بسمه تعالي

 [سيناپس فيلم نامه ( هميشه يكي هست ) اثر : صادق دهكردي]

در صحنه شروع فيلم پيرمرد را مشاهده مي كنيم كه يك كلاه سيدي بر سر دارد و دستش مثل ديوانه ها به سوي دراز است و مي دود درانگشت کوچک دست پیرمرد انگشتر عقیقی نمایان است که نگین آن برق خاصی می زند .او انگار عجله دارد كه به يك جاي مهمي برود . ولي ازفرط پيري زمين مي خورد و دو مرتبه برمي خيزد . مردم اورا مسخره مي كنند و او را به نام جواد خُله مي شناسند و مي گويند كه جواد خُله دوباره آمد.

در صحنه ديگر اميد ، پسر كارخاندار معروف شهر را مشاهده مي كنيم كه بر خلاف پدر ومادر كه انسان هاي تجمل گرا و دنيا دوستي مي باشند آدمي متدين و نماز خوان مي باشد و شب ها براي  نماز شب به دور از چشم پدر ومادر با هماهنگي خواهرش اكرم كه تنها مونس غم هايش مي باشد ، يواشكي به كوهي كه شهداي گمنام بر روي آن به خاك سپرده شده اند مي رود و پس از فريضه نماز شب به مسجد براي فريضه نماز صبح مي رود و پس از آن دَم صبح به خانه برمي گردد و به دانشگاه براي ادامه تحصيلات مي رود . در دل کوه مشاهده می کنیم زمان که امید در حال نماز شب خواندن می باشد، ارواح شهدای گمنام به صورتی که لباسهای رزمی پوشیده اند و چهره های نورانی دارند ، از سمت مقبره ای که در آن به خاک سپرده شده اند با لبخند به امید نگاه می کنند.

در يكي از روزهاي تعطيل پدر اميد و مادرش برنامه سفر به مشهد را برنامه ريزي مي كنند تا با خانواده دوست پدر اميد كه آن ها هم تجمل گرا و دنيا دوست مي باشند به مسافرت براي خوش گذراني بروند .

اميد وخواهرش اكرم از اين موضوع هم خوشحال هستند وهم ناراحت . خوشحال از اين نظر كه زيارت حرم امام رضا (ع) مي روند و ناراحت از اين لحاظ كه با خانواده همكار پدرشان كه انسان هاي بي دين و ايمان هستند مسافرت مي كنند .به هر حال به سفر راهي مي شوند با دو ماشين.يك ماشين كه پدر ومادر اميد با شوهر وهمسر دوست پدر اميد در آن قرار دارند ويك ماشين كه اميد و اكرم در آن نشسته اند . در بين راه داخل ماشين چهار سرنشين موسيقي هاي غير مجاز شنيده مي شود و داخل ماشين اميد نوار نوحه سرايي به هر حال به مشهد مي رسند . جمعيت چهارنفري پدر و مادر ها به باغ وحش مي روند ومشغول تفريح وسر به سر گذاشتن حيوانات هستند . اميد و اكرم از اين فرصت استفاده كرده وبه زيارت حرم امام رضا (ع) مي روند. در حرم امام رضا (ع) پيرمردي كه كلاه سيدي در سر دارد اميد را زير نظر گرفته است وعبادت كردن وزيارت او را مشاهده مي كند . زماني كه اميد مي خواهد از صحن خارج شود تا به دنبال خواهرش برود با پيرمرد سيد مواجه مي شود .

پيرمرد با لبخند چهره نوراني با او روبه رو مي شود وگرم صحبت مي شوند . به اميد       مي گويد كه تو جواني پاك هستي واز اين فرصتي كه خدا عزت بر تو نماده استفاده كن واز اين حرف ها تا اين كه هنگام خداحافظي پيرمرد انگشتر عقيق داخل دستش را بيرون    مي آورد وبه اميد هديه مي دهد وبه او مي گويد كه من چندي ديگه زنده نيستم و اين تحفه ارزشمند را با خود نگاهدار و اين انگشتر سري دارد كه آن را با كسي بازنگو .

اميد به حرف هاي پيرمرد با تعجب گوش مي دهد واز روي احترام مي گويد كه چشم پدر جان . تا اين كه خانواده هاي دوطرف از مشهد به سمت شهر خودشان راهي مي شوند .در بين راه يك خودرو به دليل رعايت نكردن حدود راه موجب مي شود كه ماشين اميد به سمتي از جاده خاكي منحرف شود واميد واكرم توي ماشين كمي خراش پيدا كنند .پدر ومادر اميد كه اين صحنه را مي بينند به طرف آن ها مي شتابند با اين كه اميد و اكرم صدمه جدي نديده اند ولي پدر ومادر با رفتارشان نشان مي دهند كه برخلاف عقايد پوچ غير ديني خود ، انسان هاي فرزند دوستي مي باشند وبه خاطر عشق به فرزندانشان حاظر به هر كاري مي باشند تا آن ها مصون از هر گزندي باشند ، تا اين كه اين اتفاق به خوبي وخوشي به پايان مي رسد و همگي به سلامت به شهر خود مي رسند . شبي ديگر فرا      مي رسد . اميد دوباره براي خواندن نماز شب به كوه مي رود .بعد از نماز ، هنگام بازگشت به منزل در بين راه با كريم روبرو مي شود . كريم كه يكسال گذشته در سانحه تصادف كه با همسرش به وسيله موتور سيكلت از عيادت مادر زنش به خانه بازمي گشته در بين راه با يك خودرو برخورد كرده و در گوشه اي از جاده مي افتد و به دليل اينكه دير به آن ها رسيدگي كرده اند .

همسرش فوت مي كند و خود نيز بر اثر وارد شدن گرد غبار در چشمانش كور شده است و تنها با دو دختر خردسالش كه يكي هشت سال و ديگري سه سال دارد زندگي مي كند و خرج و معاش خود را از كميته امداد امام خميني (ره)دريافت مي كنند و زندگي مي كنند .از قضا همان شب به دليل بيماري دختر سه ساله اش براي فراهم كردن دارو تب بر ، راهي خيابان مي شود و تا دم دم هاي صبح با عصايش جلوي ماشين ها را مي گيرد و لي دريغ از يك مسلمان كه او را سوار كند و به دارو خانه برساند ، كه ناگهان اميد با او مواجه          مي شودو كريم را سوار ماشين مي كند . در بين راه كريم داستان تلخ زندگي اش رابراي اميد تعريف مي كند . تا اين كه آن شب تمام مي شود و كريم با دارو به خانه مي رود و اميد نيز به منزل تا بعد از كمي استراحت راهي دانشگاه شود .

شب بعد نيز اميد به همين منوال به طرف كوه مي رود . بعد از تمام شدن نماز شب ،روبه ماه خود كه به صورت قرص كامل بالاي سرش نمايان شده است مي نگرد و دستانش را رو به آسمان مي كند و با چشم هاي گريان رو به ماه مي كند و با پروردگار خود راز ونياز     مي كند . اميد از خدا مي خواهد كه به او نيروي دهد تا بتواند به ديگران كمك كند و مشكلات انسان هايي مثل كريم را حل كند ، در اين هنگام در آسمان از طرف ماه چند نور درخشان را مي بيندكه به طرف زمين نزديك مي شوند وبه صورت چند پرتو وارد چشم ها و انگشتر عقيق اميد كه در دستش كرده است وارد مي شوند . از ترس بي هوش مي شود . چند ساعتي مي گذرد ، ديگه صبح شده است . اميد روي كوه بيدار مي شود . فكر مي كند كه خواب ديده است .با عجله خود را جمع وجور مي كند واز ترس اينكه پدرش متوجه نشود او بيرون بوده ، به سرعت خود را به طرف خود رو مي رساند وبه منزل مي رود .

صبح همان روز هنگام رفتن به دانشگاه ، متوجه مي شود كه عقيق انگشتر درون دستش برق خاصي مي زند ، بي توجه به آن مي شود و به سمت ماشينش كه آن طرف ساختمان پارك كرده است مي رود.

در ميان كوچه هنگام حركت يك مرتبه انگشتر در دست اميد سنگيني مي كند و دستش را به سمت انتهاي كوچه دراز مي كند . اميد در ابتدا تعجب مي كند و مي ترسد ولي انگشتر به وسيله يك نيروي نامرئي دستش رابه سمت انتهاي كوچه مي كشد . در نهايت مقاومت هاي اميد در برابر اين نيروي نامرئي بي ثمر مي ماند و به ناچار با انگشتر به سمت انتهاي كوچه مي رود و وارد ورودي خيابان مي شود ،در قسمتي از پياده رو نيروي نامرئي انگشتر آرام آرام باز مي ايستند ، در همين لحظه اميد متوجه يك موتور سيكلت با دو سرنشين به نام هاي صفتر كچل و مختار مي شود كه آرام آرام نزديك به يك خانم كيف بدست كه درون كيفش شهريه دانشگاهش را با دربدري جور كرده است مي شوند .

اميد يك مرتبه خاطراتي در ذهنش خطور مي كند ، خاطره پيرمرد سيد كه انگشتر را به او داد و خواست راز اين انگشتر را فاش نكند و خاطره روي كوه كه نورها وارد انگشتر و چشمانش شدند به يادش آمد و انرژي نامرئي را از آن دانست .

سريعاً به كمك خانم كيف به دست مي رود وبا داد وبيداد موتور سوار و سرنشينش را فراري مي دهد . موتور سوار كه صفتر  كچل نام دارد يك دزد جاني حرفه اي مي باشد كه هر زگاهي به عادت نوجواني اش كيف قاپي نيز مي كند .

صفتر  كچل كه يك انسان عقده اي مي باشد هنگام فرار نگاهي در چشمان اميد مي اندازد تا چهره اش را به خاطر بسپارد و كينه اميد را دردل مي گيرد تا يك روز تلافي اين كار اميد را جواب دهد . از آن روز به بعد اميد ارزش اين انگشتر را بيشتر فهميد وراز آن را حتي به خواهرش نيز نگفت .

ظهر همان روز اميد بعد از خارج شدن از دانشگاه سوار بر ماشين پرايدش مي شود . داخل ماشين در هنگام حركت يك مرتبه عقيق انگشتر اميد برقي مي زند واو را متوجه خود   مي سازد . ناگهان دست راست اميد دور فرمان قفل مي شود و مي خواهد كه فرمان رابه سمتي حركت دهد . اميد به التماس با انگشتر مي افتد و آرام آرام به مسيري كه نيروي نامرئي انگشتر مي گويد مي رود تا كم كم وارد خيابان مي شود . در ميانه خيابان داخل بازار جلوي درب يك طلافروشي انرژي نامرئي آرام آرام كاسته مي شود و آرام مي گيرد . اميد متوجه طلافروشي مي شود . كمي صبر مي كند . يك مرتبه دو موتور سوار با دو سرنشين توجه اميد را به خود جلب مي كنند كه جلوي طلافروشي مي ايستند و سرنشين هاي آن ها سريعاًبا دو كوله پشتي از موتور پياده مي شوند و با كشيدن دو كلاه بر روي صورت خود سريعاً وارد طلافروشي مي شوند . اميد از انگشتر بابت اين كمك تشكر       مي كند و گوشي موبايل خود را بيرون مي آورد وبه 110 زنگ مي زند و پليس ها را از اين اقدام آگاه مي كند . چند لحظه بعد پليس ها سر مي رسند . تا اميد پليس ها را مي بيند از خودرو پياده مي شود و با اشاره دست و سر وصدا موتورسوار ها و طلافروشي را به پليس نشان مي دهد . يكي از موتور سوار ها متوجه اميد مي شود ، اميد نيز متوجه او ، همديگر را مي شناسند . موتور سوار همان صفتر  كچل مي باشد . موتور سوار ها قبل از اين كه دست پليس به آنها برسد متواري مي شوند و همدستان خود را در طلافروشي تنها        مي گذارند . صفتر  بعد از فرار ، از خيابان پشتي وارد مي شود و صحنه دستگيري همدستانش را مي نگرد و نيز اميد را زير نظر مي گيرد تا از منزل اميد آگاهي پيدا كند .

روز ديگر فرا مي رسد .اميد داخل دانشگاه توي كلاس درس مشغول گوش دادن به صحبت هاي استاد مي باشد كه يك مرتبه انگشتر برق ديگري مي زندو اميد متوجه آن مي شود . انگشتر دست اميد را به طرف در كلاس دراز مي كند . او كمي فكر مي كند تا به چه صورت از اين مهلكه بگريزد تا اين كه كلك دستشويي را سر هم مي كند و به هر صورت از كلاس خارج مي شود و با همان دست دراز شده كه توجه همگان را به خود جلب كرده است از دانشگاه خارج مي شود تا به جلوي خيابان و نزديك خط عابر پياده مي شود . انگشتر انرژي خود را آرام آرام رها مي كند . اميد متوجه يك كودك خردسال مي شود كه دست مادر بزرگش را رها مي كند و به سمت خيابان در حال تردد ماشين مي رود . اميد با ديدن اين صحنه به كمك كودك مي شتابد و او را نجات مي دهد پس از پايان اين حادثه و اتمام ظهر اميد به خانه برمي گردد. 

ماشينش را جلوي ساختمان پارك مي كند و پياده مي شود . كمي آن طرف تر صفتر كچل با يكي از همدستانش به نام علي سيمرغي داخل يك ماشين شولت سيمرغ منتظر آمدن اميد هستند ، صفتر در شب گذشته با همدستانش در سوئيت كثيفي كه زندگي مي كنند ، نقشه قتل اميد را كشيده اند و حالا زمان اجراي آن مي باشد تا اميد كمي از ماشين دور مي شود . علي سيمرغي شولت را شتابان به سمت اميد را هي مي كند . امید متوجه ماشین می شود و دخل ماشین صفتر کچل را می بیند. صفر و امید چشم در چشم یکدیگر می مانند تا اتومبیل با امید بر خورد شدید می کند و او را زیر می گیرد.  اميد زير ماشين جان مي دهد و انگشتر درون دستش به بيرون مي پرد و وارد جوي آب نزديك ساختمان مي رود . صفتر و علي سيمرغي از روي اميد يك دنده عقب مي گيرند واز كنار او متواري مي شوند .

يكي دو روزي پس از مرگ اميد مي گذرد و اميد داخل سرد خانه مي باشد .توي سرد خانه،زماني كه مي خواهند اميد را به قبرستان ببرند پدرش را مشاهده مي كنيم كه سياه پوشيده و يك تسبيح در دست گرفته است . چهره و حركاتش نشان ميدهد كه از عشقی که به فرزندش داشته است  انسان متدين شده است . پدر متوجه مي شود كه اميد تمام اعضاي بدنش را بنا به وصيتي كه كرده و كارت اهداء عضوي كه داشته بخشيده است. ولي شدت صدمات تصادف آنقدر زياد بوده كه كليه علائم و جوارح حياتي كاملاً از بين رفته اند ، غير از قرينه چشمانش كه براي پيوند به بانك چشم انتقال داده مي شوند .

يكي از همين روزها از طرف كميته امداد امام به در خانه كريم كه نابيناست ميروند و او را مژده مي دهند كه قرار است يك جفت قرينه چشم از طرف كميته امداد امام به او اهداء شود . چند روز بعد قرينه چشمان اميد براي پيوند به كريم انتقال داده مي شود . به هر حال كريم صاحب چشمان جديد مي شود و دوباره بينايي خود را به دست مي آورد . كريم يك برادر به نام رضا دارد كه كارگر نظافتي چي شهرداري مي باشد و همسرش بچه دار نمي شود . يكي از روزها رضا به همراه همسرش منيره براي تبريك چشمان كريم به خانه او مي روند . در آن شب كريم متوجه مي شود كه چقدر منيره همسررضا دختران يتيمش را دوست دارد و آن ها را مانند فرزندان نداشته خود در بغل گرفته و همچون مادري مهربان نوازش مي كند و نيز فرزندانش را مي بيند كه مهر مادري را در زن برادر خود پيدا كرده اند و با او هم نوا و هم صحبت شده اند . كريم از خدا مي خواهد كه به رضا و همسرش فرزنداني همچون فرزندان خود عطا كند تا اين قدر منيره خانوم غصه داشتن فرزند را نخورد . به هر حال آن شب تمام مي شود .

يكي از روزهاكريم از خانه خارج مي شود و با چشمان نو در خيابان مشغول راه رفتن      مي شود يك مرتبه سر كريم براي چند لحظه درد مي گيرد . پلك هايش را بر هم            مي گذارد . يك مرتبه تصويري در پشت پلك هاي كريم نقش مي بندد . كريم متعجب   مي شود ، دوباره چشم هايش را مي بندد . دوباره همان تصوير ، صحنه براي كريم آشنا  مي باشد به هر حال با تعجب خودرا به مكان مورد نظر كه ورودي پارك ملت مي باشد    مي رساند ودوباره پلك مي زند، تصوير پشت پلك هايش آرام آرام محو مي شود . كريم كمي صبر مي كند . يك مرتبه يك موتور سوار از جلوي كريم با سرعت عبور مي كند و كيفي كه پشت آن قرار داشته است به داخل خيابان سقوط مي كند ،كريم متوجه كيف  مي شود ، سريعاً به طرف آن مي رود و آن را بر مي دارد . مي خواهد موتور سوار را متوجه كند كه ديگر دير شده و موتور سوار از صحنه خارج شده است .

كريم داخل كيف را باز مي كند و متوجه چندين ميليون تومان پول نقد مي شود . ابتدا فكر مي كند كه اين پول ها نعمت خدادادي مي باشد ولي كمي بيشتر داخل كيف را مي گردد تا متوجه يك صورت حساب بيمارستان مي شود . دو دل مي شود كه پول ها را بردارد يا نه كه وجدان پاك كريم اجازه نمي دهد و پول ها را به بيمارستان مورد نظر مي رساند.در بيمارستان متوجه مي شود كه پول ها مربوط به عمل جراحي قلب پدر موتورسوار مي باشد كه كه با در بدري جور كرده است . بعد از اتمام اين ماجرا، كريم با خوشحالي وارد حياط بيمارستان مي شود واز اين نعمت خدادي بسيار خرسند . در كنار باغچه پر گل مي نشيند،يكي از گل ها را مي بويد ، دو مرتبه سرش درد مي گيرد و چشمانش را         مي بندد . تصوير ي ديگر پشت پلكان كريم نقش مي بندد . تصورير جلوي دربيمارستان را نشان مي دهد . كريم متوجه مي شود كه اتفاقي قرار است بيافتد و سريعاً خودرا به آن مكان مي رساند . جلوي جوي آب كه در كنار بيمارستان قرار دارد مي رسد . پلكانش را مي بندد . تصوير كم كم محو مي شود . كمي صبر مي كند متوجه يك پيرمرد سن بالا    مي شود كه با يك عصاي كهنه كم كم نزديك جوي آب مي شود پيرمرد تا نزديك جوي آب مي شود و عصايش را لبه جوي مي گذارد ، از فرط كهنگي عصا خرد مي شود و پيرمرد نزديك به سقوط درون جوي مي شود كه كريم به داد پيرمرد مي رسد و او را از خطري حتمي نجات مي دهد . پيرمرد كه براي عيادت نوه مريضش كه برعكس فرزندانش تنها مونس و عشقش مي باشد آمده بود از كريم تشكر مي كند . و كريم اورا تا داخل بيمارستان همراهي مي كند و از يكديگر جدا مي شوند.

در يكي از روزهاي صفتر كچل به همراه علي سيمرغي و مختار  و ديگر همدستانشان داخل سوئيت نكبتي خود مشغول نقشه دزدي از يك بانك هستند ، با ترفندي كه زماني كه مسئول آژير بانك براي صرف نهار نيم ساعت از صحنه خارج مي شود ، عمليات را آغاز كنند ودزدي خود را از بانك آغاز كنند آن روز تصميمات شيطاني آن ها تمام مي شود .

در شب همان روز كريم به همراه دو دختر خردسالش داخل خانه خوابيده اند . در خواب كريم همان پيرمرد سيد كه كلاه سبز به سر داشت به خواب او مي آيد و به كريم مي گويد كه قدرت چشمان تو يك راز است . اين راز را به كسي بازنگو والا دوباره بينايي خود را از دست مي دهي.كريم از خواب مي پرد . كمي دور وبرش را نگاه مي كند . فرزندانش در خواب ناز هستند دوباره مي خوابد .روز موعد فرا مي رسد.

كريم درهمان روز براي پيدا كردن كار به طرف خيابان ها و كوچه ها بالاي شهر راهي     مي شود . درب يكي از منازل عيوني را مي زند و طلب كار از جهت باغباني باغچه هاي خانه را مي كند . اورا نمي پذيرند.

دوباره زنگ مي زند و خواسته خود را تكرار مي كند تا اينكه كارگر خانه مي آيد و او را با سطل آب خيس مي كند . كريم از جلوي خانه متواري مي شود وبا لباس هاي خيس به پشت نرده هاي يكي ديگر از خانه هاي عيون مي چسبد تا خود و آستين هايش را بخشكاند. در همين لحظه سگ نگهبان پشت نرده هابه ميله هاي در مي پرد و كريم را نقش بر زمين مي كند. كريم پا به فرار مي گذارد تا خود را به كوچه اي ديگر مي رساند . كوچه اي كه خانه اميد خدابيامرز در آن قراردارد. كريم مي خواهد وارد كوچه شود كه يك مرتبه با يك زن چادري و محجبه برخورد مي كند كه دارد از كوچه خارجمي شود . كريم خود را جمع وجور مي كند وبه زن محجبه نگاهي مي اندازد . آن زن كسي نيست جز مادر اميد خدابيامرز كه در چهره اش ناراحتي مرگ فرزند موج مي زند و گويا كه متدين وبا شخصيت شده است. كمي مادر اميد در چشمان كريم نگاه مي كند و اشك چشمانش حلقه مي زند . به كريم مي گويد كه چشمانش چقدر شبيه چشمان پسر ناكامش است.

تا از يكديگر جدا مي شوند و كريم وارد كوچه اميد مي شود . از قضا ، برادر كريم ، رضا كه كارگر شهرداري مي باشد از انتهاي كوچه مشغول نظافت جوي آب كوچه اميد بابيل       مي باشد . كريم بعد ازگذر از خانه اميد كه هنوز سياه پوش است مي رود تا به كارگر شهرداري مي رسد به او سلام و خسته نباشيد مي دهد . تا چشم در چشم يكديگر        مي شوند متوجه مي شود كه برادرش است با هم احوال پرسي مي كنند و كريم جريان كار را شرح مي دهد،در همين حين سر كريم براي بار چندم درد مي گيرد و چشمانش را      مي بندد. تصوير جلوي بانكي كه صفتر و دارو دسته اش  قرار است آن را خالي كنند پشت پلك هاي كريم نقش مي بندد ، رضا حال كريم را كه چشم هايش را بر هم بسته است جويا مي شود . كريم يك مرتبه ياد خوابي كه پيرمرد سيد در آن به او گفته است راز چشمانت را به كسي نگو مي افتد و خودش را جمع وجور مي كند وبه رضا مي گويد كه از عوارض عمل است و مهم نيست . كريم آدرس بانك مورد نظر با همان مشخصات پشت پلكش رااز رضا جويا مي شود . رضا آدرس بانك را كه كمي بالاتر از كوچه داخل خيابان است را به او نشان نمي دهد واز يكديگر جدا مي شوند . كريم سريعاً خودرا به محل مورد نظر مي رساند وبانك را نظاره مي كند . پلكهايش را برهم مي گذارد . تصوير پشت پلك هايش كم كم محو مي شود . در همين لحظه دارودسته صفتر كچل با دو موتور ودو سرنشين عقب پس از عبور از چراغ هاي قرمز راهنمايي و رانندگي به محل بانك مي رسند . دو سرنشين از عقب موتوربا كوله پشتي هايشان پياده مي شوند .كمي به ساعت روي مچ خود نگاه مي كنند وبعد ماسك ها راروي صورت مي زنند و وارد بانك مي شوند.

كريم متوجه آنها مي شود . مضطرب به دنبال كسي كه گوشي موبايلش را قرض دهد      مي گردد ولي كسي داخل خيابان به اوگوشي نمي دهد . تا اين كه متوجه يك ماشين پليس مي شود كه كم كم دارد نزديك مي شود .كريم جلوي ماشين گشت آگاهي مي پرد وبا اشاره دزدهاو بانك وموتور سوارها را نشان مي دهد ودادوبيداد مي كند . پليس ها پياده مي شوند وبه طرف بانك و موتوسوار ها مي روند ولي باز هم صفتر كچل و حميد از صحنه متواري مي شوند وهمدستان خود را در بانك جا مي گذارند. صفتر دوباره از خيابان پشتي وارد مي شود و دستگيري همدستان و كريم را كه آنها را فروخته است نظاره       مي كند و كريم را زير نظر مي گيرد تا از محل زندگي او باخبر شود و انتقام اين كار را از او بگيرد وبعد از پيدا كردن محل زندگي كريم به طرف علي سيمرغي مي شتابد كه در نزديك يك سيل گير با شولت سيمرغي خوددر حال انتظار مي باشد . ولي علي سيمرغي يك معتاد بنگ است وبه دور از چشم صفتر يك سيگار كشيده است و داخل ماشين چرت مي زند . صفتر با حميد به او مي رسد و با عصبانيت اورا از ماشين پرت مي كند به بيرون و جريان دستگيري همدستان ونقشه قتل كريم را كه آن ها را فروخته است بازگو مي كند صفتر وحميد موتورهاي دزدي را در همان جا رها مي كنند و با ماشين سيمرغي همگي به طرف خانه كريم راهي مي شوند . جلوي در خانه كريم مي رسند مي ايستند . صفتر وحميد پياده مي شوند وزنگ در را مي زنند كريم كه بي خبر از همه جا در كنار دخترانش در حال آماده شدن براي رفتن به پارك مي باشند متوجه زنگ در مي شود . مي خواهد كه در را باز كند . يك مرتبه توي اتاق سرش درد مي گيرد . چشمانش را مي بندد پشت پلك هايش شعله هاي آتش مي بيند و گرماي آن را گويي كه احساس مي كند . چشمانش را باز مي كند . كمي اين طرف و آن طرف را مي نگرد . به دختر هشت سالهاش فاطمه سفارش مي كند مواظب خواهر سه سالش باشد تادر را باز كند وبرگردد . كريم وارد حياط مي شود . صفتر پشت در كمي ماده بيهوشي روي دستمال مي ريزد و منتظر مي ماند . كريم در را باز مي كند و سرش را بيرون مي آورد . صفتر ، دستمال آغشته به ماده بيهوشي را جلوي صورت او مي گيرد واوبيهوش مي شود وبه همراه مختار اورا داخل ماشين مي اندازندوبه يكي از باغ هاي بيرون شهر مي برند .

در همين لحظات رضا ، برادر كريم كه داخل جوي آب را با بيل تميز مي كرد. نزديك درب خانه اميد مي شود .بيل را توي جوي آب مي كند . بيل رابالا مي آورد ولي بيل توي       دست رضا سنگيني مي كند.بيل مابين گاري وزمين مي ماند واز شدت سنگيني زمين     مي خورد.ناگهان انگشتر اميد كه توي جوي آب رفته بود از توي بيل بيرون مي پرد وجلوي پاي رضا مي افتد .رضا انگشتر رابرمي دارد وكمي به آن نگاه مي كند وبادودلي كه آيا حلال است يا حرام دردست مي كند . انگشتر اندازه دست راست رضا مي باشد. يك مرتبه عقيق انگشتر برقي مي زند ودست رضا را به طرفي دراز مي كند ورضا را كشان كشان با خود   مي برد . رضا با ترس و التماس با انگشتر مي رود .

در اين لحظات صفتر با علي سيمرغي و مختار به باغ رسيده اند و ديگر غروب آفتاب شده است . به وسيله طناب كريم را به درختي تنومند مي بندد. كريم كم كم به هوش مي آيد . سارقين روي كريم بنزين مي ريزند و اورا به آتش مي كشند ودر فضاي غروب آفتاب دور كريم كه در حال سوختن است شروع به رقص وپاي كوبي مي كنند آن شب به پايان        مي رسد در نيمه هاي شب صفتر در سوئيت خود تنها خوابيده است كه ناگهان در خواب ناز اميد خدا بيامرز و كريم خدابيامرز ورضا ،برادر كريم را مي بيند كه با لباس هاي مبدل نيروي انتظامي ، باتون به دست بالاي سر او ايستاده اند.صفتر مي خواهد حركت كند ولي بدنش لمس شده است . اميد و كريم ، صفتر كچل رااز جاي خود بلند مي كنند واز پشت مي گيرند ورضا او را از روبرو با باتون از ناحيه سر وصورت وپا مورد ضرب قرار مي دهد . تا حدي كه صفتر خودرا خيس مي كند . يك مرتبه صفتر از خواب وحشتناكي كه دارد      مي بيند مي پرد و متوجه مي شود كه واقعاً خود را خيس كرده است .

در همين لحظه شيشه ها ودر سوئيت شكسته مي شود و ماموران وواقعي نيروي انتظامي زره پوش واسلحه به دست وارد مي شوند وصفتر را در حالت بهت زده خود دستگير مي كنند و مي برند. چندي مي گذرد وروز محاكمه صفتر فرا مي رسد وصفتر را به اعدام محكوم مي كنند . در روز اعدام صفتر كچل ، كليه خانواده هاي مقتولين مِن جمله خانواده اميد وكريم به چشم مي خورند ورضا برادر كريم به همراه همسرش منيره ، دودختر كريم را به فرزندي گرفته اند و منيره آن ها را همچون مادر در بغل گرفته ومي بوسد . بعد از اتمام مراسم اعدام صفتر كچل ، خانواده رضا به سمت خانه راهي مي شوند . در ميان راه رضا يك مرتبه متوجه مي شود كه انگشتر عقيق برقي مي زند وبه يك باره دستش جهتي را به او نشان مي دهد . رضا به همسرش ودو دختر خوانده اش سفارش مي كند كه به منزل بروند تا يك كار نيمه تمام را به سرانجام برساند . در همان لحظات علي سيمرغي با مختار كه تنها بازمانده دارو دسته صفتر كچل مي باشنددر حال فرار از شهر مي باشند . آن ها به وسيله خودروي شولت سيمرغي د رحال عبور از يك جاده كوهستاني مي باشند كه يك  سمت جاده به كوه  راه دارد و سمت ديگر به پرتگاه آنها توي ماشين از مرگ رئيس خود ناراحت هستند تا اين كه حميد كه در سمت شاگرد نشسته است به خواب فرو مي رود . علي سيمرغي كه پشت فرمان نشسته متوجه خواب رفتن مختار مي شود واز فرصت استفاده مي كند ومقداري حشيش كه در جيب خود ، آماده براي كشيدن گذاشته است را بيرون مي آورد و آن را مصرف مي كند . در همين حين علي سيمرغي درروبرو خود ، وسط جاده در خيالاتش متوجه سهمامور با لباس هاي مبدل نيروي راهنمايي و رانندگي مي شود كه با تابلو وعلامت دست ماشين شولت سيمرغي را به طرف پرتگاه راهنمايي مي كند .آن سه مامور كساني نيستند جز اميد ، كريم ، ورضا .     

علي سيمرغي به دستور انها در هنگام رانندگي جواب مثبت مي دهد وبه سمت پرتگاه راهي مي شود .خودرو از مرز جاده عبور مي كند وو گارديل هاي جاده را خرد كرده و سيمرغي و مختار به پايان پرتگاه سقوط مي كنند و ماشين آن ها منفجر مي شود .

در صحنه يكي مانده به آخر اكرم خواهر اميد خدابيامرز را مشاهده مي كنيم كه در سر كلاس درس ،جمله آخر داستاني را كه براي همه خوانده را با چشمان گريان تمام مي كند و آن را تقديم به برادر عزيز تر از جانش اميد مي كند . معلم نام داستان را جويا مي شود كه اكرم نام آن را هميشه يكي هست گذاشته است وروح اميد با لباس سفيد از پشت پنجره كلاس با لبخند به اكرم نگاه مي كند .

در صحنه پايان فيلم مي بينيم كه رضا برادر كريم خدا بيامرز با دست دراز شده ، داخل خيابان از اين طرف به آن طرف مانند ديوانه ها مي دود . گويي عجله دارد به يك جايي مهم برود كه حادثه اي قرار است در آن بيافتد ومردم او رامسخره مي كنند واو را به اسم رضا خُله مي شناسند كه در اثر مرگ برادرش به اين وضع واوضاع افتاده وديوانه شده است.                                                                                                                    پايان

خیر مقدم، خیلی خوش اومدی

×