آن‌ها براي اوستاي خياطشان كار مي‌كنند كه يك خانه اجاره‌اي كوچك به آن‌ها و مادرشان داده و بابت اجاره مثل حيوون تا شب بايد براي او كار كنند و به درستي از لحاظ تغذيه تأمين نيستند. تا اين كه ماشين به دنبال كارگرها مي‌آيد. برادرها كمي پول به آن‌ها مي دهند ولي خواهر بزرگتر قبول نمي‌كند. تا اين كه به شرطي كه قرض باشد مي‌پذيرند و برادرها سوار ماشين ميني بوس مي‌شوند و كم كم از دخترها دور و دورتر مي‌شوند.

شب همان روز فرا مي‌رسد و پسرها داخل اتاق خواب خود در رابطه با فردا كه جمعه است حرف مي‌زنند تا دخترها را كه مهرشان در دلشان افتاده است را دوباره ببينند. و از حرف‌هاي دخترها فهميدند كه جمعه‌ها نيز مي‌روند سركار. صبح روز جمعه فرا مي‌رسد. برادرها پشت ميدان پنهان مي‌شوند و داخل شمشادها مخفي مي‌گردند. تا دخترها را مشاهده مي‌كنند پنهان مي‌شوند و آرام آرام به دنبال آن‌ها راه مي‌افتند تا كم كم به محل كارشان كه يك خياطي است مي‌رسند و تا ظهر صبر مي‌كنند و دائماً جاي خود را از اين طرف كوچه به آن طرف كوچه تغيير مي دهند تاكسي به آن‌ها شك نكند. بعد از اتمام اذان ظهر صداي داد و فرياد از مغازه بيرون مي‌آيد. پسرها كمي نزديك مي‌شوند و متوجه مي‌شود كه خياط دخترها را براي يك خطاي كوچك مورد اذيت و آزار قرار مي‌دهد. برادرها چندين بار مي‌خواهند خوشحال شوند كه خود را كنترل مي‌كنند تا شب فرا رسد و حال خياط را بگيرند. شب فرا مي‌رسد. مختار به دنبال خياط راه مي افتد براي تلافي اذيت و آزارهاي دخترها و جابر به دنبال دخترها راه مي‌افتد براي پيدا كردن خانه آن‌ها. مختار، خياط را داخل يك كوچه گير مي‌آورد و تا مي‌خورد مي‌زند و به طرف خانه مي‌رود و منتظر جابر در كنار در مي‌شود. جابر هم خانه دخترها را پيدا مي‌كند و به سمت خانه راهي مي‌شود و به مختار خودش را مي‌رساند. با هم در خانه را مي‌زنند. مادر در را باز مي‌كند و گويا از دست آن‌ها دلخور است كه دير آمده‌اند و دليل را جويا مي‌شود. برادرها هم جريان را تعريف مي‌كنند كه عاشق دخترها شده‌اند. مادر از اين قضيه بسيار خرسند مي‌شود و قرار براين مي‌شود كه جمعه ديگر همگي براي خواستگاري دخترها مزاحم آن‌ها بشوند. در هفته‌اي كه پسرها منتظر مي‌مانند تا زمان موعد سر برسد، مادر از فرصت استفاده كرده و خانه دخترها را مي‌يابد و مدام به خانه صفيه خانوم مادر دخترها مي‌رود و كمك هايي را به آن‌ها مي‌رساند و با صفيه خانوم دوست جون جوني مي‌شوند و همچنين در اين يك هفته پسرها را مشاهده مي‌كنيم كه سخت مشغول كار هستند و نيز خواهرها را كه در كنار اوستا خياط خود كه سر و صورت و دست شكسته‌اش مصدوم شده است سخت كار مي‌كنند. جمعه شب فرا مي‌رسد. عبدالله به همراه ماهدخت و پسرها به خواستگاري خواهرها مشرف مي‌شوند. صفيه خانوم جواب مثبت مي‌دهد. ولي خواهرها تنها شرطي كه براي ازدواج مي‌گذراند اين است كه پسرها تا يك سال هيچ خطايي از آن‌ها نبايد سر بزند تا اين وصلت سر بگيرد و همگي اين شرط خواهرها را مي‌پذيرند. شب ديگر فرا مي‌رسد و برادرها به همراه دخترها براي خريد انگشتر نامزدي راهي يك طلافروشي مي‌شوند. دخترها توي طلافروشي مشغول انتخاب دو جفت حلقه ساده مي‌باشند و پسرها در گوشه‌اي ديگر از طلا فروشي مشغول جويدن آدامس كه جابر توي جيب گذاشته بوده هستند. دخترها انتخواب خود را مي‌كنند و رو به بردارها مي‌شوند تا نظر آن‌ها را بدانند. مختار سريعاً آدامسش را قورت مي‌دهد و به سمت خواهر بزرگتر مي‌رود و جابر آدامسش را توي دستش قرار مي‌دهد و به سمت خواهر كوچكتر مي‌رود و آدامس را زير ويترين طلافروشي مي‌چسباند. هنگام خروج همگي از طلافروشي، مانتوي الناز، خواهر كوچكتر به آدامس بغل ويترين مي‌چسبد و مانتويش را خراب مي‌كند و پسرها با شرمندگي از طلافروشي خارج مي‌شوند. در يكي از شب‌ها اوستاي خياط دخترها متوجه مي‌شود كه دخترها آخر شب با دو پسر به سمت خانه‌شان مي‌روند. او آن‌ها را دنبال مي‌كند و متوجه مي‌شود كه برادر بزرگتر همان شخصي است كه او را مورد ضرب و شتم قرار داده است. و به دنبال پسرها مي‌رود تا خانه آن‌ها را ياد مي‌گيرد. در روز ديگر يك مأمور پست به درب خانه‌ پسرها مي‌رود و يك نامه اخطاريه كه مربوط به عقب نشيني ديوار خانه آن‌هاست به دست عبدالله كه پايش لنگ است مي‌دهد و به او مي‌گويد كه هرچه زودتر ديوار خانه‌شان را يك متر عقب نشيني كنند تا با آن‌ها برخورد نشده است. در همان شب عبدالله با برادرها در رابطه با نامه اخطاريه عقب نشيني ديوار حياط خانه صحبت مي كند و قرار براين مي‌شود كه فرداي آن روز كه جمعه است اين كار را به سرانجام برسانند. صبح جمعه فرا مي‌رسد و برادرها شروع به كار مي كنند و از سمت انتهاي باغچه شروع به كندن جاي ديوار جديدي مي كنند تا كه بعداً ديوار قديمي را خراب كنند. در هنگام كار بردار بزرگتر، مختار دستور به برادر كوچكتر مي‌دهد و كمي غرور او را خدشه‌دار مي‌كند و جابر كمي خرده از او به دل مي‌گيرد. كم كم وقت ظهر مي‌شود و برادرها به آخر باغچه مي‌رسند كه درختي قديمي در آن قرار دارد. تا مي‌خواهند جاي درخت را بكنند، اذان ظهر آغاز مي‌شود. عبدالله به پسرها مي‌گويد كه بياييد توي خانه تا بعد از انجام فريضه نماز و خوردن نهار ما بقي كارها را انجام دهند. كه جابر مي گويد شما برويد تا من پاي درخت را خالي مي‌كنم و بعداً مي‌آيم. به هر حال مختار و عبدالله مي‌روند و جابر مشغول كندن مي‌شود. يك قربه كلنگ به يك جسم سختي برخورد مي‌كند. جابر كمي خاك‌ها را آن طرف مي‌زند و متوجه يك جعبه طلايي رنگ مي‌شود كه به چشمش گنج مي‌آيد و چون از مختار كينه به دل گرفته است، سعي مي‌كند تا هر طوري كه شده، جعبه را بيرون بياورد و از آن خود كند. ولي جعبه به اين راحتي‌ها بيرون نمي‌آيد. در اين لحظه مختار مي‌خواهد بيرون بيايد كه جابر را مشغول كاري مشكوك مي‌بيند و او را صدا مي‌كند. جابر تا متوجه مي‌شود مي خواهد كه راز جعبه را پنهان كند و نمي‌گذارد كه او نزديك باغچه شود. به همين دليل با يكديگر گلاويز و دست به يقه مي‌شوند. عبدالله كه سر و صداي پسرها را مي‌شنود و به طرف آن‌ها مي‌رود تا از يكديگر جدايشان كند. عبدالله با پاي لنگش در ميان آن‌ها قرار مي‌گيرد و هرچه سعي مي‌كند آن‌ها را از يكديگر جدا كند نمي تواند. تا اينكه عبدالله به گوشه اي از باغچه پرت مي‌شود و سرش به لبه كلنگ برمي‌خورد و همان جا جان مي‌دهد. پسرها كه متوجه پدر مي‌شوند، سريعاً به سمت او مي‌شتابند و پدر را كه خون از سرش سرازير است بلند مي‌كنند تا به بيمارستان انتقال دهند. در همين لحظه‌ مادر كه براي خريد نان از خانه بيرون رفته بود، در را باز مي‌كند و وارد مي‌شود. كه با جسد خونين عبدالله كه بر دستان برادرها قرار دارد روبرو مي‌شود و در همان جا شو كه شده و سكته مي‌كند. پسرها مجبور مي‌شوند كه پدر و مادر را به بيمارستان انتقال دهند. توي بيمارستان مادر را به قسمت ccu و پدر را به اتاق عمل مي‌برند و هرچه كه پول تا اين مدت داشته‌اند را خرج پذيرش بيمارستان مي‌كنند. در همين لحظات از اتاق عمل مردي به سمت مختار مي‌آيد و به او مرگ پدرش را تسليت مي‌گويد. و در قسمت ccu نيز، شخصي به سمت جابر مي‌آيد و مرگ مادرش را در اثر سكته به او تسليت مي گويد. بنابراين پدر و مادر به دليل شكستن قسم پسرها جان خود را از دست مي‌دهند. روزي ديگر فرا مي‌رسد و همگي مشغول كفن و دفن عبدالله و مادر مي‌شوند تا آن روز به پايان مي‌رسد و دخترها و مادرشان به سمت خانه خودشان مي‌روند و برادرها با ناراحتي تمام به سمت خانه خودشان توي اتاق خانه برادرها نشسته‌اند و هركدام زانوي غم در بغل گرفته‌اند و يكديگر را ملازمت مي‌كنند كه يك مرتبه جابر به ياد گنج توي باغچه مي‌افتد و با مختار به سمت آن مي‌روند و باغچه را مي‌كنند و جعبه طلايي رنگ را بيرون مي‌آورند و متوجه مي‌شوند كه جعبه مربوط به جعبه‌هاي پنير مي‌باشد كه در كودكي استفاده مي‌كردند. داخل جعبه را باز مي‌كنند و اسباب‌بازي‌هايي را مي‌بينند كه در كودكي خودشان آن‌ها را توي اين جعبه گذاشته‌اند و درون خاك كرده‌اند به اميد اين كه روزي كه بزرگ مي‌شوند گنجي براي آن‌ها باشد. آن‌ها گريان به اين جعبه و اسباب‌بازي هاي درون آن نگاه مي‌كنند. در همين لحظه صداي در خانه به گوش مي‌رسد. مختار خودش را جمع و جور مي‌كند و مي‌رود در را باز كند. در را كه باز مي‌كند متوجه مي‌شود كه اوستا خياط با همان سر و صورت زخمي و دست شكسته در كنار يك مأمور نيروي انتظامي قرار دارد و در همان جا مأمور، مختار را دستبند مي‌زند و با خود مي‌برد. هنگامي كه مختار دستبند در دست مأمور و در كنار اوستا خياط كه براي مختار رجز مي خواند و پشت به كوچه حركت مي كنند و مي‌روند، يك مرتبه يك چماق از پشت بر سر اوستا خياط از طرف جابر وارد مي‌شود و اوستا خياط نقش بر زمين مي‌شود. جابر نيز دستهايش را جلو مي‌آورد و به مأمور مي‌گويد كه حالا مي توانيد من را هم ببريد. در صحنه يكي به آخر مانده فيلم مشاهده مي‌كنيم كه مختار و جابر توي حياط زندان هستند و همان پيرمردي كه به حبس ابد محكوم شده است زمين خورده و به دنبال عينكش مي‌گردد. تمامي زندانيان به او مي‌خندند. جابر و مختار نيز از كنار او بي توجه مي‌گذرند و مي‌روند. در اين هنگام دو جوان ديگر را مي‌بينيم كه به كمك پيرمرد مي‌آيند و عينكش را به دستش مي‌دهند و او را از روي زمين جمع مي كنند و از صحنه خارج مي‌شوند. در صحنه پاياني مراسم ازدواج دو خواهر را مي‌بينيم كه با اوستا خياط خود در يك اتاق كوچك انجام مي‌شود. دخترها زير روپوش عروسشان در حال گريه كردن مي‌باشند و اوستا خياط تقريباً سني بالاي آن‌ها در لباس دامادي بسيار خوشحال به چشم مي‌خورد. همگي كل مي‌زنند ولي مادر دخترها، صفيه خانوم اشك غم در چشمانش حلقه زده است.

{پايان}

{صادق دهكردي)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خیر مقدم، خیلی خوش اومدی

×